کی به کیه خب ..

عسل و آقایی نشسته بودن حرف میزدن .. که شنیدم آقایی صدام میزنه میگه بیا ببین عسل چی میگه، عسل میگه کاشکی تو بابای مصطفی نبودی؟ 

منم که مشغول مرتب کردن اتاقا بودم از این اتاق به اون اتاق اومدم بیرون  گفتم : آی قربون جیگر عمه تو دلت کی و میخواد کی بابای مصطفی باشه؟ آقایی یه نگاه بهم میندازه با یه حالت تذکر و خنده میگه بی ادب شدیا یعنی چی که کی بابای مصطفی باشه؟ بعد رو به عسل گفت نمیخوای من بابای مصطفی باشم؟.. عسل میگه  خب دلم میخواست یکی باباش باشه که خونشون نزدیک خونه ما باشه که خیلی همو ببینیم بازی کنیم،.. همینجور که دستم بند بود بازم میگم خب جیگرتو برم بگو  اسمشو بگو کیو دوست داری ؟؟ .. چشای آقایی گرد شد میگه آره عمو بگو از بین همینایی که میگم انتخاب کن، بعد هی اسامی کسایی رو که قبلا اومده بودن خواستگاریم دونه دونه گفت، و رو به عسل گفتش اینا خواستگارای عمتن یکیش پسر خاله مامانته اون یکی پسر همسایه باباته اون یکی...  هی میگفت تا منم بهش چشم غره رفتم که بده بفهم اینا رو نگو جلو بچه ...  گفتش اِ حرفای تو بد نیست زشت نیست به من ‌که رسید بچه س زشته نگم‌ ، خب عسل بگو یه اسم بگو راحت کن عمتو ، عسل هم ریز ریز خندید  و گفت اوووم ممد ،..  گفتم ممد ؟!! ممد نداشتیم که، رفتم پی کوچیکه و صداش زدم ممد آقا کوجااایی بدو بغل مامان وقت خوابه..    بعدش که عسلی رفت سراغ بازی  .. اومد نشست کنارم  من داشتم شیر کوچیکه رو آماده میکردم که خواست فوتبال دستی بازی کنه که من نزاشتم آخه بچه ها ممکن بود ببینن  نزاشتم و شاکی شد گفتش اووووف کاشکی این و میشد کَندِش و جداش کرد بعدش میشد برداشت راحت گذاشت تو جیب والا میبردم هر جا با خودم دیگه رااااحت هر موقع میخواستم ، داشتمش، دیگه هم هی تو ناز نمیکردی برام، اینا رو که گفت من چشام از حدقه دراومد نگاش کردمو یهو پکی زدم زیر خنده... 

کلا با این اوصاف شاید بعدها نزاشتم بچه بیاد اینا رو بخونه والا،  قبل از خوندنشون نیاز به ویرایش اساسی داره که کلی پستا رو رمز بزارم.. خب وب سانسور کنم که چی تازه از این به بعدم کلا میخوام هر چی تو ذهنمه بیارم اینجا  ... والا وب خودمه مال خودمه چهار دیواری اختیاری کی به کیه بابا ؟؟؟ .. 🤓

آسمون خاکستری شده،  آسمون شده پر دود، نه ابری ، نه آفتابی ، فقط دود ، اونقدر دود که خفه میکنه نفس آدمو ، میگیره نفستو .. 

امشبم گیج خوابم .. بچه ها همه خوای،  اون دو خط بالایی رو نوشتم خواب افتادم و با یه کوچولو گریه میکائیل پریدم .... میخوام هر چی به ذهنم میرسه بگم ..

