درست !!!

نمیدونم... گیجم.... باید بیشتر فکر کرد.... باید بیشتر شناخت...

میخوام تصمیم درستی بگیرم..  میخوام اگه میگم نه مطمئن باشم که تصمیم درستی گرفتم.. یا اگه جواب مثبت بدم میخوام تصمیمم درست باشه... میخوام درست .. میخوام دقیق... میخوام یه جوری که ناجور نشه تصمیم بگیرم... گیجم.....

قبلنا بدون هیچ فکری جواب نه میدادم... اما تازگیا دوست دارم حتی اگه میخوام جواب منفی بدم با عقل و منطق باشه... فقط میخوام جوابم منطقی باشه.. میخوام جوابم جوری باشه که عقلم براش دست بزنه ! یه دست جانانه.. یه تشویق حسابی...

میخوام دو دل نباشم که آیا اون کسی هست که من میخوام.. میخوام نترسم که آیا من میتونم تحملش کنم یا نه... فقط میخوام بگردم و بگردم دنبال شناخت بیشتر.. که درست باشه بله گفتنم یا نه گفتنم... فقط میخوام یه تصمیم درست بگیرم...

درست تصمیم بگیرم واسه اینکه نه بترسم از چیزی و نه دو دل باشم... میخوام مطمئن جلو برم....

!!!

امروزم بچه ها قرار گذاشته بودن برن پارک ! یکیشون بهم زنگ میزنه و میگه ما داریم میریم بیا.. من اصلا حوصله نداشتم.. گفتم امروز نمی تونم شرمنده .. گقت چرا.. گفتم نمیتونم اما اگه شد میام شما برین خوش بگذره .. ده دقیقه بعد اون یکی دوستم زنگ میزنه.. سلام و احوالپرسی میکنه و بدون هیچ حرف دیگه ای میگه آماده شو میام دنبالت بریم پارک.. ملتمسانه میگم امروز نمیشه ایشالله یه روز دیگه حالا شما برین من نمیتونم.. با لجبازی میگه من کاری ندارم نیم ساعته دیگه در خونتونم آماده باش.. خلاصه مجبور میشم که برم.. آماده میشم که میان دنبالم و میریم پارک.. کلا شش نفریم که هرازگاهی با هم میایم پارک(البته این هرازگاهی ماهی یکی دوباره).. وقتی که میرم و گل پسر یکی از دوستامو بعد از چند ماه میبینم خیلی ذوق میکنم و بوووووووووس... با دوستام بهم خوش میگذره و از اینکه نمیخواستم بیام خودمو سرزنش میکنم... همه شاد و شنگول از بودن کنار هم اظهار خوشحالی میکنیم و کلی انرژی مثبت نصیبمون میشه ... دور هم نشستیم و هر کی یه چیزی میگه.. منم ساکت نشستم و لبخند به لب نگاشون میکنم و تو دلم دقیق هر کدوم و زیر نظر میگیرم واسه چند لحظه..  یکیشون مامانی شده اون یکی قراره که به سلامتی به همین زودیا مامانی بشه.. یکی قراره بیست روز دیگه بره خونه بخت.. اون یکی دو ماه دیگه میره باز خونه بخت.. خب اون یکی هم مثه من مجرده و کلی داره شیطونی میکنه..  به این فکر میکنم که چه زود همه چی از این رو به اون رو شد.. انگار همین دیروز بود که سر کلاس با هم شوخی میکردیم و کلی سر به سر بقیه میذاشتیم.. حالا که نگاشون میکنم انگار دنیا دنیا با اون شیطنتا فاصله گرفتن و حرفایی میزنن که واسه یکی مثه من زیاد جالب نیست.. حرفاشون یه جورایی با من جور نیست.. حرفاشون دیگه مثه قبلا نیست.. در مورد یه چیزایی بحث میکنن که من با این بحثا غریبم.. انگار زن شدن! انگار پخته تر شدن ... فقط نگاشون میکنم و به حرفاشون گوش میدم.. از اینکه دوستام سر و سامون گرفتن هم خنده م میگیره هم خوشحالم .. خنده م میگیره چون همسن خودم هستن و وقتی خودمو جاشون میزارم انگاری دارم خاله بازی میکنم.. و خوشحالم واسه اینکه اونا شادن... موقع برگشتن دوستم از یه راهی میره که خیلی متروکه س و تاریکه و چنان ترسناکه که همه تو ماشین جیغ و داد و خنده مون میره هوا.. تو ماشینم که داداشم بهم زنگ میزنه که زودتر بیا چون مهمون داریم.. دوستم من و اول از همه میرسونه خونه و با هم خداحافظی میکنیم و میام تو خونه که میبینم واااااااااااااااای کیا اومدن از اومدنشون خوشحال میشم .. خانواده (س) از دوستان خوب و قدیمی ما هستن که میشه گفت اقوام دور هم میشیم که وقتی دور همیم همش در حال خندیدنیم و بهمون خوش میگذره.. سه خواهرا با مامانشون اومده بودن ... مثه همیشه من با سه تا خواهرا مشغول حرف زدن میشم(خواهر بزرگه و وسطی و کوچیکه) و مامانا هم با هم حرف میزنن.. در حال گپ زدنیم که مامانم حرف عروسی دختر کوچیکه رو پیش میکشه و از اینکه عروسیش کیه میپرسه.. مامانش هم جواب میده و نگاه دخترش میکنه و بعد یه نگاهی به من میندازه و میگه ما دخترمون و دادیم رفت و حالا یکی دیگه رو میگیریم.. تا این و میگه همه نگاها طرف من میچرخه.. منم نگاه خواهرا میکنم و میگم إ انگلیسی حرف زدنا متوجه نشدم این یه تیکه رو... همه یه خنده ای میکنن و من به سرعت نور بحث و عوض میکنم .. همینجوری داریم میگیم و میگیم و از هر دری سخن میکنیم که باز مامانش به مامانم میگه ما امشب اومدیم خواستگاری ......... من یه لحظه قفل میشم و خواهرا باز نگاشون به من ثابت میمونه و همه دارن با لبخند نگام میکنن منم که نمیدونم چی بگم همینجوری الکی خودم صدای زنگ تلفنو در میارم و میگم درینگ درینگ میگم إ انگاری گوشیم داره زنگ میخوره و زودی میام تو اتاقم.... صدای خندشون و میشنوم که از این کارم خندشون گرفته.. اوووووووووووووووف این دیگه چه جوریشه وای ... از تو پذایرایی صداشون میاد که مامانش داره با مامانم حرف میزنه و میگه قولشو که به کس دیگه ندادین و از این حرفا .... صدای مامانم هم میاد که میگه نه اما خیلیا اومدن و هر چی قسمت بشه نظر خودشه خودش هر جور تصمیم بگیره و از این حرفا دیگه... حالا تو اتاقم روم نمیشه باز برگردم پیششون.. یه چند دقیقه ای میگذره .. وقتی مطمئن میشم که دیگه از این حرفا نمیزنن میرم پیششون.. قبل از اینکه بشینم میگم دوستام سلام رسوندن(منظورم همون دوستی بود که مثلا بهم زنگ زده بود الان).. تا این و میگم دوباره صدای خندشون سقف خونمون و میلرزونه !... میشینم و اونا هم الحمدالله اصلا به روم نمیارن که چند دقیقه پیش چه حرفایی زده بودن... منم انگار نه انگار مثه چند دقیقه قبل شوخی و از سر میگیرم و حرفای معمولی میزنیم.... بعد از یه ساعت بلند میشن و خداحافظی میکنن و میرن.. حالا که رفتن مامانم بهم میگه اینا امشب دقیقا اومده بودن خواستگاریت ها و حالا هم منتظر جوابن!.....

