خاطره

این خاطره برای 90/02/11 هست ،  خواستم اینجا موندگار بشه چون مامانم هم تو این خاطره نقش داره  دوست دارم ثبت شه اینجا میون بقیه خاطراتم 


اينقده مامان بزرگم بامزه و دوست داشتنيه كه نگو.. امروزم خونمونه.. من تا ميبينمش نميدونم چرا همش عربی حرف زدنم مياد.. خودشم تازه از دوبی اومده و ميتونه عربی حرف بزنه.. اكثر فاميلاش اونجان.. خوهراش همه اونجان.. امروز تا ديدمش با ذوق گفتم يا سلااااااااااااااااااااااااااااااام سلام عليكم شفحالچ؟ الله و سلمك.. إنتی متی بييۀ أنا ما أعرف أنتی متی بيي.. اونم جوابمو ميده اما نه به عربی.. دوتايی ميخنديم و بهم ميگه اينجوری هميشه عربی حرف ميزنی پس يه شوهر عربی ميخوای ها؟ من زود زود ميگم نه نه من كه عربی بلد نيستم و باز ميخنده و ميگه نه بابا به منم عربی ياد بده!..

اين حرف و خيلی ها بهم گفتن.. از بس من آی كيوم پايينه .. ای بابا يكی نيست بهم بگه آخه آی كيو عربی حرف ميزنی كه چی بشه؟ خب چيكار كنم دوست دارم .. خوشم مياد حرف بزنم..

يه بار كه افتضاح شد.. تازه از دوبی برگشته بودم و با همه عربی حرف ميزدم البته فقط و فقط واسه خنده و شوخی.. ما يه آشنايی داريم كه من از بچگی ميشناسمش و هميشه مياد خونمون.. بعضی اوقات من جلو اون و مامانم و زن دادشام عربی حرف ميزدم و از بس مسخره حرف ميزدم و بلد نبودم همه ميخنديديم و كلی خوش ميگذشت.. اليته من فقط و فقط شوخی ميكردم .. و از اين كارام هيچ منظور خاصی نداشتم.. يه روز كه من بودم و مامانم و همين آشنامون.. من نه اينكه زياد شوخ طبع تشرررررررررررررررريييييييييييييف دارم.. تا اين آشنامون پاشو گذاشت تو خونمون من باهاش سلام عليك عربی كردم و هی چرت و پرت ميگفتم و هی حرف ميزدم نصف عربی و نصف فارسی.. اينم برگشت به شوخی به مامانم گفت كه اين مريمی رو بايد همون دوبی شوهر بديا و خنديد .. مامانه منم كه ناسلامتی به دخترش رفته و زيادی شوخه.. اوووووووووه ببخشيد اشتب گفتم .. من به مامانم رفتم.. مامانيم هم به شوخی جوابشو داد كه آره واقعا و دوتايی شون خنديدن.. منم از جام پريدم و چشامو به شوخ‍ی براشون در آوردم و انگشتم و به نشونه تهديد به طرفشون گرفتم و گفتم آی آی از اين خيالا نكنينا.. مامانم هم واسه اينكه ما را اذيت كرتاهه و شوخيمان پررنگ تر شود و مجلس گرمتر با همان لحن شوخشان گفتن چرا كه نه اگه قسمت شد حتما.. و خنديد.. منم گفتم إ إ إ من از پيش شما برم كه ديگه جام اينجا نيست و مجلس شوخی و خنده را ترك گفتيم.. خلاصه اون روز گذشت و من هر از گاهی كه عربی حرف ميزدم اون آشنامون يه تيكه به ما مينداخت.. ما هم كه ته دلمان تهی است ميگفتيم نفرماييد و ميخنديديم .. تا اينكه...........

تا اينكه ما دو سه ماه بزرگتر شديم و خواستگاری در خانه مان را به صدا در آورد و از قضا شب خواستگاری هم اين آشنامون خونه مان تشريف داشتن.. بله جانم به قربانتان كه.............................إ إ إ همين الان مامان بزرگم اومد كه اين نوشته هامو بخونه ها... ...........................

آهان داشتم ميگفتم كه بله اون شب اين آشنای ديرينه در مجلس خواستگاری حضور داشتن ... و اما من كجا بودم... منم پامو تو يه كفش كرده بودم كه الا و بلا من نميخوام و به ماماني ميگفتم كه همون شب بره جواب منفی بده و بگه من قصد ازدواج ندارم(اوه اوه چقده ناز و افاده ای ام من اوه اوه).............................. إ إ إ باز مامان بزرگ جونم اومد كه بخونه.. اين بار دزدكی از پشت سرم اومد كه نبينمش و بتونه بخونه.. اما ديدمش و زودی اومدم بيرون تا نتونه بخونه و خنديدم و گفتم ای كلك... بهم ميگه چی مينويسی شيطون.. بذار بذارش دوباره بخونم .. چی نوشته بودی.. منم خنديدم و گفتم مامانييييييييييي.. حالا تازه از پيشم رفت..رفت پيش مامانم دارن فال حافظ ميگيرن.. هميشه كارشون همينه.. الهی نوه ات قربونت بره الهی الهی مامان بزرگ جونه شيطونم...  خب چی داشتم ميگفتم.. اگه امروز مامان بزرگ جونم گذاشت كه من بنويسم...

