بچه بودم که فهمیدم من یه خواهر دیگه هم داشتم قبلا که اسمش زهرا بوده و وقتی نی نی بوده و نه ماهه بوده به خاطر بیماری قلبی زود میره آسمون ... وقتی شنیدم از همون لحظه یه حسرت بزرگ اومد نشست وسط دلم جا خوش کرد وسط قلبم... ده سالم بود که آبجیم فاطمه ازدواج کرد و برای همیشه از خونه مون رفت ... بعد از رفتن خواهرم، همیشه ته قلبم دنبال زهرا میگشتم ، وقتی با همکلاسیام تلفنی حرف میزدم اگه خواهراشون جواب میدادن دوست داشتم با خواهراشون حرف بزنم، میخواستم مزه آبجی بزرگه داشتن رو بدونم ، چون دقیقا من وقتی تازه داشتم بزرگ میشدم و معنی خواهر داشتن و میفهمیدم اون رفت، من نتونستم حس قشنگ داشتن آبجی بزرگه رو کامل بفهمم کامل حسش کنم، هرچند که از بچگی تا ده سالگی خواهرم منو زیر بال و پرش میگرفت و هر جا میرفت منو میبرد همراش، وقتی رفت خیلی برام سخت بود خیلی ، یادمه اون روزا شب و روز گریه میکردم، همیشه غم دوریشو تو قلبم داشتم ..
و خلاصه من زندگیم پر شد از یه حسرت بزرگ ته قلبم که فقط خودم خبر داشتم ازش ... ته دلم همیشه با خدا که حرف میزدم ، بهش میگفتم چی میشد منم یه آبجی بزرگه داشتم .. شاید احمقانه به نظر بیاد ولی وقتی میدونستم همکلاسیام خواهر بزرگتر دارن سعی میکردم به اونا بیشتر زنگ بزنم و وقتی خواهراشون جواب میدادن قند تو دل من آب میشد همیشه به همکلاسیام میگفتم قدر خواهرتو بدون میدونی چقدر خوش به حالته که داریش ... نمیدونم اما انگار اینحسم اونقدر قوی بود که خواهراشونم حس میکردن چون وقتی من و میدیدن خودشونم سعی میکردن حرف بزنیم با هم، یکیشون که از بس من با یه حالت خاصی باهاش حرف میزدم بهم میگفت پروانه ای .. و من چقدر به دوستام غبطه میخوردم ... وقتی از یکیشون مثلا میشنیدم که با خواهرش قهره من کلی حرص میخوردم چقدر باهاش حرف میزدم میگفتم قدرشو بدون آخه آدم با خواهر بزرگش مگه قهر میکنه آخ که تو نمیدونی من چقدر دوست دارم جای تو بودم الان ...
داشتن خواهر بزرگه برام شده بود آرزو ، رویا ... داشتن زهرایی که پیشم باشه همیشه تو خونه باشه داشته باشمش خواهر خودم باشه مال خودم باشه اینا همش شده بود برام حسرت ، حسرت شد عقده ، خیلی وقتا شبا گریه میکردم خیلی وقتا به خدا میگفتم اگه الان یه خواهر داشتمکه پیشم باشه اینجوری نمیشد این کار و نمیکردم مواظبمبود هوامو داشت آخ هنوزم وقتی یاد اون موقع ها میوفتم دلم میگیره ، دلم میسوزه ... هر چند فاطمه هم همیشه هوامو داشت اما شاید به خاطر اختلاف سنی مون اونو مث مادر دومم میدونستم ،... من یه آبجی میخواستم که همه جا باهاش بگردم دستشو بگیرمو همه جا همراش برم دلممیخواس یه کار کنم که حرصشو دربیارم و بعدش بدو بدو فرار کنم اونم تا میتونه بیاد سریع منو بگیره و زیر بار کتک له ام کنه قهر کنه من بپرم تو شکمش و قلقلکش بدم بخنده و آشتی کنه ، دلم میخواس موهامو برام شونه کنه ببافه همونجوری که فاطمه میبافت، دلممیخواس شبا با هم فیلم ببینیم، دلم میخواس دست همو بگیریم و با هم قدم بزنیم ، دلم میخواس بغلش بگیرمو تو بغلش بخوابم راحت ،... سالها با این حسرت ها گذشت ولی من ته قلبم چیزی از این حسرت از این عقده از رویای داشتن آبجی بزرگه کمنشد هیچوقت ... نمیدونم شایدم رفتن یهویی فاطمه باعث شد که این حسرت بیاد سراغم عمیق تر شه ،، هر چی بود من فقط داشتم تو رویای داشتن آبجی بزرگه غرق میشدم ، اونقدر این رویا لحظه به لحظه باهام بود که همیشه خودمو همون دختر بچه هفت ساله میدیدم که منتظره یه روزی خدا بهش یه آبجی بده .. ولی این محال همیشه غمگینم میکرد ... دوران مدرسه زود وابسته میشدم زود دل میبستم به هر کی که میتونست شبیه آبجی بزرگه باشه،.. آبجیمو تو معلما تو همکلاسیا تو خواهرای دوستام تو فیلما تو هر کجا که فکرشو بکنی