رویای کنار دریا

 

امروز من و تو و آبجی ف و زن داداش بزرگه و زن عمو رفتیم لب دریا .. نشستیم رو به دریای طوفانی .. چه موجایی .. چه صدایی .. ترتیب نشستنمون اینجوری بود : تو ـ من ـ آبجی ف ـ زن داداشی ـ زن عمو ..

 

آخ آبجی جونم .. نگام به دریا و موجاش بود و داشتم به این فکر میکردم :

من و تو داریم لب دریا فدم میزنیم که تو وایمیستی و چشاتو میبندی و دستاتو از هم باز میکنی و رو به آسمون و دریا نفس عمیق میکشی ، هی این کار و تکرار میکنی که من کلافه میشم و صدات میزنم آبجییییییییییییییییییی به من نگاه کنننننننن اما تو بی توجه به من به کارت ادامه میدی و من بیشتر کلافه میشم و داد میزنم آبجیییی اگه نگام نکنی خودم تو دریا غرق میکنمااااا ، تو باز توجه ای نمیکنی و با لبای خندون نفس عمیق میکشی .. دوباره داد میزنم من رفتم خودمو غرق کنم ...... بدو بدو میرم پشت یه سنگ بزرگ قایم میشم .. از پشت سنگ دزدکی نگات میکنم و ریز میخندم .. تو هم بعد از چند لحظه که میبینی صدایی ازم در نمیاد چشاتو باز میکنی و اطرافتو دید میزنی اما من و نمیبینی.. دوباره با دقت دنبالم میگردی و میای گوشم و میگیری و  خندون میگی خندونه من و میخوای بترسونی .. این و میگی و میخندی .. من از اینکه پیدام کردی کلی حرص میخورم .. تو دوباره میری رو شن ها میشینی و نگاتو میدوزی به دریا .. منم از حرصم خودمو میندازم تو دریا و میرم جلو جلو جلو جلو تا اینکه زیر پام خالی میشه و الکی دست و پا میزنم .. به سختی پامو میگیری و از زیر آب میاریم بیرون .. بیهوش افتادم کنار دریا و تو هی سیلی میزنی تو گوشم .. یکی دوتا سه تا کشیده که میخوابونی تو صورتم به خودم میام و سرفه میکنم و همه آبی رو که خورده بودم پس میزنم تو صورتت .. وقتی دیدی چشامو باز کردم یهو خودتو کنار میکشی و شروع میکنی به گریه کردن .. من هم میشینم و بهت میخندم و دستامو دور گردنت میندازم ومیگم إ آبجی چرا گریه میکنی .. تو دستمو پس میزنی و با عصبانیت داد میزنی برو اون ور و من و هول میدی .. منم کناری میوفتم و دوباره بهت نزدیک میشم این دفعه با احتیاط میگم آبجی .. اشکات رو گونه هاته سرتو بلند میکنی و نگام میکنی و یهو زیر لب زمزمه میکنی که دیگه از این غلطا میکنی ها  و میخوای من و بگیری تا بزنیم اما منم از چشات میخونم که یه کتک حسابی میخوای بزنیم به خاطر همین پا میزارم به فرار ... میدوم و تو هم با داد و بیداد و خندون دنبالم میکنی .. دوتایی لب دریا میدویم و میدویم و  ..... تا اینکه بهم میرسی و دستمو زودی میگیری تا در نرم بعدش یواش میزنی تو گوشم .. منم میخندم و میبوسم گونه هاتو .. دستامونو دور گردن هم میندازیم و دوتایی خندون به دریا و موجاش خیره میشیم .


 

تاريخ : پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ | 2:15


این رویا رو الان داشتم میخوندم  و از تو کلبه برش داشتم گفتم بیارمش اینجا .. شاید برای خودمم جالب باشه اینکه هنوزم اصلا برام مسخره و لوس نیست حتی اتفاقا خوندنشون خیلی برام لذت بخشه❤

