کاسکو
جمعه بیست و یکم آبان ۱۴۰۰
رویا
تو حیاط نشستم ... بزرگه هم داره با کاسکو حرف میزنه ... کاسکویی که دیشب آوردیمش خونه ... خواهرم کاسکوشو از دبی فرستاده تا پیش ما بمونه ... از دیشب شده همخونه مون ... صبحی که از خواب بیدار شدم تا به الان همش حس میکنم مهمون داریم.. هه ... تا بهش عادت کنم و اون به ما عادت کنه چند روزی طول میکشه ، هنوز میترسم نازش کنم تا دستمو میبرم نزدیک قفسش میپره بهم منم دوباره دستمو عقب میکشم ، خواهرم دیشب میگفت نترس سعی کن نترسی و آروم نازش کنی کاسکو وقتی بدونه نمیترسی و کاریش نداری اونم کاریت نداره و میتونی قشنگ نازش کنی،.... ازش خوشم اومده ، صبحی که داشتم ظرفا رو میشستم براش دست زدم و آهنگ خوندم اونم قشنگ گردنشو تکون تکون میداد همراهیم میکرد ، فعلا با خوندن آهنگ سعی میکنم بهش نزدیک بشم ....