خب آهان ميگفتم كه.............. اونجايی بوديم كه پامو تو يه كفش كرده بودم.. مامانم گفت حالا بذار امشب بگذره باشه بعدا ميگم كه جوابت منفيه.. نظر داداش بزرگم هم اين بود كه هنوز خيليييييييييييييييييی برات زوده دختر... داداش كوچيكم هم تا فهميد كه خواستگاری اومدن واسم بازم مثه دفعه های قبل يه جوری بود بيچاره.. اما اصلا به روش نمياوردا.. اما از چهره اش مشخص بود كه حالش گرفته شد.. خب بيچاره ها نا سلامتی من آبجی كوچيكشونم ها... وقتی به داداش كوچيكم به شوخی گفتم كه ميخوام بله رو بگم و خلاص... بيچاره چشاش از حدقه زد بيرون.. منم سرمو انداختم پايين و ريز خنديدم و گفتم خجالت ميكشم و.. گفت مريمی جدی؟ گفتم آره.. شيرينی آوردم و براش تعارف كردم و مثلی با خجالت گفتم بفرماييد.... اون فقط و فقط معتجب زل زده بود به آبجی كوچيكش.. آه آه.. چه صحنه ی غمناكی آه آه.. خداحافظ آبجی كوچيكه خداحافظ آه... تا اينكه من قيافه شو كه ديدم زدم زير خنده و غش كردم از خنده .. فهميد شوخی كردم باهاش.. يه جوری نگام كرد كه انگاری ميخواست كله مو بكنه اما باز به روش نياورد و گفت همون بهتر كه جوابت منفيه برو بابا...

خلاصه اينكه من مثه يك شيرزن واقعی جوابم را با تحكم به كرسی نشاندم و گفتم نه يو ها ها ها ها( حالا خوبه تخفه ای هم نيستم و اينقدر خودم و تحويل ميگيرما يه جوری حرف ميزنم كه انگار اون بيچاره ها اومدن پاشنه ی در خونمونو از جا كندن..) .. ديگه ديگه... اما قصه همين جا ختم به خير نميشه كه.. وقتی اونا زنگ ميزنن و مامانم جواب منفی ميده و ميگه كه مريم جان هنوز قصد ازدواج نداره و .... دو روز بعد بابای اون خواستگار ما مراجعه ميكنن به بابای ما.. و به بابای محترمان ميفرمايند كه ما شنيديم كه همسرتون بدون اينكه از دخترتون نظری بخواد به ما جواب منفی داده.. إ إ إ پناه بر خدا.. آخه اين چه حرفی بوده كه اون مرده به بابام گفته و مامانم و محكوم كرده هان؟ شيطونه ميگه برم حساب پسرشو برسونما.. إ إ إ بر شيطون لعنت.. لا إله إلا الله.. خلاصه اينكه تا من و مامانم اينو ميشنويم خيلی تعجب ميكنيم .. اما بعدا مشخص ميشه كه چی به چی بوده و كی رفته اين چرتا رو تحويل اونا داده.. قضيه از اين قراره كه شب خواستگاری از اونجايی كه اين آشنامون هم بودن در مجلس.. دو روز بعد از اون شب خواستگاری اين آشنای ديرينه ما به منزل اون خانواده ی محترم رفته (و از اون جايی كه با خودش فكركرده كه مامانم ميخواد من و  بفرسته دوبی و اونجا ازدواج ميكنم و ..)به خاطر همين رفته و به اونا گفته كه خوده مامانه بدون توجه به نظر دخترش به شما جواب رد داده ..

آخه اين حرف بوده كه ايشون رفته زده.. اليته مامانم هم مقصره ها.. مامانم هم نبايد از اين شوخيا ميكرد آخه.. اما به هر حال دليل نميشه كه ايشون بره پشت سر مامانم اين حرفا رو بزنه... واقعا واسه خودمون متأسفم كه چه آدمايی دور و برمون بودن و درست نميشناختيمشون.. عجب آدمايی پيدا ميشن.. واقعا كه.. حيف .. حيف....... حيفه من كه اون همه انرژی ميذاشتم و باهاشون شوخی ميكردم.. حيف.. هی مريمی .. هی روزگار هی...

اون خانواده خودشون گفتن كه اين آشنامون رفته خونشون و اين حرفا رو زده... باعث تأسفه... اين آشنامون يه آشنای دوری هم با اون خانواده داشته..

