طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

آدرس وبمو دادم بهش ..

دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱
رویا
 یه جورایی دوست نداشتم و ندارم که چیزی رو ازش پنهون کنم آخه اون دیگه "خود من" شده .. وقتی این پست قبل و خوند یه جورایی شاکی شد .. گفتش "یه جوری نوشتیش که من و ظالم نشون دادی و خودتو مظلوم" .. الهی .. خندیدم اما ته دلم بهش حق دادم .. گفتش فردا روز میخوای اینو نشون بچه هامون بدی دیگه؟.. گفتش اونا  باید همه چی و بدونن .. منظورش این بود که با جرئیات کامل بدونن یعنی بدونن که مثلا من تو اون شرایط(پست قبل) دوست داشتم این حرکات بابایی تون و .. اما خب فراموش نشه که عقلم مانع میشده ..   اینو صرفا جهت اطلاع بچه هام گفتم بگم که بعد بابایی شون نگه نگفتی ..

راستش فکر میکردم حالا که بابا لنگ دراز از اینجا باخبره شاید دیگه نتونم مث قبلا صریح حرفامو بزنم و از احساساتم بنویسم اما حس میکنم اینجوریا هم نیست خیلی راحتم از هر چی میتونم بنویسم .. ترسی هم ندارم که بیاد بخونتشون( بابا دست مریزاد).. از اینکه راحتم خوشحالم ..

خوشبختم .. رنگ زندگی برام سفید شده .. حس میکنم این منم که میتونم هر جوری که بخوام ازش رنگین کمان بسازم .. حس میکنم این منم که میتونم زندگی رو بسازم نه زندگی منو .. من میتونم رنگیش کنم نه اون منو .. رنگای سبز .. رنگهای آبی صورتی .. رنگ میکنم زندگیمو که با این رنگها آرامشی بسازم برای خودم و خودش (بابا لنگ دراز جونم).. که بتونیم رنگی زندگی کنیم هر روزمون یه رنگ .. یه روز آبی  یه روز سرخ و آتشین یه روز سبز .... دوست دارم هر چی سختی میاد جلو راهمون با سفیدی و پاکی قلبامون سیاهی سختی ها رو محوش کنیم جوری که اثری ازش نمونه .. دوست دارم به هر چی سختیه فقط بخندیم فقط با هم باشیم کنار هم .. با خنده بگذریم از سختیا .. دوست دارم قدم قدم با هم همدل و همراه باشیم تو این راه زندگی .. فقط همین ..