طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

دوشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۰
رویا

باز مثل دیشب مثل پریشب همش خوابای بد ، همش کابوس ،.. میپرم، صدای کوچیکه س که گریه میکنه،  شیر و میزارم دهنش آرومش میکنم، نگام به گوشیم میوفته ، اولین که چیزی که رد میشه از ذهنم باعث میشه دوباره واسه هزارمین بار دلم سخت بگیره، چک میکنم اما بازم خبری نیست، گوشی رو میزارم سر جاش .. همینطور که  علی خوابه سخت بغلش میگیرم، ته دلم از خدا میخوام که علی رو همیشه کنارم حفظ کنه آخ علی کاشکی الان میتونستم بهت بگم چقدر دلم گرفته... گفتنش به تو اگه تو باهام همدردی میکردی آروم ترم میکرد ... خودمو تو بغلش اونقدر  فشار میدم که میخوام همه دردامو التیام ببخشم .... و باز دوباره گریه کوچیکه ..... آرومش کردم الان دوباره خوابید ...  دوباره برمیگردم سر جای اولم همین که دست میزارم  رو صورتت خود آرامشه که میاد میشینه توو دلم ...  چقدر خوبه که هستی علی... همین که حست میکنم کنارم دنیا دنیا می ارزه  همیشه بمونی کنارم تا ابد ...

خدایا میدونم دردی که دچارشم خودم مسببشم اما تو هوامو داشته باش نزار حس کنم که دیگه همه چی تموم شده خودت میبینی که نمیتونم  ، خودت بهم جون بده تا غصه های دلتنگی اینجوری نتونن ذره ذره آبم کنن ....