ببينيد آخه يه شوخی بی در و پيكر، ما رو به كجاها رسوند.. تا من باشم ديگه عربی حرف نزنم.. از وقتی اون اتفاق افتاد من ديگه اصلا عربی حرف نميزنم اما هرچند وقت با دوستام شوخی ميكنم اما اينكه جلوی همه از اين شوخيا كنم، ديگه عمراااااااا.. تا امروز كه با مامان بزرگم عربی حرفيدم و ياد اون اتفاق افتادم..


 چه دورانی بودن ،، هنوزم یادمه جز به جز اون روزا رو،  چه روزای قشنگی بودن  آخ که دلم پر میکشه واسه اون موقع هاااا ،،...  چه روزگار خوبی بود روزای خوب بچگی  اون روزا که دلخوشیمون چندتا مداد رنگی بود حیف که چه زود تموم شدن چه روزای قشنگی بود ...

اون آشنامون دیگه الان چند سالی هست ندیدمش ،، ارتباطمون کلا خیلی باهاش کمرنگ شده   .... مامانمم که همیشه هست قربونش برم تو قلبم   تو یادم تو همه لحظه هام 

مامانم الان میگه   مریمی تا الان بیدار موندی که فردا رو بزنی به خواب؟ کور خوندی  یالا بخواب یالا یه بسم الله بگو چشاتو ببند....  ❤

یه ناهاری گذاشتم جلوشون  که خودم به خودم نمره زیر صفر میدم بخدااااا، دستپخت من هی روز به روز داره بدتر میشه  ، نیاز دارم آبجی فاطمه الان بیاد باز دوباره منو بسازه از نو ، والا بخدا  ،، اونا دارن میچرند   هیچی هم نمیگن   من خودم تو این فکرم چی بخورم  چون اون چیزی که پختم و نمیتونم بخورم  خوشمزه نیست  لذیذ نیست باب دل خودم نیست    خدایا به درگاهت پناه میبرم اونا رو از شر من تنبل راحت کن 

عسل گیسو

از دیشب برادرزاده م پیشمه ،  اومده خونه عمش بمونه چند روزی  

قربونش برم چقدرم کار منو راحت کرده  از صبح که بیدار شده  بزرگه و کوچیکه هر سه تاشون تو اتاق مشغول بازی ان ،،  بهش میگم حواست به کوچیکه باشه  میگه باشه تو خیالت راحت عمه، همین که کوچیکه بهونه میگیره گریه میکنه زود میپره یه چیزی دستش میده یا سرگرمش میکنه براش میرقصه کوچیکه هم باز میخنده و گریه کردن و به کل یادش میره  چقده خووووبه  من راااااحت 

من مشغول آماده کردن ناهار بودم اونا تو اتاق بازی میکردن و عسل خانوم مدیریت میکرد همه چی رو  ،،   بازیشون که تموم میشه  خودش  به مصطفی میگه بیا جمع کنیم اتاق و مرتب کنیم به به  واقعا چه خوبه دختر داشتن ، خدایا به درگاهت دعا میکنم اگه برای بار سوم خواستی به من جوجه بدی  از نوع ماده شو بدی که منم به نوبه خودم عشق کنم 🤓🤓

الان هم آقایی اومده دارن تو حیاط فوتبال بازی میکنن کوچیکه هم پیششونه🤓  به به  زندگی چقدر زیباس  عسل خانوم عسل بانو عسل گیسو ،، گفتم گیسو  یادم افتاد که من عادت ندارم به شانه زدن موهای دخترونه و همش اینجای کارم میلنگه ،، تا بخوام موهاشو شونه کنم  هی اون بیچاره آخ و اوخش درمیاد اما فداش بشم زیادم به روش نمیاره که وارد نیستم  

آخ آخ همین الان اومد پیشم دندونشو نشونم داد که لق شده بود   گفت  عمه عمه ببین دندونمو ،، دیدم دندونش کلا خوابیده     

 

دل ..

دل 

مزخرفترین و گول زننده ترین چیز ممکن تو جهانه ،.. 

بدترین دشمن هر آدمی دل خود آدمه ،.. 

دل اگه یه چیزی رو بخواد ، همه چیتو فدا میکنه ، همه لحظه هاتو ، همه فکرتو ، همه مغزتو ، بعد میشینه زهر میپاشه به لحظه هات ، سم میپاشه به خوشیهات ،  دیگه اصلا خوشی باقی نمیمونه برات ، اَه ... حالم از دل بهم میخوره ،  چه دو حرفیه زشتیه این "دل" ...  زشت ترین واژه موجود تو دنیاس .. اینکه اخم و مهمون ابروت کنه ،  غم و سلطان قلبت کنه ، اینکه اختیارتو بزاره دم در مث یه آشغالی ،، تف کنه رو هر چی قشنگیه .. اَه... سیاه و کبود کنه رنگین کمون ذهنتو ،   چشات و یه کاسه خون کنه که حتی بارون و ازش دریغ کنه این حس لعنتی ... خاک تو سر اون حسی که آدم نسبت به خودش بی رحم بشه ، آدمی که  خودش برای خودش تظاهر کنه ،..