 

اسمش علی.. از بچگی دوست صمیمی داداشم بوده  و هنوزم با هم دوستن.. از همون بچگی میومد خونمون.. من تا حدودی میشنایمش اما فقط تا حدودی .. شناخت دقیقی ازش ندارم....


الان ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰ شب ساعت ۱.۵۱ 

در مورد این نوشته بالایی یه چیزی رو باید روشن تر بگم که این خاطره مربوط به علی( شوهر فعلیم) نیست . و این خاطره مربوط به یک علی دیگه بوده . 

چون شوهرم هم سه تا خواهر داره گفتم شاید کسی که میاد اینا رو میخونه  دچار اشتباه بشه و .. شوهرم با من دو سال اختلاف سنی داره   اما علی تو این خاطره بالایی ۹ سال اختلاف سنی داشت . ‌ و دلیل جواب منفی من اون موقع ها  اختلاف سنی زیاد و پسره کار درست و حسابی نداشت و چون دوست داداشم بود وقتس از داداشم پرسیدم ، از حرفای داداشم فهمیدم به درد هم نمیخوریم  من و این علی آقای داستان بالایی .... 

"پیمان قلبها"

یهو این عکس و تو یه وبی دیدم.. نمیدونم چرا وحشت کردم.. انگاری یاد کابوسای وحشتناک بود تو بچگی میدیدم، یاد اونا افتادم... این دختره میخواد با چاقو بیوفته به جون یه کوچولو که اون کوچولو منم.. این کوچولو بدو بدو میخواد فرار کنه که یهو از توی اتاقش سر در میاره از جنگل .. جنگل هم که تو شب چیزی جز وحشت نمیذاره تو دل این کوچولو.. کوچولو پشت سرشو هی نگاه میکنه و تا میتونه بدو بدو میکنه اما نمیدونه که جلو پاش یه چاله س اندازه ی یه خرسی.. تا میاد که ببینه این چاله رو افتاده تهش.. حالا اون دختره میرسه بهش و میخواد با چاقو بزنه سر این کوچولو رو.. ... کوچولو چشاشو محکم بسته و دستاشو آورده جلو صورتش ....... دلش تالاپ تلوپ.. تالاپ تلوپ.. تلوپ تالاپ.......... حس میکنه یکی داره صداش میزنه پاشو پاشو إإ خواب دیدی خیر باشه.. این آبنبات و بگیر بخور ...

یادته یه بار تو جنگل .. یه پلنگ.......  اینم از اوناس ....

+به هیچ وجه نمیخوام بگذرم از این حرفا.. میخوام همیشه از این چیزا.. از این خاطره ها...

هه.. هه.. هه هه.. هههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.. . ............

کوفت !

هه هه .. ............. !

هه هه ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

استغفرالله !

ای بابا خب همینجوری الکی خندم گرفته باور کن.. آخه به صبح که فکر میکنم همینجوری خنده میاد میشینه رو لبم و جم هم نمیخوره .. امروز همراه داداشی و زن داداشی رفتم واسه آزمایششون البته مامانش هم همرامون بود.. داداشی و زن داداشی زیاد همدیگه رو ندیدن یعنی دیدن ها اما از وقتی خواستگاری رفتیم دقیق همدیگه رو ندیدن(من اینطور فکر میکنم!).. حالا امروز وقتی همدیگه رو دیدن من تو دلم هههههههههههههههههههههههه............  

