اه چه وضعشه  هی ۱۵ نفر آنلاین میشن یهو ، بابا شاید من پست گذاشتم که ببینم اونی که مدنظرمه  کی میاد ببینه اینجا رو، یهو ۱۵ نفر با هم آن میشن میان میبینن حالا من از کجا بدونم اونی که من میخواستم ببینه دیده یا نه 🥴

لابد دیده دیگه،  والا منم بودم جواب نمیدادم ، دختره ۱۲۰ تا عکسشو فرستاده  اونوقت من رفتم زدم دکو پوزشو آوردم پایین  که فلانه بیساره، هیچشم ذوقمو بروز ندادم هیچ بلکه کلی هم بد و بیراه نثارش کردم  ، بابا نمیاد خب منم بودم نمیومدم بخدا من اگه جاش بودم و این همه عکس میفرستادم و عکس العملش این بود   گوشی رو میشکوندم بدترین  فحش ها رو میدادم   حالم ازش بهم میخورد   ازش متنفر میشدم تنفر به معنای واقعی  ، الانم هستم کم از نفرت نیس ... 

ریش

نشستم که میاد سرشو میزاره رو پام و دراز میکشه ، دست میبرم تو موهاش ، چشمم باز میوفته به ریشاش با ناله میگم پس کی میزنی دلم واسه چهره قبلیت تنگ شده  میگه زدم که ببین  میگم نه هنوز که ریشات بلنده  فقط مرتبشون کردی من میخوام کوتاشون کنی مثل قبلنا  میگه میزنم به زودی میگم من دیگه خسته شدم بخدا بس که این مدلی دیدمت اه ..   میگه فلان روز میزنم  میگم اگه نزدی؟ میگه اونوقت خودت بیا با قیچی کوتاشون کن تا مجبور شم بزنم  میگم باشه با گوشیم صداتو ضبط میکنم تا مدرک داشته باشم  نگام میکنه میگه جدی؟،  جوابشو میدم آره دوباره بگو تا ضبط شه ، میگه و  الانم صداشو ضبط شده دارم منتظرم اون روز فرا برسه حدود یه ماه دیگه میرسه .... دوست دارم خودم قیچی کنم اون ریشای مزاحمو بس که حرص دادن منو .... امشبم یه کاری پیش اومد براش بیرون از شهره(اینو عمدا میگی درسته ؟؟ نو نو نووو من که دیگه صنمی ندارم با اون به اصطلاح خواهر ) .. امشب من و فرح  شب و صبح میکنیم 🙂،.  همین الان اومد نشست کنارم فرحی ، بهتره برم تا لو نرفتم ... 

خونخوار

من قابلیت اینو دارم که وحشی ترین و آدمخوار ترین موجود رو کره زمین شم ، میگی نه ببین ... دیشب داشتم فیلم میدیدم که یهو منو یاد همونی چیزی انداخت  که دیگه ندارمش (از اولشم نداشتم توهمی بیش نبود) یهو چنان وحشی شدم چنان کفری شدم که که حد نداشت ، بعد جالبیش اینجا بود که یهو اینجوری شدم یعنی قبلش آروم بودم... پس  نتیجه میگیریم که چون یهو حس آدمخواری به آدم دست میده  یهو هم ممکنه از بین بره و اثری ازش نمونه اما همیشه باید به یاد داشت که اون قابلیت آدمخواری همیشه در ذات من وجود داره  فقط شاید اکثر اوقات کمرنگ و کم جون تشریف داشته باشه اما یهوو ممکنه جون دار و خون خوار بشه 🥴

بله .... 

