خواستگاری و کوچولوی عمه و جشن تولد..

چه روزای خوبی هووووووووووووم..

وای این روزا همش پر از خنده و شادیه .. خواستگاری و جشن تولد و قند عسل کوچولوی عمه ...

رفتیم واسه داداش حسین خواستگاری .. جواب مثبت هم گرفتیم و من تو دلم قند آب شده این چند روز همش.. آخه من از عروس خانوم اینقده خوشم میاااد.. از بچگی با هم بزرگ شدیم و این عروس خانوم یه گلوله نمکه و خیلی شوخه و داداش حسینم یه بمب انرژیه.. وای خیلی بهم میان دو تاییشون خیلی شوخ تشریف دارن و من از این بابت کلی ذوق و شوق و از این چیزا تو وجودم فوران کرده.. امروز که داشتم با زن داداش جدیدم تلفنی حرف میزدم اینقده خندیدیم و من هی اذیتش میکردم و اون اینقدر خجالت میکشید که من سرخ شدن لپاشو از پشت گوشی هم حس میکردم.. و منم از این خنده ام گرفته بود که این گلوله نمکمون اینقده خجالت میکشه .. همه مون از این وصلت خوشحال و خندونیم آخه دو تا خانواده ها خیلی با هم صمیمی هستیم و کلی در پوست خود نمیگنجانیم(این یه تیکه رو عمدا اینجوری نوشتما).. از بس دوتاییشون خیلی شوخن حتی همین الان که فکر میکنم و این دوتا رو کنار هم میذارم قاه قاه میخندم آخه دوتاییشون حاضر جواب هم هستن و اینکه تو زندگی مشترک چه جوری میشن آدم ناخودآگاه از این همه شیطنتشون خنده اش میگیره.. الهی که خوشبخت شن.. الهی آمین..

دوبی که رفتم این کوچولوی عمه دو ماه ونیمش بود حالا که برگشتم داره میره تو پنج ماه.. یعنی من قند عسله عمه رو تقریبا دو ماه ندیدم .. وای الهی الهی الهی قررررررررربونش بره عمه که الان این کوچولوی عمه شده شیررررررررررررین.. این روزا خونه رو همش خنده های این کوچولو پر کرده و جیغ و دادای اهل خونه که از ذوق دیدن این کوچولو باز تو پوست خودشون نمیگنجن

امروز تولد مریومه اما جشنشو دیشب گرفتیم چون داداشی امروز نیست.. واسه اینکه همه باشن دیگه دیشب گرفتیم و کلی خوش گذشت البته به مریوم بیشتر از همه خوش گذشت با اون همه کادو..  من براش یه بازی فکری گرفتم تا ریاضیش خوب شه که اونم سفارش کردم به داداشی که بگیره تا من بهش بدم اخه کسی نبود همرام که برم خرید تو این شلوغ پلوغیه خونه

الانم تو همین چند دقیقه ای که اومدم اینجا تا اینا رو بنویسم ده بار صدام زدن .. برم تا نیومدن دوتا گوشامو نگرفتن و به زور نبردنم...

خودمونی..

آمده ایم در غرفه خویش و اینجا بسی سرد است ، لیکن مرا با سرما سازگاری نیست و ملالی جز سرما در من نیست.. جامه ای گرم پوشانده و جوراب به پا در حضور این کامی خود نشسته ایم.. ظرفا رو شسته و دیگر بیگاری تعطیل الهین!.. آهنگی شاد از اقوام شاهنشاه هند گوش میدهیم اکنون...

سعی کنم تو زندگی لذت بردن و یاد بگیرم به جای تحمل کردن..

سعی کنم لحظه به لحظه تو زندگی به خودم خنده رو هدیه کنم..

سعی کنم همیشه حواسم باشه که خدا همیشه حواسش بهمه..

سعی کنم همیشه به یاد داشته باشم چیزایی رو که نباید فراموش کنم..

سعی کنم آرامش و دوست داشته باشم اما عاشق تک تک لحظه های زندگیم باشم..

سعی کنم همین الان برم پیش خواهرم که الان دادش در میاد چون داره صدام میزنه ... رفتم زوووووووود!!!

آمدنم به دیار خویش...

و من بازگشتم...

خودمونیما یه جوری گفتم من بازگشتم انگاری رفتم فضا و برگشتم

آخی الان نشستم تو اتاق خودم.. بعد دو ماه ..

 یه جوری میگم دو ماه انگار که دو ساله ها

هوووووووم خونه شلوغه... اما خیلی خوبه و داره خوش میگذره.. اونجوری که فکر میکردم نشد.. فکر میکردم همین که پامو میذارم تو خونه ممکنه دلم بدجور میگیره اما اینقدر از روزی که اومدم شلوغ پلوغه که وقت سر خاروندن هم ندارم هر چند که حتی اگه یه کوچولو  هم تنها بشم بازم دلم بهونه میگیره... اما خب دلم حق نداره بهونه بگیره چون من اینجام و نمیذارم از دستم بره این رویا... دو دستی با چنگ و دندون حفظش میکنم این صمیمیت و... مگه نه رویا جونم؟

جو گرفته..

