زندگی همینه

آقا جون بیا رک و راست بگم یه چیزی رو :

من نه میتونم فراموشش کنم ، نه میتونم ازش بدم بیاد ،نه میتونم عوضش کنم    نه میتونم به خودم بفهمونم که بابا بیخیال ، من هیچ غلطی نمیتونم بکنم  جز اینکه دوستش داشته باشم  آخه آبجیمه  حک شده تو دلم چندین ساله  ،.... خلاصه   ختم کلام   من حس میکنم  اوضاع جوریه عین هو ده سال پیش که رفت شوهر کرد من چند ماه غصه خوردم از تنهایی ، الانم اوضاع همینه  ، حسی که دارم اینه... غصه دارم از دوباره تنها شدنم ، الانم وقتی دو روز هست و سه روز میره از این وضعیت قرمز و سفید از این بیقراری ای که هر لحظه که بخوام نمیتونم آبجیمو داشته باشمش  از اینا کلافه شدم ، این کلافه گی خیلی بد روم تاثیر میزاره  عین دیوونه ها میشم   شرایط فقط مدلش فرق کرده   اصلش همونه که نمیتونم داشته باشمش دیگه وارد جزئیات نشم که بگم والا اون عوض شده  بل شده اِل شده بی خی ،  باید بسپارم به زمان ، این دلتنگی که هست    هست میمونه کاریش نمیشه کرد حالا من هر چقدرم زووووور بزنم باز نمیتونم از پس این شرایط بربیام ، باید تحمل کنم   جیز جیگر بزنم تا بگذره  چه بخوام چه نخوام   آدم بشو نبودم  نیستم نمیشمم   برج زهرمارم  دلتنگی هم یارمه  با لبخند باید رو دوشم بکشمش این دلتنگی ای که بعضی وقتا نفسمو بند میاره  قلبمو مچاله میکنه    خب عشق به آبجی هم به نوع خودش خیلی عمیقه   دست من نیست،،، دستتتت مننن نیست  تو عزیزز جونمییی خودت نمیدونی همه بود و نبودمی   دست من نیست ای عشق ستودنیییییی،.. والا..   دیگه  نمیتونم بجنگم با چیزی که نمیشه جنگید   با کسی که  نمیتونه دست خودش نیست  همینه     زندگی  اینه ، آدمای توی این زندگی اگه  اوضاع همیشه بر وفق مرادشون بود که شاید دیگه اسمش زندگی نمیشد  میشد عسل    میشد نبات میشد قند      زندگی   یعنی همین منی که تو لحظه های قند و نباتم  که کنار عشقم بچه هام کنار خواهر و برادرام بابام مامانم هستم و طعم شیرین بودنشون و حس میکنم    یه وقتایی هم  کنار کنار اون خوشی ها طعم تلخ دلتنگی آبجیمو بچشم تا خوشی زیادی نزنه زیر دلم  تا شیرینی زیادی گلومو نزنه که به دلم برسه بسوزونه   تا حالت بالانس بگیره اوضاع وجودم ، زندگی همینه ..... 

با اینکه چشام هنوز میطلبه خواب و اما دلم نوشتن میخواد ... رو تختم تازه کوچیکه که بیدار شد و دوباره خوابوندم چون هنوز زوده واسه بیدار شدن... آقایی خوابیده، چقده وجودش برام پر آرامشه صدای نفس کشیدنش لمس دستش   وجودشو تا ابد میخوام کنارم .... 

زمستون سرد ، یه ماهی شده که شدیدا هر روزشو دارم یخ میزنم واسه همین یه تنفر خاصی پیدا کردم به این فصل ، دوست دارم زودی تابستون بیاد کولر روشن کنیم  اووووف اونجوری بیشتر حال میده والا ......

تو اینستا چند روز پیش آبجی استوری گذاشت  من با ذوق رفتم ببینم  دیدم یه استوری در مورد دختر و باباشه ترانه میخونه دختره برا باباش ، دلم گرفت ولی خب خودم یه کلیپ از پرنده داشتم  که سه تا استوری گذاشتم ازش ، آبجی اومد یه دونه شو دید زد و ادامه شو ندید  ، منم از این بی تفاوتیش عصبی شدمو و کلا بلاک کردم  که راحت شه آخه چه کاریه خب وقتی دوست نداره ببینه دیگه کلا محو شم براش بهتره که  یه وقت خدای نکرده    پروفایلمو اون بالا تو صفحه اینستاش میبینه ذوقش کور میشه بچه ... واسه همین بلاک کردم راحت شه . 