گلهای قشنگم،(خطاب به هر کی جز اون)من با یکی ده سال پیش عهد خواهرونه بستم .. واقعا حس کردم خواهریم ، اماا خواهرای رویایی ، از اون مدل که تو رویا سیر میکنن و همیشه هر چی بخوان هر جور بخوان همه قشنگیا رو بدون هیچ معطلی میتونن داشته باشن ،....  اما اون بعد این همه مدت حالا میخواد با هم دوست صمیمی شیم ،هه ..   بابا خواهر رویایی کجا و دوست صمیمی کجا، به قول خودش خواهر واقعی..  حالا اونم گناهی نداره ها  اون فقط حسای ده سال پیش و نداره دیگه ...    خبر نداره که من از بدو تولد برای داشتن خواهر رویایی آرزو میکردم تو رویای داشتنش سیر میکردم  نه داشتن دوستی در قالب خواهر واقعی .. همیشه  از صمیمی بودن با کسی بیزار بودم کلا از واژه صمیمی فراریم ، حالا شاید این بازی با کلمات باشه چون در واقع من با این خواهر به اصطلاح رویایی تو این مدت فراتر از صمیمیت و دوستی پیش رفتم ، حالا اگه اون اینجوری فکر نمیکنه مشکل خودشه .... من کلا  تو ذاتم نیس به زبون بیارم با فلانی دوست صمیمی ام ، یادمه دوران مدرسه وقتی دوستام میگفتن ما چقدر صمیمی هستیم و اینا من میگفتم  نه صمیمی نیستیم  من برای شما فقط یه همکلاسیم  شما هم برای من همین ، هر چند که این رابطه همکلاسی تا الانم دووم پیدا کرده ، اگه اسمش دوستی نیس پس چیه ... هیچوقت تو ذهنم واژه "دوست" برام معنی نشده ، اصلا از دوست بودن با کسی خوشم نمیاد ، از اینکه مثلا بهم بگیم حالا من دوستتم بیا حرف بزن خودتو خالی کن  نوچ آدم اینجور وقتا نیستم چون من کلا به دوست اعتماد ندارم هیچ ، چون از سالها پیش تو گوش خودم خوندم تو گوش دلم خوندم  هیچکی واسه دوستی قابل اعتماد نیس خودت دوست خودت باش  شاید از وقتی ۱۴، ۱۵ سال بیشتر نداشتم همیشه  اینو آویزون گوشم کرده بودم ، که به هیچکی به عنوان دوست صمیمیم نگاه نکنم اعتماد نکنم ، حالا هم اون اعتماده تو قبرستون چال شده و از بین رفته  هیچوقتم برنمیگرده ..... 

خلاصه این از این ... راستی بعضی آدما چه راحت عوض میشن ، چه راحت حساشون عوض میشه ، چه راحت عهد میشکنن ، چه راحت عین خیالشونم نیس ، چه راحت قلب میشکنن ، چه راحت دل میکنن، چه راحت یادشون میره ، چه راحت میگذرن از اون همه خاطره، چه راحت زیر پا میزارن ، هه ... آدما همینن ، شاید تنها کسی که تو دنیا بیشتر از بقیه بهش اعتماد داشتم همین آدم به اصطلاح خواهر بود که این اعتماد هم تازه داشت جوون میگرفت  شاید اگه ادامه دار میشد رابطه رویایی مون شاید اگه رویاهامونو هنوز باور داشت واژه دوستی هم برام معنی پیدا میکرد رفته رفته اعتمادم داشت بهش بیشتر میشد  اگه این رابطه رویایی ادامه پیدا میکرد تو آینده ممکن بود همه کس هم بشیم هم خواهر هم دوست هم غمخوار، همه کس هم ، چون  یواش یواش ذره ذره اعتمادم داشت جوونه میزد تو وجودم واسه منی که خیلی سختم تو اعتماد کردن ، آروم آروم داشت بیشتر میشد اونقدری که دست خودم هم نبود، خواهر رویاییم تبدیل به خواهر واقعیم میشد اما زیر حرف زدنش عهد شکوندنش  از بین بردن حس کنار هم بودنمون ... دیگه به هیچکی جز خودم  هیچ اعتمادی ندارم ، به هیچکی جز خودم اجازه ورود به رویام نمیدم .. تنها توی رویا من و خودم تا ابد . 

جای خالی ...

اومدنشون چقدر شیرینه ، رفتنشون چقدر دلگیر ... 