اسپایدرمن و مارمولک

کوچیکه دیشب خیلی بی قراری میکرد فک کنم برای دندونش بود ، و من خوابم کم بوده دیشب الان میخواستم یه چرتی بزنم که بزرگه اومده پیشم پازل اسپایدرمنشو آورده تا براش درست کنم ، دراز کشیدم سرم خیلی درد میکنه  پازل و گذاشتم رو شکمم تا براش درست کنم دوتا تیکه شو که میزارم میوفته  و مجبورم نیم‌خیز شم  و بشینم سعی میکنم درستش کنم و در آخر دو تیکه اش گم شده بهش میگم بیا درست شد اما این دوتاش گم شده   میگه  نه میگم مامان الان نمیشه پیداش کنم بزار واسه بعد میگه نه یه راه حلی براش پیدا کن (از این کلمه راه حل خندم میگیره چقدر بچه شبیه آدم‌بزرگا حرف میزنه) میگم باشه حالا بعدا میبینم بزار بخوابم و دوباره لم میدم ..  دوباره بعد از چند دقیقه میاد  یواشکی حرف میزنه آخه قربونش برم بهش گفتم بلند حرف نزن تا کوچیکه بخوابه  اونم رعایت میکنه و یواش میگه ملخ گردنش بزرگتره یا مارمولک  ته دلم میخندم و یه ذره فکر میکنم و میگم من فکر میکنم ملخ گردنش بزرگتر باشه وبا خنده میگم آخه مارمولک گردن نداره که کله ش چسبیده به بدنش اونم یه کوچولو میخنده و فکر میکنه و بعدش میگه مامان مارمولک شبیه اسپایدرمن بالا میره از دیوار   ابروهامو تو هم‌میکنم و با خنده میگم  نههه اسپایدرمن شبیه عنکبوت بالا میره و ادای بالا رفتن اسپایدرمن و مثلا براش درمیارم ،  اونم انگار قانع شده ولی اون  میگه مارمولک اینجوری بالا میره اداشو درمیاره و زودی میگم یادم ننداز چندشم میشه  میخنده و میره تو اتاق نقاشیشو ادامه بده .. 

امشب کوچیکه بی تابی میکنه .. الهی درد و بلات به جونم .. خدا کنه امشب و خوب بخوابی قلب مامان ... 

واقعا چقدر سخته وقتی میدونی جیگرگوشه ت درد داره یا نمیتونه بخوابه و ناله میکنه  حاضری همه دردای دنیا رو تحمل کنی تا فقط بتونه آروم بخوابه ... 

من امشب درس عبرتی گرفتم جانانه 

نمیدونستم اینقدر ترسو هستما  الان فهمیدم چون مث بید دارم میلرزمالبته لازم بود  اینجوری بشه تا دیگه اینقده بی جنبه نباشم و هی فرت فرت ویدیو نزارم استوری 

خدا رو شکر بخیر گذشت  وگرنه مطمئنم یک سوءتفاهم بزرگ پیش میومد  چون با اینکه من اشتباهی نکردم ولی اون ویدیو باعث میشد مشکلاتی پیش بیاد میون من و آقایی و بی اعتماد بشه یه ذره نسبت به من  واسه همین مث بید در حال لرزشم

اما در کل من اشتباهی مرتکب نشدم  اینجا مینویسم  که مدرک داشته باشم واسه اثباتش  همین گفته خودم یعنی شاهد خودمه 

اما حالم گرفته شد از اینکه دیگه استوری نمیزارم حیف شد آخه 

 

گذشته من

نیم ساعت پیش تو دایرکت چهار تا پیام دادی  عجب بابا

عجیبه برام خب چیکار کنم 

میل به نوشتم زیاد شده انگار، آقایی بازم بچه ها رو برده خونه آقاشون اینا و من زودی کارامو کردم به عشق نوشتن که بیام اینجا ، از ظرف شستن بگیر تا مرتب کردن آشپزخونه و اسباب بازی ها رو جمع کردن و .. ولی هنوز اتاقا موندن  گفتم همین الان بیام  چون بعد که برگردن نمیشه تمرکز کرد و تایپید 

بله داشتم میگفتم  میل به نوشتن دارم شدید ، انگاری همون دختر ده سال پیش شدم ، خوشم اومده ، و حیفم‌اومده که این سالهایی که گذشت و اینجا ثبت نکردم و بچه هامو بی نصیب گذاشتم ، ای روزگار اما سعی میکنم از این بعد بیام تا وقتی بچه ها بزرگ بشن و به سنی که رسیدن بیان اینجا و از تجربیات مامانشون فیض ببرن  آی بچه نیشتو ببند  بشین بخون خاطرات مامانتوو  و ببین مامانت چقد خل و چل ،،  چیز  چقدر عاقل و بالغ بوده و هست  

دوست دارم انگشتام هی تند و تند فقط بنویسن از اولش از اول اولش  ،، اتفاقا امروز که داشتم باهات تلفنی حرف میزدم از اوایل اینکه مامانم رفته بود آسمون گفتم و بعدش  و بعدش ولی وقت نشد حرفامو بزنم و دوست دارم اینجا بزنم تا هم برای تو گفته باشم هم برای بچه ها که بدونن زندگی ممکنه چقدر سخت باشه ولی همیشه خدا هست

  هرچند که تو ممکنه حالا حالاها نخونی ولی خب میدونم دلم طاقت نمیاره و بعد بهت میگم‌ بیای اینجا .. 