وای خدا من و به خرگوش نکنه الهی.. آخه من به خودم چی بگم.. چرا من و الکی جو میگیره که بعدش سوتی بدم ماماااااااااااااااان..

امروز رفته بودیم خونه یکی از فامیلا.. داشتن با هم حرف میزدن و از گذشته ها میگفتن که یهو من و جو گرفت و شروع کردم به تعریف کردن از گذشته.. هی از گذشته گفتم و گفتم و گفتم تا اینکه دیگه خیلی جوگیر شده بودم گفتم از گذشته های خیلی دور.. اینقدر با ذوق و شوق داشتم تعریف میکردم براشون که انگار دیگه زیادی پیاز داغشو زیاد کرده بودم که خانومه بهم گفتم مگه اون موقع تو بدنیا اومده بودی؟ منم که داشتم از گذشته مامان بابام میگفتم یعنی از گذشته ای که اصلا من بدنیا نیومده بودم ..  خجالت زده اما شوکه شده از این سوالش هل شدم و قاطی پاتی گفتم "إ خب نه اما همینطوری دیگه الکی" و آنها نیز متوجه شدن که  آری من داشتم این همه وقت فقط پیاز را داغ میکردم تا این پیاز داغ را بیفزایم به سخنانم..  دیگه ساکت شدم و فقط داشتم به خودم میخندیم که عجب سوتی ای دادما آخرش همه فهمیدن که من و جو گرفته بود

کی مرده؟!! چی مرده؟!!

هنوز به اتاق نرسیدم که از تو آشپزخونه دو بار با صدای بلند صدام میزنه ، دارم میام طرف اتاق که نماز بخونم، نگاش میکنم اما دیگه رسیدم به اتاق و میرم تو.. هنوز نمازم و نخوندم که بدو بدو میاد تو اتاق و میگه خاله میدونی چی شده؟.. من همینجوری که دارم صورتم و خشک میکنم بهش میگم چی شده ؟  با اون لهجه اش سعی میکنه درست حرف بزنه و میگه میدونی ، من من میکنه و باز میگه میدونی مُر... مُرده ؟..  تعجب میکنم و دقیقتر نگاش میکنم و با نگرونی میپرسم کی؟...  باز مِن مِن کنون سعی میکنه درست حرف بزنه میگه إ نمیدونم إ ... نگرانم سریع میخوام حرفشو بزنه واسه همین به کمکش میرسم میگم کی آدم؟!.... آروم اما باتعجب میگه نه!.. با خودم فکر میکنم پس چی.. دوباره سعی میکنه بهم بفهمونه منظورشو میگه خاله همونی که اونجاست و اشاره میکنه پشت خونه رو  .. فکر میکنم منظورم مرغ خونگی شونه.. بلند میگم مرغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟... میگه نهههههه! میگم پس چی؟... با دستاش به طرف بالا اشاره میکنه میگه نمیدونم إ همون که.. فکر میکنم منظورش بالا پشت بومه واسه همین میگم کبوتراااااااا؟.... میگه نه نه.. انگار خودشم کلافه شده باشه با یه لحن خسته میگه همونی که صدا میداد و اون بالا تو قفس بود ... یاد پرنده شون میوفتم همونی که تو قفسش بود همیشه و واسه خودش تنهایی  آواز میخوند .. تازه میفهمم میگم پرنده هه؟ با دلسوزی میگه آره... میگم آخی .. میگه این پرنده هه مرده ، انگار میخواد خیال من و راحت کنه باز میگه آدم نمرده  ..

نمازم و که خوندم میرم میبینم پرنده هه رو ...  افتاده بود وسط قفسش و دیگه نمیپرید و نمیخوند.. دلم میسوزه براش.. همینجوری دارم نگاش میکنم که یهو فکر میکنم داره نفس میکشه زود به خواهرم میگم این داره نفس میکشههههه.. خواهرم که انگار مطمئنه پرنده هه مرده حتی نگام هم نمیکنه و مشغول کار خودش میشه و من باز دقیقتر به پرنده هه نگاه میکنم .. منم مطمئن میشم که مرده

"پیمان قلبها"

بارون چشمای من..

خدایا سرده این پایین از اون بالا اگه میشه نگاه کن..