نمیدونم چه حکمتیه .... این روزا دلتنگی امونمو برید   که آخرش امروز زد به استخونم و دردم اومد ، از صبح استخون درد بدی داشتم، که قرص خوردم و بعد از ظهر خوابیدم و بعدش اومدم و  الان تو اتاق خواهرمم ...  دلم تنگه و میدونم به این دلتنگی باید عادت کنم ،.. حالا حالا ها   این دلتنگی با من هست و درونم جا گرفته عمیق .....

میخوام چرت و چرت و چرت هی هی هی بنویسم   اینقدر بنویسممممم تا همه حرفای دنیا تموم شه .... اینقدر میخوام براش استوری بزارم تا خالی شم بعدش از خالی زیادی  بترکم ..... بیشعور تو نبودی ده سال پیش میگفتی   من همیشه همینم  این خواهر همیشه مال تو  این آرامش همیشه مال تو   این بغل خواهرونه مال تو    من الان توجه این خواهر و میخوام کو کجاس   نیست چرا .....   هی منم میگفتمااا تو آخرش منو تنها میزاری   آخرش اینی که هستی نمیمونی    آخرش همه حرفات یادت میره    دیدی حالا  دیدی من راست میگفتم  دیدی دیدی دیدییییی

روز دوم خماری :

خیلی بده ، اینکه دلت و بدونی چه جوری خوب کنی اما باز هیچ غلطی نتونی بکنی ، ... دوست دارم فقط روزا سریع بگذره 

واقعا حس میکنم الان میتونم ناتوانی یه آدم معتاد رو درک کنم با تموم جون و دلم ، اینکه یه آدم معتاد دست خودش نیس  وقتی بدنش خمار میشه  نئشه میشه   طلب میکنه مواد  و دست خودش نیس  ناچاره بره سراغ مواد  ، من این طلبشو با جون و دلم حس کردم  میکنم ،.... میتونم بفهمم وقتی مواد بهش میرسه چه احساسی داره  چه آرامشی چه درونی چه حالی داره ..... وای  از روزی که مواد بدست نرسه  زمین و زمان و بهم میدوزه  دوست داره خودشو تیکه پاره کنه  وای وای امان امان از این خماری امان از این دلتنگی که مث چی افتاده به جونم   ولم نمیکنه اوووووووووف

"پیمان قلبها"

تاریکه تاریکم؛

به گریه نزدیکم


تنهاتر از مهتاب؛

تو خواب یه مرداب


پیشم بیا کم کم؛

از سایه میترسم


دردامو درمون کن؛

آوازو آسون کن…


غمگین غمگینم،

یه بغض سنگینم


تنهاتر از مهتاب

تو خواب یه مرداب


دست تو پیدا نیست

عطر تو اینجا نیست…

 

با گریه میخونم،

بی تو نمیمونم


دست تو پیدا نیست؛

عطر تو اینجا نیست


با گریه میخونم؛

بی تو نمیمونم


دور از تو خواب من؛

خواب پریشون شد


قناری تنها موند؛

پروانه ویرون شد


پروانه ویرون شد؛

پروانه ویرون شد

 

انگاری اونقدرها هم بهم ربط نداره بازدید واتساپش با اومدنش به اینجا ، نیازی نیس با هم همخونی داشته باشن  مثلا میتونه واتساپ سه ساعت هم نره اما خب اینجا وب بیاد مثلا من همین الان تو ایسنتا استوری گذاشتم اونم الان استوریمو دید با اینحال که واتساپش و از ساعت ۱۲ آن نبوده ، هووووم پس ببین ، بازم امیدی هست  یعنی میتونه خودش باشه ،... این دو دوتا کردنا هم نتیجه داد بله ....  پس اینی که اینجا میاد و میره   ممکنه آبجیم باشه   بله بله 😍

چاره ای ندارم باید بتونم دووم بیارم .. باید از این خماری بگذرم عبور کنم ازش ... باید بتونم ..... 

