طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

روز دومی که مسئولیت رو زیاد حس میکنم

چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹
رویا

صبح با حال زار با دل گرفته بیدار شدم ، بچه ها هم جفتشون همزمان بیدار شدن، بزرگه هی میگفت امروز بابایی میاد؟؟  هی بهونشو میگرفت با اینکه حوصله نداشتم ولی سعی کردم یه جوری باشم که بیشتر دلش نگیره   بلند شدم  تو اون یکی اتاق فرح و دیدم که چشاش نیمه بازه صداش زدم چشاشو بیشتر باز کرد  گفتم کلاس داری  گفت آره بیدارم   .. حال نداشتم اما چایی ساز رو روشن ‌کردم و منتظر فرح موندم اونم بعد ده دقیقه اومد بیرون رفتم میز و چیدم با اینکه خودم‌اشتها نداشتم  ولی صداش زدم بیا اومد نشست، اینقدر دمغ بودم که حوصله نداشتم ناهار و روبراه کنم، همینجوری که داشت صبحونشو میخورد بهش گفتم  فرح ناهار چی درست کنم گفت نمیدونم گفتم ماکارونی از دیروز مونده میخوری  شونه شو انداخت بالا  زیر چشمی  با خنده نگام‌کرد که یعنی شاید نه گفتم مرغ فر میخوری  دستاشو از همدیگه باز کرد که یعنی چاره ی دیگه ای هم مگه دارم .. با اینکه از قبل نزاشته بودم تو یخچال  ولی همینو درست کردم، با خودم گفتم کی به کیه  بیخیال ..  با بچه ها مشغول شدم و یه آهنگ گذاشته بودم که کوچیکه هم خوشش میومد و دست میزد ، حوصله حال خرابمو نداشتم واسه همین  مثلا سرگرم کردم خودمو ،.. آقایی هم تصویری زنگ زد و من مشغول حرف زدن شدم  که برنج و یادم رفت و شفته شد سریع آبکش کردم    با خودم گفتم آخ الان این فرحی چی بدم بخوره فرح هم ایرادگییییر ..  گذاشتم برنجه بمونه بعدش اینقدر  توش روغن ریختم و شعله شو زیاد کردم تا حداقل  شکل و شمایلش یه ذره خوب شه برنجه جون بگیره که فرح ببینه نفهمه ...  خلاصه موقع خوردن رسید، براش برنج و کشیدم  قاشقشو و گذاشت لای برنجا  گفت چرا اینجوری شده آخه   با ناله گفتم فرح  تو رو خدا بخووور  من اگه نخوری گریه میکنمااااا بیچاره گفت خب من که نگفتم بد شده   میخورم ... زیاد نخوردش.. و گذشت ...    خودم نخوردم خدایی چون اشتها نداشتم، به بچه ها دادم و بعدش دختر عموشون اومد و رفتن سراغ بازی ...  حوصله نداشتم و به فرح گفتم حواست باشه بهشون من‌میرم ظرفا رو بشورم و هال و جارو کنم و .. با اینکه پکر بودم ولی کارامو انجام دادم برعکس روزایی که وقتی آقایی خونه س اگه حالم گرفته باشه فقط میشینم آهنگ‌گوش میدم یا هم فوقش میزنم به خواب تا بهتر شم ولی امروز به ناچار کارامو انجام دادم .. عصری به خاطر بچه ها همراه پدر شوهر و فرح رفتیم پارک تا بچه ها حال و هواشون عوض شه .. من و فرح سوار این تابای دوتایی شدیم و کوچیکه تو بغلم آروم بود .. بزرگه دوستشو دید اومد گفت مامان اون المیراس ؟؟ گفتم نمیدونم مامان  شاید  نمیبینمش درست اونم رفت یه ذره نزدیک اونا گفتش آره خودشه    بعدش از همونجا صدام زد بلند گفت مامان  المیرا سگ ماده س من سگ نر، زودی با انگشتم بهش فهموندم هیس ساااکت .. آخ آخ به دختر مردم جلو مامانش میگه سگ ( این روزا انگاری گرگه داره جاشو به سگ میده).. این‌روزا بزرگه روزی هزارتا سوال میپرسه  اومده کنارم رو تاب نشستیم میگه دنیا چاقه یا لاغر (منظورش از دنیا واقعا دنیای واقعیه)  بهش میگم چاقه ، باز میپرسه خدا چاقه یا لاغر   میگم خدا نه چاقه نه لاغر خدا آدم نیست ،  اینو که میگم باز منتظر میمونم که بازم بپرسه ادامه بده ولی دوستاش میان و میره باز مشغول بازی میشه  اما من میدونم حتما تا آخر شب این بحثای فلسفی ادامه داره .....