داشتم لباسا رو تا میزدم و با گوشیم یکی از ویس هایی که آبجیم برام آهنگ خونده بود و گوش میدادم که گوشیم زنگ خورد ، دیدم آقاییه جواب دادم الو گفت مریم گفتم ها گفت با درخواستای بابام موافقت شده مونده فقط یکی دیگه که بگیره دعا کن ، تا اینو شنیدم قلبم اومد تو دهنم ، نفسم به زور اومد بالا گفتم واقعا ...... بعدش تند تند هی ازش پرسیدم کی نتیجه مشخص میشه کی چی چی شده با کی چه جوری چی میشه حالا اینا رو تند تند میپرسیدم هنگ کرده بودم خیلی غیر منتظره بود ، آقایی هم استرس گرفته بود معلوم بود از حرف زدنش آخرش با گفتن توکل به خدا گوشی و قطع کردیم ..... لباسا رو تا میزدم اما دیگه نمیتونستم مرتب بچینمشون واااای قلبم ... یعنی باید خوشحال باشم یا ناراحت ، وای اگه بشه یعنی دیگه آرامش اینجا رو ندارم ؟؟؟ نمیدونم چرا بد به دلم افتاده بود شاید به خاطر هیجان یا استرسه بود ، لباسا رو رها کردم ، گوشیمو برداشتم نشستم ، سعی کردم بهش فکر نکنم چون کلی کار داشتم باید خونه رو مرتب میکردم که عصر برم پیش خواهرم اینا ، اما با این خبر حالم عوض شد مغزم درگیر شد بدجور ، هی یه چی سرچ میکردم و دیدم اینجوری نمیشه نمیتونم کنترل کنم حالمو، بعدش با خودم گفتم بابا الکی نیس مگه به همین راحتیه خیلی سخته با خودم قرار گذاشتم تا همه چی اوکی اوکی نشده این فکرا رو از سرم بیرون کنم و انگار نه انگار قراره چی بشه ......
امشب کوچیکه هی بیدار میشه و گریه میکنه ، درست نمیخوابه ،.. عین دل من که درست و حسابی نمیخوابه این روزا،.. امان از دل ... دلی که عین بچه هاس نه چیزی حالیشه نه میفهمه فقط بلده نق بزنه بهونه بگیره گریه کنه...
هر دلی و به زور بخوابونی ممکنه یهو گریون بیدار شه ...
"پیمان قلبها"
تو عین یک خال شدی وسط قلبم
تو دلم همیشه هستی
کشف کردم ...
دلیلشو فهمیدم
دلیل چیزی که این همه سال براش عقده داشتم رو فهمیدم ، .... آخ که فهمیدم،..
وقتی بچه بودم دلم میخواست آبجیمو بغل کنم نازش کنم یهو بپرم روش ، اما از اونجایی که روم نمیشد، این محبت نکردنه این نوازش نکردنه شد برام عقده ،.. عقده ای که تو دلم خونه کرد و باعث جدال من با دلم شد ... فهمیدم که من عاشق محبت کردن به خواهرمم ، عمیقا از ته دلم پر محبتم ، محبتی که جا مونده تو دلم ، دلی که نیازه این محبته تخلیه شه ازش ، همین تخلیه نکردنه کار دستم داد، کارم به رویاها کشید ، رویاهایی که ساختم حقیقی شدن اما چه فایده ، اینقدر این عقده بزرگ بود که رویا رو سوزوند اینقدر این محبته شکل بد به خودش گرفته بود که رویا هم خسته شد ، و چاره نشد ، ..... فاطمه میگفت وقتی بچه بودم خودش رو تاب منو میزاشته رو پاش و جفتمون تاب میخوردیم و اینجوری منو میخوابونده ، دلیل اینکه عاشق تاب سواری با آبجی س هستم اینه ،... وقتی بچه بودم و قهر میکردم با آبجی فاطمه یادمه اونقدر حرصمو درمیاورد اما بعدش موقع آشتی میخندید و من دوست داشتم بپرم بغلش اما نمیدونم چی مانع میشد ، حالا اون مانع عقده شده ، عقده بغل کردن آبجی بزرگه، آبجی رویایی واسه اینه هی دوست دارم بپرم بغلت ... یادمه وقتی بچه بودم و با داداشام بازی میکردم فاطمه هوامو خیلی داشت