دارم گوش میدم.. رویا جونم.... نمیدونی چقدر دلم بیتابته.. اما تو هستی .. همینجا الان کنارم نشستی و داری نگام میکنی... میدونی چون بارون نمیاد چشای من بد عادت شده خودش بارونی میشه.. آخه نه  چون من زیاد بارون دوست دارم واسه همین وقتی آسمون نباره این چشای من میباره به جاش مثه الان.. یه ذره میشه برام بخندی نفسی جونم.. آه.. نمیدونی چقدر دلتنگتم.. با گوش دادن به این آهنگ بیشتر و بیشتر دلم بی تابی میکنه.. اما میدونی من دوست دارم این بی تابیا رو.. الانم دارم لبخند میزنم و بینی مو هی بالا میکشم.. میشه برام بخندی همیشه... بخند و بخند و بخند.. منم میخندم... چه قشنگه خندیدنت.. آه چقدر بده بینی تو هی بالا بکشیا وای خسته م کرد این دماغم.. اما فینگ فینگ کردن و خندیدن خودش کلی خنده داره ها تو این سرما... آه ای خدا.. دلم تنگه .. میخوام گذشته رو.. چه دورانی بود .. .. انکار نمیکنم خیلی سخته الان.. اما سختیشم قشنگه ..

دلم واسه اخمات تنگ شده... واسه قهر کردنامون.. آی... آی دلم.. دلم.. آی دلم خِندونه جونم.. آی اگه بدونی .. اگه بدونی ... چیکار کنم.. یادت شده تمومِ یادم.. خاطره هات شده مونس دل تنگم.. آی آی آخ دل دل تنگم... تو گوش کن حالا برات این شعر و میخونم:

جاده های تاریک و پیچ در پیچ

پر از گلهای حسرت و  غبار گرفته 

رد پاهایم را میپذیرد..

احساس مریض و تب آلودم٬

خسته و بیمار٬

سرخورده و تنها قدم میگذارد در این سرما..

هر آن یادم٬ یادی می کند گذشته را٬

گذشته ای شیرین٬ رویای روشن و دیرین..

آه رویا.. چه بگویم از این دل تنگم..

آرام پا میگذارم هر دم در خاطره ها..

آرام اشک میریزم بر روی شونه هایت..

شونه هایی بس خیالی..

مرهم دل بی تابم .. آه آزارم میدهد خیال..

نه٬ خیال نیست.. آرام باش.. خیال نیست..

رویاست.. رویایی بس شیرین..

رویایی بس با تو..

آسمان را ببین.. ستاره را..

عاشقن ستاره ها.. من نیز ستاره ام مگر نه؟..

من نیز عاشقم.. عاشق رویا..

آسمون خیره کننده..

تو ماشین آسمون و نگاه میکنم.. یاد رویا میوفتم.. آسمون فوق العاده زیبا و رویاییه.. به آسمون خیره میشم.. ابرای سیاه جلوی خورشید و گرفتن اما خورشید با سماجت بیش از حدش اشعه های نورش و از لای ابرا به بیرون میپاشه.. دیدن آسمون با این زیبایی خیره کننده اش هیجان و بهم هدیه میده.. میخوام با نگاهِ عمیقم تموم اون شکوه و به یکباره ببلعم..

رفته بودیم گردش.. من و آبجی و مریوم و شوهر خواهر و مامان.. از بین کوهها رد شدیم و به صحرا رسیدیم.. مقصدمون "فجیره" بود.. هوا خیلی سرد بود و من با هیجان همش به آسمون نگاه میکنم و غرق لذت میشدم.. خوش گذشت ، شوهر خواهرم اینجور جاها رو خیلی دوست داره و همیشه که میایم یک بار هم که شده ما رو اینجا میاره مخصوصا که اون روز هم هوا ابری بود دیگه محشر بود...

این روزا همش مشغول خریدیم .. دیگه باید ببندیم بار و راهی دیار بشیم..

فقط میترسم از یه چیز.. میترسم اگه پامو بذارم تو خونه م باز قلبم بهونه بگیره.......... آخه یه سالِ تموم  من با رویام زندگی کردم تو اون خونه.. اما حالا که برم نیست.. سخته.. یه سال لحظه به لحظه با رویا بودن .. یه سال همنفس با رویا بودن .. اینا کم چیزی نیست.. یه سال که هر لحظه اش بودنت و کنارم حس کردم.. با این احساسِ عمیقم لمست کردم تو وجودم .. حالا سخته برم و نباشی.. سخته و من میترسم.. میترسم .. همین که پا بذارم تو خونه میدونم بی تابی میکنه قلبم.. قلبم و چه جوری آروم کنم..

خدایا ..

توکل به خودت خدا.. الهی شکرت بابت همه چیز.. همه امیدم به خودته..

+عکسی که گذاشتم تقریبا شبیه همون آسمون قشنگیه که من دیدم.. حتی اون آسمونی که من دیدم زیبایش دو چندان بود.. اما حیف که خودم عکس ننداختم از اون آسمون رویایی..

2 دقیقه شدیدا عصبی شدم اما بعدش..