منتظرم انگار باید شب که میشه بیاد با اینکه میدونم دعوامون میشه ولی شب دلم بهونه شو میگیره ،.. چرا اون شب نصف شب ساعت ۱ تونسته که بیاد اینجا... یعنی قرمزه الان ،.. یا شایدم خسته س ... بابا تکراری نگو ،... یه چیز جدید بگو .. خب باشه .. و

داشتن دست عسل آرزوست

عسل اومده چی چی آورده نخود و کشمش نه  ولی حوصله آورده  داره با موها بازی میکنه بهشت من الان همینجاس  هی مدلای مختلف و بعدش عکس میگیره از موهام    وای که چقده خوبه حس وقتی که یکی داره دید میزنه تو موهات  من معتاد این کارم    

وای نمیتونم قبول کنم که تموم شه .. همین الان گفت  بسه عمه بریم اتاقا رو مرتب کنیم دیگه ؟؟ .. با التماس گفتم حالا یه ذره دیگه ببین  الکی بهش گفتم شپش دارما ببین اگه بود درش بیار بهت جایزه میدم     باید یه جوری گولش بزنم تا سرگرم شه  

وای که من از دنیا فقط یه دست میخوام که بازی کنه با موهام  بخدا دیگه هیچی نمیخوام   اگه بهم بگن صد میلیون میخوای یا یکی که با موهات بازی کنه      باور کن میگم  صد میلیون  خب  با پول یکی رو میگیرم دم به دقیقه بیاد بشینه موهامو ناز کنه بازی کنه دیگه اینجوری با یه تیر دو نشون میزنم    

اووف خوابای بد دیدم الانم خواب از سرم پریده ،.. همیشه وقتی گند میزنم تازه بعدش یهو متوجه میشم که چه غلطی کردم ... 

خواب دیدم برادر شوهرم با خانومش دعواش شده و جاریم ترسیده یه گوشه حیاط پناه برده و از ترس داشت گریه میکرد ،من رفتم سراغش  دستشو گرفتم گفتم نترس همه چی درست میشه  ولی گریه اش شدیدتر شد   ، برادر شوهرم  خون جلو چشاش گرفته بود  خواهراش دورشو گرفته بودن، باباش اومد یه چیزی پرت کرد که اینم وردار ببر از اینجا خطاب به جاریم.. من ولی جلوش وایساده بودم که کسی بهش حمله نکنه، که ‌ پریدم از خواب ... دیگه نگم که قلبم چقد تند میزد .. تا اینکه گوشیمو نگاه کردم دیدم همه چی به خیر گذشته آروم شدم ... 

پست های قبل..

 تایید شدن، از اتاق دارن دونه دونه سرک میکشن میان بیرون، پست های قبل ،..

چند روز حبس بودن ، گوشه وب تو انفرادی مشغول سوراخ کردن دیوار وب بودن به امید روزنه ای از نور ..  این وب شده زندان مغز من و دل گشای من .. شده آسایش احساس من که پر از ساییدگیه ... شاید یه گوشه ای از  روان من مشکل داره که اینجا شده مطب ، میام میگم ، دردم یه ذره تسکین پیدا میکنه، میرم ... روان شناس لازمم .. روان پزشک لازمم اما من که دارو نمیخورم ، هه .. چه روان بیخودی دارم ...  خودآزاری جزش محسوب میشه ؟؟ ..  

..  بشه ، میگم محسوب بشه ، من که با خودم حال میکنم ،  کلا آدم بیخودی ام که حال میکنم با خودم با همه چیز خودم ،.. اینم اگه درده ، باشه ، چه اشکالی داره،  درد وقتی چاره نداشته باشه  خیلیم خوبه که باهاش حال کنم ..

