تو کلبه چیز جدیدی ننوشتم گفتم بدونی
روغنی که ۴۵ بوده الان شده ۲۵۰ ، دیگه منی که تا الان بیخیال این وضع بودم هم صدام دراومده چه وضعشه آخه ؟؟؟؟؟؟؟
من خوابم یا بیدار ؟؟ به این سرعت مگه میشه از ۴۵ برسه به ۲۵۰ ، وااای دارن یه کاری میکنن غذای لاکچریمون بشه نون و ماست همینم کم کم برامون ۱۰۰ تومن آب میخوره ای خدااااااااا
بخدا اون خانواده هایی که تا الان فقط نون و ماست میخوردن الان دیگه همینم نمیتونن چی بخورن چی کار کنن آخه ؟؟؟؟ اینقد گرونی اونم به این سرعت اصن تو خیال آدم هم نمیگنجه وای وای خدا نگذره از باعث و بانیش خدایا نجاتمون بده خدایا
دارم آنالیز میکنم تو مخم که چرا کلبه نیومد اما اینجا اومده، نیومدنش به کلبه میتونه خیلی عمدی باشه ، امروز و فردا و پس فردا یه هفته دو هفته میتونه عمدی نیاد تا من فکر کنم که واقعا به فکرم نیست و دیگه امیدی بهم نداره ، تا تنبیه م کنه تا دلش خنک شه .... . مخم ارور میده شایدم عمدی تو کار نیست و دلش از منه ماتم زده ، زده شده .....
نمیدونی بدون ما تو یاد و خیال هم جاودانه شدیم.....
بدنم کوفته شده ،.. عین این پیرزنا هست هی ناله میکنن الان هی ناله میکنم از درد پا ... صبح زود گیج خواب بودم رفتم تو آشپزخونه یهو پام لیز خورد افتادم ، حالا الان تازه از سر شب پام درد میکنه همون موقع خون گرم بود حس نکردم ، دیگه فکر کنم زیادی گرم بود چون تا سر شب حس نکردم دیگه از دو سه ساعت پیش شدید شده دردش آی ... بازوی راستم هم درد میکنه .. با کمر افتادم آرنج راستم خورد به زمین چشام چارتا شده بود یه لحظه حس کردم زمان وایساد، تو ذهنم رد شد که جاییم شکست اما بعد یک ثانیه متوجه شدم هیچیم نشده بلند شدم، خیلی سال بود نیوفتاده بود آخرین بار یادم نیست حتی ....
پسر محصلم
بزرگه رو فرستادم مدرسه، این روزای آخری که امتحان دارن انگار خودمم که دارم میرم مدرسه ، همون حال و هوا هجوم استرسا که میاد سراغم منو میبره به سالهایی که روزای آخر امتحان ترمم بود... یه حس عجیب آمیخته به افتخار دارم به بزرگه خیلی برام خوشاینده این حس .... جان و دلم نفس مامان همین که میبینمت که داری روز به روز مرد تر میشی ، گذر زمان و با تمام وجودم دارم لمس میکنم ، نگات که میکنم با خودم میگم این مصطفی همونیه که یه روزی داشت گریه میکرد خودشو لوس میکرد بهونه میگرفت اون مک کوئین و میخوام اسپایدرمن میخوام من گرگم اما حالا حتی از نگاهت هم میشه بزرگی رو حس کرد آخ من به فدای اون نگاه بزرگونه ت بشم مادر ، فدای جفت چشات فدای قد و بالات بشم من وای قلبمی همه عمر و دنیامی ، خدایا همیشه حفظشون کن برام سالم و خندون آمین یا رب العالمین
دریا ... و باز سوتی...
