طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹
رویا

بازم زنگ نزد .. و من اینجا بس منتظر نشستم و دلمو خوش کردم که اون زنگ میزنه رو چه حسابی .. امروز نمیزنه فردا هم نمیزنه   ... نمیخوام منتظر بشینم .. از انتظار متنفرم .. 

بابا اون دیگه مثل گذشته نیست  .. بخدا مشغول زندگیشه وقت نداره ... باید باور کنم اصلا به من فکر نمیکنه .. منم باید برم .. برم بیخیال شم ..  اینقدر خودمو خسته نکنم .. خب مگه دست منه .. من که میخوام بیخیال شم .. بخدا نمیشه   باید بگذره .. اصلا چرا اومد باز .. چرااااااااا ... من رفتم دنبالش .. تقصیر خودمه .. غصه باید بخورم .. باید قبول کنم ‌.. باید اینقدر دمغ و پکر بشم تا از سرم بیوفته .. 

دیگه منتظرش نمیمونم .. ... 

کاشکی به آسونی همین حرف بود و نمیموندم ..