یادمه سال ۹۲،، مهر ۹۲ روزای سختی بود یا شاید بهتره بگم سختترین روزای زندگیم ،، مامانم رفت،، و باور این مصیبت خیلی سخت بود چون همه چی درست پیش رفته بود و با عمل قلب باز همه امیدوار شده بودیم که غم و غصه ها تموم میشه ولی ،، یادمه اون روزا دلمو آروم کرده بودم و به خودم میگفتم مامان الان دیگه مریض نیست و یه جای خوبه که سالم سالمه و پر از آرامش و حسش میکردم که خوشحاله و کنار ماست ،، هممون دلمون قرص بود که هست از بزرگ خونه تا کوچکترینش  همه میگفتیم زنده س و حسش میکنیم.. خیلی سخت بود روزا گذشت و زندگی در جریان بود و به خاطر شرایط خواهرم من و میخواست واسه مدتها ببره پیش خودش ولی آقایی بعد دو ماه طاقت نیاورد و گفت میریم سر خونه زندگی خودمون ، وجود آقایی برام اون‌روزا خیلی التیام بخش بود و خیلی سعی میکرد بهم امید بده منو آروم کنه و با یه مراسم ساده که خواسته خودم بود و اقوام نزدیک بودن رفتم سر خونه زندگیم (هرچند اونا خانواده شوهری اصرار داشتن که مراسم خوبی بگیرن ولی من دلم نمیومد چون مامانم تازه رفته بود و دلم راضی نمیشد که جشن بزرگی بگیریم و مراسم ساده خواستم و اونا هم احترام گذاشتن )  همه این ماجراها برام سریع اتفاق افتاد و من تظاهر میکردم که دختر شاد و محکمی هستم  ولی هیچکس نمیدونست که من تا مدتها هر وقت صبح ها از خواب بیدار میشدم  نیم ساعت فقط اشک میریختم و گریه میکردم به یاد مادرم ،، دقیقا تا چشامو باز میکردم مامانم جلو چشمم بود تا مدتهای طولانی ولی باز دلم قرص بود که دارمش ته قلبم ،، حتی بعضی وقتا که تنها بودم تو خونه باهاش حرف میزدم انگار که هست و من از جریان زندگی براش تعریف میکردم ،، و با یادش زندگی ادامه داشت تا اینکه پسرم بدنیا اومد و سرم به بودنش گرم شد ،،   و خواهرم کنارم بود  ولی مجبور بود بعد از موندن دو هفته برگرده بره به خاطر مدرسه دخترش و باز من نبود مامان و زیاد حس میکردم موقعی که پسرم مریض میشد  و فقط مامان و میخواستم تا کنارم باشه  خیلی لحظه های سختی بود   بچه اولم بود و بی تجربه  هر‌چند که مامان آقایی کوتاهی نمیکردن  ولی من خیلی اوقات دلم بهونه مامان و میگرفت  تا اینکه پسرم بزرگتر شد و شرایط عوض شده بود و من پخته تر شده بودم  ،، هر روز که میگذشت و پسرم بزرگتر میشد خانواده آقایی خودشونو بیشتر مالک پسرم میدونستن تا جایی که برام غیر قابل تحمل بود و حس مالکیت بیش از حدشون منو عصبی کرده بود و اون روزا یادمه خیلی بحث داشتم با آقایی ، اوایلش آقایی جدی نمیگرفت اما وقتی میدید که من واقعا دارم زجر میکشم  رفته رفته تونستیم با حرف زدن این مشکل و بین خودمون حلش کنیم ولی باز حس میکردم افسردگی گرفته بودم و یه جوری شده بودم که همش فکر میکردم میخوان‌ پسرمو ازم بگیرن تا اینکه یک شب که یه حرفی زدن و من باهاشون بحثم شد و اونا دهنشون وا مونده بود که واقعا این منم که تو روشون وایسادم و دارم اینجوری حرف میزنم ،، و حرفمو زدم و اومدم خونه ، به آقایی گفتم و آقایی حق و به من داد و رفت باهاشون حرف زد و از اون موقع همه چی رفته رفته بهتر شد  و هم اونا فهمیدن که رفتار  اشتباهی پیش گرفته بودن و این نحوه درست ابراز محبت و دوست داشتن به نوه نیست و هم من پی بردم که اونا از ته دلشون واقعا نمیخواستن منو ناراحت کنن و زمان باعث شد هم من اخلاق اونا دستم بیاد   و هم اونا اخلاق من .. 