دیوونه صفت خیلی کمیه برای من ،... 

داشتم فکر میکردم اتفاقا من الان یک رباتم . 

که کنترلم دست گوشیم افتاده .....

کلا ربات بودن نعمته ،.. 

آدم بودن ذلته ،،. 

ربات  میتونه  هر کاری کنه  هر موقع ،،. زرنگه ،، 

آدم   نمیتونه هر کاری کنه  هر موقع ،،. بهونه میتراشه،، 

کاشکی کنترل داشتیم  ،، یه دکمه میزدیم  بلند میشدیم  انجام میدادیم،، بعد دوباره دکمه میزدیم  استراحت میکردیم ،، .. 

کنترلم کو ؟؟ .. باز این کوچیکه کجا انداخته ،،،  برم پیداش کنم ،. 

دزدکی

زمستونا ،  صبح و ظهر  و عصر و شبش  با هم فرقی نداره ، فقط شب یه ذره شاید با بقیه متفاوت تر باشه وگرنه بازم توفیری نداره،..   

امروز برقا چشون شده هی میرن  قهر میکنن ، قطع میشن، میمیرن ،  دوباره زنده میشن 

کاشکی آدما هم قهر میکردن قطع میشدن ، وقتی هم میمردن باز دوباره زنده میشدن .. 

ضمیر ناخودآگاهم خیلی شیرین عقله ، نزاشت اون موقع چرت بزنم  حالا که وقتش نیست ،چُرته اومده بغلم ،‌‌ .. الان که هیچکی حواسش نیست  دزدکی چرت میزنم  .....دزدکی بغلش میکنم ،،... کلا دزدکی بغل کردن یه حال دیگه داره ا ا ا کلا خوابم پرید که   فکرم رفت سمت دزدکی  بغل کردن، که  یهو چرته پرید  عجبا     این "دزدکی"  با  "بغل کردن" قاطی بشه   یه حسی به آدم دست میده  مث حس دل انگیز ایام جوانی  

این وبم دست کم نگیرما  ،،  درمون خیلی چیزا میتونه باشه، مث همین الان سرحال آوردن دوباره من  

داشتم لباسا رو تو کمد میزاشتم که از تو آینه  که یکی از درای کمد باز بود خودم و دیدم که سه تا شدم !! گوشیمو برداشتم آهنگ کوه شادمهر و پلی کردم و لب خونی کردم و از خود سه تاییم فیلم گرفتم ،، بعدش خواستم بفرستم به یکی ،،   اما فرستادمش به گروه خودمونی (آبجیم فاطمه و داداشام) ،.. حس خوبیه وقتی از دیوونه بازیات بفرستی برای داداش و خواهرت ،، حس خیلی خووووب   

دو دقیقه گوشی به دست همین الان در حال چرت زدن بودم که وسطاش یهو پریدم،.. انگاری ضمیر ناخودآگاهم میگفت پاشو برو یه دستی بکش رو خونه که پدر شوهرت الان میاد 

کاشکی الان ساعت ۲ بود نه ۴ ،   اونوقت من میتونستم بخوابم ،، این کوچیکه تا میام اینجا میزنه زیر گریه ، الان شیرشو گذاشتم دهنش  تا آرومه  همینجوری منم میتایپم 

پلکام خیلی سنگین شده  همش میخوان بیوفتن رو چشمم ،، 

تا من باشم  تا ساعت ۲ نصف شب به زور الکی نشینم پای گوشی و تی وی ،.. 

این روزا یه کوچولو حالت تهوع دارم ، الانم دارم ، نمیدونم چرا ،..   تهوع ، بی اشتهایی ، تنبلی،.. 

این‌ منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد با انبوهی از فکر های لجن و فاسد ،،..

کاشکی میشد یه ربع بخوابم ...  دیگه الان این بچه که آرومه برم یه چُرت بزنم اگه شد ... 

تا حالا شده نشسته خواب بیوفتین ؟

من شده ، همین الان ...

نشسته لم داده بودم، دستم زیر چونه م ،  چشام رو هم‌ رفت ،  یهو گردنم  کج شد سرم خم شد  کله م افتاد !!!!

هر چی عشقه توی دنیا

من میخواستم مال ما شه

اما تو هیچوقت نذاشتی

بینمون غصه نباشه

گله میکنم من از تو

از تو که اینهمه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت

تو که هیچوقت نمیفهمی 

.

هیچوقت ‌نمیفهمی 

نمیفهمی 

هیچوقت 

.

.

چرت گویی

عزیزم ؛

غصه نخور زندگی با ماست 

اگه باختیم امروز و فردا که برجاست

توی این شب سیاه مه گرفته 

نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداس

...

