طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

سه شنبه هجدهم آبان ۱۴۰۰
رویا

 همه دار و ندارم از این سالها میشه یه بغض، که اونم تا ابد موندگاره .. داستان غم انگیزی شد ... شبی که توی چت روم با اسم رویای رویا  کسی رو پیدا کردم که شد آبجیم ، اون لحظه حتی فکرشو هم نمیکردم که اینجوری سالها بشیم همدل هم محرم هم آشنای دور هم و آخرش این بشه پایان داستان .... خودم کردم که لعنت بر خودم باد ... قدر ندونستم ... مهربونیاشو   محبتاشو   قدر دل دریایی شو ندونستم ، همینه تاوانم ، از دست دادنش ...... انگار دلم بازم میگه این دفعه هم مث دفعه های قبل بازم آخرش آشتیه اما دیگه نه .. این دفعه فرق میکنه ... شدم عین هو   خاک ... عین هو باد .... عین یخ ..... بی روح   ..... چه کنم با خودم .... پشیمونم اما هیچ سودی نداره ..... شدم اشک .... شدم آه ....  شدم یه دل خالی .... هیچکی جاشو نمیگیره ، این جای خالی ، خالی میمونه همیشه ؟؟؟....  چقدر از خودم ، از اعصابم  از ذهنم که اون تو لحظه هر چی بد بود هر چی نباید میگفتم و گفتم   بدم میاد .... ببار ببار   دلم دلم    خالی شدی   خالی تر شوووو  . . ‌ . حیف   حیف  حیف   تا ابد   حیف و صد حیف .......