"پیمان قلبها"


http://img4up.com/up2/36211449828493375036.jpg

نشسته ام آرام

در مسیر بادهایی که به سمت تو می آیند

لبریز از واژه های نگفته

و وسوسه های یک ترانه عاشقانه

هر شب درهوای تو

پرواز را لمس می کنم

می خواهم خودم را حرف بزنم

برای وقت هایی که عاصی لحظه های یکنواخت می شوم

من به عشق تو معترفم

و نبودنت درحوصله باورم نمی گنجد

فقطگاهی در مسیر باد بایست

تا بدانی چشم هایم را که می بندم چه می بینم

دست های من پر از رویاهایی ست که در تو ورق می خورد

هرشب به امید دیدنت

قلبم دیوانه می شود وچند برابر می زند

دستانت را شبی کنار هم بگذار

شاید خوابت را ببینم!

آخر بودنت خیلی مهم است

زندگی فقط پیش تو تسلیم می شود

و نجابت امروز آسمان هم میراث ماندگار چشمان توست

نفس بکش تا جاری زندگی ادامه یابد

شعرهای بی واژه ی زیادی مانده اند روی دلم

باغچه شعر من

فقط در نگاه تو گل می دهد

هر روز بی تو،روزی از دست رفته است

تنها تو می دانی بهار اهل کجاست!

و باران کی می بارد

و رنگین کمان با چه لهجه ای سخن می گوید

قطره ها تنها به شوق دستهای معطر تو می رقصند

و بر دهان گل می افتند

و تنها تو می توانی

عشق را بی تکرار

هر روز

هر ساعت

هر لحظه

از آسمان آبی

بر من بباری.........

بدجور هول کردیم  ..

چند شب پیش میخواستیم بریم خونه زن داداشی (نامزد داداشم ) .. از دم در داشتم میومدم بیرون .. خواهرم و زن عموم بیرون منتظرم وایساده بودن .. هنوز بیرون نیومده بودم که خواهرم تند تند گفت دارن ما*هوار*ه ها رو جمع میکنن و نگاش به سمت خونه همسایه بود .. تا این و شنیدم بدو بدو پریدم تو خونه و داد زدم دارن ما*هوار*ه ها رو جمع میکنن .. بیچاره دوتا داداشام مث فنر پریدن هوا .. یکیشون که داشت تلویزیون نگاه میکرد تا این و شنید انگار که قلبش یهو وایساد چشاش از حدقه دراومد مونده بود چیکار کنه .. اون یکی داداشم که تو اتاقش بود تا این و گفتم بدون هیچ حرفی زودی پرید از جاش و یکی ثانیه بدو بدو رفت سمت پشت بوم .. زن عموم هم زودی زنگ زد به عموم و خبر داد .. هممون هول شده بودیم ... خواهرم اومد تو خونه و گفت دیش ها رو دارن جمع میکنن یه وانت پر از دیشه !!! .. حالا من وایساده بودم و داشتم تند تند میگفتم یالا دیش ها رو جمع کنیم باید قایمشون کنیم .. یکی از داداشام بالا پشت بوم بود تا دیش ها رو بیاره پایین .. اون یکی هم رفت که یه سر و گوشی آب بده ببینه چه خبره بدو بدو  از خونه رفت بیرون اما وقتی برگشت آروم بود و خندون .. گفت خونه همسایه اسباب کشی دارن و دو تا از دیش هاشون رو گذاشتن پشت وانت .. تا این و میگه اول همه دهنمون از تعجب میکنیم وا میمونه بعدش یهو میزنیم زیر خنده ..  واسه خواهرم و زن عموم چشامو تنگ میکنم و  دستمو میارم بالا،  انگشتام و جمع میکنم انگار که میخوام یه ذره رو نشون بدم به طرفشون میگم یعنی شما فقط دو تا دیش دیدین پشت یه وانتی و فکر کردین دارن ماهواره ها رو جمع میکنن؟ !!.. همینجوری داریم میخندیدیم و هی وسط خنده حرص میخوریم واسه حرصی که خورده بودیم ..  که زن عموم دوباره زنگ میزنه به عمو تا جریان و بگه .. قطع که میکنه با خنده میگه عموتون رفته رسی * ور  رو برداشته و قایم کرده زیر تخت خواب ... دوباره هممون پکی میزنیم زیر خنده ..

کی میشه..

بعد از مدتها دارم گوش میدم :

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی عشق میکنی دوباره گمراهم

دردا، من جوانی را به سر کردم

تنها ، از دیار خود سفر کردم

دیریست، قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را به یاد آور

دنیا سرگذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا

بی نشان و بی هم آوازم

میروم شب ها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته دریا

مینویسم اوج غم ها را

.

.