حرصم گرقته الان.. واسه چی نمیگم... فقط از اینکه زیادی دارم حرص میخورم خنده م گرفته.. یه خنده شدیدا عصبی...

رود خونه ها رود خونه ها... منم میخوام ماهی بشم .. برم به  دریا برسم ماهی بشم ماهی بشم.. دیگه ادامه ش چی بود؟...

هوم وای .. هوم آخ.. هووووووووووووم نقس عمیـــــــــــــق..

حالا که چی مثلا؟.. بابا بیخیال.. میخندم و میخندم و دمار از روزگارِ حرص خوردن هم در میارم...

آره والله چه کاریه حرص بخورم الکی.. خب شاید حکمت نبوده .. من از کجا بدونم...

بخندم و بخندم .. شادی کنم و بخندم.. که این منم میخندم.. وای بچه مون داره قاط میزنه.. خوابش میاد بد خلقی میکنه.. رمانم و نخوندم.. خوابم میاد میخوابم... فردا پاشم صبحِ زود.. بخونم نماز واسه خووووووووب.. خوبِ من خداست .. میخونم نمازمو دو رکعت..

صدام شده عین مامان بزرگم.. داد میزنم بلند واسه خودممممم.... که عصبانیتم فروکش کنه.. کرد! .. الهی شکر..

عشق آبیه..

زندگی سبزه .. عشق آبیه .. و خوشبختی سفید(سفیده)..

بهم میگه خاله جون

می گم جونم

میگه تو چیکار میکنی وقتی لپ تاپ دستته

نگاش میکنم و می گم با دوستام حرف میزنم

میگه نه اونا رو نمیگم ،میگم اونایی رو که مینویسی همیشه ، چی توش مینویسی

(متوجه منطورش میشم)

آرومتر میگم خاطراتمو ، هر چی که بشه میرم توش مینویسم

چشای نازشو گرد میکنه که نازتر هم میشه میگه خاله جون اگه رفتی بهشت دیگه اون خاطره هات چی میشن؟

با تعجب بهش خیره میشم و آروم میخندم و میگم اون وقت میذارم واسه بچه هام که بخونن

دو تایی با هم میخندیم

اتاق نیمه تاریکه و بهش میگم بخوابه که فردا مدرسه داره..

الانم خواب افتاده .. صورتشو بوسیدم و الهی قربونش برم خیلی ناز خوابیده.. دلم واسه اون دوتا قند عسلا هم تنگ شده اون دوتا برادر زاده هام.. وای که دیگه خیلی نمونده و دارم میرم کنارشون هوررررااااااااا..

 

+داداش سایبری اگه متوجه شده باشین من تو این وب فقط خاطراتم و دارم ثبت میکنم .. این کار و میکنم فقط برای خودم.. نه اسمی از خودم به جا گذاشتم اینجا و نه نشونه ای.. فکر میکنم متوجه منظورم شده باشین ..

متحیر شدیم!..

همین الانه الان نشستم تو حیاط خونه عمه اینا..

این دوتا وروجک دارن پشت سرم و گوشم و کله م وز وز میکنن، مریوم و میثه رو میگم..

از اونجایی که پسر عمه جانمان علاقه وافری به کفتر و حیوان و جک و جونور دارن الان کبوتهایی یا همون کفتر هایی را میبینیم دور و برمان که از قفسشان بیرون آمده و دارن حالشو میبرن..

وای نزدیک رفتنه و ما هم در حال سوغاتی خریدنیم.. خواهرم هم میاد همرامون دیارمون جونوم جونوم آخ جونوم... آخه مدرسه مریوم یه دوهفته ای تعطیله..

رفته بودیم خرید.. من و مریوم و آبجی .. از صبح همینجوری مشغول بودیم.. شب که داشتیم از یه مرکز خریدی بیرون میومدیم.. دم در یه خانومی ایرانی رو دیدیم که یک آن جفت چشمان هر سه نفرمان به حد یک هندوانه کبیر شد!.. آخه خیلی ماشاالله  هزار ماشاالله چاق بودن .. هر سه نفر متحیر بودیم و راه افتادیم.. همچنان متحیر بودیم و راه افتادیم که بعد از گذشت چند مینی متوجه شدیم که واویلا مسیر را اشتباهی طی کردیم از بس حواسمان پی چاق بودن خانوم بود.. خواهر جان گفتن چاق دیدیم تعجب کردیم ... تا این و میگه من میترکم از خنده آخه اینقدر تعجب کرده بودیم که خیابون و اشتباهی اومده بودیم و دوباره برگشتیم مسیر اومده رو.. من که خنده م گرفته بود بد جور .. وای که دل درد گرفتم از خنده همون موقع .. خلاصه اومدیم خونه شب شد خوابیدیم .. صبحش بیدار شدیم.. خب چیه دیگه چیزی نشد همین بود دیگه... !