ولی واقعا عمم هوامو همیشه داشته و قلب مهربونی داره و عموم هم همینطور ،، زمان آدما رو با هم جور میکنه  و مهر و محبت قلب ها رو بهم گره میزنه و من الان اونا رو اندازه خانواده خودم دوستشون دارم و خیلی برام عزیزن و صد البته خیلی راحتم باهاشون و اخلاقشون هم دستم اومده ،، گاها شاید یه حرفی بزنن که ممکنه درست نباشه ولی من دیگه میدونم چطوری رفتار کنم   سکوت میکنم و  کار خودمو میکنم  و اونا بعد از یه مدت خودشون میان میگن وای اینجوری بود و فلان و هی بیشتر  قدر منو میدونن و از همون چند سال پیش تا حالا نشده که بحثی پیش بیاد چون خیلی مهربونن و با احترام و مهربونی بی از حدشون منو مورد لطفشون قرار دادن و با همه این اوصاف  من همیشه خدا رو شکر میکنم که این خانواده شدن خانواده شوهری من ،، مهربونیشون برام ثابت شده س و لحظه های سخت زندگی کنارم بودن و تنهام نزاشتن و همیشه حواسشون بهم هست و من به خودم میبالم به خاطر وجود پر مهرشون ،، خدایا شکرت 

بله عزیزای دلم   بعضی وقتا هم لازم نیست که در مورد خودتون جبهه بگیرین و کاری کنین   همین که بسپاریش به زمان و کار درست و انجام‌ بدی   خود به خود همه چی حل میشه   و این شده روش زندگی من  .. هر‌ کی هر جور دوست داره فکر کنه در مورد من برام مهم نیست  من کار خودمو میکنم  تا اینکه اونی که اشتباه فکر کرده یه روزی خود به خود متوجه اشتباهش میشه و بیشتر قدر میدونه .. بله دیگه لازم نیست دغدغه داشته باشی مثل قبلا که من با دغدغه های الکی روزامو خراب میکردم هر چند که اون روزا باعث شدن من بشم آدم‌ امروز 

من میگم  دل میگه

بزرگه داره مستند حیوانات و میبینه .. کوچیکه یه مداد دستشه و ازش گرفتم و گریه میکنه بهونه میگیره چون یه کوچولو سرما خورده .. باید دوباره برم بخوابونمش و بعد برم به کارام برسم .. 

و دارم میخوابونمش و اعتیاد به گوشی چیز مزخرفیه و البته شیرین

میخواستم بگم که وقتی بچه ای و یه چیزی رو دوست داری اگه بزرگ بشی و بهترشم گیرت بیاد بازم همونی رو میخوای که تو بچگی میخواستی  مثلا وقتی یه جعبه مداد رنگی ای رو که تو بچگی دوست داشتی موقعی که بزرگ شدی  اگه بهتر و قشنگترمش گیرت اومد  دوستش نداری  همونی رو  میخوای که قبلا تو بچگی دوست داشتی.. 

دل من حسش اینه الان .. من همونی رو میخوام که قبلا دوست داشتم و دارم .. الان بهترشم گیرم اومده  ولی حس من اون یکی رو بیشتر دوست داره ..  این قانون مال بچه هاس  .. مثلا وقتی یه بچه ای عاشق یه لباسیه  اگه بهش بگی  اون لباست کهنه شده بیا این نویه رو بپوش  میگه نه من اونو دوست دارم  .. 

منم الان به دلم دارم میگم  بیا ببین این یکی چقدر بامزه تره چقدر شیرینتره  چقدر واقعی تره   دلم میگه نه من اونو دوست دارم  میگم بابا این همونه    خودشه   میگه نه   اون به من میخنده  میگم بابا بیخیال تو خیلی دیگه داری سخت میگیری  خنده که خوبه بیچاره خندش گرفته دیگه خودتم خنده ت میگیره والا بخدا از اینجور حرفا میگه نه من خندم نمیگیره   میگم برو گم شوووو کثافت چقدر تو نچسبی    میگه  میدونم  چیکار کنم میگم خب من که نمیتونم کاری کنم  این حس آدماس   زورشون که نمیشه کرد تازه شم باید خدا رو هزار بار شکر کنی که هست و میاد میگه آره واقعا خیلی خوشحالم که هست و میاد   


عقل : من از طرف دل عذرخواهی میکنم باید عرض کنم که من خیلی شاد و شنگولم از اینکه هستی و میای تا صداتو بشنوم و اینکه باهات حرف بزنم همه  اینا خیلی برام باارزشه اندازه  یه دنیا 

و دل اگه چیزی میگه الکی واسه خالی کردن خودش مجبوره اینجا رو خط خطی کنه و دل هم از داشتنت مسروره شدیدا 

 

پ.ن: نمیدونم اینورا میای یا نه ؟؟ .. ولی خودم فکر میکنم آدرس اینجا یادت رفته باشه ..‌  

گوشیم که زنگ خورد و نگاه کردم  چشام چهار تاااا شد 

هاج و واج مونده بودم گفتم حتما میاد اینجا و خونده نوشته هامو .. مکث کردم یه لحظه آب دهنمو قورت دادم جواب دادم ..

اما نخونده بود و نیومده بود اینجا  .. ته دلم‌گفتم یعنی خودش زنگ زده  وای پس دل به دل راه داره 

حس میکنم دلم داره آرومتر میشه ..  و این خوبه .. 

