طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

خونه آینده بزرگه❤

سه شنبه هفتم دی ۱۴۰۰
رویا

عصری آقایی میخواست بره سرکار که کوچیکه باز چسبید بهش که منم ببر منم میام ،  منم که دیدم کوچیکه اینجوری میکنه خودمم به آقایی گفتم مام میایم یه دور بزنیم بعدش برو سرکارت .... همینجوری که داشتیم دور میزدیم و حرف میزدیم ، بزرگه گفت  بریم خونه من ، (منظورش همون زمینی بود که چند وقت پیش آقایی خریده بود و به بچه ها مثلا گفته بود اینجا خونه آینده تونه)، آقایی هم نه نگفت و دور زد و رفت طرف زمینه،  وقتی رسیدیم، بزرگه پیاده شد و پرید تو زمینش 😃  به منم گفت بیا   من با اینکه خوابم گرفته بود گفتم باشه ولی زود برگردیم ، کنارش که رسیدم بزرگه گفت مامان  خجالت نکش بیا تو ،   خنده م گرفت گفتم هاااا خجالتتتت؟؟ همینجوری با خنده دنبالش راه افتادم تا رسیدیم مثلا به اتاقش ، تعارف کرد بیا بالا، دستمو گرفت که بکشونتم طرف اتاقش  منم که ذوق زده شده بودم از این حرکتش   و مهربونیش  گفتم آخ مامانییی قربونت برم ایشاالله فردا روز که زن گرفتی بازم همینجوری تحویلم بگیری  که یهو  با اشاره به جایی خطاب به من گفت " 💩 "     از این حرف غیر منتظره اش چشام چهارتا شد دیدم با دستاش داره  به جایی اشاره میکنه که انگاری حیوونی اومده پی پی کرده   اونم قشنگ با یه لحن تعارف مانندی یهو در جواب اون حرفم  که گفتم ایشاالله بعدا که زن گرفتی همینجوری تحویلم بگیری گفت پی پی   قشنگ  خنده ی منم رید 😐   اما کلی خنده م گرفت  🤭   دیگه بازم  رفتش پرید مثلا اون یکی اتاقش    اونجارم نشونم داد   همه اینا  صرفا تو خیال خودش بود  حتی بهم گفت مامان ببین موتورم  رو اونجا تو حیاط میزارم    اینجا آشپزخونمه    یه ذره اینطرفتر پرید گفت  اینجا اتاق من و زن و بچه هامه   اینا رو میگفت و من با لبخند همراهیش میکردم و دلم براش میرفت و نگاهم پر از عشق دیدنش میشد   پر از عشق داشتنش    آخ مامانی به فدات قربون قلب بزرگ مرد کوچیکم برم من   ❤