نماز و مامان
داشتم نماز میخوندم که کوچیکه نفس مامان اومد قشنگ نشست رو پام ، منم در حال سجده .. هی خواستم بزارمش کنار نمیرفت ، سفت نشسته بود با یه لبخند ملیح دست رو دست، یاد قدیما افتادم وقتی کوچیک بودم و مامان داشت نماز میخوند دورش میچرخیدم یادمه یک روز موقع نماز بهم گفت حالا بیا و من نماز خوندن و بهت یاد میدم با اینکه پنج شش سال بیشتر نداشتم با هم وضو گرفتیم همونجوری وایسادم اداشو درآوردم اون میگفت و من زمزمه میکردم اما یادمه ته دلم به زبون خودم دعا میکردم و همش میگفتم خدایا خدایا قبول کن این نمازمو ، فکر میکردم اگه به زبون خودم ته دلم دعا کنم بیشتر و زودتر از این ذکر گفتنا خدا دعامو قبول میکنه ، اون روز یادمه برای اولین بار بود که ادای نماز خوندن و درآوردم ، همیشه وقتی بچه ها موقع نماز میان کنارم و دورم میچرخن یاد اون روز برام زنده میشه ، اینکه الان من جای مامانم دارم نماز میخونم و خودم شدم مامان و بچه هام هم جای خودم دورم، دورِ این منِ مامان میچرخن ،، آقایی اومد به جای اینکه بلند کنه بچه رو ، وایساده بر و بر نگاه میکنه کوچیکه رو به مدل نشستنش میخندهههه منم هر چقدر سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم نتونستم و خنده م گرفت .. کوچیکه رو برمیداره و منم دومرتبه از سر نو شروع به نماز خوندن میکنم🙃🙂