وابستگی .. 

خوبه یا بد ؟

شیرینه یا تلخ ؟ 

شاید تا وقتی شیرینه که کنارت باشه و هر وقت بخوای بتونی داشته باشیش  ولی وقتی نتونی  اونوقت تلخ میشه و این عذاب آور ترین حس ممکنه تو اون لحظه س.. و کلافه بودن و به همراش میاره .. و بعدش عصبی شدن .. و غیر قابل کنترل شدن خودتت و این حس که اختیارت دست خودت نیست  خیلی بده ...  اینقدر بد که ممکنه طرف مقابل هم اذیت بشه چون دیگه اختیاری از خودت نداری و ممکنه وقت و بی وقت مزاحم طرف مقابلت بشی و هی ازش توقع داشته باشی  و این قسمت ماجرا خیلی آزار دهنده س هم برای خودت هم برای اون چون ممکنه اونجور که انتظار داری به چیزی که توقع داری نرسی و  به همراش گله و شکایت هات شروع میشه  و ناراحتی طرف مقابل رو به همراه داره  که غیر قابل پیش بینی میشی برای خودت .‌.

خیلی گیج خوابم .. 

ذهنم گیج و منگه .. و کلمات گنگ .. 

وقتی دو روز از حرف زدنموم میگذره دلم براش تنگ میشه .. 

کاشکی فردا صبح هم زنگ بزنه

دیشب رفتم کلبه یه چیزی ازش خواستم که میدونم اگه ببینه  تو دلش بهم فحش میده 

با خودش میگه این دیگه کیه بابا چقدر پیله س

بله من همینقدر لوس و نچسب تشریف دارم 

اما میخوام ببینم واقعا چیزی یادش مونده  یا هنوز اون حس ها رو داره یا نه،  ببینم چیکار‌میکنه  این خواسته رو ازش داشتم چون میخوام یه چیزایی واسه خودم ثابت شه

جان من

یافتم  یافتم آنچه را خواستم یافتم 

فهمیدم چیکار کنم که مطمئن شم اینجا میاد یا نه 

الان اگه این پست و دیدی   جان من قسمت میدم  یه تک بزنی رو گوشیم(نترس مطمئن باش بعدش بهت زنگ نمیزنم) 

گفتم جااااان من   اگه هر وقت اومدی اینجا  و پستا رو دیدی یک بار  تک بزن   جاااان من قسمت دادم 

 

خب حالا پس خیالم راحت میشه  اگه اینجا میای  متوجه میشم 

اگه تک‌ نزدی پس نمیای و من راحت میتونم  اینجا پشت سرت حرف بزنم 

 

هوای تازه

نوشتن خوبه .. اونقدر خوب که میتونه آدمو خالی از استرس کنه  خالی از بغض کنه البته من الان نه استرس دارم و نه بغض، خواستم یه چی گفته باشم مثلا 

تنهایی هم قشنگیای خودشو داره ، الان آقایی بچه ها رو یه سر برد خونه مامانش اینا ، منم هنوز ناهارمو نخوردم ، عادت بدی که خیلی وقته پیدا کردم اینه که موقع ناهار اول خودم به بچه ها ناهار میدم و بعد که نوبت خودم میرسه اشتها ندارم .. و این موضوع بزرگه رو بدعادت کرده که خودش نخوره یا اگه میخوره سرسری بخوره و من چقدر بابت این اشتباهم حرص میخورم همیشه .. 

میدونی .. انگشتام دوست دارن تایپ کنن اینکه چی رو نمیدونم  ولی خیلی دوست دارن تایپ کنن و ثبت کنن چون دیشب که داشتم خاطرات ده سال پیش و میخوندم خیلی بهم چسبید و با خودم گفتم چقدر حیف که این مدتی که گذشت نیومدم اینجا و خاطره هام همش فراموش میشن ، چونکه  آلزایمر دارم شدید 

پس فک کنم از این بعد بیشتر بیام و بشم همون دختر وبلاگی قدیمی

و چقدر بهتر میشه با موبایل تایپ کرد و انگار سریعتر 

به امید یه هوای تازه تر 

 

اسمتو تو گوشیم تغییر دارم به اسم واقعیت دوتا ستاره هم کنارش گذاشتم 

نمیدونم چرا ولی خواستم اسمتو اینجوری ذخیره کنم 

به نظر شما میاد اینجا ؟؟

آخه گفت ناهار و خل و چل و ... اینا رو که اینجا نوشته بودم  اون از کجا میدونست بدم اومده ؟؟

خدا کنه نیاد  چون اگه بیاد من نمیتونم از همه چی بگم در موردش .. مثل همین پست قبل ..