و من خیلی وقتا خودمو لوس میکردم و اون همیشه ازم دفاع میکرد جلو بقیه همیشه منو میکشید طرف خودش و دستاشو حلقه میکرد دور گردنم و میگفت من خودمم و همین یکی یه دونه م خواهر کوچولوم ، آخ دلممممممم..... من تو اون سالها تازه داشتم طعم خوش آبجی بزرگه داشتن حس میکردم میچشیدم که اومدن ازم گرفتنش اومدن از کنارم بردنش ، ده ساله بودم که یهو برای همیشه از آبجیم دور شدم ، تازه داشتم معنی داشتن آبجی بزرگه و میفهمیدم تازه داشتم از داشتنش حس خوشبختی و آرامش میکردم که رفت من نتونستم یه دل سیر بپرم بغلش ، نتونستم یه دل سیر پهلوش بخوابم، نتونستم یه دل سیر باهاش بگردم برم باهاش این طرف و اون طرف نتونستم باهاش قدم بزنم نتونستم اونقدر که میخوام نگاش کنم یه دل سیر حرف بزنم ... تازه ده ساله شده بودم و نیاز داشتم به داشتنش اما تو اوج نیاز تو اوج درک داشتنش ازم گرفتنش چقدر از ازدواج کردن آبجیم متنفر شدم ... این مریضی که الان تو این سن دارم باهاش سر و کله میزنم نتیجه اون سال هاس اون سال هایی که من شبا۱ دردمو تو دلم نگه میداشتم و اشک میریختم زیر پتو ، اون همه دور بودن از خواهر ، اون همه محبتی که حبس شده بود تو دلم و نمیشد آزادشون کنم حالا تو این سن سر باز کرده ، انباشته شده رو هم ، واسه همینه که غیر عادی همش دلم میخواست پیشم باشه آبجی "س"، واسه همینه که همش زود به زود دلم تنگ میشد ، واسه همینه که وقتی بود همش میخواستم از عشقم بهش بگم چون تو گذشته کم گفتم کم محبت کردم ، من تو قلبم یه عالمه محبت دارم که همینجوری ته نشین شده ، یه عالمه عشق دارم که سالیان ساله ته دلم مونده و روم نشده بیانش کنم حالا که با اون راحت بودم هی ابرازش میکردم ..... وای از دست من .... وای از این عقده .... چقدر اذیت کرد هم خودمو هم اونو .... وقتی میگفتم دست خودم نیست وقتی میگفتم من دیوونم وقتی میگفتم تو رو خدا بیا من نمیتونم دوریتو تحمل کنم همه اینا اثرش مال گذشته بود .....
توی پست بعدی بیشتر میگم ، واضح تر میگم ، چون الان خوابم گرفته نمیتونم درست و حسابی توضیح بدم ، الانم دلم میخواد چرتانه بتایپم ... ( همین الان که دارم تایپ میکنم اینا رو یه بادی ازم دراومد یه ریزه گوزیدم زیر پتو، خطاب به آقایی خیلی محترمانه گفتم ببخشید چون فکر کنم شنید هه هه خیلی غیر ارادی بود آخه) ،
فاطمه و مریوم دو سه روزیه پیش همیم اینجا خونمونن ، این دم آخری که اینجان دوست دارم همه روزا رو کنار هم باشیم آخر هفته ها من میرم پیششون ، مابقی اونا میان اینجا ، چقدر خوبه این دور هم بودنا، اینقدر خوبه که از الان دلم واسه روزی که میرن گرفته چون قراره باز حس بد تلخی تنهایی سراغم بیاد.... این روزا باز مسئله مهاجرت و پیش کشیدن ... وای که باز دوباره استرس گرفتم، دغدغه های چرت شروع میشه ، این دفعه پدر شوهر قراره بره دبی طی روزای بعد ، قراره تلاش کنن که همگی بریم دبی من و آقایی و خانواده ش ، میخوان اقدام کنن واسه پاسپورت امارات ،هه من یکی که اصلا چشمم آب نمیخوره مگه الکیه مگه شهر هرته مگه عاشق چشم و ابروی مان که پاسپورت بدن اخه والا بوخوداااااااا....
خُررررررررررررپُفففففففففففف.....
