خطرناک
مورد اول:
داشتم تو خیابون میروندم که بزرگه تا یه سگ میدید با داد و بیداد میگفت مامان وایسا وایسا آروم تر میخوام ازش عکس بگیرم، منم سرعت و کم میکردم تا بتونه عکسشو همینجوری بگیره و میخواستم با حرف زدن قانعش کنم که اینجا جاش نیست ، اونم بدتر لج میکرد میگفت وایسا وایسااااا من سرعت و اینقدر کم میکردم که یهو تا میخواستم پامو دوباره بزارم رو پدال گاز ، یه ماشینی با سرعت از بغلم رد میشد منه خاک تو سر دلم میرفت ....
مورد دوم :
شب بود و داشتم مامان هادیه رو از خونه خودمون میبردم خونه خواهرش(مادر شوهرم) ، سر پیچ ماشینی عقبی رو ندیدم اما تو آینه یهو متوجه شدم و خواستم برم سمت راست جاده تا بتونه سبقت بگیره که یهو دیدم از سمت راستم سبقت گرفت اینجا هم هری ریخت
مورد سوم :
کوچیکه رو هر کاریش میکردم نمیرفت بغل عمش ، فرح هم اونو گذاشت وسط خودمون و یه جوری مزاحم دنده عوض کردن من میشد اما خب چیزی نگفتم ، یهو حین رانندگی کوچیکه بهونه گرفت حواسم پرتش شد باز دوباره یه ماشین به سرعت از بغل گوشم رد شد فاصله مون باهاش بیست سانت بود اینجا هم دلم رفت
مورد چهارم :
کنار مغازه آقایی میخواستم پارک کنم بدون اینکه پشت سرمو تو آینه نگاه کنم پیچیدم اما خیلی شانس باهام یار بود چون یه پرایدی از پشت با بوق یهوییش به سرعت از کنارم رد شد اینجا هم دلم رفت
مورد پنجم ششم هفتم و شایدم هشتم تا الی آخر :
کنار خونه مامان شوهرم منتظر خواهر شوهرام بودم وقتی اومدن و یکیشون جلو نشست فکر کردم همه سوار شدن یه لحظه دنده عقب گرفتم اما هنوز اون یکی خواهر شوهرم با بچه ش سوار نشده بودن شانس آوردم نرفتم روشون اینجا خیییییلی دلم رفت ، فرحی یه جیغ کوچولو زد خواهر شوهر وسطیه از چشاش تعجب میبارید ولی ته دلش انگاری سوخت و گفت عیب نداره اولشه(بخدا چهره ش اینجوری نشون میداد) ، یه بارم فرح آینه رو کشیده بود سمت خودش که من بعد متوجه شدم حالا حین رانندگی میخواستم اینه رو تنظیم کنم ، همینجوری که حواسم به آینه بود نگاهم به جاده هم بود اما نزدیک بود بزنم به بلوار که جیغ فرح دراومد ولی خب این دفعه هم باز شانس آوردم، من خودم که اصلا انگار نه انگار، والا دلمم اینبار هیچیش نشد انگاری عادت کرده بودم به این سوتی ها ، یه بار دیگه دم یه سوپری نگه داشتم غروب بود یه جورایی دیگه شب شده بود، وقتی دوباره اومدم ماشین و روشن کردم و راه افتادم هی به فرح میگفتم چشام ضعیف شده واقعا چون دست اندازا رو به سختی میبینم یه دست انداز رو که رد کردم دومی و سومی رو به سختی تشخیص دادم آروم رد میشدم حدود هفت هشت دقیقه بعد تازه متوجه شدم هوا تاریک شده ، منم اصلا چراغای ماشین و روشن نکردم، این همه مدت با ماشین بی چراغ تو تاریکی روندم، مخ بیچاره م هی میگفتا چرا امشب دست اندازا مخفی شدن 🤣 اینجا بود که هم فرح هم من پخ زدیم زیر خنده ... این عادت به روشن نکردن چراغا تا مدتها باهام بود چند مرتبه هی تکرار میشد ، منم شبا بی چراغ تا چند دقیقه میروندم تا اینکه یادم میومد ای بابا باز تاریکه که 😃تا اینکه دیگه عادت کردم شب که میشه بدونم ماشین چراغ داره باید بزنم روشن شه جلوم 🤭
خلاصه با اون موردای بالا هر شب ترس اینکه تصادف وحشتناک داشته باشم ذهنمو پر کرده بود از اینکه پام قطع شده بدبخت شدم وحشت داشتم حتی تو ذهنمم میترسیدم به این فکر کنم که بچه ها باهامن و خدای نکرده اتفاقی افتاده، این کابوسا باعث میشد دلم خیلی بترسه و هی با خودم میگفتم دیگه رانندگی نمیکنم تا تصدیقمو بگیرم ، اما روز بعد دوباره عصر که میشد به همراه فرح واسه رفتن به لب دریا آماده رانندگی میشدم شبشم که میومد خونه واسه اینکه از عذاب وجدانم کمتر بسه واسه آقایی دونه دونه سوتیامو تعریف میکردم همین تعریف کردنام قوی ترم میکرد از اینکه کمتر بترسم، آقایی هم راهنمایی م میکرد تاکید حواسمو جمع کنم آروم برونم غلفت نکنم 😐 چون آقایی همیشه دیده که آروم میرونم و حواسم هست و احتیاط میکنم بهم چیزی نمیگه آخه منم هر موقع آقایی کنارمه خدایی شش دنگحواسم به رانندگیم هست واسه همین جلوش سوتی ندادم فوقش یکی دوتا بیچاره نمیدونه در نبودش خدای سوتی دادنم 😑