بزرگترین حسرت زندگیم

بچه بودم که  فهمیدم من یه خواهر دیگه هم داشتم قبلا که اسمش زهرا بوده و وقتی نی نی بوده  و نه ماهه بوده به خاطر بیماری قلبی زود میره آسمون ...  وقتی شنیدم  از همون لحظه یه حسرت بزرگ اومد نشست وسط دلم جا خوش کرد وسط قلبم... ده سالم بود که آبجیم فاطمه ازدواج‌ کرد و برای همیشه از خونه مون رفت ... بعد از رفتن خواهرم، همیشه ته قلبم دنبال زهرا میگشتم ،  وقتی با همکلاسیام تلفنی حرف میزدم اگه خواهراشون جواب میدادن دوست داشتم با خواهراشون حرف بزنم،  میخواستم مزه آبجی بزرگه داشتن رو بدونم ، چون دقیقا من وقتی تازه داشتم بزرگ میشدم و معنی خواهر داشتن و میفهمیدم اون رفت، من نتونستم حس  قشنگ داشتن آبجی بزرگه رو کامل بفهمم کامل حسش کنم،  هر‌چند که از بچگی تا ده سالگی خواهرم منو زیر بال و پرش میگرفت و هر جا میرفت منو میبرد همراش، وقتی رفت خیلی برام سخت بود خیلی ، یادمه اون روزا شب و روز گریه میکردم،  همیشه غم دوریشو تو قلبم داشتم  .. 

و خلاصه من زندگیم پر شد از یه حسرت بزرگ ته قلبم که فقط خودم خبر داشتم ازش ... ته دلم همیشه با خدا که حرف میزدم ، بهش میگفتم چی میشد منم یه آبجی بزرگه داشتم ..  شاید احمقانه به نظر بیاد ولی وقتی میدونستم همکلاسیام خواهر بزرگتر دارن سعی میکردم به اونا بیشتر زنگ بزنم و وقتی خواهراشون جواب میدادن قند تو دل من آب میشد همیشه به همکلاسیام میگفتم قدر خواهرتو بدون میدونی چقدر خوش به حالته که داریش ...  نمیدونم اما انگار این‌حسم اونقدر قوی بود که خواهراشونم حس میکردن چون وقتی من و میدیدن خودشونم سعی میکردن حرف بزنیم با هم، یکیشون که از بس من با یه حالت خاصی باهاش حرف میزدم بهم میگفت پروانه ای .. و من چقدر به دوستام غبطه میخوردم ... وقتی از یکیشون مثلا میشنیدم که با خواهرش قهره   من کلی حرص میخوردم چقدر باهاش حرف میزدم میگفتم قدرشو بدون آخه آدم با خواهر بزرگش مگه قهر میکنه آخ که تو نمیدونی من چقدر دوست دارم جای تو بودم الان ... 