موقع بوسیدن کوچیکه و بزرگه  مریوم اشک تو چشماش جمع شد اما به روش نیاورد که بزرگه دلش نگیره ...  چقدر جدا شدن سخته .. همیشه وقتی کوچیکتر بودم میگفتم  خدا جون چی میشد خواهرم همینجا پیشمون تو شهرمون زندگی میکرد  .. چقدر دوری سخته ... دلم سخت گرفته ... قبلنا  وقتی فاطمه و مریوم میرفتن دل نگرون مامان میشدم که ممکنه دلش بگیره و ناراحت شه، چند روزی غصه مامان و داشتم و از طرفی خودمم تا چند روز بغض میکردم ... حالا که مامان نیست  همش دلم واسه بزرگه و کوچیکه آب میشه چون اونا هم دل بستن تو این مدت، و ممکنه چند روزی دمغ باشن آخه خاله شون خیلی هواشونو داشته تو این مدت و محبت خاله و مریوم اونا رو هم سخت دلبسته کرده  .. از طرفی دلم واسه خودمم  میسوزه چون وقتی فاطمه هست من سرخوش کیف میکنم واسه خودم آخه اون حواسش به همه چی هست به کوچیکه به بزرگه   یه جورایی اینقده منو راحت میزاره که من حس میکنم بیست سالمه و آزاد و رها میچرخم واسه خودم، حالا از اینکه اونی که مث کوه پشتمه داره میره    ته دلم خالی میشه ... جای خالیشون چنگ میزنه به دلم .... 

 

دندون لق

دندونم لق شده ..

کاریش نمیشه کرد ..

وقتی بچه ایم دندونه سفت و محکم سرجاشه  چون اون زمان موقع افتادنش نیست اما همین که پا میزاریم به هفت سالگی  کم کم لق میشن، زمان افتادنشون میشه  میوفتن طبیعیه  ..

خب دندون منم اون ده سال پیش سفت و محکم سر جاش بود   اما انگاری الان زمان افتادنش رسیده، لق شده .. طبیعیه ؟؟....

همیشه وقتی کوچیک بودم  و دندونم لق میشد    نخ میبستم یه سرشو به دندون لق شده  یه سر دیگه شو به دستگیره  اما میترسیدم  استرس می گرفتم  ادامه نمیدادم  تا اینکه خودش میوفتاد...

الانم شاید به وسیله یه چیزی مث نخ و دستگیره بشه افتادنشو جلوتر انداخت  مثلا شاید بشه با یه پارچه جلو دهن دلمو ببندم که اگه خواست داد بزنه صداش درنیاد ، الان این چه ربطی به دندون داشت  خب به دندونِ دلم پارچه میبندم که نتونه داد بزنه ... دلم میخواد  خودش بیوفته ،  آخه غصه شو دارم   ولی خب شاید وقتی افتاد غمشم از بین بره .. شاید ...‌... 

حس قشنگ

  بچه ها تا رسیدن خونه شروع کردن به بازی ، بعد از شام  من و آقایی در حال بازی والیبال به حالت نشسته ، فاطمه کنارمون نشسته بود و در حال تماشای ما .. مریوم تو اتاق در حال صحبت کردن با دختر عمش تلفنی...  هی حرف میزنم با فاطمه هی توپ و پرت میکنم و یه چشمم به تی ویه داریم برنامه حامد آهنگی رو میبینیم که آقایون  رو آورده بالا که بخونن، یهو بی هوا توپ محکم میاد تو صورتم ، آقایی محکم میکوبه با توپ تو صورتم ، یه آخ بلندددد میگم کثاااااافت بگیر که اومد و توپ و محکم میندازم اما نمیخوره بهش،.. خواهرم زیر زیرکی میخنده بهمون ... 

آقایی و خواهرم در مورد دبی و کار تو اونجا دارن حرف میزنن ...