خب تویی ‌که هی روزانه اینجا سر میزنی   میمیری خودتو معرفی کنی .. نه . میخوام بدونم .  میمیری؟؟؟؟  خب اگه میگفتی این همه رووووز منه خاک برسر فکر نمی کردم که آبجیم چشاش به منه   دلمو الکی خوش نمیکردم .... 

بهتر... من که اگه میخواستم ببینمش فقط و فقط میخواستم همون آبجی ده سال پیشمو ببینم نه اونی که یه ماه پیش گذاشتمش و رفتم .... من اگه میگم دلم تنگه ، دلم واسه اون آبجی ده سال پیش تنگه نه اونی که ماه پیش باهاش چت میکردم ..... هر چند که قلبم داره چنگ میزنه به قفسه سینه ام که دلم برای همش تنگه چه اینجوری چه اونجوری اما بهتره واقع بین باشم ... من آبجی ده سال پیشمو میخوام ... قلبم .....

اه   آخرین بازدید واتساپش با اومدنش به اینجا اصلا هم خونی نداره یعنی چی ... یعنی اینی که اینجا سر میزنه آبجی نییییییست ؟؟؟؟؟؟ از ۸ شب انگار آن نشده تو وات ... اما ده دقیقه پیش اینجا یکی اومده .... وااای  امان از این خماری .....  یعنی من الکی دلخوش بودم این همه روز ... چه ذوق پوچی .... یعنی اون اصلا مم براش مهم نیستم .... اصلا اینجا نیومده ... راحت کرده خودشو... یعنی اصلا من تو یادشم نبودم ... ذهنش اینطرفا پروازم نکرده ...  چرا اینقدر من خلم ... چرا الکی امیدوار شدم ..... اه اه اخ

همین الان از شدت دیووانگی و دلتنگی نزدیک بود کله مو بکنم تو سینک ظرفای نشسته ... اومدم ظرفا رو بشورم یهو هجوم آوردن بهم آبجی اووووووف حس خواستنت بودنت دلتنگیم همه حمله کردن  منم دیوونه شدم اما یهو یادم اومد شاید اگه صداتو بشنوم آروم تر بشم ، همینطورم شد  ، تو هم خوندی برام "حس همیشه داشتنت نه عشق و دلبستگیه ........." دلم آروم گرفت .... 

تو کی هستی که نگاهت...... 

تو آبجی ای ؟؟ یا نیستی ؟؟؟ اونی که اینجاس تویی الان ؟وقتی آمار و چک میکنم حس میکنم خودتی اما ممکنم هست که اشتباه کنم تو نباشی و یکی دیگه باشه اونوقت من خودجو گول میزنم 

اگه تویی .. حتما سفیدی .. آخرین بازدید واتساپت ۱.۲۰ بوده...  وقتایی که حدس میزنم که ممکنه سفید باشی قلبم آروم و قرار نداره و هی دلم میخواد پیام بدم.... آبجی ... آبجی گلم   دلم تنگ شده برات ......

این وقت روز  ، ظهر جمعه ،  ساعت ۱۲.۳۰  برام یادآور  کلی خاطره های شیرینه ،   لحظه های پر نور  و روشن  و شلوغ  کنار هم 🥰🥰🥰🥰🥰   از گذشته تا به امروز ،،  عشقم ظهرای جمعه س ، اینقده ظهرای جمعه رو دوست دارم که گشنم شد  منتظرم از مسجد بیان شروع کنیم  بخوریممم 😃  دیگه شب شنبه میشه و منم راهی دیار خویش تاااا شب پنجشنبه 🥰   هووووم این هفته چنان بارونی اومد  مام ذوق مرگ شده بودیم چنان پریدیم تو بارون    که هممون از دم مریض شدیم تا به الان 😰  الهی بمیرم بزرگه هنوز الان درگیرشه  سرمای بدیه  خاک تو کله ی سرما😑  