این زن داداشی همش میخندید همش لپاش لپ لپ ! میشد بهش میگم این جور وفتا آدم معمولا اینقدر استرس داره که فاتحه خنده رو خونده!(یه ذره بلند بلند بخون این یه تیکه قبلی رو.. خوندی؟ لهجه ت بامزه شد نه!) میگه من استرس دارم زیاد اما با خنده هام برطرف میشه استرسم.. وقتی نگاه داداشی میوفته به زن داداشی و نگاه زن داداشی هم میوفته به داداشی هر دوشون همزمان میخندن انگار دلقک دیده باشن.. من و مامانه زن داداشی هم وایسادیم کنار انگار دو تا دلقک دیدیم میخندیم.. دلقک دلقکی شده امروز صبح.. از نگاه هردوشون میتونستم بخونم که چه هیجانی دارن و چقده خوشحالن.. خدایا شکرت واااااااااااااااااااااای خدا جونم شکررررررررررررت .. همه چی بخیر گذشت هووووووم به به.. وقتی برگشتیم من موندم خونه زن داداشی و داداشم رفت.. خونشون کسی نبود جز خودش و مامانش و دو تا داداشاش که از من کوچکتر بودن یعنی همه بودن جز باباش.... با هم صبحونه خوردیم.. من و زن داداشی با صدای بلند تو آشپزخونه ترانه خوندیم نزدیکای ظهر شد با هم سبزی پاک کردیم.. من واقعیش بلد نبودم درست سبزی پاک کنم زن عموش هم اومده بود خونشون و کنارمون نسشته بود و من داشتم همینجوری کمک زن داداشی میکردم که نامرد زن داداشی آبرو نذاشت واسم جلو زن عموش .. گفت : ببین موقع شوهر کردنشه هنوز بلد نیست سبزی پاک کنه.. منه بیچاره ضایع شدم و گفتم من تازه دوازده سالمه !.. زن عموش زن مهربونی بود کلی سه تایی با هم خندیدیم با این شوخیای زن داداشی جون و زن عموش.... قبل از اینکه این خوشمزه زن داداشم بشه خونشون زیاد میومدم واسه همین خیلی راحت بودم خونشون و خیلی خوش میگذشت.. تا ظهر که خونشون بودم و واسه ناهار نگهم داشتن.. وفتی داشتم از پذیرایی میرفتم تو اتاق زن داداشی، باباش یواش صدام میزنه ..میرم پیشش(با بابای زن داداشی هم خیلی راحتم و کلی همیشه شوخی میکنیم با هم) یواش بهم میگه : الان محمد(داداش زن داداشی) و اذیت کردم و بهش گفتم حالا که حسین و خواهرت دارن ازدواج میکنن بعدش قرار گذاشتیم تو و خواهر حسین(من) با هم ازدواج کنین.. بلند میخندم و دوباره با شیطنت بیش از حدش میگه وای انگاری محمد باورش شد انگار راضیه هاااا .. من دارم میخندم که بهم میگه بیا اذیتش کنیم و با صدای بلند پسرش و صدا میزنه .. از این همه شیطنت خنده م گرفته و بی توجه میرم تو اتاق .. محمد مثه داداش کوچیکم میمونه و چهار پنج سال ازم کوچیکتره.. این باباش بد شوخ طبعه هاا.. کلا خانوادتا شوخن.. تو اتاق هستیم که باباش محمد و صدا میزنه و محمد هم میاد .. حالا باباش داره من و صدا میزنه که منم برم پیشش اما من لم دادم رو تخت و واسه اینکه اذیت کردنش و تکمیل کنم از همونجا با صدای بلند میگم عروس رفته گل بچینه.. تا این و میگم بمب خنده انگار میترکه.. بیچاره محمد نازی.... بیچاره پسر مردم تا موقعی که میخواستم برگردم خونه اینقده خجالت میکشید و اصلا نگام هم نمیکرد نوچ نوچ همش تقصیر این باباش بودا.. خب به من چه .. از این شوخیا زیاده تو این فامیل... وای .. همشون شلوغ پلوغن اینقده که امروز وقتی برگشتم خونه سرم درد میکرد.. وقتی اومدم خونه خوابیدم..

اکنون آب انار مینوشیم .. بفرمایید.. ...... نوش جانمان .. گوارای وجودمان..

خونه باز سوت و کور شده .. خلوت خلوت...

خواهرم برگشت اونجایی که رفتنشون خواهرزادمو و گریون کرد!...

دیروز برگشتن دوبی.. وای که چقدر بده این خلوتیه خونه و سوت و کوریه اتاقم که خالی شده از خیلی چیزا.. خالی شده از حرف زدنای نصف شب و خنده های مریوم و داد و بیداد خواهری و قند تو دل آب شدنه من!.. انگاری جای جای خونه با رفتن اونا با ما قهرن.. انگاری خونه دیواراش یه جورایی مریض شدن انگاری خونه پر شده از دلتنگی.. انگاری در و پنجره های خونه بغض کردن......

دیروز مریوم خیلی دلش گرفته بود.. شبی که فرداش قرار بود برن با بغض تو گلوش بهم گفت خاله جون چرا ما باید بریم دوبی؟ منم با اینکه میفهمیدم الانه که بزنه زیر گریه سعی کردم یه جوری قانعش کنم گفتم واسه اینکه بری درساتو بخونی و تموم شه و دوباره تابستون زودی برگردی.. نگاش که میکنم اینقده جلوی خودشو گرفته بود و سعی میکرد که اشکاش نیان پایین که بغض از چشاش و لحنش میزد بیرون!... الهی بمیرم خیلی دلش گرفته بود... همیشه همینجوره موقعی که میخواد از اینجا بره بدجور بی تابی میکنه اما همشم سعی میکنه نزنه زیر گریه خیلی خودشو کنترل میکنه ... دیروز تو ماشین که داشتیم میرفتیم فرودگاه اشکاش در اومد و مامانیش بغلش گرفت و آرومش کرد.. این خواهر زاده و برادر زاده ی من کلی بهم وابسته ان.. برادرزادم که دید خواهرزادم گریه میکنه نزدیک بود که خودشم بزنه زیر گریه اما این کار و نکرد و همش لبخند میزد الهی پیشمرگشون بشم من.... دیگه موقع خداحافظی که رسید این خواهر زادم نتونست جلوشو بگیره و گریه گریه گریه و گریه گریه............ بیرون که اومدیم از فرودگاه برادرزادم باز نزدیک بود این اشکاش بیان رو گونه هاش که با شوخی و خنده حلش کردم...

