آدرس و مثل اولش کردم چون فکر میکنم به مرور زمان اون اسمه قبلی  فراموشم بشه ، اما این "بغض گل"  ملکه ذهنم شده  یادم نمیره هیچوقت ... 

خوابم میادا  اما حوصله ندارم بخوابم ، بس که این شبا همش زود ساعت ۱۱ خوابیدم لجم گرفته میخوام بیدار بمونم یه فیلم خوب ببینم 

یه کاری کن که میتونی

یه خونه شو تو ویرونی


از این بیشتر نپرس از عشق

نمیدونم نمیدونی

تو این تقویم دل مرده

کسی اشکاشو نشمرده


کجا دیدی که تنهایی

غماشو با خودش برده

یه کاری کن از این بیشتر

نیفتم تو غم آخر


نذار شمع حضور من

یه شعله شه تو خاکستر

نگو دوره نگو دیره

نگو این قصه دلگیره


یه عمری رفته از دستم

نیای عشق تو میمیره

 

از وقتی آدرس اینجا رو عوض کردم حتی یک دفعه هم نیومد بگه  چی شد وبلاگت  .. خواهر بی معرفت رویاییم ... هه ... اگه من جاش بودم خودمو میکشتم تا آدرسشو بهم بگه چون میخواستم ازش باخبر بمونم که بدونم چیکار میکنه کجا میره حال دلش چطوره ... اما اون  انگار دوست نداره باخبر شه از حال دلم ... خب هر کسی یه طوره ... 

چی فکر میکردیم و چی شد .... 

 

 

تصمیم گرفتم جوابشو ندم .. چون درونم غوغاس ، حسی که از تو هی دارم خفه ش میکنم الان  یه ماهه،   نمیتونم ادامه بدم اینجوری ،  اون هیچی به روش نمیاره  اما من هی منتظرم تمومش کنه این بازی و ، آره بازی بدی که من توش خودم نیستم  مجبورم نباشششم تا اون ناراحت نشه  ، من   من من خود من از درون این نیستم که جلوی اونم   ، اگه میخندم جلوش   صرفا یه شکلک خنده س نه هیچ چیز دیگه   من از تو پرم   پر از توقع   پر از بی تفاوتی نسبت بهم   پر از بی مهری اون نسبت بهم  پر از فکرای سمی و یه عالمه زامبی درونم لونه کرده ......  خواستم جوابشو ندم تا ببینم عکس العملش چیه، مثه من بیقراری میکنه یا که نه  اصن براش مهم نیس ؟....  یهو این تصمیمو گرفتم ... پیام داد ، گوشیم دستم بود نگاه نکردم ، مخفی بود ،.. چند ساعت گذشت اما سین نکردم ، شب شد و گذشت ، بازم نگاه نکردم ، فرداش شد  پس فردا شد  من بازم بازم تا به الان  پنج روز گذشته  هنوز نگاه نکردم ،  دیشب یه چی فرستاد تو ایسنتا  سین نکردم  امروز ظهر پاکش کرد ... هی تو ذهنم با خودم کلنجار میرم که واقعا تا این حد نسبت بهم بی تفاوته .... با خودم میگم آره  خوب شد جواب ندادم  چون داشتم میمردم از تظاهر کردن  خودمو یه شکل دیگه نشون دادن   خسته شده بودم داغون بودم ، زندگیم این منه داغون و پس میزد  باید راهی پیدا میکردم از شر این حس بد نجات پیدا میکردم ، راه نجات همین بیصدا رفتن بود ،  بیصدا میرم ...... میرم از جلو چشمات   میرم از تموم روز و شبات   میرم از خیال واقعی  روزانه لحظه هات   میرم از دست زبون تلخِ بی رویاهات ......

خواهم رفت از خیالت ... خواهم رفت از نگاهت .... خواهم رفت از دلِ همچو سنگت ....  تو آنی نیستی که بودی ... تو آفتاب را دریا را آسمان را کوه را دشت را جنگل را با زبانت نیست کردی ... خالی شدم از رویا..... خالی شدم از ما .... خالی شدم از حس عمیق داشتنت  باورِ خوب بودنت ...  تو نیمی از وجودم را کشتی....  حالا که میروم آن سوی رویای دیروز ... همان رویایی که خود بودم و خود... تو باکی نداری امروز برای نداشتنم افسوس...  

عصبانیم .... از اینکه فکر میکنم میفهمه و عمدا به روش نمیاره   ... یا اصلا نمیفهمه ... بین دوتاش موندم نمیدونم تو ذهنش چی میگذره .... داره دلمو بدتر بد میکنه ..‌ حسام دارم نابود میشن قاتلشونم خودشه .... اه ...‌ 

انگاری اصلا براش مهم نیست ... انگاری راحت راحتهههه .... انگاری میخواد همینجوری ادامه بده... راضیه به همین .... اصلا اون منو نمیبینه ..... منو نمیبینه ... منو نمیبینههههههه .... آره نمیبینه ... آره  بفهم بفهم بفهم تکرار کن   تو مغزت فرو کن   اون تو رو اصلا نمیبینه .....