میگم میترسم اینجا نشستم کفترا یه کاری بکنن که نباید بکنن چطوره من برم که نکنن اون کاری و که شاید بکنن!... (اگه نفهمیدی عیب نداره پی اش نرو )

 

من ده سالمه؟!..

من و خواهرم کنار هم نشستیم .. نگامون میکنه و با لبای خندونش اشاره به من خطاب به آبجیم میگه دخترته؟!!!!!!!!... اینجاس که قیافه خواهرم واقعا دیدنی میشه و چنان ابروهاش و لبش در هم و قاطی پاتی میشه که من و خودش پکی میزنیم زیر خنده.. حالا نخند کی بخند ... من ازش میپرسم مگه فکر میکنین من چند سالمه؟!! میگه ۱۰ سال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برق از سرم میپره.. اینجوریشو دیگه ندیده بودما.. تا حالا پیش اومده بود که بهم بگن ۱۵، ۱۶ سالمه اما ده ساله دیگه نههههههههههههههه!

تا این و میگه من و خواهرم باز از تعجب زیادی خنده مون میگیره.. وقتی بهش سن اصلیمو میگم باور نمیکنه.. حتی امروز هم که بهش گفتم باز باور نکرد ..

این خانوم عزیز تا حالا من و خواهرم و ندیده بود و نمیشناخت.. جالب اینجا بود که فکر کرد من دختر آبجیمم.. من و زیادی کوچیک کرد و خواهر بیچاره مو زیادی پیر..

بچه های درشت هیکل!..

مهمونی بودم.. الان برگشتم.. وای نصفه شبه ها.. وای تا حالا کجا بودم ها؟... من خجالت نمیکشم هان؟..  تا این وقت شب بیرون بودم که چی هان؟.. إ إ من یه دختره ی خیره سر تا الان بیرون چیکار میکردم هان؟.. چنان بزنم خودمو که بچسبم به دیوار ها... إ إ خجالت هم خوب چیزیه والا..

خونه یکی از اقوام بودیم إهم إهم.. به همراه خواهر جانمان رفته بودیم إهم إهم.. خب چه شده مگر واه واه.. در مجلس نشسته بودیم که...

که این مادر و دختر همزمان با من صحبت میکردن و منه بیچاره مونده بودم به کدومشون توجه کنم، هر دو شونم کنار هم نشسته بودن و من هم با یه لبخند مصنوعی یه لحظه به دختره و یه لحظه بعد به مادرش نگاه میکردم و فقط به نشونه تأیید حرفاشون سرمو مثه چی تکون میدادم اما ته دلم داشتم کلافه میشدم که چشام سرش گیج رفت خب.. از بس این چشای بیچاره م به سرعت نور چرخید این ور و اون ور .. سرش گیج میره وا..

چند تا خانوم که یکیشونم من بودم تو ماشین نشسته بودیم و قشنگیش این بود که ما خانومای محترم و گرامی همه با هم آبنبات چوبی میخوردیم .. البته من خانوم کوچولو بودم تو این جمع و اکثرا ۳۰ سال به بالا بودن و چقده من ذوق کردم وقتی دیدم همه با هم داریم آبنبات چوبی میخوریم و حرف میزنیم .. شده بودیم عین بچه ها اما بچه های درشت هیکل خیلی درشت

"پیمان قلبها"

یه روزی.. یه رویا.. یه من.. یه تو.. یه آسمون.. یه دریا.. آبیِ آبی.. بی انتها..

یه ماهی.. تو دریا.. من اینجا.. تو اینجا.. من هستم.. تو هستی.. دوتایی کنار دریا..

یه روزی.. یه روزی.. من بودم.. تو بودی.. قشنگ بود.. لحظه ها.. اون روزا..

حالا چی؟.. همین جا.. همین شب.. امروز عصر.. من بودم.. نبودی..

دلِ من.. دل ِ من میلرزید.. نبودی..

یه ماهی.. تو دریا.. من اینجا.. تو اونجا..

کجایی ببینی که فردا میمیرم من اینجا.. تو کجا...

من هستم.. من هستم.. تو نیستی.. من اینجا..

تو رفتی .. من موندم همینجا.. تنهای تنها..

من هستم .. تو بیا.. من اینجام.. تو بیا..

به یادت میمونم.. من هستم همینجا تو رویا...

"پیمان قلبها"

میبینی حالا من موندم و خرسی..

خنده داره نه؟.. خرسی و من با هم..

چه رسمیه.. شدیم خالی و پوچ ..

خالی از حس با هم بودن..

بعضی اوقات چقدر سخته درک کردن..

درک کردن اینکه نمیتونه به یادت باشه نمیتونه با تو باشه..

اینکه درک کنی دیگه نمیتونه مال تو باشه.... چقدر سخته...

درک کردنِ نبودنِ تو کنارم به قیمت دل شکستنِ من تموم میشه...

اما باید درک کرد.. باید که بشکنه این دل..