زمستونا، حوصله آدم هم یخ میزنه ، انگار خون برفی جریان داره تو رگها، والا از بس که سرده،  خواب واقعا اصلیتش زمستونیه  بس که هی زمستونا میاد سراغ آدم،  اصلا شب که میشه تا دیروقت بیدار، صبحا به زور بچه  بازم بیدار، اشتها صفر ، تنبلی بیست ، خورشید هم ناز میکنه حالا ، با ناز و ادا هی خودشو یه کوچولو نشون میده و باز دوباره پرده ابری رو میکشه روش،  عروسه انگار ،  سرماخوردگی پادشاهی میکنه حالا ،  هی میاد میشینه تو گلو، میگه اینو نمیخوام اونو نمیخوام  ، این درده بیار اون دردو بیار ، بینی هم خاک تو سرش شده کلفت گلو هر چی اون بگه میگه چشم، چشم ها کم کم دارن میرن سوی اون دوتا  هی اشک میاد ، استخونا رو هم کم کم دارن میبرن به غارت ، ولی خب سربازای لباس گرم  میتونن یه ذره دفاع کنن تا ببینیم کی پیروز میشه ،.. 

امشب از اون شباس که تنهایی دارم واسه خودم کیف میکنم 

آقایی و بچه ها خوابن و من بیدار 

دوباره نصف شب و تنهایی و من و تی وی

تی وی فیلم Anjaana anjaani گذاشته،  من چند دفعه دیدم  اما بازم تو این لحظه فیلم دیدن خیلی کیف میده چون بچه ها خوابن ، و منم مجبور شدم اون سریال emily in paris که دان کرده بودم رو حذف کنم بدون اینکه ببینم آخه حافظش پر شده بود  

این شبا دلم‌ نمیاد برم بخوابم ، آخه یه آرامشی داره که خیلی خوبه 

 

 

حالا دیگه از قوی بودن حیوونا و اینکه کدومشون نره یا ماده گذشته 

میگه مامان پی پی گرگ بزرگتره یا پی پی روباه 

اوووووف

آخ یه غلطی کردم خودمم توش موندم ..  دیشب داشتم فیلم و عکسایی رو که تو این چند روزه گرفته بودمو واسه فاطمه خواهرم میفرستادم این وسط هم بزرگه هی گیر داده بود انیمیشن براش دانلود کنم و خلاصه یهو حواسم پرت شد و فیلم و اشتباهی فرستادم تو گروه آمادگی بزرگه ،،. تا متوجه شدم زود پاکش کردم اما چون خودم جی بی داشتم  احتمال میدادم بقیه هم ممکنه داشته باشن  واسه همین دل تو دلم نبود ،، زودی زنگ زدم به خواهر شوهر بزرگه چون اونم‌ پسرش تو آمادگیه ، جواب داد گفت چیکار‌کردی زودی گفتم حذف نشده برات ،، گفت نه من جی بی دارم،، گفتم وای حالا من چیکار کنم ، تا اینو گفتم آقایی اون طرف نشسته بود پرسید با کی حرف میزنی  الکی بهش گفتم با خواهرم ،، خواهر شوهر گفت صداشو درنیار و من شوک تماس و قطع کردم ،  زودی رفتم پی وی همه به همشون گفتم اگه فیلمه براشون پاک نشده پاک کنن ،  از اونور خاک تو سرم  دقیق فیلمی فرستاده بودم  که حرفای ضایعی میزدم  اونم با پسر یکی از فامیلا ،...  اعصابم ریخته بود بهم ،،  اکثر جوابامو همون نصف شب دادن  و گفتن ندیدن  ،، یه ذره خیالم راحت شده بود ،، اما از اینکه نمیتونستم به آقایی بگم  آروم و قرار نداشتم ،، رفتم پیشش گفتم بغلم کن ،،  همینجوری که نشسته بود منم نشستم رو پاش و سرمو گذاشتم رو دوشش و چشامو بستم سعی کردم به هچی فکر نکنم اما گفت چیه حالا خسته شدی از گوشی ، گفتم تو رو خدا هیچی نگو فقط همینجوری بغلم کن ،، گفت مگه دروغ میگم ،،  گفتم اوووف تو رو خدا،،   گفتم دوستم داری گفت اگه اینقده تو گوشیت باشی نه ،  اوف اینم نمیزاشت فکرم از اون بیرون بره هی گوشی گوشی میکرد ، گفتم تو رو خدا اینقده نگو گوشی ، سرم خیلی درد میکنه ، گفت بریم بخوابیم منم خوابم گرفته ،  گفتم باشه ،، زودی شیشه شیر کوچیکه رو شستم و چراغا رو خاموش کردم و میخواستم برم بغلش فقط بخوابم   راحت شم از این استرسه ،   خوابیدم بغلش گفت قرصاتو خوردی  گفتم نه  باز دوباره میخواست هی بگه قرص قرص  الکی گفتم  سر شب یکی خوردم الان دیگه نمیخورم ، گفت ببین وقتی آدم میره دکتر   باید داروهاشو بخوره دارو که دکوری نیست ،، گفت تو‌روخدا اینقده تو گوشی نباش به جاش برو غذا بخور  جون بگیری  یه اوفی کوچکی کردم اون باز ادامه داد والا خب یه ذره فکر خودت نیستی به فکر ما باش ما به تو نیاز داریم  تو باید حواست به خودت باشه  من و بچه ها اگه مریض بشیم زیاد مهم نیست اما تو خیلی باید مراقب خودت باشی  چون تو قلب این خونه ای   تو اگه مریض بشی من و بچه ها کلافه میشیم چیه همش گوشی گوشی  سرت همش تو گوشیه  یه ذره به جای گوشی  برو غذا بخور به خودت برس  بخدا گوشی برات آب و غذا نمیشه ببین چی شدی من عصبی میشم همش تو گوشی ای  تو برو من ببینم یه چیزی میخوری به فکر خودتی گوشی هم به وقتش برو سراغش ،  خواستم بیام اینور که نزاشت و من همینجوری سرمو تکون میدادم که درد میکنه اونم دستشو گذاشت لای موهامو و همینجوری با موهام بازی میکرد،  تنها راهی که میتونم زود آرامشو به دست بیارم همین کاره  اینکه یکی با موهام بازی کنه ،،   داشتم همش به این فکر میکردم اگه بفهمه کله مو میکنه مخصوصا اگه بفهمه این فیلم و فرستادم ،..   با این فکر همش ناآروم‌ میشدم اما اون همینجوری که داشت با موهام بازی میکرد   چیزی نگفت و من خواب افتادم ..... 