داشتن خواهر بزرگه برام شده بود آرزو ، رویا ...  داشتن زهرایی که پیشم باشه   همیشه تو خونه باشه داشته باشمش خواهر خودم باشه مال خودم باشه   اینا همش شده بود برام حسرت ، حسرت شد عقده ، خیلی وقتا شبا گریه میکردم   خیلی وقتا به خدا میگفتم اگه الان یه خواهر داشتم‌که پیشم باشه  اینجوری نمیشد  این کار و نمیکردم مواظبم‌بود هوامو داشت  آخ  هنوزم وقتی یاد اون موقع ها میوفتم دلم میگیره ، دلم میسوزه ...  هر چند فاطمه هم همیشه هوامو داشت اما شاید به خاطر اختلاف سنی مون اونو مث مادر دومم میدونستم ،... من یه آبجی میخواستم که  همه جا باهاش بگردم دستشو بگیرمو همه جا همراش برم  دلم‌میخواس یه کار کنم که حرصشو دربیارم و بعدش بدو بدو فرار کنم اونم تا میتونه بیاد سریع منو بگیره و زیر بار کتک له ام کنه  قهر کنه من بپرم تو شکمش و قلقلکش بدم بخنده و آشتی کنه ، دلم‌ میخواس موهامو برام شونه کنه ببافه  همونجوری که فاطمه میبافت، دلم‌میخواس شبا با هم فیلم ببینیم، دلم میخواس دست همو بگیریم و با هم قدم بزنیم ،  دلم میخواس بغلش بگیرمو تو بغلش بخوابم راحت ،...    سالها با این حسرت ها گذشت ولی من ته قلبم چیزی از این حسرت  از این عقده از رویای داشتن آبجی بزرگه کم‌نشد هیچوقت ...  نمیدونم شایدم رفتن یهویی فاطمه باعث شد که این حسرت بیاد سراغم عمیق تر شه ،،  هر چی بود من فقط داشتم تو رویای داشتن آبجی بزرگه غرق میشدم ، اونقدر این رویا لحظه به لحظه باهام بود که همیشه خودمو همون دختر بچه هفت ساله میدیدم که منتظره یه روزی خدا بهش یه آبجی بده .. ولی این محال همیشه غمگینم میکرد ... دوران مدرسه زود وابسته میشدم زود دل میبستم به هر کی که  میتونست شبیه آبجی بزرگه  باشه،.. آبجیمو تو معلما   تو همکلاسیا  تو خواهرای دوستام  تو فیلما  تو هر کجا که فکرشو بکنی    دنبالش میگشتم ،.. این حسرته رو روانم تاثیر گذاشته بود ... ولی هیچکی نمیدونست، شاید حتی بعضی وقتا خودمم فراموش میکردم که واسه این عقده س که  دل میبندم به هر کی زود ..... دلم هی دنبال گمشده ش میگشت .... دلم هنوز تو هفت سالگیش مونده بود ....  روزگار گذشت و من هجده سالم شده بود  دیگه اون حسرت و اون عقده ته دلم اونقدر خاک روش نشسته بود که خودمم نمیدیدمش تا اینکه یه شب ..... یه شب دنیا رویایی شد  یه شب خدا اومد نشست تو قلبم  خودش آب و جارو کرد قلبمو  یکی رو آورد گذاشت ته قلبم و اون رویا درخشید و من با تمام وجود خواستمش با تمام وجود.. "حسرت" جاشو داد به "رویا" که بشینه آروم تو قلبم .. یکی اومد از یه جایی یهو  بی هوا  شد  آبجی بزرگه من .... و من شدم آبجی کوچیکه ... اونقدر کوچیکه که خودمو همون هفت ساله میدیدم کنارش ...  خدا یه آبجی بزرگه داد از نوع رویاییش که من بتونم همه حسرتامو همه عقده هامو با وجودش پاک کنم  با وجودش زنده کنم رویاهامو همه آرزوهامو برآورده کنم، یه حس جادویی خاص که هیچکس نمیتونه درک کنه جز آبجی بزرگه و آبجی کوچیکه،.. خدا قلبامونو بهم پیوند زد تا شاید منی که این همه سال در به در دنبالش میگشتم دیگه دلم قرص باشه که تا ابد دارمش .. خدایا خودت میدونی که من چقدر ازت ممنونم تو بهم رویامو دادی   چی بالاتر از این تو بهم حس خوب پرواز و دادی چی بهتر از این .... و من عاشقانه رویامو  عشق بی نهایتمو آبجی بزرگه مو تو بغلم میگرفتمش محکم که حس داشتنش برام پررنگ تر شه ...  و این شد که خدا خواست و  شدیم آبجیای رویایی ...  باورش غیرممکنه واسه کسی که تجربه اش نکرده تا حالا... غیرممکنه ... قابل توصیف نیست که بخوای از چیزی حرف بزنی که تو رویاس ،...  منِ هفت ساله رویا رو پیدا کرده بودم و از داشتنش به خودم میبالیدم،  زمان متوقف میشد وقتی با رویا بودم ، واقعیت رنگ میباخت وقتی با رویا پر میکشیدم ،.. و این حس رویایی صرفا فقط با وجود خود آبجی رویاییم قابل باور بود و بس ..   با هم بودیم شب و روز ، چه خوشبخت بودم منه هفت ساله که خدا منو دید  و به آرزوم‌ رسوند، ... و این شد که زهرا برام زنده شد، زهرای من شد رویا،..... رویا تو قلبم جا گرفت ....