عهد نامه
دیشب که میخواستیم از خونه مادر شوهر برگردیم خونه ، من نشستم پشت فرمون آخه میخواستم از کوچه های تنگ اونجا خودم بیام بیرون و یه تمرینی باشه برام چون خود آقایی هم بود دیگه خیالم راحت بود، با راهنمایی آقایی اومدم بیرون و خلاصه موفقیت آمیز بود ولی باید دفعه های بعد سریعتر اینکار و بکنم ، تو دنده عقب تو کوچه ها ضعیفم هنوز ..... همه چی به خوبی پیش رفت تا نزدیکای خونه دقیقا همین که خواستم بپیچم به سمت در خونمون یه سنگ بزرگی اون کنار انگار افتاده بود من ندیدم اومدم قشنگ پیچیدم طرفش ولی خب بهش نخورد ، حالا آقایی که هنوز تو ماشین بود چنان دادی زد که فک کنم دو تا زن همسایه که دو کوچه اونورتر بودن هم شنیدن (البته فکر نکنم ولی خب ممکنه شنیده باشن) ، همینجوری که پیاده میشد باز جمله دومشم با داد بود میگفت میدونی اگه به سنگه زده بودی ماشین لت و پار میشد ، منم گفتم هیییس یواشتر ، اونم بیشعور نکرد صداشو پایین بیاره با همون لحن گفت کلیدا رو بده، منم ماشین و وسط کوچه خاموش کردم و سوئیچ و با عصبانیت پرت کردم که خورد به پاش گفت اینو نمیگم که کلید خونه رو بده ، نه کلید دادم نه نگاش کردم پیاده شدم اونم خودش با کوچیکه که تو بغلش بود خم شد کلیدا رو برداشت و رفت دم در باز کنه ، که یهو اون جسی( سگی که چند روزه بزرگه بهش غذا میده دم در خونه اومد عادت کرده تا بزرگه رو میبینه میاد طرفش) اومد طرفش و حرکاتش یه جوری بود من ترسیدم ، انگاری سگه شاد بود خوشحال بود نمیدونم هی میپرید بالا و پایین ، من ترسیدم برگشتم تو ماشین، آقایی خنده ش گرفت و به جسی گفت برو بخورش برو ، بیشعور انگار همین آدمی نبود که چند لحظه پیش وحشی شده بود ، چند لحظه تو ماشین نشستم بعد که دیدم آقایی دور کرد سگه رو اومدم تو خونه ، خیلی عصبی بودم کیفمو پرت کردم همینجوری خشکم زده بود وسط هال کاردم میزدی خونم درنمیمومد شیطونه میگفت برم همون سنگه رو بردارم بکوبم تو شیشه ماشینش تا اون دادش الکی هدر نره ، بچه ها رو آورد تو ، بهش توپیدم که چه دلیلی داشت اینجوری داد زدی جلو بقیه شخصیت منو خورد میکنی حالا مگه ماشینه طوریش شد هااااااا( این 'ها'خیلی بلند گفتم) اینجور وقتا زود میخواد فرار کنه واسه همین دم در از بیرون وایساده بود میخواست بره بیرون تا من داد و بیداد نکنم گفت هیچکی نبود کسیم نشنید کفری شدم گفتم پس اینا چین ( بزرگه و کوچیکه رو نشون دادم) ، رفت بیرون ،... عصبی بودم و دلم میخواست برم یه چیزی رو خورد کنم بشکونم ،... نگام به بزرگه افتاد ، چشاش ترسیده بود ، لحنم و آروم کردم و گفتم مامان اگه دیدی من عصبی شدم واسه خاطر اینه که بابایی اشتباهی سر من داد زد گفت نخیرم تو اشتباه کردی بلد نیستی رانندگی کنی گفتم نه اینجوری نیست بابایی به اشتباه عصبانی شد، بزرگه هیچی نگفت ادامه دادم گفتم اما تو خیالت راحت بابایی هم بعدا میفهمه اشتباه کرده میاد معذرت میخواد منم میبخشم اما اگه دیدی صدامون بلنده نترس من و بابایی خودمون حلش میکنیم همه چی درست میشه و نگرون نباش ، حس کردم چشاش آرومتر شد ، ... ته دلم خیلی هنوز عصبانی بودم از دست اون ... دو ساعتی گذشت ، هی دلم میخواست وقتی اومد ماشین و بردارم و عمدا یه جایی شو بکوبونم به دیواری جایی تا بفهمه بدونه درس بگیره داد الکی نزنه ..... اومد ، سرم و گرم کردم به چیز دیگه ، هنوز نشسته بود که گفت ببخشید مریم میدونم اشتباه کردم ، تا اینو گفتم یه پوزخند عصبی زدم و گفتم حالا ؟؟؟؟؟ اینو اگه همون لحظه قبل بیرون رفتن گفته بودی ارزش داشت نه الان که بعد دو ساعت که من اینجا تو دلم هزار بار آتیش گرفتم میای میگی چرا فکر میکنی میتونی داد بزنی و بعدشم بیای با یه ببخشید همه چی رو حل شده بدونی من نمیتونم باید الان پا شم برم ماشین و بکوبم به در و دیوار تا دلم خنک شه برم ؟؟؟؟؟؟ ( بر و بر داشت نگام میکرد هی سرشو مینداخت پایین و میاورد بالا از گوشه نگام میکرد) ادامه دادم تو حق نداری منو خوردم کنی جلو بچه هام ، که چی که زدم ماشین و به جایی گیرم که زده باشم اصن اومدیم و چند وقت دیگه من تو خیابون ماشین و زدم به جایی تو میخوای میون مردم سرم داد بزنی ؟؟؟ دیگه تا کی؟ کی میخوای به اعصابت مسلط باشی؟؟؟ من نمیزارم شخصیت منو بیاری پایین واسه یه ماشین یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای بسه دیگه بچه هامون دارن بزرگ میشن کی میخوای یاد بگیری من نمیتونم من دلم آتیشه هنوز بی دلیل بدون هیچ خطایی سر من داد زدی باید یه چیزی بشه گفت من که گفتم ببخشید اشتباه کردم گفتم همیشه همینه یه غلطی میکنی بعدش میای میگی ببخشید این ببخشید و اگه همون لحظه میگفتی شاید میشد قبول کرد نه الان که دو ساعت گذشته عین خیالتم نبوده من اینجا خون دل خوردم گفت اون لحظه نمیشد مشتری زنگ زده بود باید میرفتم تا اینو گفت چنان کفری شدم گفتم یعنی مشتری و پول بیشتر از ناراحتی من برات ارزش داشت که پا شدی رفتی و نمیتونستی یه دقه اینجا وایسی صبر کنی ؟؟؟؟؟؟؟ خدایی خیلی بهم برخورد ، پا شدم رفتم کارتمو آوردم انداختم تو صورتش گفتم بریز یه تومن تعجب کرد گفتم بریز دیگه همین الان مگه نمیگی مشتری اومده بود بریز تا منم دلم خنک شه این همه خون دل خوردم الکی به باد نره ( دقیق یادم نیس دیگه چی گفتم بهش ولی یادمه دنبال یه راهی میگشتم تا دلمو خنک کنم شاید با پول خنک میشد ) اونم گوشیشو درآورده بود منم کارت و هی پرت میکردم طرفش ، گفت حالا یه تخفیفی نمیدی ؟ تا اینو گفت آخ آخ من که عصبانی بودم عصبی تر شدم استخونام به صدا دراومده بود دیگه (آخه بیشرف من تو اوج آتیشم تو منو به باد مسخره گرفتی) خلاصه دیدم رمز دومم اومده براش تا خواست تایید و بزنه خودم زودی انگشتمو بردم جلو زدم انصراف ، ته دلم راضی نمیشد با پول بخره اعصابمو، باز تعجب کرد گفت اِ چیکار کردی بخدا میخواستم بریزم گفتم لازم نکرده من میخواستم امتحانت کنم وگرنه با پول نمیشه خرید اعصاب طرف و رفتم تو اتاق .... بعد دو دقیقه پا شد اومد (خدایی خب خیلی دلمو رنجونده بود با اون دادش نمیخواستم نزدیکم بیاد) تا خواست نزدیک شه گوشیمو از کاورش درآوردم گفتم بیای میزنم به دیوار گوشیمو اونوقت بیست تومن ضرر میکنی به جای یه تومن ، راهشو کج کرد رفت عقب رفت بیرون .... اوووف خیلی بده با یه داد وجودتو زخمی کنن بعدشم عین خیالشون نباشه اصن درک نکنن که چه کار مزخرفی کردن ..... اومدم بیرون آروم شده بودم باید شام و میزاشتم خودمو تو آشپزخونه مشغول کردم شام که اماده شد صداشون زدم ، چون اقایی کر تشریف داره وقتی نگاش به تی وی یا تلفنشه دیگه نمیشنوه واسه همین دو سه مرتبه صداش زدم وقتی نشنید بلند گفتم شنیدی؟؟؟؟ آخر سر گفت اومدم فدات اومدم شام و خوردیم و بچه ها خواب افتادن ، ....