آویزون کردن به شیوه من

از عمم شنیده بودم که یکی از فامیلای آقایی اینا یه کسالتی داشتن,,   من همینجور که مشغول بودم تو آشپزخونه خطاب به آقایی گفتم زنگ بزن بهشون یه حال و احوالی کن،، زشته،   اونم همینجور که تو گوشیش بود گفت شماره شونو ندارم وگرنه زنگ میزدم،.. من یه ذره با خودم فکر کردم گفتم  من دارم ، اونم گفت  جدی، گفتم آره، گفت عجیبه، گفتم مگه میشه آدم شماره تلفن خواستگار اولشو نداشته باشه،    جواب داد مگه عاشقش بودی که اینجوری میگی گفتم نه اما خواستگار اول یه چیز دیگه س  شماره تلفنشون یاد آدم میمونه،   گفت  نه انگار جدی جدی یه چیزی بوده،، گفتم الان که عاشقش نیستم،  اونم انگاری نشنیده بود دوباره پرسید چی  نشنیدم،  هیچی نگفتم،  باز گفت نشنیدم چی گفتی،  منم شماره رو بلند بلند گفتم حفظ بودم  (حالا شما فکر کن کلا من حافظه م اندازه یه ماهیه هیچی یادم نمیمونه آقایی هم به این واقفه که من آلزایمر دارم  حالا چه جوری شماره رو از ده سال پیش یادم مونده بود الله اعلم )،  اون همینجوری در سکوت بودش که من راحتش کردم  گفتم بابا خواهرش همکلاسیم بوده  این شماره هم تلفن ثابت خونشونه که ،... 

زنگ زد  رفتم تو هال همینجوری که با انگشت به خودش اشاره میکردم خوندم سفید سفید صد تومن  انگشتمو چرخوندم سمت خودم خوندم سرخ و سفید سیصد تومن،  اشاره کردم به گوشی که داشت زنگ‌میخورد  خوندم  حالا که رسید به سبزه هر چی بگی می ارزه و ابرو انداختم بالا(خواستگار اولیه سبزه تشریف داشتن)  آقایی  نیششو باز کرد طلبکارانه گفت ا ا ا  حالا اگه من اینجوری  به جات این اداهارو درمیاوردم حرصتو درمیاوردم چی چیکار میکردی   برگشتم طرفش با خونسردی گفتم اونوقت از اونجات آویزونت میکردم و هی میچرخوندمت تا بفهمی با کی طرفی 

من سعی میکنم از این به بعد تحویلش نگیرم   والا  

دلمو که برداشته ،  خودشم میدونه ،  اما نشسته هی دلبری میکنه  ، اما منم هی تحویلش نمیگیرم  ، اونم فکر میکنه براش کلاس میزارم آخرش بهش برمیخوره  میره ... منم شاید اینجوری هم دلمو پس بگیرم هم یه ذره به خودم بیام،... 

آهای تو که میدونم ممکنه شاید بیای اینا رو بخونی  اما بازم عیب نداره  تو کلا از آدمایی که دیوونه ن و کلاس میزارن خوشت نمیاد   منم همون آدمم .