مترسک..

مترسک شوَم یا سایبانِ دل ِخویش..

خود بمیرم یا بسوزانم محفلِ خویش...

افسون، نمیدانم گریبانم خودم هستم!..

مینشانم در این محفل، قلبِ یخ زده خویش...

کجا جا مانده ست ، گمش کردم..

مترسک مانده م بی تو ای آرامش خویش...

لحظه عرفانی..

داشتم نماز میخوندم.. داشت نگام میکرد .. نمازم و که تموم کردم بهش لبخند زدم .. بهم لبخند زد.. بهش گفتم من دعا میکنم و تو بگو آمین باشه؟ ... داشتم خیلی کودکانه و بلند بلند دعا میکردم و اون خیلی آروم میگفت آمین آمین.. با تمام وجود دعا میکردم و اون با لحن بچگونه ش میگفت آمین آمین .. نگام به طرف خدا بود تا اینکه دعا کردنم تموم شد و نگام چرخید طرف خواهرزادم .. دیدم اشکاش داره قطره قطره پایین میاد.. بهش گفتم وای اشک چرا وای الهی قربونش برم خیلی قشنگ میگفت آمین آمین.. از این لحظه عرفانی، خودش اشکش در اومد انگار ..

خواهرزادم نه سالشه اما اگه ببینیش فکر میکنی ۶، ۷ سالش بیشتر نیست.. امروز هم با آمین گفتنای قشنگش من و به وجد آورد و خودش از شدت نمیدونم چی چی بود که اشکش در اومد...

چرت گویی طولانی!..

نصفه شبه ها!.. تلویزیون فیلم Love story 2050 گذاشته.. هزار بار دیدم... الان اصلا حواسم به فیلم نیست اما قشنگه... وای امشب سر شبی چی شد ها مریمی دیدی چی شد دیدی دیدی!.. اما الان خوبم... شاید فردا باز یه جوری بشم !

خودم خوب شدم اما هنوز گوشیم مریضه.. اگه خدا بخواد باید بچه ی نو بخرم... وای فردا کلی کار دارم... امروز با عمه و مامانی و مریوم و خواهری رفتیم خرید.. خمیازه کشیدما دیدین؟!.. دارم چرت میگم... بعضی اوقات دوست دارم هر چی به ذهنم میرسه اینجا بنویسم خوشم میاد .. شمایی که داری میخونی اگه حالت بهم خورد از نوشته هام میتونی نخونی عزیز... میگما الان دلم بستنی میخواد .. همون بستنی ای که با دختر عمه و مریوم و خواهری رفتیم بستنی فروشی خریدیمو خوردیما.. هووووم چقده الان میچسبه... هوم اما حیف که الان نیست بخورم... جدی جدی دهنم آب افتاد.. یه لحظه نگام چرخید طرف تی وی، انگاری دختره و پسره بعد از مدت ها بهم رسیدن.. خب که چی.. آخرش دختره میمیره و بعدش  تو سال ۲۰۵۰ یه دختر دیگه همشکل این یکی بدنیا میاد و .... بیخیال.. آخرِ آخرش بهم میرسن.. خب فیلم هندی همینه دیگه... هم توم هارهه توم هاره صنم .. البته این آهنگ این فیلم الان نیستا... هینجوری یادم اومد ... آخیش هنوز خسته نشدم از چرت گویی.. وای دیدی چند شب پیش داداشی اومد جلو دوربین مامانی پای شکستشو ندید شانس آوردیما اگه میفهمید که واویلا میشد خدایا شکرت که بویی نبرد مامانی... فکر کنم سه هفته دیگه اینجا موندگاریم بعدشم پیش به سوی دیار خویش..

صدا میاد.. صدای آشنا میاد.. کدوم صدا هست با صدا که اون صدا با من بشه یه آشنا.. دوباره خمیازه کشیدم.... هوووووووووووووووووم... کبوترا اون شاخه ها کجان بشن یه هم صدا... برو بابا من خواب دارم هزار تا کارِ بی دلیل دارم...

میگما شاید شد که بشه برم تو دفتر داداشی سر کار .. اگه بشه خوبه؟... ببینیم چه شود.... آی دوباره خمیازه کشیدیم....وای یادمه سر کلاس ریاضی سال دوم راهنمایی چنان خمیازه ای کشید این داشی که مقدمی داد زد سرش چنان خمیازه نکششششششششششش.... همه مان جرأت نداشتیم دهن باز وکنیم سر کلاس این دبیر ریاضی که ناگفته نماند من کشته مرده شان بودم آن زمان هاااااا... هوم بازم یادش بخیر ..