خدا رو شکر به سلامتی رسیدن... الهی شکرت.......

+من خوبم... دلم هم خوبه.. الهی شکرت....

"پیمان قلبها"

دستام داره میلرزه... قلبم داره تند تند میزنه... میخوام اشک بریزم اما نمی تونم...........

یه لحظه شوکه شدم... هنوزم هستم.... تموم وجودم گریه میخواد اما نمیخوام کسی اشکامو ببینه... میترسم صدای هق هقم بیدار کنه خواهرمو..

شوکه شدم و نتونستم جلو اشکامو بگیرم..زود رفتم آب زدم به صورتم و با یه دل محکمتر برگشتم ...

خدایا ممنونم...

میدونی دلم چی میخواد..

هه هه.. میدونی دلم خنده های الکی با محبوب میخواد.... دلم چرخیدن زیر بارون میخواد... دلم اون نگاه فرح و میخواد.. دلم اون آتیش گرفتن تو ظهر تابستون میخواد... دلم بازی با دوچرخه دور حیاط میخواد.... دلم آهنگ اینجا غروبه نازنین میخواد... دلم اون تاب سواری با داداشی رو میخواد... دلم تاب سواری با خواهری تو اون نیمه شب میخواد.... اینا چرت نیست.. میدونم که میدونم.. هه هه... دلم اون رویا میخواد.... دلم اون لیوان آب و میخواد... دلم اون آبنبات و میخواد... دلم آهنگای گوگوش و میخواد.... دلم مداد رنگی با اون صد تومن پول و میخواد.. دلم اتاق پر از موش ته مدرسه رو میخواد... دلم باز باران با ترانه رو میخواد... دلم اون عروسک کوچولومو میخواد... دلم اون بازی دکتری میخواد بازی فرفره ای بازی فوتبال بازی دوشکی.. دلم اون کارتونای صبح جمعه رو میخواد هایدی حنا جودی .. دلم قصه های مامانی و میخواد.. دلم بچگی میخواد.. دلم نوازش میخواد... دلم محبت میخواد... دلم دلگرمی میخواد... دلم صمیمیت میخواد... دلم خنده میخواد... دلم یه دریا پر از مهربونی میخواد.. دلم یه آسمون پر از نور امید میخواد... دلم آرزوهای برآورده میخواد... دلم یه بادبادک میخواد پر از حس پرواز... دلم رنگین کمون میخواد پر از لحظه های قشنگ و رنگاوارنگ .. لحظه های آبی سبز صورتی ... دلم یه پنجره میخواد که با باز شدنت نفس عمیق بکشم و آرامش پر کنه ریه هامو... دلم یه دشت وسیع میخواد پر از گلای خوشبو.. پر از گلای زرد سفید سرخ بنفش صورتی .. دلم میخواد دراز بکشم بین این گلا برم تو رویا برم تا اوج آسمونا.. برم تا اونجا که میتونم بال بزنم .. برم نگاه کنم از اون بالا به مهربونیا قشنگیا رودخونه ها جنگلا گلا مَلَخ ها اسب های توی مزرعه... دلم فقط دلخوشی میخواد... دلم یه فرشته میخواد... دلم فقط آرامش میخواد .. نفس میخواد .. یه نفس پر از لبخند...

خدایا............

لم داده بودم رو مبل... چشامو بستم.. بستم تا جلوی اشکامو بگیرم.. چشام بسته بود و بغض داشتم..  بی حرکت .. اینقدر مقاومت کردم در برابر اشکام که سرم تیر کشید... دلم بی تاب بود.. دلم دلتنگ بود...  از دلتنگی زیاد عاجز شده بودم... چند لحظه بعد چشامو باز کردم.. چشام خیس اشک بود اما نذاشتم گونه هامو خیس کنن... سرم هنوزم داره تیر میکشه.............

چی بگم؟... چی بگم که.. که درمونه دلِ تنگم باشه.. تا کی؟... تا کی باید دلتنگیامو با خودم هی این ور اون ور بکشم.. رو دوشم سنگینی میکنه.. داره خسته م میکنه.. داره کلافه م میکنه... تحمل این بار سنگین و ندارم... تحمل این حسِ خاکستریِ دلتنگی رو ندارم.. خدایا..................

خدایا یه کاری کن خسته نشم چون مطمئنم این دلتنگیا دست از سرم برنمیدارن خدایا کمکم کن خسته نشم و بتونم دووم بیارم.. بتونم کنار بیام.. بتونم باشم و نیست نشم..........................

الهی توکل به خودت... شکرت.........

بدون شرح!..

خنده.. یه آبنبــات چوبی.......

گریه.. یه ابر سیـــــــــاه.........

دریا.. یه کشتی ابریشمی....

کوه.. یه نفس عمیق...........

عشق.. فقط رویــــــــا..........

لحظه.. یه رنگین کمون........

حس.. یه دنیـــــــــــــــا.........

بارون.. اشک قطره قطره......

