درست !!!
میخوام تصمیم درستی بگیرم.. میخوام اگه میگم نه مطمئن باشم که تصمیم درستی گرفتم.. یا اگه جواب مثبت بدم میخوام تصمیمم درست باشه... میخوام درست .. میخوام دقیق... میخوام یه جوری که ناجور نشه تصمیم بگیرم... گیجم.....
قبلنا بدون هیچ فکری جواب نه میدادم... اما تازگیا دوست دارم حتی اگه میخوام جواب منفی بدم با عقل و منطق باشه... فقط میخوام جوابم منطقی باشه.. میخوام جوابم جوری باشه که عقلم براش دست بزنه ! یه دست جانانه.. یه تشویق حسابی...
میخوام دو دل نباشم که آیا اون کسی هست که من میخوام.. میخوام نترسم که آیا من میتونم تحملش کنم یا نه... فقط میخوام بگردم و بگردم دنبال شناخت بیشتر.. که درست باشه بله گفتنم یا نه گفتنم... فقط میخوام یه تصمیم درست بگیرم...
درست تصمیم بگیرم واسه اینکه نه بترسم از چیزی و نه دو دل باشم... میخوام مطمئن جلو برم....
).. وقتی که میرم و گل پسر یکی از دوستامو بعد از چند ماه میبینم خیلی ذوق میکنم و بوووووووووس... با دوستام بهم خوش میگذره و از اینکه نمیخواستم بیام خودمو سرزنش میکنم... همه شاد و شنگول از بودن کنار هم اظهار خوشحالی میکنیم و کلی انرژی مثبت نصیبمون میشه ... دور هم نشستیم و هر کی یه چیزی میگه.. منم ساکت نشستم و لبخند به لب نگاشون میکنم و تو دلم دقیق هر کدوم و زیر نظر میگیرم واسه چند لحظه.. یکیشون مامانی شده اون یکی قراره که به سلامتی به همین زودیا مامانی بشه.. یکی قراره بیست روز دیگه بره خونه بخت.. اون یکی دو ماه دیگه میره باز خونه بخت.. خب اون یکی هم مثه من مجرده و کلی داره شیطونی میکنه.. به این فکر میکنم که چه زود همه چی از این رو به اون رو شد.. انگار همین دیروز بود که سر کلاس با هم شوخی میکردیم و کلی سر به سر بقیه میذاشتیم.. حالا که نگاشون میکنم انگار دنیا دنیا با اون شیطنتا فاصله گرفتن و حرفایی میزنن که واسه یکی مثه من زیاد جالب نیست.. حرفاشون یه جورایی با من جور نیست.. حرفاشون دیگه مثه قبلا نیست.. در مورد یه چیزایی بحث میکنن که من با این بحثا غریبم.. انگار زن شدن! انگار پخته تر شدن ... فقط نگاشون میکنم و به حرفاشون گوش میدم.. از اینکه دوستام سر و سامون گرفتن هم خنده م میگیره هم خوشحالم .. خنده م میگیره چون همسن خودم هستن و وقتی خودمو جاشون میزارم انگاری دارم خاله بازی میکنم.. و خوشحالم واسه اینکه اونا شادن... موقع برگشتن دوستم از یه راهی میره که خیلی متروکه س و تاریکه و چنان ترسناکه که همه تو ماشین جیغ و داد و خنده مون میره هوا.. تو ماشینم که داداشم بهم زنگ میزنه که زودتر بیا چون مهمون داریم.. دوستم من و اول از همه میرسونه خونه و با هم خداحافظی میکنیم و میام تو خونه که میبینم واااااااااااااااای کیا اومدن از اومدنشون خوشحال میشم .. خانواده (س) از دوستان خوب و قدیمی ما هستن که میشه گفت اقوام دور هم میشیم که وقتی دور همیم همش در حال خندیدنیم و بهمون خوش میگذره.. سه خواهرا با مامانشون اومده بودن ... مثه همیشه من با سه تا خواهرا مشغول حرف زدن میشم(خواهر بزرگه و وسطی و کوچیکه) و مامانا هم با هم حرف میزنن.. در حال گپ زدنیم که مامانم حرف عروسی دختر کوچیکه رو پیش میکشه و از اینکه عروسیش کیه میپرسه.. مامانش هم جواب میده و نگاه دخترش میکنه و بعد یه نگاهی به من میندازه و میگه ما دخترمون و دادیم رفت و حالا یکی دیگه رو میگیریم.. تا این و میگه همه نگاها طرف من میچرخه.. منم نگاه خواهرا میکنم و میگم إ انگلیسی حرف زدنا متوجه نشدم این یه تیکه رو... همه یه خنده ای میکنن و من به سرعت نور بحث و عوض میکنم .. همینجوری داریم میگیم و میگیم و از هر دری سخن میکنیم که باز مامانش به مامانم میگه ما امشب اومدیم خواستگاری ......... من یه لحظه قفل میشم و خواهرا باز نگاشون به من ثابت میمونه و همه دارن با لبخند نگام میکنن منم که نمیدونم چی بگم همینجوری الکی خودم صدای زنگ تلفنو در میارم و میگم درینگ درینگ میگم إ انگاری گوشیم داره زنگ میخوره و زودی میام تو اتاقم.... صدای خندشون و میشنوم که از این کارم خندشون گرفته.. اوووووووووووووووف این دیگه چه جوریشه وای ... از تو پذایرایی صداشون میاد که مامانش داره با مامانم حرف میزنه و میگه قولشو که به کس دیگه ندادین و از این حرفا .... صدای مامانم هم میاد که میگه نه اما خیلیا اومدن و هر چی قسمت بشه نظر خودشه خودش هر جور تصمیم بگیره و از این حرفا دیگه... حالا تو اتاقم روم نمیشه باز برگردم پیششون.. یه چند دقیقه ای میگذره .. وقتی مطمئن میشم که دیگه از این حرفا نمیزنن میرم پیششون.. قبل از اینکه بشینم میگم دوستام سلام رسوندن(منظورم همون دوستی بود که مثلا بهم زنگ زده بود الان).. تا این و میگم دوباره صدای خندشون سقف خونمون و میلرزونه !... میشینم و اونا هم الحمدالله اصلا به روم نمیارن که چند دقیقه پیش چه حرفایی زده بودن... منم انگار نه انگار مثه چند دقیقه قبل شوخی و از سر میگیرم و حرفای معمولی میزنیم.... بعد از یه ساعت بلند میشن و خداحافظی میکنن و میرن.. حالا که رفتن مامانم بهم میگه اینا امشب دقیقا اومده بودن خواستگاریت ها و حالا هم منتظر جوابن!.....