اینا رو گفتم چون دیشب بین خواب و بیداری یه پست گذاشتم که صبح پاکش کردم چون حس کردم باید یه چیزایی رو قبلش بگم  ، اینجا ثبت کنم که :  عشق انواع داره ،  عشق به همسر ،  عشق به فرزند ، عشق به مادر ، عشق به پدر ، عشق به خواهر برادر ، عشق به رویات ، .... شاید مدلش فرق کنه اما یه چیز مشترک داره همشون از عشقه  ،،  عشق معنیش فقط یه چیزه اونم خود "عشقِ" ،...   

من دو تا آدمم ،.. یکی همینم که شوهر داره عاشقه  دوتا بچه داره بالغه سعی میکنه عاقل باشه زندگی خودشو داره  عشق به شوهرش بی نهایته با همه خوبی و بدیا   همدیگه رو دوست داریم مکمل همیم  زندگیمو با شیرینی و تلخیاش عاشقشم  و از خدا میخوام همیشه واسه هم بمونیم تا ابد ، آغوشش برام پر از آرامشه ، نفسم به نفسش بنده ،  دلم طاقت نمیاره یه لحظه نباشه دوریش امونمو میبره کلافه میشم از دلتنگیش ، میخوامش با تمام وجود، مردِ منه ، ماِل منه، تکیه گاهم پناهم همه قلبم باهاش خوشم خوشبخت عالمم یک کلام عاشقشم ... 

و اون یکی دیگه ی خودم اون هفت ساله س که تو رویای دیرینش مونده و بزرگم ‌نمیشه ، زمان براش متوقف شده و تو هفت سالگیش با رویای خودش عشق میکنه با آبجی رویاییش نفس میکشه پر میکشه میره تا آسمونا  تو دنیای رویایی عاشق آبجی بزرگشه عاشق بغل کردنشه عاشق دیدنشه ، دستشو بگیره برن تو رویا بگردن ،.. شبا برام قصه بگه ، موهامو ناز کنه تا خوابم ببره .... 

من دوتا عالم دارم  یکی دنیای واقعی    یکی  دیگه هم رویایی ... 

از همون ده سال پیش تا الان پست هایی که عنوانش "پیمان قلبهاس"  مربوط به همین رویاس ...   

 

دیشب .. دیر وقت حول و حوش ساعتای دو و نیم اومدم که باز پست بزارم .. یه چیزای نوشتم و بعدش خوابیدم .. خیلی منگ بودم همون لحظه .. صبحی که بیدار شدم  ، رفتم خوندمش ، دیدم چرت بوده  خیلیم چرت بوده دیگه برداشتمش ،.. الان بصورت موقت موندن  خیلی از نوشته هام، موندن تو اتاق گوشه وبم ...   اما با یه ذره ویرایش میشه در بیان،.. اون یکی لباسش خیلی بازه درستش میکنم،  یکی دیگه خیلی تنگه باید قشنگ شه  اون یکی کوتاهه زیاد باید بلندتر شه خلاصه  همشون یه کوچولو عیب و ایرادی دارن  برطرف شه بعدش میگم بیان بیرون‌ از اتاق ... 

چرت ..

راز دل ،در دل شب ، بیصدا آواز میخواند میخواهد رها شود  ، تا که شاید آرام بگیرد  .... 