میتونم تو استوری الان ازش بپرسم

ولی نه ازش نمیتونم بپرسم که اینجا اومده یا نه چون اگه نیومده تا حالا ممکنه به خاطر این سوال هم که شده بیاد احتمالش هست 

خودمو میزنم به کوچه علی چپ و  هر چه دل تنگم میخواد مینویسم 

آبجی تو هم تو رو خدا اگه اینجایی   به روم نیار که اومدی   بزار هر چی میخوام بگم    شایدم بعضی وقتا تو رو نشونه بگیرم و بزنمتا  ولی تو بیخیال شو  

 

بزرگه رفته  دوتا نارنگی آورده براش پوست‌گرفتم  گرفته دستش میپرسه  کدوم بزرگتره میگم اونی‌که دست راستته و میخنده منظورشو میفهمم   این روزا همش تو حال و هوای اینه که چی و کی بیشتر زور داره    دم به دقیقه میپرسه  در مورد حیوونا   من در حال ظرف شستن  میگه مامان اگه شیر و نهنگ با هم دعواشون بشه کی برنده میشه میگم مامان شیر و نهنگ نمیتونن با هم بجنگن  چون نهنگ تو دریاس شیر هم تو خشکیه  میگه نه مثلا نهنگ اومده لب دریا نزدیک خشکی   شیر هم‌میره پیشش   حالا تو بگو کی برنده میشه     با خودم میگم چاره ای نیست قانع نمیشه   میگم بهش  خب نهنگ دهنش خیلی بزرگه و سعی میکنه شیر و بخوره  ولی شیر فرار میکنه   میگه کی برنده میشه  میگم چون شیر فرار کرده یعنی از خودش دفاع کرده پس برنده میشه ... 

من همین الان در حال تایپ کردن   بازم اومده میپرسه مامان خونه خودمون بزرگه یا خونه مامان م(مامان آقایی) یا خونه عمه اینا 

 

این سوالا از کجاشون درمیاد  

همین الان با پوست نارنگی خورشید درست کرد میگه عکس میگیری  میگم آره 

این بچه اگه گذاشت بشینم یه جا یه چی کوفت کنم بنویسم 

 


همین الان باز پرسید اگه پشه و مورچه با هم دعواشون بشه چی کی برنده میشه 

میگم پشه  میگه چرا چون بزرگتره  میگم آره چون بال داره میتونه پرواز کنه 

خدا کنه اینجا نیای .. 

داشتیم الان با هم‌حرف میزدیم خیلی خوش گذشت اینقده خندیدیم .. 

ولی وقتی قطع کردیم .. من یه خلاء بزرگی رو حس کردم .. خیلی خوشحال بودم ولی در عین حال گرفته شد یهو حالم .. فکر کردن به اینکه اون اصلا آبجی نگفت.. نمیدونم .. میترسم رویا کمرنگ شه از حرفاش اینجور فهمیدم .. 

 

ولی خیلی خوشحالم کرد صداشو شنیدم حرف زدیم  عجب جلبیه ها   

شیطون شده خیلی   بامزه بود بامزه تر شده    

ودی در نهایت هنوز فکر میکنم دلش به حالم سوخته که اومده زنگ زده باهام‌حرف زده  

مثلا اگه من خبری ازم نباشه و بدونه دارم زندگیمو میکنم دیگه زنگ‌نمیزنه و بیخیال میشه   اینجوری فکر میکنم 

 

آخ خوددرگیر شدم زیاد این‌روزا .. برم یه چیزی بخورم فعلا که گشنمه زیاد .. 

باید بسپارم دست زمان .. 

الان فهمیدم خیلی راحت میتونه اگه آدرس اینجا رو یادش رفته پیدا کنه چون تو گوگل اگه بزنی پیمان قلبها و رویای آبی این وب بالا میاد .. 

پس ممکنه که اومده اینا رو خونده باشه .. 

آبجی جون بیخیال  .. خودتو درگیر من نکن .. اینجا نیا یا اگه میای سالی یکبار بیا و زندگیتو بکن چون من خل و چلم زیاد چرت و پرت میگم .. 

 

داره میبینه .. استوریا رو .. 

چقدر من دلم .. دلم نمیدونم  یه جوریه ..  چقدر من به اون حساسم .. چقدر من دوسش دارم .. دلم براش تنگ شده ..‌ دلم برای خود خودش تنگ شده نه اینی که میاد و از هر چیزی میگه غیر رویا .. یعنی الان که براش اونا رو گذاشتم استوری  میفهمه اینجا میام .. یعنی میاد اینجا .. اینا رو  اونایی که دیشب نوشتم و میخونه .. نکنه چیز بدی نوشتم دیشب ‌.. نمیدونم باید برم ببینم ... 

صبر کن . بشین .. آروم باش.. نمیاد اینجا .. آدرسش رو یادش نیست .. نمیاد .. 

