شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰
رویا
نشستم خونه مادر شوهری .. حوصلم سر رفته .. مادر شوهری داره میگرده تو نت که یه شام خوشمزه درست کنه .. به منم هر چند دقیقه یه بار میگه اسامی غذاها رو .. من اما هیچ اشتهایی ندارم .. ولی با لبخند تایید میکنم فقط ..
خوابم گرفته ..