چند روزیست خود را گم کرده ام‌ میان ناگفته های پراکنده مغزم ،... با خود میگویم چرا این گونه اسیر داستان خام خود شده ام ؟... واژه "دوست داشتن عمیق" برایم معنای دیگری پیدا کرده ، به طرز عجیبی "عجیب"،.. شاید چون واقعی است عجیب شده  و یا چون توهم نصف شبی درهم آمیخته شده یا هم گویی باز چرت گویان آمده ام به هم سرایی با وب .....  این روزا زیاد نوشته ام  اما موقت شدن ،.. پست های موقت زیادی در صف تایید هستن ، ناگفته هایی که بی ارزشن اما برای خودم‌باید بمانند چون‌با خون دل نوشتمشان .. موقت هم در کنج وب داشته باشمشان باز می ارزد به گرفتگی دل،.. دلی که بس در عجب است با این مدل دوست داشتن ، نه نسبت به همسر که آن جای خود دارد عمیق است و پر از عشق،.. دوست داشتن عمیق‌ به یک آدم به حد خودباوری، به حد حیاتی بودن لحظه ها و شکفته شدن دل و ....       خوابم گرفته .... 

مردنی نیست چون که رویاس ..

زندگی ، همه جوره ش قشنگه، قشنگه چون هر چی بشه زندگی زندگیه زنده س نمیمیره ادامه داره ،.. زندگی پر از روشنیِ نوره  پر از دوباره خندیدن و گریه کردنه ، پر از یاده ،  زندگی‌ خیلی زندگیه خب چون که پر از سرزندگیه پر از همه چیه هم عجیبه  هم شیرینه  و هم گاهی غمگینه  هم بعدش دوباره پر خوشبختیه چون که پر از احساسه ، حس خوب دیدن شنیدن  حس لذت بردن ... 

مرگ رویا حقیقی نیست ، چون که رویاس ، اگه دلت خواست، میتونی بکشیش، اما دوباره زنده میشه، چون که رویاس، میتونی بزنیش میتونی بگیریش پرتش کنی اون ور دنیا میره ته دنیا میره غیب میشه  ولی مردنی نیست چون که رویاس، میتونی نادیده ش بگیری میره گم میشه میره ولی هر چقدرم بگذره اما بعدش میاد میشینه تو لونه ش،  لونه خیال،  لونه گنجیشکک خیال من پر رویاس ،..  رویا یکی دوتا نیست ، رویا همواره، رویا جاریه مث یه رود ، رویا مث قاصدک ممکنه پر پر بشه ولی باز مث شاپرک میاد میشینه رو بوم لونه ش، زل میزنه بهت،..  باور رویا عجیبه ولی واقعی نیست چون که رویاس ، باور واقعی از آن رویا نیست چون که رویاس ، حقیقی و رویایی دیوارشون از باوره ، دیوار مابین رویا و حقیقت باوره ...  

 

"پیمان قلبها"

رویا ... 

مُرد ______________

"پیمان قلبها"

