پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۹
رویا
امروز آقایی سرما خورده بود ، ناهارشو گذاشتم جلوش و نشستم کنارش ،.. چون میدونستم خوشمزه نشده میخواستم حواسشو پرت کنم تا ایراد نگیره و دلش نیاد چیزی بگه و فقط بخوره ،.. قاشقشو برداشت به دهنش نزدیک کرد قبل از اینکه اون فوت کنه من براش فوت کردم ، نگام کرد، منم با لبخند نگاش کردم دوباره براش فوت کردم و دوباره یه نگاه مهرآمیز و هی یه فوت و یه نگاه و یه فوت و یه نگاه، تا اینکه اونم تا آخرشو خورد ایرادی نگرفت.