چقد حس خوبیه داشتن خواهری که شبیه به مامانِ.. خواهری که وجودش  حس داشتنش به اندازه وجود و داشتن یک مادر با ارزشه‌ِ..  بودنش نگاهش حرفاش  عین مامانه و چقدر قشنگه  خواهرت بشه مامان دومت 😉

علی هم حالا خواهرمو زیاد قبول داره چون فهمیده حرف حساب میزنه فاطمه و باهاش خیلی راحتتر از قبل شده و من این وسط وقتی اینا رو اینجوری  میبینم ته دلم خیلی خوشحال میشم و ذوق میکنم و یه آرامشی میاد قشنگ میشینه تو قلبم 🥰 هیچی به اندازه الانم منو اینقده سر ذوق نمیاره، چون از طرفی آقایی شریک زندگیمه عشق زندگیمه و از اون طرف فاطمه برام مهمترین آدم رو کره زمینه تکیه گاهمه عین کوه پشتمه همیشه ، وقتی این دوتا رو با هم هماهنگ و گرم صحبت میبینم که اینقده راحت و بی رودروایسی دارن حرف میزنن و رابطشون اینقده راحت شده  منم شاد میشم 😍  

یهویی

تو اوج شلوغی دارم پست میزارم 😊😊

اینقده امروز خستم .. از صبح ساعت ۸ بیرون بودیم الان برگشتیم ،،.. الان تازه کوچیکه و بزرگه رو تر و خشک کردم که  یه نفس راحت بکشم اما یاد اینجا افتادم، گفتم بیام بنویسم  الان  همین الاااااان غرق حس کودکی و خونه و داداشام و خواهرم و بابام شدم .... حس قشنگیه کنار هم بودن، اومدم بگم  تا یادم نره   یا حسرت نمونه به دلم   آخ که دارم زودی تایپ میکنم  چون هی حواسم ب اوناس   بابام و مجید کنارمن   صدای قدمای خواهرمه که داره میاد پیشم ، ابرام که آی پد کوچیکه دستشه داره روش کار میکنه شاید که دوباره حل شه مشکلش ... میخوام با جزئیات بگم   میخوام جزئیات و به خاطر بسپارم که وقتی بعدها اومدم بخونم  همه چی دقیق یادم باشه 😊😊 

دیشب داشتیم باز عکسا رو میدیدیم(قرار نیس این آلبوما تموم بشن) با نگاه کردن به عکس مامان به مجید کفتم کاشکی فیلم اون موقع ها رو داشتیم نه فقط عکس .. اگه  فیلم داشتیم  کیف میکردیم اونوقت شاید میتونستیم بریم به سفر در زمان .... مجید کفت بیا خدا رو شکر کن همین عکسارم داریم  فقط  خوش با حال اینا(اشاره کرد به بزرگه) اینا راحت کلی فیلم دارن هم از خودشون از هم مامان و باباشون ..

نصف شبی

امروز عصری بازی کردیم و دو گروه شدیم موقع یار کشی سر من دعوا بود هی اونا میخواستن منو بردارن واسه خودشون   هی اینا میگفتن بیا اینجا🥴  بس که من زودی جواب میدم 😎😛 یه گروه  فاطمه و داداش ف و زن داداشش و زن داداش حسین بودن( حسین نبود امروز تشریف داشت سفر کاری) یه گروه هم من و داداش کوچیکه و خانومش و برادرزاده و خواهرزاده ،  داداش بزرگه و خانومش هم بودن   همراهی میکردن ، بازی که شروع شد هیجان رفت بالا اوایل بازی گروه ما اول بود   خیلیم خوب پیش رفتیم  خدایی من همه جوابا رو دادم بقیه فقط کمک میکردن جواب نهایی رو من میدادم  🤪 (خدایی چقده خودمو تحویل میگیرم  حالا حداقل اینجا که کسی نیس بزار بالا ببرم خودمو  یه ذره شاد شم کی به کیه ،شماها مثلا نمیدونین  من خنگم ،   اینجا اصن شمایی وجود نداره هه بیابونه که اینجا کسی نیس 😅)

خلاصه گروه ما که جلو بود  آخر سر باختیم  اونم صرفا به خاطر سرکار خانوم یعنی دقیقا بنده  🤭  چون زیادی زمان و از بین بردم با خنگ بازیام  و دوم شدیییییم 😐🤪 اما بازیه خوش گذشت  زیادم خوش گذشت تا باشه همیشه از این بازیا   اینقده خندیدیم  اینقده داداشا مسخره بازی درآوردن   البته وسطاش من خیلی جر میزدم  😅  ولی خب عالی بود 😍