چقدر دلم تنگ شده بود واسه این آهنگ .. همیشه گوش میدادم ..

این روزا اینقدر سرم شلوغ شده که .. که ... نمیدونم ... هه هه ... خواهرم اینجاست و هر لحظه خوش میگذره..

همه چی خوب و عالیه تا وقتی که .. که اونا(خانواده دایی بزرگه) میان خونمون .. ! من بی تفاوتم .. من تا زمانی که اونا نیستن بی تفاوتم حتی فکرم هم پر نمیکشه اون ورا .. اما دروغ چرا ! شایدم فکرم مشغول بشه به اون مقوله اما بازم سعی میکنم بی تفاوت باشم .. ولی با اومدنشون دوباره ...... دیروز اومده بودن ..

میخوام از حال این روزام بگم ... اول اینکه دلم واسه آبجی س تنگه و هر لحظه باهامه ... بعدش اینکه این روزا یه کوچولو کلافه م به خاطر یه سری مسائلی که برام مشخص نیست ..

چرا الان هر چی تو ذهنمه دارن خودشون و قایم میکنن بدو بدو فرار میکنن میترسن من بگیرمشون.؟.!!

وای امان از این روزگار .. چه کارایی که نمیکنه .. امان از این فکر و خیال .. امان .. امان ..... بعضی اوقات آدم و دیوونه میکنه .. وای .. کی میشه همه چی آروم شه .. کی میشه فکر و خیال بشینن یه جا خستگی در کنن و همه ش خمیازه بکشن و بعدش بخوابن تا وقتی خورشید مهربون از راه برسه و بیدارشون کنه  .. کی میشه...

به به

نصف شب سکسکه م گرفته 

آخیش آب خوردم انگاری رفت پی کارش  

آبجیم اومد روز پنجشنبه به به  خدایا شکرت بابت همه چی 

آی خوابم گرفته .. این روزا خیلی سرم شلوغ شده اینقدر که الان چشمام دارن داد میزنن خوااااااااااااااااااب

خدایا توکل به خودت  

بدون شرح !..

دل..

گاهی آدما مجبورن که مث آدم بزرگا فکر کنن حرف بزنن تصمیم بگیرن ... میون همه ی بچه بازیاشون همه ی فکرای رنگارنگی که پر از بچگیه پر از شیطنته مجبورن رو خواسته دلشون پا بذارن مجبورن نادیده ش بگیرن..

این و واسه خودم میگم که بچه م... باید بعضی اوقات مث آدم بزرگا بود .. عاقل .. عقل که میاد وسط چرا دل دعوا راه میندازه ؟؟.. یا شایدم عقله که دعوا داره .. اما سخته که از دل بگذری .. من نمیگذرم ... میگذرم ؟؟ نه .. من فقط همین یه دونه دل و دارم اگه ازش بگذرم پس کی جواب من و میده ؟؟.. اونوقت دنیا رو خراب میکنم .. اگه دل نباشه لبخندم گم میشه اونوقت از کجا پیداش کنم؟؟ .. یه تبسم خشک و خالی رو از ته چاه میشه پیدا کرد؟؟ .. اگه چاهه آب نداشته باشه میشه توش شنا کرد؟؟؟ ... اگه شنا بلد نباشم غرق میشم ؟؟ اگه غرق بشم میمیرم ؟؟ .. دل که اینا رو نمیفهمه .. میفهمه ؟؟ ... عقل باید با دل کنار بیاد چون دل نفهمه .. اگه میفهمید با عقل کنار میومد .. من این وسط چیکارم ؟؟؟ .. به من چه که این دوتا دعوا دارن .. عقلم میدونه رو حرفش حرف نمیزنم .. دلم میگه عقل و بیشتر از اون دوست دارم.. اما داره اشتباه میکنه من که یه دل بیشتر ندارم من عاشق دلمم اما چون صلاحشو میدونم به بعضی از حرفاش که درست نیست گوش نمیدم اون قهر میکنه اما همین که یه مدتی بگذره خودش بدو بدو واسه آشتی میپره بغلم .. این عقله مکار هم همیشه سکوت میکنه و به کارش ادامه میده .. بعضی اوقات از این سکوت خوابم میگیره .. .......... . . . . .

فقط میخوام ذهنم خالی شه .. انگار پره از فکر .. دلم پر از حرفه یا ذهنم ؟؟.. مگه حرفای دل و ذهنم یکیه ... آره ؟؟ .. گیج و منگم .. فقط حرف دارم .. میشه برم بالا پشت بوم و الان روز باشه بشینم زیر آفتاب گرم و نور از پلکام عبور کنه من همه چی و نارنجی و قرمز ببینم ؟؟؟ میخوام برم یه گوشه الکی گریه کنم هیچکی نبینه نپرسه نخنده میشه ؟؟؟ ... چرا دلم سبک نمیشه .. چرا سنگینه .. چمه؟؟؟ ..