دلخورم از بغض پرم ....... 

نمیفهمی ... 

دلواپس نیستم ... 

دلگیرم .. درگیرم...

دل تو زدم ؟؟؟

چرا حق میدی ؟؟؟

دل نمیکنم . دل نمیکنم . 

حالم خوش نیست 

وقتی رویا رو یادت رفته  

خودت کردی ..  آره گفتی همه رویاهات همه اون حس ها انگار خاموش شدن تو وجودت  من گفتم روشنش میکنم  تو خندیدی    منم خندیدم  تولحظه انگار فقط شوخی بود . 

اشکام .. نباید چشام قرمز بشه تا یک ساعت دیگه میاد  .. بچه ها نباید ببینن .. 

دلم اما   داره میترکه   داره داغونم میکنه چون تو حالمو نمیفهمییییییییییی  اگه میفهمیدی  میومدی    آره میومدی منو محمکم بغلت میگرفتی میگفتی آبجی کوچیکم   من هستم  من هستم  من همیشه اینجااااااام   چرا آخه  چراااااا

چرا اینجوری وایسادی به من زل زدی   میخوای من برم    میخوای برم و برنگردم   اینو میخوای    من ........‌.‌‌‌‌‌...........‌

تو اینقدر بی تفاوت نبودی .. تو اینجوری نبودی .. زندگی تورو عوض کرد  ... تو حسات کجاس ... تو فکرات چی شدن ...   نمردن .. نمردن ... بخدا نمردن  .. نگو .. من باور نمیکنم .. تو خودتو زندونی کردی ... توقفس کردی خودتو .. میخوای همونجا بمونی ... 

افاتعقتقعت۴نکفخمخخعخم

دلم میخواد گریه کنم .. دلم میخواد برم گم شم تو کنج اتاق اینقدر گریه کنم تا هر چی تو این دل لامصب من هست بیاد بیرون و با اشکام از دستشون خلاص شم .. بچه ها هستن .. نمیشه گریه کرد ..   فکر میکردم با نوشتن سبک میشم و توی یه لحظه اینقدر بغض دارم که حس میکنم ممکنه بترکم .. بچه ها هستن .. نمیشه .. بزرگه یه چیزی ازم میپرسه  سرسری جواب میدم بعدش وجدانم ناراحت میشه .. کوچیکه منتظرم خوابش بیاد برم بخوابونمش .. چون خستم .. میخوام بخوابم .. همش بخوابم .. فکر نکنم ... 

خاک تو سرم .. واقعا ‌‌.. اینقدر آدم ضعیف .. اینقدر نچسب .. اینقدر لوس .. از خودم خسته م .. اما حق دارم .. به دلم حق میدم .. هیچکی نمیتونه بفهمه .. فکر میکردم تا حالا اون میفهمه  حالا مشخص شد اونم نمیفهمه .. خدا میشه منو بسازی دوباره .. میدونم میشه .. ولی دلم خیلی خرابه .. حالش بدجور خرابه ..  اون خوب نمیشه .. اگه هم بشه  همیشه تو حسرت و انتظار میمونه ... 

من امروز فقط میخوام اینجا بمونم .. بزرگه صدام میزنه .. باید برم .. 

بازم زنگ نزد .. و من اینجا بس منتظر نشستم و دلمو خوش کردم که اون زنگ میزنه رو چه حسابی .. امروز نمیزنه فردا هم نمیزنه   ... نمیخوام منتظر بشینم .. از انتظار متنفرم .. 

بابا اون دیگه مثل گذشته نیست  .. بخدا مشغول زندگیشه وقت نداره ... باید باور کنم اصلا به من فکر نمیکنه .. منم باید برم .. برم بیخیال شم ..  اینقدر خودمو خسته نکنم .. خب مگه دست منه .. من که میخوام بیخیال شم .. بخدا نمیشه   باید بگذره .. اصلا چرا اومد باز .. چرااااااااا ... من رفتم دنبالش .. تقصیر خودمه .. غصه باید بخورم .. باید قبول کنم ‌.. باید اینقدر دمغ و پکر بشم تا از سرم بیوفته .. 

دیگه منتظرش نمیمونم .. ... 

کاشکی به آسونی همین حرف بود و نمیموندم .. 

انتظار .. باور .. غم ...

دروغ چرا .؟ من هر لحظه منتظر تماسش هستم .. چک میکنم استوریشو .. چک میکنم کلبه رو .. هر چند به خودم میگم  اصلا زنگ نزد هم نزد به درک  ولی دلم کار خودشو میکنه .. دیروز صبح منتظرش بودم .. امروز منتظرم .. احتمالا اگه نخواد زنگ بزنه  من همینجوری انتظار رو انتخاب کردم واسه یک ماه آینده .. دلم میخواد برم براش بگم  ... ولی میگم وقتی واقعا نمیفهمه (میفهمه  باید بفهمه) چی رو براش توضیح بدم .. اونم حتما مشغول زندگیشه .. اصلا شاید توو طول روز یک دفعه به من فکر کنه ... شایدم نکنه .. ولی نه  میدونم یک دفعه رو میکنه .. 

