شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲
رویا
دیشب بعد از مدتها جلو خواهرم اینا علی باهام بد صحبت کرد ... شوکه و دلخور و شدیدا دلگیر شدم .... .
از دیشب که برگشتم خونه ، دلم راضی نمیشه .. اون بعدش گفت فهمید اشتباه کرده. اما دلم قانع نمیشه، یادم که میاد کفری میشم دست خودمم نیست منو خورد کرد ، کوچیکم کرد ... این اجازه رو نمیدم ، من بهش گفته بودم ، گفته بودم ......
باید طلا بخره ، باید پول خرج کنه .... اینجوری اگه تنبیه بشه شاید دلم راضی بشه ..... باید طلا بخره تا بدونه بعضی اشتباها تاوان داره .... خشک و خالی جبران نمیشه .. با طلا خریدنش ثابت میکنه به بقیه که اشتباه کرده. غرور له شده من شاید برگرده ....