خواستگاری و کوچولوی عمه و جشن تولد..
وای این روزا همش پر از خنده و شادیه .. خواستگاری و جشن تولد و قند عسل کوچولوی عمه ...
رفتیم واسه داداش حسین خواستگاری .. جواب مثبت هم گرفتیم و من تو دلم قند آب شده این چند روز همش.. آخه من از عروس خانوم اینقده خوشم میاااد.. از بچگی با هم بزرگ شدیم و این عروس خانوم یه گلوله نمکه و خیلی شوخه و داداش حسینم یه بمب انرژیه.. وای خیلی بهم میان دو تاییشون خیلی شوخ تشریف دارن و من از این بابت کلی ذوق و شوق و از این چیزا تو وجودم فوران کرده.. امروز که داشتم با زن داداش جدیدم تلفنی حرف میزدم اینقده خندیدیم و من هی اذیتش میکردم و اون اینقدر خجالت میکشید که من سرخ شدن لپاشو از پشت گوشی هم حس میکردم.. و منم از این خنده ام گرفته بود که این گلوله نمکمون اینقده خجالت میکشه .. همه مون از این وصلت خوشحال و خندونیم آخه دو تا خانواده ها خیلی با هم صمیمی هستیم و کلی در پوست خود نمیگنجانیم
(این یه تیکه رو عمدا اینجوری نوشتما).. از بس دوتاییشون خیلی شوخن حتی همین الان که فکر میکنم و این دوتا رو کنار هم میذارم قاه قاه میخندم آخه دوتاییشون حاضر جواب هم هستن و اینکه تو زندگی مشترک چه جوری میشن آدم ناخودآگاه از این همه شیطنتشون خنده اش میگیره.. الهی که خوشبخت شن.. الهی آمین..![]()
دوبی که رفتم این کوچولوی عمه دو ماه ونیمش بود حالا که برگشتم داره میره تو پنج ماه.. یعنی من قند عسله عمه رو تقریبا دو ماه ندیدم .. وای الهی الهی الهی قررررررررربونش بره عمه که الان این کوچولوی عمه شده شیررررررررررررین.. این روزا خونه رو همش خنده های این کوچولو پر کرده و جیغ و دادای اهل خونه که از ذوق دیدن این کوچولو باز تو پوست خودشون نمیگنجن![]()
امروز تولد مریومه اما جشنشو دیشب گرفتیم چون داداشی امروز نیست.. واسه اینکه همه باشن دیگه دیشب گرفتیم و کلی خوش گذشت البته به مریوم بیشتر از همه خوش گذشت با اون همه کادو..
من براش یه بازی فکری گرفتم تا ریاضیش خوب شه
که اونم سفارش کردم به داداشی که بگیره تا من بهش بدم اخه کسی نبود همرام که برم خرید تو این شلوغ پلوغیه خونه![]()
الانم تو همین چند دقیقه ای که اومدم اینجا تا اینا رو بنویسم ده بار صدام زدن .. برم تا نیومدن دوتا گوشامو نگرفتن و به زور نبردنم...