تهوع
اینقده حالت تهوع دارم که نمیتونم صحبت کنم ..
اه .. گشنمه اما هیچی نمیشه خورد ... فکر کنم تهوع واس خاطر این پریود بی همه چیزه ، چرا نمیاد پس!!!!!
آقایی اومد کنارم باشه بغلم باشه دست خودم نبود جوری پسش زدم که هاج و واج موند بهش برخورد ... الان تو اتاقه .. خب هزار دفعه بهش گفتم بابا حالت تهوع دارم اومد بوسم کنه لب... پسش زدم دستم خورد به چشمش ... همینقدر وحشی ... اعصابمم خورده کلا از عصر .... اصن افسردگی طورم .... گشنمه ... بهتره برم تو اتاق معذرتمو بخوام .. اما خب اونم باید میفهمید ،اما عیب نداره .. مردا این چیزا رو نمیفهمن کلا... نمیفهمه خب واس همین خودم پا شم برم سراغش.. یه ذره بهتر شدم آخه .. خدا کنه زودتر جاری شه این رود سرخ منو راحت کنه ... من دکتر برو نیستم تا یک هفته دیگه اگه جاری نشد ناچارم برم دکتر ..
وایسا بینم ، الان یه چی تو وات فرستاد این نفهم خانِ من
بازم اشکای چشام مث آب روونه آدم با چه امیدی تو این دنیا بمونه
دیگه با چه غروری بگم خیلی صبورم مگه میشه تو گریه بگم مست غرورم
صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق بیام با یه اشاره بیام با یه اشاره
براش فرستادم
این زندگی با تو زیباترم میشه تو عاشقم بودی من باورم میشه
با تو دلم غرق یک بچگی میشه من آخر رویام این زندگی میشه
من با تو فهمیدم زیبایی ام خوبه یک مرد مغرور رویایی ام خوبه
من با تو فهمیدم دلبستگی بد نیست گاهی به یک آغوش وابستگی بد نیست
وقتی تو اینجایی دنیا همین خونه س حالا بگو تو بازم این زن یه دیوونه س
وقتی تو این جایی حواترین میشم عاشق ترین آدم روی زمین میشم
برم پیشش تا خواب نیوفتاده .. تهوع برو پی کارت
بخدا همش اوقم میاد .. اما باید ببخشیده رو بگم اون که بیچاره نیتش محبت کردن بود این من بودم که زدم ذوقشو کور کردم نازی بچم رفتم.. .
الان که این تیکه رو دارم تایپ میکنم صبحه..
وقتی رفتم تو اتاق که از دلش دربیارم بیچاره آقایی تا گفتم ببخشید و اینا گفتش چرا تو که کاری نکردی تو منو ببخش که گفتم بری اون غذا رو درست کنی تهوعت به خاطر بوی اون غذاس فک کنم گفتم نهه من تهوعم از سر شبه به خاطر این نیست فدات
چقدر درک کردنشون لذت بخشه، هر زنی در وهله اول تنها چیزی که از شوهرش انتظار داره درک کردن و فهمیدنشه ، یعنی اگه مردی زنشو فقط بفهمه احساسشو بشناسه درک کنه اون زن ۵۰ درصد خوشبختی رو از آن خودش میدونه ، برای یک زن خیلی خیلی مهمه این امر .... آخیش
بعدش که مثلا از دل هم درآوردیم زودی اومدم تو هال چون تهوع شدیدتر شد ، و دراز کشیدم رو مبل و مشغول تی وی شدم تا شاید تهوع بره سر خونه زندگیش ، مشغول دیدن من و تو پلاس بودم که یهو حس کردم یکی داره از پشت نزدیک کله ام میشه منم بی هوا از ترس سریع خواستم سرمو بلند کنم که محکم خورد به لبی که داشت نزدیک کله م میشد ، آقاایی یواش خواسته بود بیاد از پشت پیشونیمو ببوسه که منم محکم کوبیدم کله مو به لبش که ترکوندمش 😰 آخ دادش رفت هوا گفتم آخه چرا یواشکی میای نمیگی میترسم گفت یواشکی خواستم ببوسمت رفتم براش یخ بیارم که خودش زودتر رفت گذاشت ، یخ و گذاشته بود و آروم میخندید گفتم امشب معلوم نیس چه خبره بهتره هرچه زودتر من برم بخوابم تا بیشتر از این مصدومت نکردم ..