طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰
رویا

_ من دلم تنگ شده واسه علی بی ریش 

+ چی ؟ بی جیش ؟

_ بی رییییش

+ آها تو که چند روز پیش میگفتی بهم میاد 

_ نههه 

+ من که گفتم این یه ماه و میزارم اما دیگه نمیزارم بلندتر از این بشه

_ خب اینجوری من که نمیتونم لب بگیرم 

+ یه جوری میگی  انگار هر روز داری لب میگیری

_ خب تو ریش گذاشتی این روزا

_ هر شب خودتو میزنی به خواب  حالا بهونه ریش منو میگیری 

_ نهههه  واسه من لب مهمتره تا بقیه چیزا ،  من میخوام هر روز لب بگیریم از اونام که دلم‌ میخواد پیر هم که بشیم  لب بگیریم 

+ خب باشه از فردا یه فکری میکنم  که بتونی قشنگ ....

_ نمیشه کاریش کرد باید بزنی فقط 

_  دور تا دور لبمو یه چی میزارم که سبیل و ریشام مزاحم لب گرفتنت نشه, خوبه ؟ 

+ نمیشه   منم ریش میزارما اگه نزنیشون

_ اییییش اخخخ

+ تا زمانی که ریشتو نزنی  منم نمیزنم 

_ میزنم میزنم   یه ذره دیگه صبر کن  آخرش که مجبورم بزنم