طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰
رویا

تو اینستا از هر پستی که آهنگ بود  رد میشدم ، توان گوش دادن بهشونو نداشتم ،  اما به یه پستی با عنوان دلتنگ رسیدم ، مکث کردم، گوش دادم همون ده ثانیه اولش به دلم نشست دانلودش کردم ،..  پلی کردم و گوشیمو رها کردم ..  بلند شدم با بغض ...چشام افتاد به کوچیکه بستنی ریخته بود رو مبل ، رفتم پیشش بستنی رو برداشتم  ، خواستم برم پارچه بیارم تمیز کنم، رفتم تو آشپزخونه خواننده میخوند ابرا رسید به اتاق این خونه به دریا رسید بغضم بیشتر شد  ، پارچه رو  آوردم ،  داشتم تمیز میکردم که  خوند  رویاهامو از تو میخوام   آسمون پشت چشمات .... یهو هق هقم گرفت مث بچه ها زدم زیر گریه ،  کوچیکه رو از پشت اشکام میدیدم که داره نگام میکنه، قبل اینکه بزرگه ببینه بلند شدم رفتم تو حموم   آب زدم صورتمو   چشامو رها کردم  اشکام بارید  بارید  دلم داشت سخت میکوبید بهم...  یه ذره که سبک تر شدم  اومدم تو اتاق جلو آینه صورتمو خشک کردم با حوله ..... چشامو تو آینه نگاه کردم هنوز گوشم به آهنگه بود که میخوند  ساده بودم که باورت کردم یه روز، که دل بهت بستم  یک شب ، که باورت دارم هنوز ،ساده بودم که قلبمو دادم بره، که منتظر موندم یه عمر ،  شاید بشه یادم بره، من صدامو از تو میخوام، رویاهامو از تو میخوام،  آسمون پشت چشمات .... نگام هنوز به خودم بود  چشام سرخ و پر خون ... .........تو ذهنم هی تکرار میشد من واسه همیشه باختم آبجیمو؟؟؟؟ ......