ماهی.. یه رودخونه............

امید.. اگر مانده بودی.........

قهر.. صــــــد تا اخم............

آشتی.. یه بوس...............

نگاه.. چشمهای مهربون.....

خوشبخت.. یه سعیده!......

رویا.. یه تو یه من..............

 

 

به این میگن دو تا قناری عاشق

دوتا قناری

کنار هم

با عشق بهم

میمونن تا همیشه

به یاد هم

!

+عشق که باشه همه چیز هست تا همیشه.. عشق که نباشه اونقدر همه چی بی رنگ و بی نوره که قشنگی توش کمرنگ میشه.. اونوقته که هیچی میبینیم!

+جوونا یاد بگیرین از این قناریا!.. یاد بگیرین محبت کردن و.. عشق ورزیدن و.. قشنگ زندگی کردن و....

خواهرزاده و خاله!..

دارم از آشپزخونه بیرون میام که بهم میچسبه و میخواد ماچم کنه.. میخواد بوس کنه لپمو که با این قدش نمیرسه به لپم و موفق نمیشه .. هنوز بیرون نیومدم میگم إ از این لوس بازیا خوشم نمیادا.. با دلخوری نه چندان زیاد میگه إ میخوام ببوسمت.. خودم یه بوس آبدار میگیرم از لپاش.. بیرون اومدم از آشپزخونه که لپم و میبرم جلوش و محکم میبوسه و یه کوچولو جیغ میزنه و میگه دوستت داااارم... الهی قربون خواهر زادم برم من... الانم داره بازیشو میکنه.. نازی...

"پیمان قلبها"

 

آرامشم..

وقتی اونقدر غرق رویا بشی که از رویایی بودنِ رویات ، از این همه قشنگی لبخند بشینه رو لبت.. اما یه لحظه که به خودت بیای و بدونی همش رویا بوده و نمیشه که بشه .. نمیشه که فقط این تنها رویا نباشه .. بشه یه واقعیت شیرین.. بشه یه آرامش مطلق.. وقتی بدونی که نمیشه اونوقته که لبخند رو لبت میمیره.. اونوقته که لبخند تو اوج قشنگیش جون میده...

خدایا شکرت..

شبا بدجور دلم میگیره.. چون شبا تنهام.. وقتی تنها میشم دلم میگیره... بهونه میگیره.. دلم... سعی میکنم خودمو آروم کنم.. چه آروم بشم چه نشم میگذره.. چه دلم بهونه بگیره چه آروم بگیره میگذره.. چه بغض کنم چه چشام پر اشک بشه چه باز بخندم .. یه خنده ی تلخ و غمگین همیشگی.. بازم میگذره..

بعضی اوقات خسته میشم از این همه دلتنگی.. خسته میشم و طاقتم طاق میشه.. با تمام وجود آرامش میخوام... آرامشِ من .. آرامشم رویاس.. دل واست بی تابه رویا..

قبل از اینکه بیای همیشه تو تنهاییام حرف میزدم ... وقتی اومدی لحظه به لحظه با خودت بودم و تو بودی تموم آرامشم.. حالا که نیستی باز مثه قبلنا تو تنهاییام با خودم حرف میزنم آرامشم.. دیوونه نیستم خودت خوب میدونی دارم چی میگم...

چقدر بی معرفت شدی.. آره بی معرفت شدی.. بی معرفت شدی که دلم الان بیقرارته.. که دلم تنگه برات.. بی معرفت...

خدایا مواظب رویام باش... الهی شکرت.. رویای بی معرفتم اشکال نداره فدای سرت بی معرفت باش اما من به یادتم هر لحظه.. اینقدر به یادت میمونم که یادم یادِ من و برات زنده کنه، خدا رو چه دیدی شاید زنده شد یادم تو یادت!..

کتک خوردنِ قشنگی بود...

تقصیر من بود... حق با اون بود.. من نباید اون حرف و بهش میزدم... اون حرف زشتو...

من و خواهرم نشسته بودیم... که داداشم میاد و یه چیزی از خواهری میپرسه... چون این سوال و میپرسه من یه حرف بد(زشت) به داداشی میزنم.... داداشی نگام میکنه و من دارم میخندم... داداشی میاد جلو و من همینجوری که نیشم بازه باز نگاش میکنم ... میزنه به پام ... دادم میره هوا.. با خنده آه و ناله میکنم و میگم آی آی و از درد به خودم میپیچم.. داداشی بالا سرم وایساده و داره نگام میکنه لبش یه کوچولو خندونه اما معلومه که عصبانیه.. تا میزنه به پام خواهری به داداشی  میگه إ نزن میشکنه پاش... نگاه داداشم میکنم با ناله باز میخندم که داداشی باز محکم میزنه به پام .. وای واقعا درد میگیره پاهام.. باز همونجوری خندون پامو میگیرم با دستام و خوابیده به خودم میپیچم!.. داداشم با تعجب به آبجیم نگاه میکنه و میگه إ نگاه کن داره میخنده .. نگام میکنه و بهم میگه بگو غلط کردم.. من اما به خودم میپیچم و هیچی نمیگم.. نگاش میکنم که زل زده بهم با تعجب.. تعجب میکنه از اینکه اصلا  به روم نمیارم که چه حرف زشتی زدم.. بالا سرم وایساده و میگه بگو غلط کردم... از نگاه کردنش میدونم اگه نگم این و باز میزنه .. دوباره میگه بگو غلط کردم .. نگاهش خیلی تهدید آمیزه.. واسه همین میگم اشتباه کردم... تا این و میگم میره کنار .. میره اون ور.. واسه اینکه بهشون بفهمونم خیلی دردم نیومده بلند میشم... با یه لحن حق به جانبی اما خندون باز یه چیزی میگم که نباید بگم... بعدش میگم جنبه شوخی نداری.. زود داداشی جوابم و میده و میگه اتفاقا من از همه ی شماها جنبه م بیشتره اما تو اصلا میدونی چی گفتی معنی حرفی که زدی و میدونی؟.. راستش معنی حرفمو دقیقا نمیدونم!.. اما میدونم معنی قشنگی نداره.. چند لحظه بعد متوجه میشم که من واقعا غلط کردم.. من نباید این حرف و میزدم... من قبلنا اصلا اینجوری نبودم.. اصلا آدمی نبودم که از این حرفا به زبون بیارم... حتی اگه کسی از این حرفا بهم میزد خیلی تند باهاش برخورد میکردم اما حالا چرا اینجوری شدم.. همین بگو مگوی من و داداشیم منه قبلا رو یادم آورد.. یادم آورد که من قبلا اینجوری نبودم... بعد از این بگو مگو تصمیم گرفتم که از حالا به بعد دیگه اصلا از اینجور حرفا نزنم.... بشم مثه قبلا!...