واسه امشب بسه خاطره نویسی فردا کلاس داره بچه صبح باید زودی بیدار شم ، مریوم زیر پتو سرش تو گوشیشه ، فاطمه هم خوابه ..  الانم دلم واسه آقاییم تنگ شد یهو ، چقده خوبه بغل آقات بخوابی  راحت چشاتو میبینی آروم میخوابی  ، خواب مزه میده بهت ، چند شب پیش که کنارش بودم وقتی دستاشو دورم حلقه کرده بود بهش گفتم   خدا رو شکر که تو رو دارم چقده خوبه که تو هستی   چقده بودن کنارت پر آرامشه ، خدایا شکرت که دارمش  که کنارمه  ، اینکه کنارمه  خودش نعمتههههههه  شب که میشه وقت خواب دلم آقایی رو میخواد 🙄

سر شبی

دایی مجید در حال بازی با بچه ها، کوچیکه و بزرگه و دختر دایی هاشون .. منم در حال دستمال بستن به دور سرم ماشاءالله بس که شلوغ میکنن بچه ها، بخار داره بلند میشه از سرم .. این مریوم هم در حال عکاسی از بچه هاس .. همین که عکس میگیره میاد نشونم میده میگه خاله این دیگه خوبه بزارم استوری  نگاه میکنم  میگم نه این نمیشه (عکس از کوچیکه و بزرگه میگیره و من نمیدونم چرا کلا دوست ندارم عکسای خانوادگی استوری بزارم نه خودم نه دیگران دوست ندارم عکس بچه ها رو بزارم) اجازه ندادم  خندید و رفت ، از وقتی اومده شاید صد دفعه عکس گرفته از کوچیکه و بزرگه که بزاره  منم  قشنگ با ریتم گفتم نه نه نه ، حالا دیگه شناخته منو،عکس میگیره اما استوری نمیکنه واسه خودش نگه میداره 🤭 

 

یعنی تو خجالت نمیکشی ؟؟  نه واقعا خجالت نمیکشی ؟؟؟  من حالا هیچی نمیگم اما واقعا خودت نباید بفهمی؟؟ واقعا که باید آب شی بری زیر زمین.... این همه روزای قشنگ داشتی و هیچکدوم و ثبت نکردی    وقتای ناراحتی  خوب شال و کلاه میکنی میای اینجا از گرفتاریا و بدبختیات میگی ؟؟؟؟ اما این روزای رنگی رو . . 

 آخه یکی نیس بهم بگه  حیف نیس این روزا رو نمینویسم.. 

یه شرحی از الان بدم...  این فاطمه کم شنوا   داره تلفن صحبت میکنه اونم با یار قدیمیش(، دختر دایی،عشق قدیمیش، دوست دیرینه ش)، گوشاش که سنگین شده صداش بلندتر شده نسبت به اول،  اینقده خنده های بلند سر داد که کوچیکه رو بیدار کرد 😐، موقع خداحافظی هم داشت بلند با قاه قاه میگفت   آی لااااااو یوووو  ، ( قبلنا با این دوستش فیلم هندی زیاد دیدن، تو فیلمای هندی دیدین بلند داد میزنن آی لاو یو ، الانم واسه تجدید خاطرات  بلند بهم گفتن  آااااااااای لاااااااااوووو یوووووووو)  فاطمه که گوشی و قطع کرد کوچیکه قشنگ نشست چشاشو باز کرد ، منم الان در حال خوابوندنشم که دوباره گیج بشه 😴     اسیر شدیم نصف شبی 🥵  خودمم آخه خیلی خوابم گرفته چون دیشب درست و حسابی نخوابیدم آخه بزرگه دندون درد شدید گرفت و تا دم دمای صبح باهاش بیدار موندم و اون گریه میکرد و من دلم ریش میشد واسه بچم ، با دارو هم درمون نمیشد دیشب..  امروز دیگه با باباش رفتیم دندونشو درست کردیم که از شر درد شبونه راحت بشه، فدای گل پسریم بشم باید اعتراف کنم که من خیلی دست کم گرفته بودمش فکر میکردم  ممکنه گریه کنه یا حداقل مخالفت کنه  اما مث یه شیر مرد کوچیک هیچی نگفت با اینکه قشنگ معلوم بود میترسه اما نه تو کار نیاورد و گذاشت خانم دکتر کارشو انجام بده بدون هیچ بهونه ای ، ای جانم مرد کوچیک من  فدای پسر شجاع خودم بشم 😘😘😘   