نشسته بودم تو گوشیم داشتم تو اینستا میچرخیدم اونم پا شد اومد نشست اون گوشه مبل و تی وی نگاه میکرد منم تو اینستا یه کلیپی از شب آهنگی که نعیمه نظام دوست و دعوت کرده بودن میدیدم و هی از خنده این بازیگره خنده امگرفته بود خیلی خانومه خوش خنده ای بودش هی میخندیدم و نگاه میکردم حواسمم نبود که آقایی زل زده بهم ، یهو حس کردم نگاش کردم گفت تو فقط بخند ، چقدر خنده ت قشنگه نگامو انداختم به گوشیم سعی کردم خنده مو قورت بدم با دستم جلو دهنمو گرفتم ، باز این خانومه خندید منم خنده م گرفت (خیلی خدایی خنده هاش باحاله نعیمه نظام دوست) تا میخواستم بخندم جلو خنده مو میگرفتم که همین باعث شد به خودمم بخندم ، آقایی هم خنده ش گرفته بود دستشو آورد صورتمو ناز کنه دستشو پس زدم لحنم جدی طور شد گفتم فکر نکن فراموش کردم کارتو من هیچوقت این کاراتو فراموش نمیکنم دلم همیشه از این کارات رنجیده س ... هیچی نگفت خنده اش پوسید نگاش چرخید من گوشی رو گذاشتم کنار ، گفتم علی بچه ها دارن بزرگ میشن از تو یاد میگیرن من نمیخوام فردا روز که ازدواج کردن سر زناشون اینجوری داد بزنن این جوری میخوام من تربیت کنم بچه هامو ؟؟؟؟؟ (داشت صدام بلند و بلندتر میشد) ادامه دادم گفتم جلو بچه ها مراعات کن اینقدر با تندی نکوب منو صبر کن بزار بچه ها بخوابن یا نباشن اونوقت هر چقدر دلت خواست سرم داد بزن اکه دوست داری منو بزن ولی جلو کسی جلو بچه ها توی هر شرایطی خودتو کنترل کن ذهن بچه ها قلبشون خدشه دار میشه اثرشم از بین نمیره تا بزرگ بشن تو رو خدا بفهم دیگه تا کی ، ساکت بود گوش میداد ، از نگاهش میتونستم پشیمونیشو حس کنم جواب داد میدونم باشه دیگه داد نمیزنم با دلخوری ادامه داد ولی منه تنها نیستم توام خیلی وقتا داد میزنی توام منو کوچیک میکنی گفتم من اگه داد میزنم مدل داد زدنم جوری نیست که قصدم بی احترامی به تو باشه داد میزنم چون خیلی وقتا حواست نیست نمیشنوی منم عصبی میشم بس که صدات میزنم نمیشنوی یا برای مثال همین امروز صبح تو دستشویی بودم دل پیچه شدید داشتم کوچیکه هم چسبیده بود به در گریه میکرد هی صدات زدم بیا بچه رو وردار تو نیومدی آخر سر با داد و بیداد صدات زدم اینا طبیعیه تا حالا شده من جلو کسی با صدای بلند باهات حرف بزنم شده سرت داد بزنم شده جلو کسی بهت بی احترامی کنم شده جلو بچه ها بهت فحش بدم هاااااااا ؟؟؟؟ ساکت بود ... گفتم باید یه چیزی این وسط بشه تا من خیالم راحت شه گفت باشه سعی میکنم دیگه داد نزنم ( از بس همیشه اینو گفته بود با دوباره شنیدنش گر رفتم) با یه نموره داد گفتم نههههههه دیگه باور نمیکنم حرفتو قبول نمیکنم اگه باز داد زدی چی ؟؟؟ گفت بابا گفتم که سعی مو میکنم بخدا محکمتر گفتم اگه داد زدی چی ؟؟ من میرم کاغذ میارم اینجا بنویس رو کاغذ امضاشم کن ، پریدم یکی ثانیه کاغذ آوردم که عهد نامه بنویسیم گفتم خب چی بنویسم اگه داد زدی جریمه ت چیه گفت فقط من نیستم توام خیلی وقتا داد میزنی تو چی گفتم اگه تو داد زدی جریمه ت اینه که برام انگشتر طلا بگیری نگاش به کاغذه بود مکث کرد گفت قبول گفتم قبووووووول ؟؟؟؟ (چه زود قبول کردا چه به خودشم مطمئنه بابا من اگه بخوام سه سوته میتونم دادتو دربیارم که پا میشم میرم عکسمو میفرستم تو گروه بعد میگم اخ اشتباه شد قشنک داد میزنی برام که هه هه ) گفتم علی اگه داد زدی باید بگیریااااا اصن صبر کن رو کاغذ نمیشه بزار ضبط میکنم صداتو گوشیمو آماده کردم واسه ضبط صدامون گفت خب جریمه تو چیه گفتم هر چی تو بگی گفت اینکه هر وقت خواستم ..... (نمیشه گفت اینجا بچه نشسته) گفت هر وقت... ( منظورش از هر وقت این که بود که مثلا تو روز اگه گفت سه بار من نه نگم یا چه میدونم اگه از دستشم ناراحت بودم نه نگم ) گفتم نه این دیگه مال خودمه یه چی دیگه بگو ،.. با ابروی بالا گفت مال خودت ؟؟!! خندید ادامه داد گفت خب یه سال رانندگی نکنی گفتم باشه قبول اونم گفت منم باشه قبوووول من که دیگه خبری از عصبانیت توم نبود همینجور که نشسته بود بهم حمله کرد با چشای خندون دستشوو گذاشت رو گلوم و فشار داد و با خنده گفت ببین فکر نکن نمیتونما الان میکشمت به این میگن قدرت صدام به زور دراومد گفتم ببین با پام کوبیدم به اونجاش یهو دستش شل شد و به سرفه افتاد و با خنده گفت چیکار میکنی میمیرمااا بلند شدم گفتم الکی قدرت قدرت نکن میرم مسواک بزنم مسواکمو زدم لباس خوابمو پوشیدم و زندگی از سر گرفته شد ...........
حالا بیصبرانه منتظر داد زدن ارزشمندشم 😅😅 که صاحب انگشتر طلا بشم 🤪😂
خاله آقایی و خواستگارش
دیشب باز دور هم نشسته بودیم ، یکی از خانومای فامیل که شوهرشو چند سال پیش از دست داده بود و دو پسر بزرگ و یه دختر داشت و پسر بزرگشم ازدواج کرده و دخترشم امسال ازدواج میکنه و پسر کوچکش هفده سالشه براش خواستگار اومده بود ، سر صحبت و با فامیلاش باز کرده بود و هی شوخی میکرد ، و کلا خیلی ریلکس داشت جریان و واسه بقیه تعریف میکرد ، این خانوم کسی نیست جز خاله آقایی ما، این خاله آقایی زیادی شوخه جمعممونم کلا بیشتر زنونه بود فقط این آقایی و پسر خاله اش بودن مابین خانوما، این عروس خانوم هنوز عروس نشده هی تعریف میکرد و هی بقیه یه متلک بارش میکردن و اونم هی به شوخی جوابشونو میداد و صدای قاه قاه از تو خونه بند نمیشد یهو بین شوخیاش لحنش یه نموره غمگین شد گفت ولی خدایی هیچکی نمیتونه درک کنه که تنهایی بد دردیه فردا روز که بچه هات رفتن سر خونه زندگی تو میمونی و یه خونه ساکت و تاریک، اینا رو میگفت و من تو ذهنم هی کنکاش میکردم که دو هفته پیش این خاله آقایی رو دیده بودم اونم چند بار طی چند روز، اون روزا حس کرده بودم خیلی شدیدا افسرده اس عین آدمای مریض اما امشب یه جور دیگه شنگول بود انگاری خودشم بدش نمیومد از این خواستگار، واسه همین همینجور که داشت حرف میزد گفتم من که باهات موافقم اگه مورد خوبی باشه چه خوب که یکی کنارت باشه همدل و همزبونت میشه ، تا اینا رو گفتم اصن چشاش برق زد انگاری منتظر بود یکی از جمع اینا رو بهش بگه ، خندید دستشو به علامت لایک آورد بالا و گفت قربون تو برم من اتفاقا چند دقیقه پیش خواهرتم همینا رو گفت