من و داداشام کلا اهل این کتک کاریا نیستیم.. امروز شاید بعد از سالها یه کوچولو کتک خوردم! اونم از داداشی که ۶ سال ازم بزرگتره اما اینقدر کتک زدنش پر از حس خوب بود که قهر نکردم... اصلا اهل قهر و از این حرفا هم نیستم.. خب راستش بد هم نیست که بعضی اوقات کتک بخوری جدی میگم حال میده... خیلی باحاله.. من که خوشم اومد هر چند دردم اومد اما یه جورایی حس چند سال پیش بهم دست داد امروز.. حس بچگیام.. بازیامون .. یه لحظه حس کردم که ۸، ۹ سالمه!.. قسنگ بود... کتک خوردنِ قشنگی بود...

...

دوستم اس میده که بریم پارک.. باید بدون هیچ بهونه ای قبول کنم چون دو روز پیش اس داد گفت بیا بریم و بهونه هم موقوف اما من نتونستم برم و گفتم نمی تونم اما دفعه بعد حتما میام.. حالا اس داده بود پس باید قبول میکردم... رفتم.. همه بودن جز دوتاشون.. دوستامو دیدم بعد از چند ماه.. خوش گذشت... خواهر زاده و برادرزادمو هم بردم همرام به اونا هم خوش گذشت..

چقدر دارم خشک تعریف میکنم نه؟!...

خب بیا الان خیس تعریف میکنم!.. ببین این نیشخنده خیس کرد تعریف کردنمو... 

بی مزه!..

هوم !.. آخه الان یه آهنگی گوش دادم که دلمو یه جوری کرد .. یه جورایی غمگین.. یه جورایی بد.. شایدم خوب.. بد واسه اینکه حسرت و به دلم آورد!!!! خوب واسه اینکه یاد گذشته ها رو برام زنده کرد.. حسرت گذشته به دلم چنگ میندازه اما این منه من میخندم باز دوباره.. خاطره فشنگی که برام مونده تو این لحظه قشنگترینه واسه همیشه.. چه خوب چه بد .. خاطره س..

دو تا پرنده.. تو آسمون..

بالای کوه.. زیر درخت هلو..

رودخونه و یه خندونه بزرگ با یه چاقو...

یه چوپان با نی و یه سفید برفی ...

یه عباس آقا و یه قلی..

یه آشتی و صدتا قهر..

یه اصغر آقا با اون شکمش..

خوابیدن تو حیاط خونه و هزارتا ستاره...

بستنی خوردن ..

چرا من اینجوری ام؟... چرا اینجوری شدم؟... چرا میفهمم اما به میخوام نفهمم یا چه میدونم..

غروبه.. شاید دلیلش این باشه...

زندون عصبانیت..

اعصابم به شدت داغونه الان..

اما نمیخوام سر کسی داد بزنم یا با کسی دعوا کنم.. فقط میخوام یه جای خیلی بلند وایسم و زل بزنم به پایین.. حتی نمیخوام جیغ بزنم .. نمیخوام حتی کلمه ای با کسی حرف بزنم فقط میخوام ساکت نگاه کنم اطرافم و..

نگاه کنم .. به همه.. به کوه.. به آسمون.. به گلای رنگارنگی که مثه نقطه میبینمشون..

سرم درد میکنه.. اعصاب ندارم.. حوصله هیچی و ندارم جز نگاه کردن به انتهای دریا .. جز گوش دادن به امواجش.. جز زیر نور خورشید بودن تو این سرما.. جز قدم زدن تنهای تنها... جز رفتن به اوج آسمون.. تا آزاد شم از این زندون.. زندونی که گیر کردم توش زندون عصبانیته.. زندونیه که اون ورش آرامشه .. میخوام آزاد شم تا به آرامش برسم... به یه آرامش عمیق.. نفس عمیق بکشم و آروم و آرومتر شم.. خیلی آرومتر.. بیخیال شم از این چیزایی که بی ارزشن.. آرومترین شم تو این لحظه... لحظه ای که دارم توش زندگی میکنم و نفس میکشم... نفس عمیق بکشم تا بتونم آسون بگیرم اون چیزایی رو که تا چند لحظه پیش سخت گرفته بودمشون.. نفس عمیق..

.

.

دیگه عصبی نیستم.. ...

بیخیال میشم...

.

.

دارم سعی میکنم که بیخیال بشم..

یه ذره زمان میبره..

.

.

فرصت میخوام..

خدایا هزار مرتبه شکرت.. از ته دل خدا جونم شاکرتم....