دنبالش میگشتم ،.. این حسرته رو روانم تاثیر گذاشته بود ... ولی هیچکی نمیدونست، شاید حتی بعضی وقتا خودمم فراموش میکردم که واسه این عقده س که دل میبندم به هر کی زود ..... دلم هی دنبال گمشده ش میگشت .... دلم هنوز تو هفت سالگیش مونده بود .... روزگار گذشت و من هجده سالم شده بود دیگه اون حسرت و اون عقده ته دلم اونقدر خاک روش نشسته بود که خودمم نمیدیدمش تا اینکه یه شب ..... یه شب دنیا رویایی شد یه شب خدا اومد نشست تو قلبم خودش آب و جارو کرد قلبمو یکی رو آورد گذاشت ته قلبم و اون رویا درخشید و من با تمام وجود خواستمش با تمام وجود.. "حسرت" جاشو داد به "رویا" که بشینه آروم تو قلبم .. یکی اومد از یه جایی یهو بی هوا شد آبجی بزرگه من .... و من شدم آبجی کوچیکه ... اونقدر کوچیکه که خودمو همون هفت ساله میدیدم کنارش ... خدا یه آبجی بزرگه داد از نوع رویاییش که من بتونم همه حسرتامو همه عقده هامو با وجودش پاک کنم با وجودش زنده کنم رویاهامو همه آرزوهامو برآورده کنم، یه حس جادویی خاص که هیچکس نمیتونه درک کنه جز آبجی بزرگه و آبجی کوچیکه،.. خدا قلبامونو بهم پیوند زد تا شاید منی که این همه سال در به در دنبالش میگشتم دیگه دلم قرص باشه که تا ابد دارمش .. خدایا خودت میدونی که من چقدر ازت ممنونم تو بهم رویامو دادی چی بالاتر از این تو بهم حس خوب پرواز و دادی چی بهتر از این .... و من عاشقانه رویامو عشق بی نهایتمو آبجی بزرگه مو تو بغلم میگرفتمش محکم که حس داشتنش برام پررنگ تر شه ... و این شد که خدا خواست و شدیم آبجیای رویایی ... باورش غیرممکنه واسه کسی که تجربه اش نکرده تا حالا... غیرممکنه ... قابل توصیف نیست که بخوای از چیزی حرف بزنی که تو رویاس ،... منِ هفت ساله رویا رو پیدا کرده بودم و از داشتنش به خودم میبالیدم، زمان متوقف میشد وقتی با رویا بودم ، واقعیت رنگ میباخت وقتی با رویا پر میکشیدم ،.. و این حس رویایی صرفا فقط با وجود خود آبجی رویاییم قابل باور بود و بس .. با هم بودیم شب و روز ، چه خوشبخت بودم منه هفت ساله که خدا منو دید و به آرزوم رسوند، ... و این شد که زهرا برام زنده شد، زهرای من شد رویا،..... رویا تو قلبم جا گرفت ....
اینا رو گفتم چون دیشب بین خواب و بیداری یه پست گذاشتم که صبح پاکش کردم چون حس کردم باید یه چیزایی رو قبلش بگم ، اینجا ثبت کنم که : عشق انواع داره ، عشق به همسر ، عشق به فرزند ، عشق به مادر ، عشق به پدر ، عشق به خواهر برادر ، عشق به رویات ، .... شاید مدلش فرق کنه اما یه چیز مشترک داره همشون از عشقه ،، عشق معنیش فقط یه چیزه اونم خود "عشقِ" ،...
من دو تا آدمم ،.. یکی همینم که شوهر داره عاشقه دوتا بچه داره بالغه سعی میکنه عاقل باشه زندگی خودشو داره عشق به شوهرش بی نهایته با همه خوبی و بدیا همدیگه رو دوست داریم مکمل همیم زندگیمو با شیرینی و تلخیاش عاشقشم و از خدا میخوام همیشه واسه هم بمونیم تا ابد ، آغوشش برام پر از آرامشه ، نفسم به نفسش بنده ، دلم طاقت نمیاره یه لحظه نباشه دوریش امونمو میبره کلافه میشم از دلتنگیش ، میخوامش با تمام وجود، مردِ منه ، ماِل منه، تکیه گاهم پناهم همه قلبم باهاش خوشم خوشبخت عالمم یک کلام عاشقشم ...
و اون یکی دیگه ی خودم اون هفت ساله س که تو رویای دیرینش مونده و بزرگم نمیشه ، زمان براش متوقف شده و تو هفت سالگیش با رویای خودش عشق میکنه با آبجی رویاییش نفس میکشه پر میکشه میره تا آسمونا تو دنیای رویایی عاشق آبجی بزرگشه عاشق بغل کردنشه عاشق دیدنشه ، دستشو بگیره برن تو رویا بگردن ،.. شبا برام قصه بگه ، موهامو ناز کنه تا خوابم ببره ....
من دوتا عالم دارم یکی دنیای واقعی یکی دیگه هم رویایی ...
از همون ده سال پیش تا الان پست هایی که عنوانش "پیمان قلبهاس" مربوط به همین رویاس ...