خواب افتادم تو هال، قرص آورده ، یهو ، آبجی دیدم ،  گفتم آبجی آبجی  چشامو باز کردم   .. آقایی بود بهش میگم چرا .. میگه بیا بخور قرصتو اینم آب ...  

چشام میخواد رو هم بره ،. باید حمومم برم ،. اتاق خواب زیر و رویه ،. اتاق بچه ها هم دست کمی از اون یکی نداره ،. فردا کلی کار دارم،. الان باید بلند شم برم حموم ،. اما این سرمای لعنتی چسبیده به گلوم ول نمیکنه ،. میخوام بخوابم ،. واااای کاشکی یه کلفت داشتم ،. به همه کارا میرسید ،.. وو

امروز آقایی سرما خورده بود ،  ناهارشو گذاشتم جلوش و نشستم کنارش ،.. چون میدونستم خوشمزه نشده میخواستم حواسشو پرت کنم تا ایراد نگیره و دلش نیاد چیزی بگه و فقط بخوره ،.. قاشقشو برداشت به دهنش نزدیک کرد قبل از اینکه اون فوت کنه  من براش فوت کردم ، نگام کرد، منم با لبخند نگاش کردم دوباره براش فوت کردم و دوباره یه نگاه مهرآمیز و هی یه فوت و یه نگاه و یه فوت و یه نگاه، تا اینکه اونم تا آخرشو خورد ایرادی نگرفت. 

خواب

ساعت و نگاه کردم ، وقت بیدار کردنش بود رفتم تو اتاق که بیدارش کنم، دیدم بیداره، گفتم تو که بیداری ، گفت قلبم درد میکنه، نگران شدم رفتم رو تخت نگاش کردم گفتم جدی ، گفت خیلی تیر کشید خواب بد دیدم ، تا اینو گفت خیالم راحت شد گفتم آخ ترسیدم فکر کردم جدی میگی قلبت درد داره، گفت خواب بدی بود هنوز قلبم درد داره و چشاش رو برنمیداشت ازم (درصورتی که هر روز به زور بیدارش میکردم امروز اصلا خواب تو چشاش نبود) با خنده گفتم چه خوابی دیدی حالا ، گفت دیدم خیانت کردی بهم ، تا اینو گفت دلم ریخت ... اما با خنده گفتم نااازی، رفتم بغلش ، منو پس زد گفت نه  تو خواب انگار واقعی بود تو با یکی بودی ،  اینو گفت من اما همینطور میخندیدم .. گفت تو خواب من برات فقط دوست بودم یه کسی بودم که فقط برای درد و دلات سراغم میومدی  دوستم نداشتی  تو یک مرد سیاه پوستی رو خیلی دوست داشتی همش با اون بودی  که اون بعد از دو سه سال میره واسه کار جایی ،  تو این مدت تو با یکی دیگه آشنا میشی ،  منم خیلی دوستت داشتم اما بهت نمیگفتم و تو همه درد و دلاتو با من میکردی ، خیلی با اونی که تازه باهاش آشنا شده بودی گرم میگرفتی   یه پسر سفید پوست تر و تمیز بود توهم خیلی دوستش داشتی همیشه با هم‌بودین   تو این مدت منم خیلی دوستت داشتم اما نمیتونستم بهت بگم ،  تا اینکه یه روز اون سیاه پوسته بعد سالها برمیگرده سراغت میگه بیا با من ، تو نمیدونی چی بهش بگی  میای پیش من با من درد و دل کنی  بهم‌ میگی  من اون یکی رو خیلی دوست دارم   نمیتونم ازش بگذرم چون بهترین روزای زندگیمو‌ باهاش داشتم من باهاش رابطه داشتم، بهترین رابطه عمرمو، ازش باردارم..   تا اینو میگی از خواب میپرم و قلبم تیر میکشه به شدت ..... تا خوابشو تعریف میکنه دلم آروم و قرار نداره اما به روم‌نمیارم و بهش میخندم میگم  خب خوابه واقعی که نیست قربون بچم برم میرم بغلش خندون میگم من عاشق توام ببین من فقط تو رو دوست دارم  دست میشکم رو صورتش میگم من این ریش و سبیل و دماغ و چشای  تو رو فقط تو رو دوست دارم و میخندم   اصلا انگار نه انگار صورتشو با پتو میپوشونه  هی سعی میکنم با شوخی و قلقلک بخندومش تا حواسش پرت شه  اونم  لباش خندونه اما از چشاش معلومه یه جوریه  میچسبم بهش و همینجوری میخندم‌  صدام میزنه میگه نه این خواب یه جوری بود  شاید خدا میخواد یه چیزی بهم بفهمونه   میام بیرون از بغلش  میگم  چییی میگی دیوونه، اما بازم میخندم و میرم بغلش  میگم پاشو خواب دیدی  تاثیر خوابه چرت و پرت میگی  بیا برو یه آبی بزن به صورتت دیگه  بیا بیرون ، میرم تو هال  فکرم شدید مشغوله ،.. شاید این خواب واسه من یه نشونه س که خدا میخواد یه چیزی بفهمونه بهم.. میاد بیرون  بازم میپرم بغلش   بازم حرف میزنه از خوابش به شوخی بهم میگه خیانتکار   نگاش میکنم با خنده میگم خاک تو سرت  خواب بوده هااااااا میگه نه تو خواب خیلی واقعی بود   میگم منم زیاد از این خوابا دیدم اما بعدش که اومدم بغلت آروم شدم  دیگه چیزی نمیگه و مشغول میشه با کوچیکه بازی کردن   اما میدونم هنوز دلش یه جوریه همینجوری که کوچیکه رو بغلش داره بازم بغلش میگیرم  و سعی میکنم از چیزای دیگه حرف بزنم  اما اون میگه  اینکه داری همش بغلم میکنی فکرمو مشغول میکنه بیشتر که بیشتر شک کنم و    میخنده  بلند میشم با اخم سریع میرم‌اونور  میشینم رو به تی وی  بلند بلند با عصبانیت میخندم  دوباره میام رو کولش میشینم میگم ها ها   ببین  الانم دارم هی بغلت میکنم  وای الان دارم تظاهر میکنم که خندونم میرم روبه روش میگم وای ببین دارم سعی میکنم حواستو پرت کنم واای ببین ببین من خیلی مشکوکم  ببین  وااااای من یه چیزیم هست  شک کن  شک کن حالا بیشتر  ،.. میگه نه حالا جدی جدی  چیزی هست که من ندونم  میگم آره  با یکی تلفنی حرف زدم  چیزی نمیگه به زمین چشم دوخته  میگم آره با امین(اسم دوست خودش امینه) حرف زدم ما با هم دوستیم اینو ازت پنهان کردم ،.. نگاشو که میاره بالا رنگ از صورتش پریده  میگم خاک تو سرت  به خاطر یه خواب ببین چه حرفایی میزنی  دیگه بسه کم کم داره بهم برمیخوره ها بسه دیگه،..  میرم مشغول میشم  بعد از چند دقیقه آهنگ مورد علاقم پخش میشه از تی وی   میام وسط میرقصم اونم با بچه ها مشغوله میاد بغلم بگیره میرم اون طرف میگم  اگه  بغلت بیام بیشتر شک نمیکنی؟   با خنده میگه اگه نیای  میکنم   میرم بغلش چهارتایی بغل میگیریم همو  بعدش میره سرکار ... 

