آقایی که بیدار شد ، نشست رومبل ، من تو آشپزخونه بودم ، گفت یه خبر دارم در مورد داداشم و زن داداشم ، دلم ریخت ، گفتم خیره چی شده ، رفتم نشستم کنارش یواش که بچه ها نشنون گفت صبحی ساعت چهار بیدار بودم که داداشم زنگ زد گفتش بچه ای که زنش حامله بوده از دو هفته پیش مرده تو شکمش، دیشب واسه سونو رفتن که فهمیدن... دلم ریخت ، همون لحظه قلبم آتیش گرفت ، چه حال بدی داشته اون موقع جاریم... فکر کردم فکر کردم به حالش به دلش که چی کشیده اون لحظه که بهش گفتن ،.. ته دلم خیلی گرفت که آقایی گفت احتمالا واس خاطر همین بیماری کبد زن داداشه که اینجوری شده نه؟ گفتم آره احتمالا ، حکمت خداس ، خدا رو چی دیدی شاید اگه بدنیا میاوردتش خیلی بچه هه مریض میشد با این اوصاف خدا خودش بهتر میدونه مصلحت این بوده ، بلند میشم زنگ میزنم به مادر شوهر ، جویای حالش میشم، فعلا جاریمو بردن بیمارستان تا کورتاژ بشه ،.. باهاش حرف میزنم دلداری میدم و گوشی رو قطع میکنم ،.. با اینکه روزه نبودم امروز ،ولی غذا از گلوم پایین نمیره ، همین که به جاریم فکر میکنم دلم میگیره ، ولی خب خدا خودش بزرگه راضی به رضای خدا خدا دل جاریمو آروم کنه و زیاد غصه نخوره ... ..