میخوام امشب بلاکت کنم  ولی میدونم دلم نمیاد  واسه همین سعی میکنم جوابتو ندم چون ما هر چقدرم حرف بزنیم بازم به نتیجه نمیرسیم ، پس بهتره سکوت کنم و هیچی نگم تا بازم الکی وقتتو نگیرم، اوقاتتو تلخ نکنم هی ساز مخالف نزنم، یا هم به قول خودت ناز نکنم حوصله تو سر نبرم، تا آزارت ندم، تا ناراحتت نکنم.. اوووف حتی کلبه هم نمیخوام بیام این مدت، نمیخوام نشونه ای از من باشه، میخوام برم، میخوام سر به بیابون بزارم برم، برم گم ‌شم  محو شم از دنیات ، اونقدر که از بی تو بودن دنیام مث صحرای خشک بی آب و علف شه که وجودم خشک شه، دلم از بی تویی لال شه دیگه هیچی نخواد .... ،..  میخوام جدا شیم ‌از هم واسه یه مدت ،  سخته اما غیرممکن نیست ،  کاشکی به جای این، خیلی چیزای دیگه غیرممکن نبود، دیشب یادته صدامو فرستادم یه تیکه شعر خوندم بعدش گفتم الکی خوندم همینجوری،... الکی نبود از ته دل بود، اما انگاری یادت نیست، عیب نداره مهم نیست،... این دوران لعنتی باید بگذره .. بگذره شاید بعدا یه آدم دیگه شدم ،شاید تونستم از بس دلم بربیام و بشینم واقعی داشته باشمت،  هر چند بعید میدونم رویا منو ول کنه چون تو توی قلبم با وجود رویا زنده ای، رویا نباشه تو هم نیست میشی، بسته به رویاس این دل من ..  بعدشم من ""تو""ی رویایی رو میشناسم ، من "تو"ی واقعی رو نمیشناسم،  همونطور که تو هم ""منِ""رویایی رو میشناسی ، "منِ" واقعی رو نمیشناسی ،..  حالا من چه جوری واقعی رو بخوام  وقتی تو توی واقعیت وجود نداری وقتی "تو" برای من با وجود رویا شدی "تو" ،،.. وجود تو برای من توی رویاس ، ..  تو و رویا .. من این "تو"  رو میشناسم ،   "تو" ی دیگه رو نمیشناسم بلد نیستم چه جوری میتونم باهاش ارتباط داشته باشم اونم منی که اینقده درونگرام ، تو منو از رویا میخوای دور کنی که به واقعیت برسیم که بیشتر داشته باشیم همو اما غافل از اینکه  تو واقعیت من این نیستم ، من یه غریبه ام ،تو هیچی از من نمیدونی تو واقعیت..  اگه واقعی میخوای خیلی زمان میبره ، که از حوصله تو خارجه ...   در ضمن تو واقعیت من تا حالا با هیچکی صمیمی نبودم ،.. هیچکی ... بلدم نیستم ،.. نمیدونمش.. 

خیالت از بابت من رااااحت ، من خوبم ... بهتره بسپاریم به زمان ،..اگه امشب جوابتو ندادم بدون اون لحظه خون دل خوردم تا جوابتو ندم بدون اصلا برام آسون نبود، بدون ته دلم گریه کردم ناله کردم زار زدم، بدون دلم خودشو کشت خودشو کوبید به در و دیوار سینه ام سیاه و کبود شد تا جوابتو ندادم، بدون داشتم خفه میشدم از هق هق درونم بغضم که جونمو بالا آورد تا جوابتو ندادم ولی مهمتر از همه اینا این بود که از سمی که دارم در امان بمونی، تا از منه روانی راحت شی ، من نرمال نیستم نمیتونم باشم ،  من نمیتونم اون چیزای رو که میگی واقعیشو بخوام  من دوست دارم رویا رو ،.. بدون مجبور بودم به خاطر خودت جوابتو ندم تا بیشتر از این روحت  و مریض نکنم  باهات بازی نکنم، بدون این کار و کردم تا بیشتر از این دلتو نشکونم .... ...   تو رو خدا اینو بدون که فقط به خاطر خودت جوابتو ندادم ....

 

پ.ن:  اون شب به خودم‌گفتم اگه بهم پیام بدی جوابتو نمیدم ، واسه همین از قبلش داشتم غصه شو میخوردم که اینا رو نوشتم تا بعدش ببینی و دلیل جواب ندادن مو بدونی، میخواستم تو کلبه بزارمش ، ..  اما تو اون شب هیچ پیامی ندادی و غم این نوشته تو خود نوشته موند ...  و من فهمیدم که چه خوش خیالم...  اما انتظار اون شب ، غم اون انتظار ، اینکه چرااا ،  تو دلم موند ،.. 