إ إ چرا این شیرین به امیر نرسید؟.. خب چه کاریه میرسید دیگه.. اگه میرسید دل من شاد میشد چرا نرسید ماماااااااااااااااااان!... حتی این آکاد*می گو*گوش هم چرا این آوا اول نشد آخه... اما واقعا سوپرایز شدیما این که خود گوگو*ش زنده خوند یادمه من اون شب مریض بودم سرما خورده بودم و سرم درد میکرد که وقتی یهویی اینا اومدن و اینجوری شد از ذوقم مریضیم یادم رفت نازی آخی به خودم که چه زود دلم شاد میشه...

چقد طولانی شد این پست وای.... من الان اینقد بیحال افتادم اینجا که عین معتادا انگار مواد مصرف کردم وای من بلم که دیگه خواب داله من و با خودش میبله.. کژا میبله نمیدونم ...

عکس واسه قشنگی گذاشتم !

خودم و ثابت میکنم...

حسى دارم.. دستام بيشتر از هميشه داره ميلرزه.. حس خوبى ندارم .. شايد شوكه شدم.. دستام ميلرزه اين نشونه خوبى نيست.. ميترسم.. دوست ندارم.. بدم مياد از همه چی.. فكر ميكردم يه جوره ديگه ميشه.. شايد اين فكرا ساخته ذهن خودمه نميدونم.. اما هر چی هست خوشم نمياد.. نفرت.. بيزارم از اينكه متنفر بشم.. خدا رو خوش نمياد.. نبايد بيشتر از اين جلو برم.. خدا رو خوش نمياد.. من نميخوام   نميخوام بميرم ... نميخوام قلبم بميره.. نميخوام از ترس اينكه ديگه نباشه دستام بلرزه.. خدايا من نميخوام  قلبم بمیره.. من شوكه شدم.. انتظار همچين برخوردی و نداشتم.. انگار خيلی سرد بود.. نميدونستم اينطور سرد حرف ميزنه وگرنه ... من ... پس من چی؟... يعنی من هيچی آره؟...  پس قلبم چی ميشه؟....   قلبم ميشكنه .... دستام هنوز داره ميلرزه خدا.. من......  قلبم گناه داره.. قلبم ميگيره ميميره.. من نميخوام بميره.. خدايااااا من نميخوام.. خدايا كمكم كن من واقعا نميخوام

..  

.

خدايا راضيم به رضاى تو ... خدايا توكل به خود تو.. خدايا مواظب قلبم باش.. خدايا اگه شكست بهم صبر بده..  من طاقت قلبِ شكستمو دارم اگه تو باهام باشى.. حتی اگه دستام هم بلرزه باز اگه بهم صبر بدى ميتونم دووم بيارم

خدايا چرا اين حرفا رو ميزنم من؟... شايد چون ميدونم قلبم ميشكنه.. شايد چون مطمئنم ميشكنه     .... شكسته...

.

.

............ ..... .

 

بايد دووم بيارم.. برام مهمه اما بايد بفهمم درك كنم بفهمم بفهمم بفهمم.. خدايا بهم بفهمون........

بايد كه بخندم.. من قول دادم به خودم.. نبايد يادم بره.. با خنديدن همه چی قشنگ ميشه.. حتی اگه سخت باشه تو اين وضيعت خنديدن.... من ميتونم... حتى اگه خنديدن فقط تو ظاهر باشه و ته دلم زار بزنم       بايد كه بخندم..... بايد كه بتونم.... بايد كه بجنبم... قشنگترين الان چیه؟ ... اوووووووووووووووم فكر ميكنم....................................................................................................................هنوز دارم فكر ميكنم.............................................................................    اوهوم شايد خنديدن من به شوكى كه بهم وارد شد الان.. هرچند قلبم به درد اومد اما باز ميخندم... چون همين خنده س كه بهم  خودم و ثابت ميكنه... اميدداشتنِ خودم به خودم و ثابت ميكنه... ثابت ميكنه كه من ميتونم.. كه حتى تو اين شرايط هم ميتونم 

خدايا شكرت       

.. .

.    

 

قشنگترین اکنون..

خورشیدکِ مهربون کنار رفته از میون..

همه جا رو گرفته ابرایِ سیاهِ زمون..

 چشام دنبال یه قشنگی میگرده الان که بهش لبخند بزنم، دارم میگردم، میگردم.. دیدم! دوتا شاخه دارن با هم دعوا میکنن، برگاشون خوردن بهم آروم شدن! شاخک بالایی داره میرقصه ! ابر خاکستر پشت سرش نگاش میکنه و بغض کرده! خورشیدک هی میاد و میره، الان دوباره اومد ... از نورش چشام روشن تر میبینه همه جا رو.. با چشام دیدم که شاخه های درخت پشتی ، اونی که دورتر از همه س هم میرقصه.. همه شادن، شادیشون قشنگه، قشنگی همون چیزی بود که الان دنبالش بودم، پس لبخند میزنم .. زدم.. دارم میزنم..

ابرای سیاه تو عمق آسمون..

شاخکهای خوش و رقصون..