بهم امشب فقط شما دوتا با ازدواجم موافق بودین بقیه همه چی رو به شوخی میگرفتن ، انگاری زمانی که من تو حیاط با کوچیکه بازی میکردم فاطمه همینا رو بهش گفته بوده... امشب تو این جمع خاله آقایی خواهرش بود مامانش بود خواهر زاده هاش بودن حتی عروسشم بود نوه شم بود ، هیچکی این دلگرمی رو بهش نداد ، اون به شوخی سر صحبت و باز کرده بود اما من حس میکنم واقعا از ته دل منتظر بود ببینه بقیه چی میگن ، بقیه اونجور که باید جدی نگرفتن اما من حس میکنم قضیه تو دل خاله آقایی جدی جدی بود ، شایدم تا چند وقت دیگه خبر ازدواجشو شنیدم ، چی از این بهتر 😉 کاشکی ما آدما یاد بگیریم که تو هر شرایطی بهم دلگرمی بدیم .....
چایی خوشرنگ
هی حس نوشتن دارم . اما هر دفعه اینستا یا هر چی دیگه مانع میشه ... خسته از گشت و گذار.. و باز امروز جمعه بود و دورهمی ... هر جمعه با فامیلای دایی بزرگه میریم یه جای سرسبز پهن میکنیم خودمونو و کلی لحظه های شاد میسازیم زندگی رو پر از خاطره های شیرین میکنیم ، زندگی میشه یه چایی شیرین با بو و طعم خوووووب و دلچسب ...... فاطمه و مریوم هم که هستن اون چایی میشه خوشرنگترین .....
یه سنگینی و حس میکنم شدیدا تو دلم ... با نوشتم میدونم سبک تر میشما ولی هی دل دل میکنم واسه نوشتنش ....
فاطمه و مریوم در خانه من مستقر هستن و من نیز تمام نیرویم را به کار بردم که نهایت لذت را نصیبشان گردانم 
عصری رفتیم دور دور غروب چقدر امروز زیبا بود اصن یه رنگ دیگه بود یه غروب پر رنگ و شاد نه غم داشت نه دلگیر بود خیلی دیدنی بود خیلی قشنگ بود خدایی... تو ماشین یهو نمیدونم چی شد مریوم چی گفت فاطمه چی گفت دعواشون شد حالا بیا و درستش کن
غروب رنگ باخت بیچاره تو چشام
من که این وسط هی میخواستم میانجی گری کنم هی یه چی میگفتم مریوم بدتر میشد خلاصه گفتم هیچی نگم تا خدادادی به حالت اول برگردن که بعدش که رسیدیم خونه حرف زدن دیدم شکر خدا نرماله همه چی ... شام و از بیرون گرفتم علی دندونشو کشیده بود و نمیتونست چیزی بخوره جز بستنی و نون و ماست
بعد شام هم مادر شوهر اومد و نشستیم به گپ و گفت تا آخرای شب که مادر شوهری رفت و بعدشم علی خوابید و من موندم و مریوم و فاطمه و بزرگه ، مریوم لحنش و طرز صحبت کردنش خیلی خنده دار شده و خیلی کلمه ها رو نمیتونه تلفظ کنه به زبون خودمون بس که عربی حرفیده حالا هی بزرگه مسخره ش میکرد و بهش میگفت فلان چیز و بگو و مریوم نمیتونست درست بگه تا نصف شب خندیدیم از دستش و الان که من در خدمت شما هستم و اونا تو اون یکی اتاق در حال خواب 
اینکه فاطمه نزدیکمه اینجاس قلبمو رنگین کمونی میکنه ، اینکه میشینیم برا هم درد و دل میکنیم اینکه دیگه انگار من کوچیکه نیستم و اون رو من حساب یه آدم بزرگ میکنه و خیلی چیزا بهم میگه منو وارد یه مرحله ی دیگه از آبجی بودنمون میکنه، اینکه روم حساب باز میکنه اینکه ازم مشورت میخواد اینکه خیلی وقتا باهام موافقه حرفامو تایید میکنه اینکه با هم تو خیلی چیزا هم نظریم ذهنمو قشنگ میکنه دلمو محکم میکنه از داشتنش از بودنش ....