فعلا بخوابم تا بعدا زود به زود بیام اینجا بگم  از این روزا😊

 

روزای رنگی

یهو الان با گریه کوچیکه که گشنش شده بود از خواب پریدم ،.. شیرشو گذاشتم دهنش و گوشیمو که افتاده بود کنارم برداشتم ، باز که کردم دیدم تو واتساپم و برای آبجیم کلی پیام "تطنینیمیکیوتقنم" دادم ، اینقده پیام دادم که همینجوری خواب افتادم ، الانم دوباره به پیام دادن ادامه دادم ، این مدل پیام دادن درونمو تخلیه میکنه انگار، یه جورایی حال خوب کنه برام ، حرص خالی کنه ، هر چند که حرص الانم با این پیاما خالی بشو نیس، ولی چاره ای نیس ، باید اراده مو اداره کنم تا از پسش بربیام .  حالا بماند دلم چی داره میکشه از دستش ...... خدا داند و بس . 

کوچیکه اینورم، بزرگه اونورم ، مریوم اونور ، فاطمه اونورتر ، در حال خوابن ،...  فاطمه انگار داره خواب بد میبینه   صدای خروپفش یه مدلیه که این حس و دارم ، سن که میره بالا خروپف شروع میشه، حالا فردا اگه به فاطمه بگم دیشب خروپف میکردی عمرا قبول کنه ، مریوم هم که طی چندین سال از بچگی تا به الان مدل خوابیدنش معروفه به آثار باستانی اما الان انگاری نرمال تر شده ، از اون آثار تاریخی خبری نیس که گردنشو میشکوند موقع خواب و دهنش عین غار باز میموند ، ..  از فردا شبم قشنگ عین یه مادر خوب و نمونه باید پاشم برم خونه ، و بعد دو سه روز که تعطیلیه دوباره برگردم به کنار هم بودن و باز دوباره خونه تا درس و مشق تموم شه برسه پنج شنبه برگردم به آغوش خواهر برادر، طی این مدت فاطمه اینا خودشون میان پیشم،... اگه مث چند سری قبل که رفتم خونه همرام میومدن خیلی دلم راضی میشد قشنگ  خوش گذرونیم تکمیل میشد اما حیف این دفعه نمیان.. پاتوق داداشا رو نمیشه بدون سرپرست ول کنه فاطمه خان ، منم بس که عادت کردم وقتی خواهرم اینجاس همیشه پیش هم باشیم حالا دلم مور مور میشه اگه من خونه باشمو خواهرم اینا اینجا خونه خودشون، انگاری همش عادت کردم خونه خودشون تو دبی باشن که منم خونه خودم باشم ولی چاره چیه فعلا که بچه مدرسه ای دارم باید تحمل کنم ،.. دم آقایی هم گرم که هفته ای یکی دو روزشو که میومدم کنارش هوامو داشت و مثل گذشته سخت نمیگرفت، فقط خدا میدونه از این بابت چقده شاکرم،  هر چی بگم کم گفتم از عشقم بهش که با این کاراش عشقم بهش چندین برابر شده، عاشقشم همونی شده که میخوام ، آخ که خدا جونم قربونت برم که بهم فهموندی به واسطه شناختی که از هم پیدا میکنیم، زمان چقدر میتونه موثر باشه و آدما رو تغییر بده  فقط باید صبور بود و دید .. 