 

اما این خواب فکر من و مشغول کرده ..

دلم خواست

اگر دیوانگی کردم دلم خواست

زِ خود بیگانگی کردم دلم خواست

اگر که اعتماد چشم بسته

به خصم خانگی کردم دلم خواست

اگر تا اوجِ خودسوزی پریدم

نظر کرده به بال عشق بودم

اگر لب تشنه از دریا گذشتم

به دنبال زلال عشق بودم

اگر دیوانگی کردم دلم خواست

زِ خود بیگانگی کردم دلم خواست

اگر که اعتماد چشم بسته

به خصم خانگی کردم دلم خواست

به غیر از من خود خوش باور من

کسی منت نداره بر سر من

کسی حال مرا هرگز نفهمید

دلیل گریه هایم را نپرسید

گناه عالمی را بردم از یاد

گناهم را کسی بر من نبخشید

کسی بر حلقه ی این در نکوبید

من و شب پرسه های تلخ تردید

در آن دریای بی پایان ظلمت

صدای یار بیداری نپیچید

به غیر از من خود خوش باور من

کسی منت نداره بر سر من

در آن تنهایی بی رحم و ممتد

به دلداری کسی از در نیامد

من تنهای من تنها کسی بود

که هر شب در اتاقم پرسه می زد

اگر چه از شما خانه خرابم

دچاره یاوه های بی جوابم

به خود اما به آنهایی که باید

بدهکاری ندارم بی حسابم

پشیمان نیستم از آنچه بودم

پشیمان نیستم از ماجرایم

همین هستم ، همین خواهم شد از نو

اگر بار دگر دنیا بیایم ، اگر بار دگر دنیا بیایم

داشتیم ناهار میخوردیم ، یه چیزی گفتم اونم همینجور که مشغول خوردن بود گفت  اگه این ‌کار‌و بکنی پوستتو میکنم و کبابت میکنم و میخورم منم گفتم اگه منو بخوری اونوقت دیگه زن نداری  گفت زن که زیاده یکی دیگه میگیرم ابرومو انداختم بالا  گفتم‌ اما زن به عاقلی من گیرت نمیاد،  اونم سرشو به نشانه تایید تکون داد گفت هووم آره راست میگی دیگه زن به عاقلی تو گیرم نمیاد  عاقلتر از تو گیرم‌ میاد !!!