دارم فکر میکنم کاشکی برمیگشتیم به یک ماه پیش.. اونوقت ته دلم همیشه اون باور وجود داشت .. باوری که الان از دستش دادم  خیلی برام شوکه کننده س.. 

هنوز دلم راضی نشده که قبول کنه .. ولی میدونم اگه نیاد سراغم .. زمانهِ بی رحم کار دلمو میسازه و به جای باور  اون تکه از دلمو فقط غم‌ پر میکنه ... 

دل آدما با نوشتن چقدر سبکتر میشه ...  اگه دلم به داشتن اینجا گرم نبود ممکن بود هنوز عصبی و داغون میبودم تا به این لحظه .. 

الان حس خوبی دارم اما با یه ذره چاشنی غم که خیلی زیاده و از اونورش میزنه بیرون و خوب و تو خودش حل میکنه .. 

بعد از ده سال اومدی که چی ... یادم بدی مامان بودنمو .. یادم بدی همسر خوبی باشم .. مگه من الان مادر شدم  مگه تازه ازدواج کردم .. آخه چی فکر کردی با خودت .. محض اطلاعت باید بگم که من ۷ ساله ازدواج کردم و ۶ ساله مامان شدم  و من خودم بهتر میدونم چطور زندگیمو بچرخونم  چطور مادری کنم ... این همه مدت دوریتو تحمل کردم   .. این همه دلتنگیا رو ... حالا میای میگی که چی ... که من لوس شدم   پرحرف شدم  خسته ت کردم    آخه لامصب  حرفای ده سال مونده تو دلم  میخواستم برات بگم   برات سروع کنم از دلم‌حرف بزنم  ولی هر بار تو مسخره م کردی .. کاشکی میتونستیم برگردیم به یک ماه پیش که ففط هرازگاهی ازت خبر داشتم ولی دلم خوش بود که هیچ تغییری نکردی همونی    حالا چی   تو عوض شدی حست گم شده رفته از بین ... میدونم من اصرار کردم که بیای و باید حرف بزنم   من اصرار کردم زیااااااد میدونم میدونم ولی ببخشید ببخشید 

چه خوبه که اینجا رو دارم هنوز 

حداقل اینجا دیگه میتونم از هر چی دلم‌میخواد بگم و کسی ناراحت نشه  مسخره نکنه  منو به خاطر حرفای دلم خل و چل خطاب نکنه هر چند که من عاشق این خل و چل گفتناشم  ولی در مورد رویا نه ... 

نمیدونم هنوز اینجا میای یا نه   احتمال زیاد فراموشت شده آدرس اینجا رو صد البته .. پس با خیال راحت هر چی تو دلم‌میگذره میارم اینجا .. یه نفسسسسس عمییییییییق میتونم بکشم 

  چقدر پرم از حرف .. اون خیلی نامرده  بعد ده سال اومده میگه ناهار چی درست کردی .. 

 

دلم میخواد برم جایی که فقط داد بزنم  برم سرمو بکنم زیر آب و نفسم بند بیاد  برم بالای کوه و پرت کنم خودمو  برم گم شم تو جنگل تا از استرس جونم دربیاد  دلم میخواد سرمو بکوبونم تو دیوار  دلم میخواد یه اسلحه داشتم رو سرم میزاشتم و ماشه رو میکشیدم  دلم میخواد فقط برم   برم یه جای دور  که فقط خودم باشم  خودم تنهای تنها واسه یک لحظه واسه یک ساعت   دلم میخواد برم وسط میدون جنگ و با همه بجنگم تا زورم میرسه همه رو بزنم  اینقدر منو بزنن تا جون نداشته باشم  خونی و مالی بیوفتم گوشه رینگ   میخوام نفس نفس بزنم چون  الان تو خونه نشستم رو مبل و نفس نفس میزنم از درون ........

چطوری دلش اومد ؟؟ 

چرا اینجوری شده ؟؟

بعد از این همه مدت .. من با چه ذوقی... اون چه بی ذوق ..‌ زمونه چقدر  میتونه بی رحمه باشه که بتونه آدما رو عوض کنه .. چرا من عوض نشدم پس .. 

انگاری شده یه آدم مثل بقیه آدما .. حرفاش مثل بقیه .. همش کارای روزمره .. اصلا رویا رو به زبونش نمیاره .. اصلا یادش نیست .. یک جمله با من مثل قبلا حرف نزد .. دلیلش چیه .. معلومه حتما فراموشش شده ..