+در مورد پست قبل باید بگم که اصلا خبری نیست... من فقط چیزایی که برام پیش میاد اینجا مینویسم .. همین... خبری نیست...

!!!.....

آخ آخ خسته نباشم از این همه شلوغی پلوغی.. آخ آخ پاهام درد میکنه از گشت و گذار این چند روز... آخ آخ إ إ جدی جدی میگم آخ آخ ها!..

جمعه: رفتیم دیار یکی از فامیلامون، خونه ی خاله ی برادرزادم اینا مهمون بودیم!.. خودشون لطف کردن اومدن دنبالمون و خودشون هم محبت کردن و ما رو رسوندن.. از صبح تا شب بودیم پیششون..  خانواده ی خیلی محترم و خوبین .. یادمه از بچگی نرفته بودم دیارشون.. حالا که بعد از مدتها رفته بودم کلی خوش گذشت .. کلا خانوده ی خیلی گرم و صمیمی هستن.. خانوم و آقای مهربونی هستن که سه تا دختر دارن و دو تا پسر.. من با دختر بزرگشون دوستم و بیشتر باهاش گرم میگیرم تا بقیه چون هم سن هستیم .. زن داداش جدیده با خانوده اش هم بود که از این بابت بسیار بسیار بهمون خوش گذشت چون همش اذیتش میکردیم و همه از داداشه من براش میگفتن و اون خجالت میکشید و ما هم بر اذیت کردنمان می افزودیم اون روز جمعمون دخترونه و خانومانه بود( یعنی از پسرا و آقایون خبری نبود زیاد)!.. همه نشسته بودیم دور هم و هی میگفتیم و میخندیدیم .. من که با همشون خیلی راحت بودم و از این بابت خوشحال بودم.. این دوستم که دختر بزرگه این خانواده بود صدام میزنه و با هم میریم تو اتاق..  همینجوری با خنده در و میبنده .. منم منتظرم که ببینم چیکارم داره و نگاش میکنم .. با همون لبخندش که سعی میکنه جدی تر باشه بهم میگه یه سوالی میپرسم راستشو بهم بگو ها جدی جدی راستشو بگیا.. تعجب میکنم اما به روم نمیارم و میگم چشم باشه.. میگه تو نامزد نداری؟ یا خبری نیست؟.. تعجب میکنم اما با خنده میگم نه.. میگه دوبی و ؟... نمیذارم حرفشو ادامه بده میگم آره شایعه زیاده اما نه قربونت برم خبری نیست هر چند که زیاد میگن و از این شایعه ها تو فامیل زیاده.. این و میگم و ساکت میشیم دو تایی.. لبخندش پر رنگتر میشه .. بهم نزدیکتر میشه.. و یواشتر میگه اگه ما برای داداش علی مون بیایم خواستگاریت جواب مثبت میدی؟... من خنده م میگیره.. اما زودی کنترل میکنم خودم و با تعجب میگم إ من داداش شما رو فقط همین امروز دیدم و تازه داداش شما هم فقط امروز من و دیده حالا چطور .....؟ تو حرفم میپره میگه نه من دارم الان از خودت میپرسم هنوز علی خبر نداره اما میدونم اگه من به داداش علی  بگم مخالفت نمیکنه .. میگم من اصلا آمادگیشو ندارم.. میگه اتفاقا علی هم الان که نمیخواد.. علی میگه چند سال بعد که درسش تموم شد و ... نگاش میکنم و جدی میگم اینجا اصلا جای این حرفا نیست و .. نگام میکنه و میگه واقعا جدی میگم حتی قبل از امروز که شما بیاین مامان و بابام در مورد تو برای علی حرف زدن .. میگم اما اینجوری درست نیست اصلا من الان هیچی نمیتونم بهتون بگم چون نظر منه تنها نیست و ماما و بابام هم باید در جریان باشن.. این و میگم و در اتاق باز میشه.. نگاه دوتاییمون به طرف در اتاق میچرخه.. خواهر کوچیکشه که میاد تو اتاق و خطاب به من میگه زود باش زود باش بیا تلویزیون همون آهنگی که ظهری بهت گفتم و پخش کرده الان .. منم واسه اینکه از این جو رها بشم زودی رفتم همراه خواهر کوچیکش.. اما خواهر بزرگش میاد همراهمون و انگاری میخواد جوابشو همین الان بگیره.. نگام به تی ویه و به خواهر کوچیکش میگم إ این که اون نیست..  خواهر بزرگش میاد جلو و دوباره یه چیزی میگه و من واسه اینکه ادامه نده میگم خواهش میکنم نزن این حرفا رو چون جاش نیست.. با یه لحن آرومی بهش میگم که ناراحت نشه و اون میگه چشم و جواب میدم چشمت بی بلا..