اینجا نشستم و هیچ کاری ازم برنمیاد.. دلم بهونه میگیره .. من فقط خیره شدم .. دلم دلم دلم ... نه .. نه .. مورچه دل داره ؟؟ گل چی ؟؟ پروانه اگه ملخ بخورتش کی براش گریه میکنه ؟؟ .. اگه دل نباشه هیچکی گریه نمیکنه ؟؟؟ .. اگه دل نباشه همه میخندن ؟؟؟ .. کی میره این همه راه و .. این دله که حوصله ی گریه رو داره .. طاقت بغض و داره .. اگه داره پس چرا میشکنه .. خب شاید صاحبش به همه ی حرفاش گوش داده و صلاحشو ندونسته .. مقصر دل نیست که .. مقصر آدمایی هستن که باید بعضی اوقات بزرگونه تصمیم بگیرن .. دلم دوستت دارم تا ابد ...

"پیمان قلبها"

می آیی برویم بازی کنیم

من چشم می گذارم ، تو قایم می شوی

مثل همه روزهای بزرگ کودکی

اول کنار بوته های بلند را می گردم حتما آنجایی

بو می کشم طعم کودکی را عطر تنت را

و نسیم را دنبال می کنم

دنبال پیراهن سبز - آبی ات می گردم و طعم شکوفه را پی می گیرم

بعد پشت پرچین رویا پیدایت می کنم

وای آبجیم داره میاد .. داداشی زن ذلیل شده ..

به آبجیم میگم پس کی میاین؟؟ میگه "این چند وقت مریوم هر روز که میره مدرسه از خانوم مدیرش میپرسه کی امتحانا شروع میشه بعد کی تموم میشه من میخوام برم مسافرررررررت خلاصه خانوم مدیرشونو کچل کرده حالا باباش رفته مدرسشون دیگه خانوم مدیرش گفته باشه امتحانا رو از مریوم زودتر از بقیه میگیریم تا زودی تموم شه و بتونه بره مسافرت .. امتحاناتشون باید ۲۰ ژوئن تموم شه اما واسه مریوم ششم تموم میشه"... آبجیم تا اینا رو میگه از خوشحالی فقط میخندم و با جیغ و هورا به خواهرزادم آفرین میگم  ... اگه خدا بخواد اواخر هفته آینده میان .. به به آخ جوووووووووووووووووووونم هووووووم چه خوب میشه آخیش خونه از این رو به اون رو میشه آخیش همه جا شلوغ پلوغ میشه واااااااااااااااای .. کلی خوش میگذره آبجیم اینا اگه بیان به به   به به الهی شکرت .................

 

چند روز پیش رفته بودم خونه زن داداشی(نامزد داداشم)  .. این زن داداشی یه عکسی از خودش رو داد دستم گفت بده به داداشت.. وقتی اومدم خونه داداشم و دیدم گفتم یه چیزی واست آوردم تا مژدگونیشو ندی بهت نمیدم ... چند ثانیه اول بی تفاوت نگام کرد اما بعدش که انگار یه چیزی مهم یادش اومده باشه با التماس و خواهش نگاشو بهم دوخت گفت هر چی بخوای بهت میدم میدونم چی آوردی حالا بدش بهم .. گفتم نوچ اول مژدگونی.. با خواهش و تمنا گفت چی میخوای .. همون لحظه گشنم بود گفتم شام از بیرون اونم واسه همه باید بگیری... بدون هیچ مخالفتی قبول کرد .. گفت حالا بده .. گفتم نوچ تا شاممو نخورم نوچ .. عصبی شد .. اما باز خودشو کنترل کرد و ملتمسانه گفت بده دیگه اذیت نکن تو رو خدا بده .. ته دلم از اینکه این همه بهم اصرار میکرد میخندیدم  .. اینقد اصرار کرد که کلافه شدم عکس و دادم بهش و گفتم بگیر کوفتت بشه .. اونم تا عکس و گرفت خندید و گفت إ که کوفتم بشه هان؟؟ رفتش کلید کمد لباسیمو برداشت و گفت بهت نمیدم که میگی کوفتم بشه نه ؟؟ !! .. جیغ داد هوار کشیدم کلید کمدمو بده چیکار کمدم داریییییییییییی .. وای رو اعصابم داشت راه میرفت منم جیغ مامااااااااااااااااااااااااان حسین کلید کمدمو برداشتههههههههههه نمیدههههههههه .. داداشی وایساده بود و میخندید و هی میگفت کوفتم بشه ها؟؟ .. یهو یه چیزی به ذهنم رسید که فکر کردم میتونم تلافی کنم بهش گفتم حالا ببین چیکار میکنم .. همون لحظه زنگ زدم به نامزدش تا جواب داد بدون سلام علیک خیلی بلند با جدیت گفتم ببین من اگه ازت بخوام یه چند روزی رو با داداشی حرف نزنی قبول میکنی ؟؟ بیچاره گفت إ چرااااا .. جریان و براش تعریف کردم بعدش گفتم ببین سه روز با داداشم حرف نزن باشه ؟؟؟؟ .. میخواستم با این کارم داداشیمو تنبیه کنم !!... داداشمم وایساده بود و داشت به حرفایی که به نامزدش میگفتم میخندید .. به زن داداشی گفتم قبول میکنی ؟؟ گفت صبر کن الان من بهش زنگ میزنم و قطع کرد ... تا قطع کرد داد زدم حالا خوبه گفتم باهاش حرف نزنی .. چند لحظه بعد گوشی داداشم زنگ خورد .. تا شماره نامزدش و دید  قاه قاه خندید .. دست رو شکمش گذاشته بود و داشت از خنده میترکید .. منم این وسط فقط حرص میخوردم .. مامانم هم از این فرصت استفاده کرد و کلید و از داداشیم گرفت .... هووووووم زن داداشی هم قربونش برم زنگ زده بود تا از داداشیم بخواد کلید و بهم پس بده ... اما خلاصه شام و از بیرون گرفت