باد بود
آقایی بیدار شد با یه دندون درد شدید... گفتش میرم بِکِشَمِش راحت شم ، گفتم ما هم میایم میریم خونه خواهریم ... گفت اوکی ... تو راه دندونش عین هو لحظه زایمان هی درد میگرفت ول میکرد تو راه هی رقصیدیم هی یهو مجبور میشدیم سکوت کنیم که آقا یهو فارغ نشه تو جاده .... خلاصه رسیدیم دم مطب نوبت بگیره که یهو گفت آخ آخ باید برم دستشویی پی پی دارم (گلاب به روم) گفت باید پیدا کنم دستشویی رو از دم مطب رد شدیم که یهو گفت نه باد بود گوز شد تموم برم نوبت بگیرم میام !!! ......😅
"پیمان قلبها"
دارم از بین میرم
توی این خاموشی
کاش می شد میبردی
من و با آغوشی
خوشی خوشی خوشی
از شب قبل برنامه ریزی کردن که فردا برن یه جای سرسبز و خلوت ، صبح امروز پا شدیم ، شال و کلاه کردیم که بریم خوش بگذرونیم .... تو راه نگه داشتیم و رفتیم بچه ها رو بردیم پارک که بقیه بهمون ملحق بشن ، من و زن داداش حسین منتظر فرصت بودیم که کسی نباشه تا بتونیم بریم سرسره بازی اما حیف جور نشد ، هی تاب میدادم کوچیکه رو که یه آن دوست دوران دبستانمو میترا دیدم اون منو شناخت من به سختی شناختم ، مشغول صحبت کردن شدیم ، اون خیلی دیگه خانومانه حرف میزد منم گفتم یه خاطره هس همیشه تو ذهنم مونده یادته یه بار دم در مدرسه میخواستی بری تو یهو کله ت خورد به در بالای چشت درجا ورهم کرد یه نخودی بالا اومد عین گربه هه تام و جری فکر کرد بعد گفت نه یادم نیس اوهوم یه کوچولووایسادیم و من خداحافظی کردم و رفتیم از کنار هم اومدم اینور کنار خواهرم و زن داداش.... خلاصه بقیه رسیدن و راهی شدیم ، اونجا که رسیدیم ناهارمونو خوردیم و کوچولو ها عین هو چی پخش و پلا شدن منم عین این چوپانا که گوشسفنداشونو میبردن چرا هی دنبالشون از اینور به اونور مشغول چوپونی بودم ، که خانومای گروه باسن مبارکشونو از رو زمین برداشتن و پلاستیک به دست مشغول جمع کردن یه نوع سبزی شدن ، فاطمه هم مشغول شد ، وقتی همه شونو تو اون حال دیدم یاد بیست سال پیش برام زنده شد که قدیما هم که با مامان میرفتیم همه دور هم مشغول جمع کردن سبزی میشدن و ما بچه ها قایم موشک بازی میکردیم و خودمون میون اون همه علفای بلند( تنباکو) و چقده خوش میگذشت ، یه چند تا فیلم گرفتم واسه یادگاری ازشون..... چقدر لذت بخشه کنار هم بودن ، اینکه امسال با فاطمه و مریوم میام گشت و گذار یه مزه دیگه داره برام انگاری وسط زمستون تو کلبه دلم آتیش روشنه و گرم میکنه همه جا رو ، بودنشون کنارم پر از حس دلخوشیه ، خیلی خوبه خیلی خیلی خوش میگذره ، خانوما کنار هم با مردای فامیل میشینیم و فقط میگیم و میخندیم فقط خنده خنده خنده خوشی خوشی خوشی خدایا شکرت بابت این لحظه های پر از خاطره دلنشین و دوست داشتنی الهی همه آدما همیشه دلاشون پر از خنده و خوشی و سلامتی باشه ....