بعدش رفتیم لب دریا .. دو تا ماشین بودیم .. یه ماشین زن داداش اینا با مامان اینا بودن و.. یه ماشین هم همین علی آقا بود و خواهرش و خواهرم و من !... موقع سوار شدن خواهر بزرگش بهم گفت که مامانش میگه من برم تو ماشین علی اینا!!!.. اون یکی ماشین جا نشد و من و خواهرم و خواهر بزرگه هم رفتیم با ماشین علی.. رفتیم تو شهرشون یه دور زدیم و جا جای دیارشون بهمون نشون دادن و آخر سر هم رفتیم لب دریا.. همه از ماشین پیاده شدن .. من و خواهر بزرگه و زن داداشم هم حمله کردیم به دریا.. من شلوارمو تا زیر زانو بالا زدم و تو این سرما رفتم تو آب البته تا زیر زانو.. اونا هم اومدن تو آب اما نه مثه من که داد و بیداد میکردم و هی ذوق و شوق از خودم در ورکردم آخ که چه قشنگه دریا.. سه تایی داشتیم قدم میزدیم که من پیشنهاد دادم مسابقه دو بدیم .. اینو که گفتم خواهر بزرگه گفت پس تا اون سنگه میدویم هر کی اول شد.. سه تایی وایسادیم .. وسط زن داداش جدیده م بود که من از سمت راستش وایساده بودم و خواهر بزرگه هم سمت چپش.. من میگم یک دو سه..... بدو بدو بدو بدو بدو بدو و میدویم که من اول میشم .. خواهر بزرگه دوم و زن داداش جونم که چون یه خورده تپلیه سوم میشه... خب من لاغر مردنی ام دیگه باید اول میشدم زن داداشم صداش میزنن میره.. خواهر بزرگه دوباره حرف و پیش میکشه و میگه که من باز حرف خودم و میزنم میگم اینجا جاش نیست و الان وقت این حرفا نیست .. حرفم و که میزنم نگاش میکنم ..سرشو پایین میندازه و با خنده میگه میدونم الان خجالت میکشی و وقتش نیست و ... تو حرفش میپرم و با یه لحن جدی میگم نه مسئله خجالت کشیدن من نیست مسئه اینه که این حرفا مال الان نیست بیا الان لب دریایم حالشو ببریم و بیخیال این حرفا.. میگه اما بیخیال نشو چون جدی گفتم و بدون شوخی نمیکنم.. میگم اتفاقا من حرفاتو به شوخی میگیرم و بیخیالش میشم چون اینجوری بهتره چون واقعا همچین مسئله ای جاش اینجا نبود و نیست..  حرفامو با تموم صمیمیتی که بینمونه بهش میگم... نگام میکنه و میگه واقعا اگه ظاهرا کوچیکی اما عقل داری!!!!!!!!!!!

شب موقع خداحافظی خواهر بزرگه نگام میکنه و با لبخند و دوستانه میگه ناراحت نشدی از حرفای امروزم ؟.. میگم نه بابا تو ناراحت نشیا.. میخنده میگه میگیرمت .. باز نگاش میکنم و میگم إ.... و سوار ماشین میشم و پیش به سوی خونه......

سلامتی بخوره تو سرت؟!!..

و باز رو بروی این کامی نشسته و اکنون سالاد میوه را به کام خود شیرین میکنیم و نوش جانمان 

وای همین الان یه قطره از این آبمیوه این سالاد ریخته شد رو کیبورد 

هی روزگار .. آااااااااااااااااااای  واااااااااااای من چرا بد شانسم آخه .. گوشی قبلیم مریض شده بود .. یه گوشی نو خریدم.. گوشی نو دستم بود که محکم زمین خوردش.. همون روز اول این گوشیم خورد زمین به عبارتی دیگر زمین افتاد و منم دلم پس افتاد واسه بچه م  بعد از چند روز مریض شد همین بچه م.. بردمش درمونگاه درمونش کردم و الان از احوالپرسیای شما بد نیست خدا روشکر 

من نمیدونم چرا هی این گوشیا از دستم میوفته.. انگار این انگشتای نحیف و لاغر و استخوانیم نمی تونند بگیرنن این گوشیای بیگناه و!.... تو میوه فروشی بودم، همین که دستم و چرخوندم گوشی آبجیم از دستم افتاد رو زمین.. امروز تو خونه، اون یکی گوشیه آبجیم دستم بود که نمیدونم چطو شد گوشیه خورد محکم به تی وی.. خلاصه شانس آوردن این بچه های بیچاره آبجیم که سالم موندن الان.. هووم..

بابای زن داداش جدیده بهم میگه چه خبر؟ میگم سلامتی .. محکم میگه سلامتی بخوره تو سرت.. تعجب میکنم از اون تعجبا ها!!!.. چند ثانیه میگذره تازه متوجه میشم ..  با همون لحن خودش جوابشو میدم که شادی بخوره تو دهنت!.. اینجوری که جوابشو میدم همسرش که مادر زن داداشم میشه میخنده و میگه إ بلدیاااا !!!... همه میخندن..  پدر زن داداشم میگه یه بار به یکی اینجوری گفتم که یارو بهش برخورد خیلی... خب چیزه بدی نیست که یعنی سلامتی بخوره تو سرمون ... منظوره پدر زن داداش منم همین بود.. سلامتی که خوبه

"پیمان قلبها"

و این شب، و این نور نقطه به نقطه..  ستاره.. یلدا.. شب یلدای رویایی..

اکنون منه تنها در این شبِ یلدا ..

 آسمانِ تاریکِ دل، آبی تر از فردا..

آبی ترین رویا..

اکنون من و تو و یلدا..

.

خِندونه(هندونه).. یادی هست هنوز..

هنوزی که تنها هنوز می ماند.. هنوز هستم به یادت..

هنوز .. هنوز که بی نهایت هنوز است..

"هنوز" واژه زشتی ست.. کاش "هنوز"، "اکنون" میشد و تو می آمدی و من نمی ماندم در این هنوز... نمی ماندم در این "یاد".. که بس یاد تو هست و یاد .. "یاد" واژه تلخی ست اگر تنها یاد باشد و بس... کاش میشد که می آمدی در این خانه باز..  کاش که این "یاد" میشد که تنها نباشد بس "یاد"...

یلدا آمده.. مبارک باد..

شبی سرد .. در این قلب.. من و تو مثل یخ میمانیم..

یخی سرد لیکن گرمِ رویا در این سرما میمانیم با هم اما،

هر دو اکنون در یادِ هم جاودانه میکنیم این یلدا را...