شام و خورده بودیم و بیکار نشسته بودیم خونه مادر شوهر، به فرح گفتم امروز با ماشین اومدما فرحی ذوق کرد و گفت پس بریم گفتم باشه بزار بچه ها رو بسپرم به آقایی.. زدیم بیرون ، عشق منو فرح اینه که دور بزنیم و آهنگ گوش بدیم ، اما چون دلم گرفته بود و دریا لازم بودم با اینکه شب بود به فرح گفتم بریم لب دریا ، دلم میخواست برم با خیال راحت تو همون تاریکی شب گوش بدم به صدای موجش ، رسیدیم لب دریا، فرح با گوشیش رفت اونورتر دور تر از من ، منم نشستم کنار یار همیشگیم(دریا)، موجا با صدای بلند درهم میشکستن انگاری دریا هم بدجور بیقراری میکرد ، گوشیمو روشن و یه آهنگی و پلی کردم ، صدای رعنا منصور با صدای دریا درهم آمیخته میشد " تو هم دلت پیشمه که عشقت نمیره از سرم، عشق اگه دیوونگیه از همه دیوونه ترم" ، سعی میکردم حس خوبمو تو درونم ذخیره ش کنم تا زودی تموم نشه، چه بسا که دریای مواج با غرشش بیقراری دلمو تسکین میداد، بعد نیم ساعت بلند شدم به فرح گفتم بریم ، اومدیم تو ماشین ، از دم پارک اول دنده عقب گرفتم بعد خواستم بپیچم که پیچیدم مخم هی فرمان میداد همه چی خیلی تاریکه اما با نشونه ای که همیشه برای خودم گذاشتم میدونستم از چهارمین درخت پارک وارد خیابون میشم و که تشخیص بدم راهمو، دور نشده بودم زیاد از پارک که دو طرف خیابون چند نفر به تعداد زیاد داشتن پیاده میرفتن ، آروم و با احتیاط روندم یه پسر بچه شش هفت ساله برام زبونشو درآورد ، منم هی منتظر بودم خودشو بکشه کنار تا بتونم رد شم ، دو طرف ماشین دو سه تا بچه بودن، تو دلمم میگفتم چرا ماماناشون که جلوتر راه میرن حواسشون به این بچه هاشون نیست هی صبر کردم آخر سر یه بوق زدم، تا بوق زدم جلویی ها همشون پریدن عقب و با تعجب نگاه کردن ، صدای بچه شون زدن که برن کنار منم پامو گذاشتم رو گاز برو که رفتیم، هنوز رد نشده بودم کامل از کنارشون که دیدم ماشین و موتور جلویی چراغ دارن، متوجه نورشون شدم تازه یادم اومد ای وااااای من باز گند زدم که ، برای بار چندم چراغ و روشن نکردم 😶🌫️🥲🤫🤣🤣🤣 من و فرح پوکیدیم از خنده، وسط خنده گفتم اینم از اون سوتی هاس که نباید برملا بشه هااا فرحم گفت من که نمیگم اما تو خودت کرم داری همیشه زودتر از همه پیش قدم میشی میری میگی به علی جواب دادم آخه میترسم ضایعم کنی واسه همین خودم زودتر بهش میگم 😅😇🙃🤪 بیچاره اون مامانا حق داشتن متوجه نشن خاک تو پوک من 😬😓
باید با همین پشت دست بزنم تو دهن دلم ..
یه وقتایی دلتنگی همه انرژی مو ازم میگیره...
