طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

گذشته من

پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹
رویا

نیم ساعت پیش تو دایرکت چهار تا پیام دادی  عجب بابا

عجیبه برام خب چیکار کنم 

میل به نوشتم زیاد شده انگار، آقایی بازم بچه ها رو برده خونه آقاشون اینا و من زودی کارامو کردم به عشق نوشتن که بیام اینجا ، از ظرف شستن بگیر تا مرتب کردن آشپزخونه و اسباب بازی ها رو جمع کردن و .. ولی هنوز اتاقا موندن  گفتم همین الان بیام  چون بعد که برگردن نمیشه تمرکز کرد و تایپید 

بله داشتم میگفتم  میل به نوشتن دارم شدید ، انگاری همون دختر ده سال پیش شدم ، خوشم اومده ، و حیفم‌اومده که این سالهایی که گذشت و اینجا ثبت نکردم و بچه هامو بی نصیب گذاشتم ، ای روزگار اما سعی میکنم از این بعد بیام تا وقتی بچه ها بزرگ بشن و به سنی که رسیدن بیان اینجا و از تجربیات مامانشون فیض ببرن  آی بچه نیشتو ببند  بشین بخون خاطرات مامانتوو  و ببین مامانت چقد خل و چل ،،  چیز  چقدر عاقل و بالغ بوده و هست  

دوست دارم انگشتام هی تند و تند فقط بنویسن از اولش از اول اولش  ،، اتفاقا امروز که داشتم باهات تلفنی حرف میزدم از اوایل اینکه مامانم رفته بود آسمون گفتم و بعدش  و بعدش ولی وقت نشد حرفامو بزنم و دوست دارم اینجا بزنم تا هم برای تو گفته باشم هم برای بچه ها که بدونن زندگی ممکنه چقدر سخت باشه ولی همیشه خدا هست

  هرچند که تو ممکنه حالا حالاها نخونی ولی خب میدونم دلم طاقت نمیاره و بعد بهت میگم‌ بیای اینجا .. 

یادمه سال ۹۲،، مهر ۹۲ روزای سختی بود یا شاید بهتره بگم سختترین روزای زندگیم ،، مامانم رفت،، و باور این مصیبت خیلی سخت بود چون همه چی درست پیش رفته بود و با عمل قلب باز همه امیدوار شده بودیم که غم و غصه ها تموم میشه ولی ،، یادمه اون روزا دلمو آروم کرده بودم و به خودم میگفتم مامان الان دیگه مریض نیست و یه جای خوبه که سالم سالمه و پر از آرامش و حسش میکردم که خوشحاله و کنار ماست ،، هممون دلمون قرص بود که هست از بزرگ خونه تا کوچکترینش  همه میگفتیم زنده س و حسش میکنیم.. خیلی سخت بود روزا گذشت و زندگی در جریان بود و به خاطر شرایط خواهرم من و میخواست واسه مدتها ببره پیش خودش ولی آقایی بعد دو ماه طاقت نیاورد و گفت میریم سر خونه زندگی خودمون ، وجود آقایی برام اون‌روزا خیلی التیام بخش بود و خیلی سعی میکرد بهم امید بده منو آروم کنه و با یه مراسم ساده که خواسته خودم بود و اقوام نزدیک بودن رفتم سر خونه زندگیم (هرچند اونا خانواده شوهری اصرار داشتن که مراسم خوبی بگیرن ولی من دلم نمیومد چون مامانم تازه رفته بود و دلم راضی نمیشد که جشن بزرگی بگیریم و مراسم ساده خواستم و اونا هم احترام گذاشتن )  همه این ماجراها برام سریع اتفاق افتاد و من تظاهر میکردم که دختر شاد و محکمی هستم  ولی هیچکس نمیدونست که من تا مدتها هر وقت صبح ها از خواب بیدار میشدم  نیم ساعت فقط اشک میریختم و گریه میکردم به یاد مادرم ،، دقیقا تا چشامو باز میکردم مامانم جلو چشمم بود تا مدتهای طولانی ولی باز دلم قرص بود که دارمش ته قلبم ،، حتی بعضی وقتا که تنها بودم تو خونه باهاش حرف میزدم انگار که هست و من از جریان زندگی براش تعریف میکردم ،، و با یادش زندگی ادامه داشت تا اینکه پسرم بدنیا اومد و سرم به بودنش گرم شد ،،   و خواهرم کنارم بود  ولی مجبور بود بعد از موندن دو هفته برگرده بره به خاطر مدرسه دخترش و باز من نبود مامان و زیاد حس میکردم موقعی که پسرم مریض میشد  و فقط مامان و میخواستم تا کنارم باشه  خیلی لحظه های سختی بود   بچه اولم بود و بی تجربه  هر‌چند که مامان آقایی کوتاهی نمیکردن  ولی من خیلی اوقات دلم بهونه مامان و میگرفت  تا اینکه پسرم بزرگتر شد و شرایط عوض شده بود و من پخته تر شده بودم  ،، هر روز که میگذشت و پسرم بزرگتر میشد خانواده آقایی خودشونو بیشتر مالک پسرم میدونستن تا جایی که برام غیر قابل تحمل بود و حس مالکیت بیش از حدشون منو عصبی کرده بود و اون روزا یادمه خیلی بحث داشتم با آقایی ، اوایلش آقایی جدی نمیگرفت اما وقتی میدید که من واقعا دارم زجر میکشم  رفته رفته تونستیم با حرف زدن این مشکل و بین خودمون حلش کنیم ولی باز حس میکردم افسردگی گرفته بودم و یه جوری شده بودم که همش فکر میکردم میخوان‌ پسرمو ازم بگیرن تا اینکه یک شب که یه حرفی زدن و من باهاشون بحثم شد و اونا دهنشون وا مونده بود که واقعا این منم که تو روشون وایسادم و دارم اینجوری حرف میزنم ،، و حرفمو زدم و اومدم خونه ، به آقایی گفتم و آقایی حق و به من داد و رفت باهاشون حرف زد و از اون موقع همه چی رفته رفته بهتر شد  و هم اونا فهمیدن که رفتار  اشتباهی پیش گرفته بودن و این نحوه درست ابراز محبت و دوست داشتن به نوه نیست و هم من پی بردم که اونا از ته دلشون واقعا نمیخواستن منو ناراحت کنن و زمان باعث شد هم من اخلاق اونا دستم بیاد   و هم اونا اخلاق من .. 

