طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰
رویا

دیگه حتی نای تایپ کردن اینجا رو هم ندارم ... دوستم ندارم....   دیشب پریشب هر شب این موقع چه انتظاری میکشیدم   فکر هم نمیکردم اینجوری تموم شه ...... هه.. همش تو ذهنم میگم نه آشتی میکنه آخرش ... حتما بعد چند روز میاد ... میخواد فقط تنبیهم کنه .... دوستم داره هنوز... من آبجیشم.....میاد بهم میگه میخواستم درس بگیری  آدم شی یه ذره .... میخواستم قدر بدونی دیگه اون همه فکرای سمی اط مغزت بره بیرون .....آخ...

آخ خدا...... بعدش میگم نه نه  این دفعه دیگه نمیاد   چون من شورشو درآوردم این دفعه آخری..... خداااااااااااااااااااا