یادمون نره
آدما وقتی نامزدن ، تنها حرفشون ابزار علاقشونه، فرصتی واسه مخالفت ندارن که بخواد بحثی پیش بیاد، وقتی عقد میکنن ، انگار تازه مال هم شدن و این حس مالکیت جوگیرشون میکنه و هی گوشزد میکنن به هم بعضی قانونا رو ، بعد عروسی شرایط خیلی قشنگ میشه قشنگتر از دوران عقد ، دیگه اون استرس دوران عقد و ندارن با خیال راحت کنار هم خوشن ، حالا یه وقتایی هم ممکنه بحثی پیش بیاد که حتی بحث کشیده بشه به دعوای ریز ولی خب زودی شب که میشه آشتی میکنن و اشک شوق میریزن اما اگه دعواهه ادامه داشته باشه ممکنه خطرناک هم باشه ولی باید دو طرف صبور باشن، اما وقتی بچه بدنیا میاد ، مامان خونه واسه فشارهای زیادی که روشه خلق و خوش هم عوض میشه یهویی بدخلق میشه ، اونجاس که بابای خونه اکثر اوقات درک میکنه و چون میدونه این شرایط گذراس میگذرونه ، وقتی بچه بزرگتر میشه شرایط تربیتی پیش میاد، اینجاس که مامان و بابا ممکنه با هم خیلی اختلاف نظر داشته باشن ، اون موقع س که مامان خونه میجنگه ، بابای خونه شاید یه سری چیزا رو سرسری بگیره اما مامان خونه که میخواد اصولی پیش بره میجنگه و میجنگه، از اینجا خیلی اوقات بحثا طولانی تر از قبل میشن ، دو طرف کوتاه نمیان تا حرفاشونو به کرسی بشونن ، اینجاس که شاخه های دیگه ای از رفتار آدما سر باز میکنه، اما مهم اینه که یادمون باشه همدیگه رو دوست داشتیم دوست داریم ، ماها همون آدمای گذشته ایم که عاشقانه همو میخوایم فقط ممکنه به خاطر یه سری شرایط که عوض میشه یا فشارهایی که زندگی به آدم وارد میکنه بعضی وقتا بداخلاق شیم تند حرف بزنیم تلخ باشیم اما باید یادمون نره که اینا همش گذراس میگذره و شب که میشه دلتنگ هم میشیم هر چقدر که چاقوی زبونمون تلخ تند و تیز باشه ، وقتی دو روز بگذره باید دلمون نرم میشه آروم میشه ، چون دوست داریم همو ،..........
پس همیشه یادمون باشه دو آدم وقتی همدیگه رو دوست داشته باشن به مرور زمان ممکنه با شاخه های جدیدتری از اخلاق و رفتار همدیگه آشنا بشن که همین آشنایی بعضی وقتا محک میزنه میزان دوست داشتنمونو، اونجاس که باید بشناسیم درک کنیم بفهمیم نه اینکه اگه این رفتارش زد تو ذوقمون ما هم بزنیم و ذوقش و به درک واصلش کنیم بلکه باید قشنگ بشینیم صبور باشیم حرف بزنیم و حلش کنیم چون دوست داریم همو ، زمان بدیم درست میشه کرد عادت بد تلخ زبونی رو ، رفتار بد تو ذوق زدن طرف و ... درست میشه کرد ، من و آقایی همون آدمای ده سال پیشیم که هنوز که هنوز هی داریم آشنا میشیم با این شاخه های نا آشنای امروز ، ولی دوست داریم همو اینه که مهمه ....... زمان بهترین و محکمترین یاره که همیشه درست میکنه همه چی رو دست زمان و بگیر خودتو رها کن ، ببین چه جوری محو میکنه بدیا رو ،....
وووی جان دلم الهی بگردم من الان معلم بزرگه برام عکس امتحان ریاضیشو فرستاد ، همین که دیدم همشو درست نوشته چنان حس خوشی تموم وجودمو گرفته که حد و اندازه نداره، ووی هی نگاه میکنم ذوقشو میکنم قربون اون انگشتات برم مادر که جلو نام و نام خانوادگی هم خودت اسمتو نوشتی تا اینو دیدم ذوقم چندین برابر شد ، آی قربون بچم برم من ، همین که میبینم برگه های امتحانتو اون دیروز املا که بازم عالی بود حرف نداشت هی ته دلم خالی میشه که چقدر زودی داره میگذره عمر آدمی دلم میخواد همینجا دنیا وایسه من یه دل سیر خوش بگذرونم با گل پسرام ووی قربون اون خوندنت بشم مامانی ، برام همه دنیایی همه عالم به فدات عاشقتونم عاااااااااااشقتووووووووونمممممممممممم🥰🥰
دلتنگی ، یهو پیدا میشه بی هوا سر میزنه ...
تا بیرون رفت از دم در بهش زنگ زدم میگم نون سمبوسه بیار میگه باشه خواستم قطع کنم که تند تند گفت صبر کن ببین گوشیمو بده دست مصطفی بیاره خطاب به بزرگه میگه برو گوشیمو بیار از تو پشت گوشی بهش میگم گوشیت که دستته و میپوکم از خنده میشنوم که خطاب به مصطفی گفت بیا بیا نرو تو و خودشم میخنده و میگه خدا بگم چیکارت نکنه ...