ولی واقعا عمم هوامو همیشه داشته و قلب مهربونی داره و عموم هم همینطور ،، زمان آدما رو با هم جور میکنه  و مهر و محبت قلب ها رو بهم گره میزنه و من الان اونا رو اندازه خانواده خودم دوستشون دارم و خیلی برام عزیزن و صد البته خیلی راحتم باهاشون و اخلاقشون هم دستم اومده ،، گاها شاید یه حرفی بزنن که ممکنه درست نباشه ولی من دیگه میدونم چطوری رفتار کنم   سکوت میکنم و  کار خودمو میکنم  و اونا بعد از یه مدت خودشون میان میگن وای اینجوری بود و فلان و هی بیشتر  قدر منو میدونن و از همون چند سال پیش تا حالا نشده که بحثی پیش بیاد چون خیلی مهربونن و با احترام و مهربونی بی از حدشون منو مورد لطفشون قرار دادن و با همه این اوصاف  من همیشه خدا رو شکر میکنم که این خانواده شدن خانواده شوهری من ،، مهربونیشون برام ثابت شده س و لحظه های سخت زندگی کنارم بودن و تنهام نزاشتن و همیشه حواسشون بهم هست و من به خودم میبالم به خاطر وجود پر مهرشون ،، خدایا شکرت 

بله عزیزای دلم   بعضی وقتا هم لازم نیست که در مورد خودتون جبهه بگیرین و کاری کنین   همین که بسپاریش به زمان و کار درست و انجام‌ بدی   خود به خود همه چی حل میشه   و این شده روش زندگی من  .. هر‌ کی هر جور دوست داره فکر کنه در مورد من برام مهم نیست  من کار خودمو میکنم  تا اینکه اونی که اشتباه فکر کرده یه روزی خود به خود متوجه اشتباهش میشه و بیشتر قدر میدونه .. بله دیگه لازم نیست دغدغه داشته باشی مثل قبلا که من با دغدغه های الکی روزامو خراب میکردم هر چند که اون روزا باعث شدن من بشم آدم‌ امروز