قشنگیا رو نشون میده..

لبخند و میرسونه به دلامون..

فکر میکنم... فکر میکنم به قشنگترینِ اکنون!.. چی میتونه باشه؟!..

نگاهِ من به آسمون..

 

رفتن دوست خواهرم و در ادامه یه کوچولو محتویات ذهن خوابالوی من...

دندونامو طبق معمول بردم پیش خمیر دندون و وقتی کار خمیر دندونم تموم شد با دندونم اومدم تو اتاق، دیدم مریوم بد خوابیده، درست خوابوندمش و پتو رو کشیدم روش، آروم صورت قشنگشو بوسیدم و اومدم اینجا...

تا همین الان تو آشپزخونه نشسته بودیم من و خواهرم و خدمتکاره خونه آبجی اینا.. فردا میخواد بره دیارشون این خدمتکاره نازنین.. بعدِ سه سال میخواد بره دختر و همسرشو ببینه.. و از اونجایی که خواهرِ دل نازکِ بنده زیاد دل بسته، و این خدمتکاره براش یه دوست بوده بیشتر تا صرفا یک خدمتکار خشک و خالی، حالا امشب نشسته بودن و گل میگفتن و گل میشنفتن!.. منم بینشون یه شوخی میکردم و میخندیدن و من باز بیشتر شوخی میکردم و باز بیشتر میخندیدن و من باز..، دیگه نگم خلاصه همش سعی میکردم بخندونمشون آخه میخواستم دلشون شاد شه چون واقعا معلوم بود خیلی بهم وابسته ن و دل هر دوشون گرفته بود اما با این حال بروز نمیدادن! خواهرم داشت میگفت که فردا اصلا بیرون نمیاد از اتاقش(آخه خیلی براش سخته دل بکنه از کسی که سه سال تو یه خونه باهاش زندگی کرده).. حالا فردا چه میشه وای!.. حتما همه آبغوره میگیرن چنان بیا و ببین.. من که عمرا گریه کنم.. یعنی عمرا ها!!!(خدا کنه این عمرا گفتنم مثه عمرا گفتن مریض شدنم نباشه!)

امشب باز خواهرم مهمون داشت.. فامیلای شوهر خواهری بودن.. اون خانومی که من ازش خوشم میومد هم بود امشب تو جمعمون.. نشسته بودیم که این خانوم بامزه هی شوخی میکرد و همه رو میخندوند هی شوخی کرد هی شوخی کرد که شوخیا زنونه شد و من یه جورایی که تک دختر جمع بودم معذب شدم اما اصلا به روم نیاوردم و میخندیدم باهاشون.. اما هی شوخی کرد و کرد که من ته دلم داشتم به خودم میگفتم إ دختر پاشو برو بَده اینجا نشستی الان همه فکر میکنن تو چقدر پر رویی برو برو اما منم که عمرا پا شم، نشستم تا این شوخیا ته کشید و منم راحتتر شدم چون واقعا معذب بودم اما با این حال خب دوست نداشتم جمع و ترک کنم مگه چیه هان؟؟؟؟!.... خلاصه موقع خداحافظی این خانوم عزیز وقتی داشت با این خدمتکارِ آبجیم خداحافظی میکرد گریه ش گرفت و خدمتکارِ آبجیم هم اشکش در اومد نازی.. موفعی که داشتم صورت این خانوم عزیز و میبوسیدم هنوز صورتش خیس اشک بود آخی چقدر همه بهم دل بستن .. به خانومه گفتم چرا صورتت خیسه اشاره کرد به خدمتکاره .. خدا فردا رو به خیر بگذرونه .... حتما مریوم هم کلی داد و جیغ و گریه و از این حرفا دیگه بلهههه؟؟... بله!........ حالا إیشالله ایشون سفرش بی خطر باشه که میره پیش خونواده ی عزیزش.... الهی آمین...

منم الان برم بزنم به خواب... اگه خواب من و زد چی؟... برم ببینم کی زورش بیشتره؟ من یا خواب... چطوره کشتی بگیرم باهاش؟... مگه دخترا هم کشتی میگیرن ،آره؟.. شما چگونه فکر میکنید ؟ آیا من  پیروز خواهم شد یا نه؟ یو ها ها ها ها ....

فکر کنم خواب افتادم الان خودم خبر ندارم آخه چرندیات دارم تحویلِ وبم میدم... برو دختر برو.. إ من که میرم چرا تُوشَم میدی؟!!! عجب! راستی سالومه و سروش ازدواج کردنا نازی إإإ.. انگار تو خوابم .... آخ آخ بروم بروم شباهنگام تو را من چشم در راهم... واو تو را من عشق در قلبم چنان میزد این رویا نفس نفس که باز می آید و باز میماند و باز آمده است این عشقِ رویایی که من در سر دارم و باز می آید و هست و من خواهمش گفت دوستت دارم ....