تو کت من نمیره ، میگه مخفی بودی پیاماتو ندیدم چون استیکره تیک نخورد فهمیدم سرت شلوغه و رفتم خوابیدم .... خب درست استیکر تیک نخورد ولی قبل اینکه بخوابی یه نگاه ننداخته ببینه آخر سر چی شده .... اوکی به همین راحتی .... انگاری .‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌......  

میدونی چیه  ؟؟  

یا نمیخواد همونی که بود  باشه

یا الان نمیتونه  باشه همونی که بود .... 

تکلیف من چیه ؟؟؟ 

همین که قلب یخی مو بروزرسانی کنم و اون همه آتیش توشو  بپوشونم با پتو تا بدتر داغ کنه که  بترکه اونوقت شاید خوب شد اینجوری ....  خسته ام از بس ذهنم درگیر یه سری چیزایی هس که هیچکی نمیفهمه 😨

من یا خیلی حساسم یا خیلی خاص .. 

خاص که نیستم مسلما  اما خب حساس چرا  تا دلت بخواد هستم ... وقتی در مورد یکی که به اصطلاح دوستمه یا خواهر اینقدر حساسیت به خرج میدم  دیکه خدا رحم کنه به علی ‌‌... خدا روزی رو نیاره که فکر  کنم  علی نسبت بهم بی حس شده یا چه میدونم دوست داشتنش کمتر شده  اون روز دیگه کارم با کرام الکاتبینه ... واقعا چرا اینقدر من حساس شدم ... شاید چون توقعم همین بود که باشه اونجور که میخوام  و وقتی نیست  لجم میگیره  با خودم دوتادوتا جهارتا میکنم میگم پس اون حرفایی که میزد چی شد چرا این اونه   اونی که حرفاش با این یکی نیست  لحنش  برخورداش  حرفاش  فکراش ذهنش  رویاهاش   چرا این همه فرق داره .... 

نمیخوامم باور کنم که این اون نیس یعنی دیگه نیس .... بودا  الان دیگه نیست ... اوف کلافم میکنه وقتی میره بعد میاد بدتر حال بدم با قلب بی در و پیکرم آشوب میشه  ... اه برم بچسبم به کارم برنج باز شیفته نشه ... 

اومدنش اونم اینجوری   اینجوری اینجوری اینجووووووری باز کلافم کرده .. لجمو درمیاره.... تنگی دلم سرباز میکنه همه جای دلمو آشوب میکنه ....

تو اینستا یه کلیپ فرستاده آهنگه ترکیه از رویا میخونه   منم جوابشو دادم آره ملودی قشنگیه    شعرش نه هاااا فقط ملودی    چون شعرش به من ربط نداره  نداره نداره   ..

هوووم .. این روزا به جای ثبت کردن حرفام اینجا تو ذهنم همش کلنجار میرفتم  و خدا رو شکر  ثبت نشدن... 

امروز داشتم به این فکر میکردم که دلم میخواد با جزئیات بیشتری از روزمرگیام بنویسم اینجا، خداقل ۲۰ سال دیگه وقتی اومدم یه چیزی داشته باشم که بخونم و زنده کنم لحظه هامو با یادآوری دقیقشون ... مثلا همین الان مو فرفری رو که خواب افتاده بود تو هال بغلش کردم چنان بو کشیدمش  و تو بغلم فشردمش که روحم تازه شد .. الانم کناربزرگه رو تخت دراز کشیدم که خوابش ببره ... فردا کلاس حضوری دارن ..  باید بنویسم روز اولی که مدرسه رفت چه جوری بود  اولش یه ذره انگاری دمغ بود اما همسن که برگشت و من خودم در و براش باط کردم صورتش کلا میخندید و انگاری بهش خوش گذشته بود.. همین روزا باید بیام یه پست قشنگ بنویسم مختص همون روز اول مدرسه ...    هر چند که فیلم کاملشو گرفتم و دارم و یه جورایی حس و حال روز اول ثبت شده ...

آی خوابم گرفته ...  یه نقطه از باسنمم گرفته  تیر میکشه بد دردیه ....

سعی میکنم زود زود بیام من بعد ...

میدونم ازم دلخوره بلند میشم میرم کنارش خودمو میندازم بغلش و بعد یه کوچولو سرمو بلند میکنم نگاش میکنم ، دست میکشم رو صورتش  اونم  میبوستم ولی یهو انگار یه چیزی یادش اومده باشه  مث برق گرفته ها زودی چهره عوض میکنه و ادای تف کردن و درمیاره که مثلا بوسشو پس گرفته خندم میگیره ...   میخندم و میچسبم بهش محکمتر  اونم آخرش میخنده و .... ..

اینقده خوابم گرفته ،  اینقده خواب نازی اومده سراغم اما نمیخوابم . هم ظرف نشسته دارم هم شپزخوته نا مرتب هم وقت کم .... 

حس ندارم . .اون حس و دیگه ندارم .... اون حس و به این آدم ندارم .... این آدم اون آدم قبلی نیست ... نیست برای من .... امشب نه اون پیام داد و نه من ..... دلم این وسط خیلی نگرفت  خیلی داغون نشد  خیلی بهونه نگرفت .... همه اینا ثابت نمیکنه یه چیز رو؟؟ .. اینکه تموم شد حس من ؟؟؟ .... یا شایدم حسم کشته شد .... یا شاید باور نداره این آدم همون آدمه اینا دوتان.... آره ...