"پیمان قلبها"
میخوام امشب بلاکت کنم ولی میدونم دلم نمیاد واسه همین سعی میکنم جوابتو ندم چون ما هر چقدرم حرف بزنیم بازم به نتیجه نمیرسیم ، پس بهتره سکوت کنم و هیچی نگم تا بازم الکی وقتتو نگیرم، اوقاتتو تلخ نکنم هی ساز مخالف نزنم، یا هم به قول خودت ناز نکنم حوصله تو سر نبرم، تا آزارت ندم، تا ناراحتت نکنم.. اوووف حتی کلبه هم نمیخوام بیام این مدت، نمیخوام نشونه ای از من باشه، میخوام برم، میخوام سر به بیابون بزارم برم، برم گم شم محو شم از دنیات ، اونقدر که از بی تو بودن دنیام مث صحرای خشک بی آب و علف شه که وجودم خشک شه، دلم از بی تویی لال شه دیگه هیچی نخواد .... ،.. میخوام جدا شیم از هم واسه یه مدت ، سخته اما غیرممکن نیست ، کاشکی به جای این، خیلی چیزای دیگه غیرممکن نبود، دیشب یادته صدامو فرستادم یه تیکه شعر خوندم بعدش گفتم الکی خوندم همینجوری،... الکی نبود از ته دل بود، اما انگاری یادت نیست، عیب نداره مهم نیست،... این دوران لعنتی باید بگذره .. بگذره شاید بعدا یه آدم دیگه شدم ،شاید تونستم از بس دلم بربیام و بشینم واقعی داشته باشمت، هر چند بعید میدونم رویا منو ول کنه چون تو توی قلبم با وجود رویا زنده ای، رویا نباشه تو هم نیست میشی، بسته به رویاس این دل من .. بعدشم من ""تو""ی رویایی رو میشناسم ، من "تو"ی واقعی رو نمیشناسم، همونطور که تو هم ""منِ""رویایی رو میشناسی ، "منِ" واقعی رو نمیشناسی ،.. حالا من چه جوری واقعی رو بخوام وقتی تو توی واقعیت وجود نداری وقتی "تو" برای من با وجود رویا شدی "تو" ،،.. وجود تو برای من توی رویاس ، .. تو و رویا .. من این "تو" رو میشناسم ، "تو" ی دیگه رو نمیشناسم بلد نیستم چه جوری میتونم باهاش ارتباط داشته باشم اونم منی که اینقده درونگرام ، تو منو از رویا میخوای دور کنی که به واقعیت برسیم که بیشتر داشته باشیم همو اما غافل از اینکه تو واقعیت من این نیستم ، من یه غریبه ام ،تو هیچی از من نمیدونی تو واقعیت.. اگه واقعی میخوای خیلی زمان میبره ، که از حوصله تو خارجه ... در ضمن تو واقعیت من تا حالا با هیچکی صمیمی نبودم ،.. هیچکی ... بلدم نیستم ،.. نمیدونمش..
خیالت از بابت من رااااحت ، من خوبم ... بهتره بسپاریم به زمان ،..اگه امشب جوابتو ندادم بدون اون لحظه خون دل خوردم تا جوابتو ندم بدون اصلا برام آسون نبود، بدون ته دلم گریه کردم ناله کردم زار زدم، بدون دلم خودشو کشت خودشو کوبید به در و دیوار سینه ام سیاه و کبود شد تا جوابتو ندادم، بدون داشتم خفه میشدم از هق هق درونم بغضم که جونمو بالا آورد تا جوابتو ندادم ولی مهمتر از همه اینا این بود که از سمی که دارم در امان بمونی، تا از منه روانی راحت شی ، من نرمال نیستم نمیتونم باشم ، من نمیتونم اون چیزای رو که میگی واقعیشو بخوام من دوست دارم رویا رو ،.. بدون مجبور بودم به خاطر خودت جوابتو ندم تا بیشتر از این روحت و مریض نکنم باهات بازی نکنم، بدون این کار و کردم تا بیشتر از این دلتو نشکونم .... ... تو رو خدا اینو بدون که فقط به خاطر خودت جوابتو ندادم ....
پ.ن: اون شب به خودمگفتم اگه بهم پیام بدی جوابتو نمیدم ، واسه همین از قبلش داشتم غصه شو میخوردم که اینا رو نوشتم تا بعدش ببینی و دلیل جواب ندادن مو بدونی، میخواستم تو کلبه بزارمش ، .. اما تو اون شب هیچ پیامی ندادی و غم این نوشته تو خود نوشته موند ... و من فهمیدم که چه خوش خیالم... اما انتظار اون شب ، غم اون انتظار ، اینکه چرااا ، تو دلم موند ،..