باز از خواب پریدم ... تو اتاق خواهرم .... خواهرم و بچه ها خوابن ... اما من ..... من من من من   .......... دلم هم تنگه هم بهونه ش شروع شده نصف شبی، نمیدونم خواب دیدم  یا فقط تو خیالم بود   که عین یه بچه  با چشای منتظر  روبروش وایسادم منتظرم صدام کنه برم بغلش  اما اون اون اون اون اون با اینکه میدونه دلِ آبجی کوچیکه منتظره ولی هیچی نمیگه  هی دور دور دورتر میشه ...  همین خیال یا خواب   عصبیم کرد نمیشه دوباره بخوابم   دوباره یادم اومد اون من و عین یه اسباب بازی پس زد دور انداخت ....  همه اینا یه طرف  دلتنگیمم تشدید شده الان ....... سیل دلتنگی اونم با این شدت  نفس و سخت میکنه برام ... چشامم پر اشک شد... اوف .... شدم باز یه سر تا پا کودک درون .....

 

 

تو اتاق خواهرم خوابیدیم .... صدای کاسکو میاد که داره اسمشو تکرار میکنه .... هوا بارونی و پر از یاد خوبه ... حس خونه خیلی خوبه .... با صدای دم و دستگاه کارگرا از خوابم بیدار شدم  کارگرا مشغول کارن اون بالا.... این دفعه بزرگه هم نیومد همرام موند پیش باباش ...

حس خوبی دارم این روزا ... حس خوب و قشنگ .... حسی که نمیدونم چه جوریه اما خوبه ، آرومم ... 

خونه آینده بزرگه❤

عصری آقایی میخواست بره سرکار که کوچیکه باز چسبید بهش که منم ببر منم میام ،  منم که دیدم کوچیکه اینجوری میکنه خودمم به آقایی گفتم مام میایم یه دور بزنیم بعدش برو سرکارت .... همینجوری که داشتیم دور میزدیم و حرف میزدیم ، بزرگه گفت  بریم خونه من ، (منظورش همون زمینی بود که چند وقت پیش آقایی خریده بود و به بچه ها مثلا گفته بود اینجا خونه آینده تونه)، آقایی هم نه نگفت و دور زد و رفت طرف زمینه،  وقتی رسیدیم، بزرگه پیاده شد و پرید تو زمینش 😃  به منم گفت بیا   من با اینکه خوابم گرفته بود گفتم باشه ولی زود برگردیم ، کنارش که رسیدم بزرگه گفت مامان  خجالت نکش بیا تو ،   خنده م گرفت گفتم هاااا خجالتتتت؟؟ همینجوری با خنده دنبالش راه افتادم تا رسیدیم مثلا به اتاقش ، تعارف کرد بیا بالا، دستمو گرفت که بکشونتم طرف اتاقش  منم که ذوق زده شده بودم از این حرکتش   و مهربونیش  گفتم آخ مامانییی قربونت برم ایشاالله فردا روز که زن گرفتی بازم همینجوری تحویلم بگیری  که یهو  با اشاره به جایی خطاب به من گفت " 💩 "     از این حرف غیر منتظره اش چشام چهارتا شد دیدم با دستاش داره  به جایی اشاره میکنه که انگاری حیوونی اومده پی پی کرده   اونم قشنگ با یه لحن تعارف مانندی یهو در جواب اون حرفم  که گفتم ایشاالله بعدا که زن گرفتی همینجوری تحویلم بگیری گفت پی پی   قشنگ  خنده ی منم رید 😐   اما کلی خنده م گرفت  🤭   دیگه بازم  رفتش پرید مثلا اون یکی اتاقش    اونجارم نشونم داد   همه اینا  صرفا تو خیال خودش بود  حتی بهم گفت مامان ببین موتورم  رو اونجا تو حیاط میزارم    اینجا آشپزخونمه    یه ذره اینطرفتر پرید گفت  اینجا اتاق من و زن و بچه هامه   اینا رو میگفت و من با لبخند همراهیش میکردم و دلم براش میرفت و نگاهم پر از عشق دیدنش میشد   پر از عشق داشتنش    آخ مامانی به فدات قربون قلب بزرگ مرد کوچیکم برم من   ❤

