طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

نماز و مامان

چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۰
رویا

داشتم نماز میخوندم  که کوچیکه نفس مامان اومد قشنگ نشست رو پام ، منم در حال سجده .. هی خواستم بزارمش کنار نمیرفت ،  سفت نشسته بود با یه لبخند ملیح دست رو دست، یاد قدیما افتادم  وقتی کوچیک بودم و مامان داشت نماز میخوند دورش میچرخیدم یادمه یک روز موقع نماز  بهم گفت حالا بیا و من نماز خوندن و بهت یاد میدم  با اینکه پنج شش سال بیشتر نداشتم با هم وضو گرفتیم   همونجوری وایسادم اداشو درآوردم  اون میگفت و من زمزمه میکردم اما یادمه ته دلم به زبون خودم دعا میکردم و همش میگفتم خدایا خدایا  قبول کن این نمازمو ، فکر میکردم اگه به زبون خودم  ته دلم دعا کنم بیشتر و زودتر از این ذکر گفتنا خدا دعامو قبول میکنه ، اون روز یادمه برای  اولین بار بود که ادای نماز خوندن و درآوردم ، همیشه وقتی بچه ها موقع نماز میان کنارم و دورم میچرخن یاد اون روز برام زنده میشه ، اینکه الان من جای مامانم دارم نماز میخونم و خودم شدم مامان  و بچه هام هم جای خودم دورم، دورِ این منِ مامان میچرخن  ،،  آقایی اومد  به جای اینکه بلند کنه بچه رو  ، وایساده بر و بر نگاه میکنه کوچیکه رو به مدل نشستنش میخندهههه منم هر چقدر سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم نتونستم و خنده م گرفت .. کوچیکه رو برمیداره و منم دومرتبه از سر نو شروع به نماز خوندن میکنم🙃🙂