طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۹
رویا

نشسته بودم گیر داده بودم بهش ، اونم گفت بیا دو دقیقه تو چشای هم نگاه کنیم اگه خنده ت نیومد بعدش هر چی تو بگی همون کار و میکنم ، منم خیلی مطمئن از خودم گفتم بااااشه ،.. نگاش کردم  بعد دو ثانیه خنده م گرفت  گفتم صبر کن  صبر کن سی ثانیه بخندم خنده هام تموم شه دوباره شروع میکنم گفت باشه ،  سی ثانیه هی الکی و جدی خندیدم  تا مثلا ته بکشه خنده هام گفتم بیا حالا آماده م .. زل زد تو چشام منم زل زدم تو چشاش ... اون شکلک درمیاورد  منم هر کاری میکردم که ذهنمو منحرف کنم بره یه سمت دیگه نشد که نشد آخرشم سر سی ثانیه اول خنده م‌گرفت   چرا بعضی وقتا کارای خیلی آسون سخت میشن