از صبح هوا ابریه ، دیگه یه ساعت پیش آقایی که میخواست بره بیرون ، پسر خواهرش و بزرگه هم همراهشون میخواستن برن که به منم گفت توام بیا خوش میگذره ،.. رفتیم یه دور بیرون و لب دریا و موجای قشنگ دریا  حالمونو جا آورد  ، دیگه من و کوچیکه پیاده شدیم خونه ، اونا سه تاشون رفتن مغازه نشستن ،.. کوچیکه رو با اسباب بازی و تی وی تنها گذاشتم و خواستم یه استوری بزارم که ..... که دیدم یکی از اونایی که دنبال میکنم یه استوری گذاشته ، استوریش در مورد خواهرش بود که چند روز پیش مهاجرت کرده بود یه جای دیگه از این کره خاکی .... دلش گرفته بود و داشت ویدیوهای خواهرش با خودشو آپلود میکرد  هی ... اونا رو که با هم دیدم ، اون نگاهاشون اون لبخنداشون اون بغل کردناشون   بغضم گرفت  اشکم باز اومد  دلم باز به صدا اومد .... دلتنگیم نفسمو بند میاره ، سخت میکنه لحظه ها رو برام ..... دلم تنگته آبجی   آبجیییییییییییییییی آبجیییییییییییییییییی صدامو میشنوییییییییییییییی من اینجااااااااام تو کجایییی   آبجییییییییییییییییی کجاااااااااااااااااااااااااااااییی

اول صبحی با کوچیکه

کوچیکه با کوبوندن کله اش رو شکمم از خواب بیدارم کرد ، دوتایی از تو اتاق اومدیم تو هال، تی وی رو روشن کردم و جم کیدز و گذاشتم ببینه ، خودم رفتم پی چایی ... بعد از نیم ساعت که نشسته بودم و غرق اینستا ،  دیدم سوئیچ ماشین دستشه داره میده دستم  نگاش کردم    اون قیافه خندون شیرینشو بوسیدم و سوئیچ و ازش گرفتم  با زبون خودش بهم گفت بیا بیا، بلند شدم اونم منو کشوند سمت در هال، همینجور میرفت جلو و به مدل خودش حرف میزد ، منم کشون کشون و خوابالو همراش میرفتم اونم دید که همراش دارم میرم ذوق میکرد و لبای قند عسلش میخندید که رسیدیم به ماشین تو حیاط ‌،  دستشو گرفته بود و هی میگفت باز کن در و ، هی هر چی گفتم باشه بعدا  میریم گوش نداد و به جاش گریه داشت سر میداد که در و باز کردم نشوندمش تو ماشین ، خودش سوئیچ و ازم گرفت و ‌انداخت تو جا سوئیچی که مثلا روشن شه ماشین ،😃  خنده م گرفت و گفتم نه مامان الان نمیشه باشه بعدا ،  با اون چهره ی خوشحالش واکنش بدی نشون نداد و به داخل ماشین نشستن بسنده کرد  ، بعد از چند دقیقه که خسته شدم  به زور بلندش کردم آوردمش تو هال با اسباب بازی و مداد و دفتر نقاشی گولش زدم یادش بره ،... دیدم بعد حدود نیم ساعت بعد علی از خواب بیدار شد اومد گفت  تو به کوچیکه گفتی بیاد بیدارم کنه با تعجب گفتم نه  خندید گفت  اومده رو تخت  پتو رو برداشته از روم و میگه بلند شو ، بعدش خودش رفته پیرهنمو آورده انداخته روم و میخواست بپوشوندم و دکمه شو هم ببنده ، خندیدم دیدم حالا کوچیکه کنار پاهای باباییش وایساده و خندون نگامون میکنه و هی شلوار باباشو میکشه که بیا ببرم بیرون 😃😃

 بی تفاوت نباشیم  ! 

 

تو کی هستی که اینجا سر میزنی؟؟ 

 

لطفا 

 

 

کامنت 

 

 

 

بزار

کنار هم بودن

من تو این اتاق پیش بزرگه منتظرم تا خوابش ببره به زور آوردمش تا بخوابه چون فردا کلاس داره ، تو اون یکی اتاق مریوم و خواهرم و فرح هستن و قراره بعد از اینکه بزرگه خوابید  منم برم بپیوندم به جمعشون  و احتمالا تا دمدمای صبح  هر هر و کر کر راه بندازیم ، و همین یعنی دلخوشی  و حس سرزندگی تو این شب ققشنگ یلدایی .... چقدر خوبه کنار خانواده بودن   چقدر خوبه کنار هم بودن ، کنار هم بودن اند تمام حسای خوبه.......