چند روزه مریضم ؟؟؟

امروز دراز کشیده بودم و داشتم به این فکر میکردم که این چند روز چقدر بی حال بودم .. کسل بودم .. شبیه آدمای مریض .. یهو با خودم گفتم شاید مریضم.. آره تازه متوجه شدم که این چند روز مریض بودم .. چند روزه که مریضم و خودم از حال خودم بی خبر !!!

دل صبورم ...

میخندم به این اشک ها .. این اشک ها فکر میکنن من همون آدم سابقم .. اما دیگه نیستم اون آدم سابقی که از اشک و آه بترسم.. که از گریه های شبونه وحشت داشته باشم .. من به همه ی اینا میخندم .. من به روزگار هم میخندم  چی فکر کرده با خودش ؟؟ فکر میکنه همه کاره س؟؟؟ هه .. زهی خیال باطل... آی روزگار بدون که دل من صبور شده .. سنگ صبورم شده..  این دل صبورم میخنده بهت .. به دلم میبالم آهای روزگار که نمی توی دیگه بشکنیش... هر سازی دوست داری بزن .. هر چقدر میتونی جنجرتو بزن ..  هر کاری دوست داری بکن .. دیگه ازت نمی ترسم روزگار .. دیگه شبیه اون بچه ی معصوم نیستم که شبا از ترس تنهایی گریه کنم .. دیگه اون دختر مظلومی نیستم که به پات بیوفتم و التماست کنم تو رو خدا نذار تک و تنها بمونم عزیزامو ازم نگیر ... دل صبورم میخنده بهت چون فهمیده تو نمی تونی عشقمو ازم بگیری .. چی فکر کردی با خودت ؟؟ ها؟؟؟؟ که می تونی اشک و بیاری به چشام؟؟ گفتم که من به این اشک ها هم میخندم .. بذار اشک بشه برام یه عادت .. دیگه مث قدیم این اشک ها تنهاییمو به رخم نمیکشه ... بذار اشک بریزم آره بذار اشک بریزم آخه میدونی، هر چقدر چشمام بارونی تر شه من محکمتر میشم دلم صبورتر میشه .. می بینی روزگار گفتم هر چقدر دوست داری بیا بزن .... آره بزن .. می بینی من دیگه نمی شکنم .. نه از آهنم نه از سنگ .. دلم نه از سنگه نه از گِل .. اما دلم سنگ صبورمه ..  صبور شده ... به دلم می بالم .. بازنده ای روزگار .. بهت دارم میخندم ... خدای من شکرت ......

در چشمانم ..

شب در چشمان من است،

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است،

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است،

به چشمهای من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم ، جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت .....

                                                                                                "حسین پناهی"

دگر بیمی ندارم  ...

دگر مرا هراسی نیست ... ز هیچ کس .. ز هیچ چیز .. ز دور بودن ها .. ز یاد رفتن ها ..

باکی نیست .. من ز این اشک، ز این آه، ز خود می تازم  .. .. ..........................

"پیمان قلبها"

من و از مـــــن نــرنجــونـــــم

از ایــن دنیـــــا نتــرسـونــــم

تمــــام دلـخـــوشی هـامـــو

بــه آغـــوش تــــــو مــدیــونــــم

یــه جــایـــی تـــوی قلبت هست

کــه روزی خـــونــه ی مــن بـــود

بـــه ایـــن زودی نگـــو دیــــره

بـــه ایـــن زودی نگـــو بــدرود