یهو الان با گریه کوچیکه که گشنش شده بود از خواب پریدم ،.. شیرشو گذاشتم دهنش و گوشیمو که افتاده بود کنارم برداشتم ، باز که کردم دیدم تو واتساپم و برای آبجیم کلی پیام "تطنینیمیکیوتقنم" دادم ، اینقده پیام دادم که همینجوری خواب افتادم ، الانم دوباره به پیام دادن ادامه دادم ، این مدل پیام دادن درونمو تخلیه میکنه انگار، یه جورایی حال خوب کنه برام ، حرص خالی کنه ، هر چند که حرص الانم با این پیاما خالی بشو نیس، ولی چاره ای نیس ، باید اراده مو اداره کنم تا از پسش بربیام . حالا بماند دلم چی داره میکشه از دستش ...... خدا داند و بس .
کوچیکه اینورم، بزرگه اونورم ، مریوم اونور ، فاطمه اونورتر ، در حال خوابن ،... فاطمه انگار داره خواب بد میبینه صدای خروپفش یه مدلیه که این حس و دارم ، سن که میره بالا خروپف شروع میشه، حالا فردا اگه به فاطمه بگم دیشب خروپف میکردی عمرا قبول کنه ، مریوم هم که طی چندین سال از بچگی تا به الان مدل خوابیدنش معروفه به آثار باستانی اما الان انگاری نرمال تر شده ، از اون آثار تاریخی خبری نیس که گردنشو میشکوند موقع خواب و دهنش عین غار باز میموند ، .. از فردا شبم قشنگ عین یه مادر خوب و نمونه باید پاشم برم خونه ، و بعد دو سه روز که تعطیلیه دوباره برگردم به کنار هم بودن و باز دوباره خونه تا درس و مشق تموم شه برسه پنج شنبه برگردم به آغوش خواهر برادر، طی این مدت فاطمه اینا خودشون میان پیشم،... اگه مث چند سری قبل که رفتم خونه همرام میومدن خیلی دلم راضی میشد قشنگ خوش گذرونیم تکمیل میشد اما حیف این دفعه نمیان.. پاتوق داداشا رو نمیشه بدون سرپرست ول کنه فاطمه خان ، منم بس که عادت کردم وقتی خواهرم اینجاس همیشه پیش هم باشیم حالا دلم مور مور میشه اگه من خونه باشمو خواهرم اینا اینجا خونه خودشون، انگاری همش عادت کردم خونه خودشون تو دبی باشن که منم خونه خودم باشم ولی چاره چیه فعلا که بچه مدرسه ای دارم باید تحمل کنم ،.. دم آقایی هم گرم که هفته ای یکی دو روزشو که میومدم کنارش هوامو داشت و مثل گذشته سخت نمیگرفت، فقط خدا میدونه از این بابت چقده شاکرم، هر چی بگم کم گفتم از عشقم بهش که با این کاراش عشقم بهش چندین برابر شده، عاشقشم همونی شده که میخوام ، آخ که خدا جونم قربونت برم که بهم فهموندی به واسطه شناختی که از هم پیدا میکنیم، زمان چقدر میتونه موثر باشه و آدما رو تغییر بده فقط باید صبور بود و دید ..
این سری که فاطمه اومده گوشاش سنگین شده و از این بابت اینقده سوژه ش میکنیم من و مریوم که قشنگ از شدت خنده پاهامونو میکوبیم به زمین ، این سنگین شدن گوشش هم فاطمه اصن به روش نمیاره قشنگ جوری وانمود میکنه که داداشام هنوز بهش پی نبردن ، دیشب زن داداش کوچیکه هی با من حرف میزد یه چیزی تعریف میکرد ، حالا اینقده هم صداش پایینه و آروم آروم حرف میزنه کلا خانوادگی آروم و مورچه ای حرف میزنن، حالا این فاطمه هم چشاش به گوشیش بود و متوجه نبود زن داداش داره حرف میزنه ، مابین حرف زدنا یهو یه چی میپروند و گوشیشو نشون میداد خطاب بهم میگفت ببین این همون صفحه ای که میگفتم تو اینستا و .. منم یه نگاهی بهش مینداختم و دوبااره چشم میدوختم به زن داداش تا ادامه حرفاشو بزنه ، باز بیچاره هنوز حرف زن داداش تموم نشده بود که فاطمه وسطش میپرید میگفت ببین این وسایلا چقده به کار خونه میاد ببین نگاه کن یاد بگیر بیچاره زن داداش از نگاش پیدا بود داره کم کم دچار خودزنی میشه که من سعی کردم بلند بلند حرف بزنم و حواس فاطمه رو بکشونم به خودمون که دیدم نخیر باز پرید قشنگ وسط نطق زن داداش خطاب بهم گفت این دفعه این مشکل تو خونه پیش اومد اینکارو بکن ببین باز یه چی نشونم داد که دیگه دیدم زن داداش عزمشو جمع کرده بلند شده با ابهت اومده نشسته بغل گوشم ، منم دیدم اوضاع خیطه گفتم فاطمه متوجه شدی زن داداش از چی حرف میزنه از طرز تهیه اون غذاهه میگه ها که همین قدر کافی بود واسه جمع شدن حواس فاطمه و قلقلک دادن اون حس سرآشپز بودنش تا گوش بده به حرفامون که سعی کردم با لبخند بهش بفهمونم و با نگاه بهش اصرار کنم تو رو خدا بیا منت بزار تو بحث ما شرکت کن(چطو به تو گیر ندادن فاطمه ) ، حالا آخر شب موقع خواب به فاطمه گفتم هی زن داداش حرف میزد تو هی میپریدی تو حرفش نمیزاشتی بیچاره حرفش تموم شه که اصن زیر بار نمیرفت میگفت نهههه گفتم بیچاره دیگه داشت موهاشو میکند از دستت بیا این دفعه بگیم گوشات سنگین شده تا بیچاره ها حس نکنن کمدن همزاد پنداری نکنن با دیوار هی قبول نمیکرد و با خنده میگفت الکی میگی وای واقعااااااا و سه تامون من و مریوم و خودش خنده مون گرفته بود از دستش ، فیلمی شده در نوع خودش ، هی باید تو جمع با چشم و ابرو بهش بفهمونیم دل بده به حرف گوش بده پرده ی گوشاتو بزن کنار تا خانوم تازه متوجه بشه که مورچه ای اون وسط داره سخنرانی میکنه ..
انگار این خواب هم کم کم داره دست رد میزنه به چشام ، چون قشنگ همین الان یه کش و قوسی به خودم دادم و خمیازه ای سر کشیدم تا حالا حالاها بشینم به تاپیدن و ماجرا تعریف کردن اما یادآوری فردا که قراره حضور و غیاب بشه و از ساعت ۹ شروع بشه کلاس ها، منو از بیدار موندن اضافی منصرف میکنه و یه حسی درونم فریاد میزنه بخواب که فقط امروز جون داری واسه خوابیدن از فردا قراره مث چی عین خروس محل زودی بیدار شی و بانگ بدی, والا این هفته اول راحت بودما معلمه کارمونو راحت کرده بود میزاشت قشنگ عشقی هر موقع میخواستم بیدار شم بزرگه هم همینطور تا قبل از شب هم وقت داشت تکالیفشو بفرسته اما حالا چی معلمه یه دفعه پاشده اومده زده شکونده بلور شیشه ای فارغ از عالم منو و گفته فردا سر ساعت آسمون خیالتون رو خاکستری میکنم یوهاهاهاهاها ز غوغای جهان فارغ بودین الان ز همه عالم باخبرتون میکنم ببینین دنیا دست کیه ...