این سری که فاطمه اومده گوشاش سنگین شده و از این بابت اینقده سوژه ش میکنیم من و مریوم که قشنگ از شدت خنده پاهامونو میکوبیم به زمین ، این سنگین شدن گوشش هم فاطمه اصن به روش نمیاره  قشنگ جوری وانمود میکنه که داداشام هنوز بهش پی نبردن ، دیشب زن داداش کوچیکه هی با من حرف میزد یه چیزی تعریف میکرد ، حالا اینقده هم صداش پایینه و آروم آروم حرف میزنه  کلا خانوادگی آروم و مورچه ای حرف میزنن، حالا این فاطمه هم چشاش به گوشیش بود و متوجه نبود زن داداش داره حرف میزنه ، مابین حرف زدنا یهو یه چی میپروند و گوشیشو نشون میداد خطاب بهم میگفت ببین این همون صفحه ای که میگفتم تو اینستا و .. منم یه نگاهی بهش مینداختم و دوبااره چشم میدوختم به زن داداش تا ادامه حرفاشو بزنه  ، باز بیچاره هنوز حرف زن داداش تموم نشده بود که فاطمه وسطش میپرید میگفت  ببین این وسایلا چقده به کار خونه میاد  ببین نگاه کن یاد بگیر  بیچاره زن داداش از نگاش پیدا بود داره کم کم دچار خودزنی میشه   که من سعی کردم بلند بلند حرف بزنم و حواس فاطمه رو بکشونم به خودمون   که دیدم نخیر باز  پرید قشنگ وسط نطق زن داداش  خطاب بهم گفت این دفعه این مشکل  تو خونه پیش اومد اینکارو بکن ببین  باز یه چی نشونم داد که  دیگه دیدم زن داداش عزمشو جمع کرده بلند شده با ابهت اومده نشسته بغل گوشم ، منم دیدم اوضاع خیطه گفتم فاطمه متوجه شدی زن داداش از چی حرف میزنه از طرز تهیه اون غذاهه میگه ها  که همین قدر کافی بود واسه جمع شدن حواس فاطمه و قلقلک دادن اون حس سرآشپز بودنش تا گوش بده به حرفامون که  سعی کردم با لبخند بهش بفهمونم و با نگاه بهش اصرار کنم تو رو خدا بیا منت بزار تو بحث ما شرکت کن(چطو به تو گیر ندادن فاطمه )  ، حالا آخر شب موقع خواب به فاطمه گفتم هی زن داداش حرف میزد تو هی میپریدی تو حرفش نمیزاشتی بیچاره حرفش تموم شه که اصن زیر بار نمیرفت میگفت نهههه  گفتم بیچاره دیگه داشت موهاشو میکند از دستت بیا این دفعه بگیم گوشات سنگین شده تا بیچاره ها حس  نکنن کمدن  همزاد پنداری نکنن با دیوار  هی قبول نمیکرد و با خنده میگفت  الکی میگی وای واقعااااااا و  سه تامون من و مریوم و خودش خنده مون گرفته بود از دستش ، فیلمی شده در نوع خودش ، هی باید تو جمع با چشم و ابرو بهش بفهمونیم  دل بده به حرف گوش بده پرده ی گوشاتو بزن کنار  تا خانوم تازه متوجه بشه که مورچه ای اون وسط داره سخنرانی میکنه ..

انگار این خواب هم کم کم داره دست رد میزنه به چشام ، چون قشنگ همین الان یه کش و قوسی به خودم دادم و خمیازه ای سر کشیدم تا حالا حالاها بشینم به تاپیدن و ماجرا تعریف کردن اما یادآوری فردا که قراره حضور و غیاب بشه و از ساعت ۹ شروع بشه کلاس ها،  منو از بیدار موندن اضافی منصرف میکنه و یه حسی درونم فریاد میزنه بخواب که فقط امروز جون داری واسه خوابیدن از فردا قراره مث چی عین خروس محل زودی بیدار شی و بانگ بدی, والا این هفته اول راحت بودما معلمه کارمونو راحت کرده بود میزاشت  قشنگ عشقی هر موقع میخواستم بیدار شم بزرگه هم همینطور تا قبل از شب هم وقت داشت تکالیفشو بفرسته اما حالا چی  معلمه یه دفعه  پاشده اومده  زده شکونده  بلور شیشه ای فارغ از عالم منو و گفته فردا سر ساعت آسمون خیالتون رو خاکستری میکنم  یوهاهاهاهاها ز غوغای جهان فارغ بودین  الان  ز همه عالم  باخبرتون میکنم ببینین دنیا دست کیه ...