"پیمان قلبها"

میخوام بره، راحتش بزارم زندگیشو بکنه ،، شایدم نباید میرفتم سراغش بعد ده سال، شاید اونجوری حداقل خاطره هامون همونقدر قشنگ و باورپذیر باقی میموندن ،،. این دوران باید بگذره، بعدها ده سال دیگه شاید دوباره برگردیم بهم ولی الان .. واسه الان باید تموم شه این رابطه .. به نفع تویه .. من میدونستم برات سم میشم دیگه کافیه هر چقدر زهر پاشیدم به احساست... باید واسه این دوران از زندگی این ارتباط به سر بیاد .. بسه هر چقدر دنبال خودم کشوندمت یه وقتایی به زور این منه خودخواه ... من این سو ، تو آن سو ،، هر کدوم بریم به سویی ، شاید مهلت با هم بودنمون تو این دوران از زندگی به آخرش رسیده ولی ممکنه سالها بعد بازم راهمون بهم بیوفته و دوران جدیدی شروع بشه....

چون من نمیتونم صرفا فقط واقعی بشم ، ... رویا باید چاشنی واقعیت بشه

مهر فوران شده

آقایی اومد و مسئولیته از رو دوشم نصفش پرید و خیالم لم داد یه آخیشی در کرد !.. حالا هی اون که حرف میزد قربون صدقه اش میرفتم و زیر بار محبت میگرفتمش،  تا یه چیزی میگفت  من دهنمو پر ذوق و شوق میکردم و جوابشو میدادم اونم تن حرفاش مهر و محبت میکرد و اینجوری جواب من و میداد، زبونامون شده بود عین هو قند و عسلتا یه چیزی میخواست سه سوته براش میاوردم بر عکس روزای قبل که هی میگفتم باشه باشه ولی یه ربع طول میکشید انجام بدم،  هی خودمونم از این حرکتامون خنده مون گرفته بود از این شدت مهر بی سر و ته،..  که با خنده گفت بیا خودت شو، بزن تو ذوقم گفتم اِ  گفت آخه دلم واسه خود خودت تنگ شده، با خنده گفتم آخه خودمم نمیدونم یه حس نو دارم که همش میخوام دورت بگردم امشب  گفت عجب  جدید شدیا  خودتم باااش گفتم خودمم که گفت نه  اونجوری قهر میکردی همش اخم میکردی اونجوریتو هم میخوام تا اینکه رفت تو هال من داشتم ظرف میشستم  و نگام به تی وی بود اونم جلو تی وی وایساده بود  چشم و ابرو براش اومدم گفتم بیا برو گم شو از جلو تلویزیون میخوام ببینم،  ذوق کرد  ابروشو انداخت بالا گفت آهااا حالا شد الان درست شد   

امروز پدر شوهر زنگ زد که ناهار چیزی درست نکن  خودم یه چیزی میارم میخوریم با هم ، منم خدا وکیلی گفتم چرا آخه من درست میکنم  و اینا  که گفت خودتو به زحمت ننداز ، منم ته دلم گفتم چه بهتر  دیگه ضایع نمیشم با دستپختم جلوش ..  الانم نشستم منتظر هنوز نیومده !! فرح هم اونور با گوشیش مشغوله ، از دیشب که باهام درد و دل کرده از قبل ظهر که بیدار شده همش تو گوشیشه ، غلط نکنم  اون دوست پسرش دعواش کرده که چرا از رابطشون با من حرف زده    دیشب بهم گفت که با یکی تو رابطه اس و دوسته و  از این چرت و پرتا .. آره چرت و پرت  ،  میگم چرت و پرت  چون هست ...  مقوله صرفا دوستی دختر و پسر  جداس اما اینکه با یکی در ارتباط باشی و یهو دلتو ببندی بهش که هیچ شناختی ازش نداری ، شناخت منظورم درونه طرفه  خود واقعیشه نه اینی که الکی اداشو درمیاره ، کلا دیشب که با فرح حرف زدم  متوجه شدم که این یه عادت بچگونه س زودگذره که ممکنه خیلی زود تموم بشه  اما  این وسط دل خودشو فقط داغون میکنه، هر چی بیشتر میگفتم  اون بیشتر نق میزد ،  بعدشم با جسارت کامل جلوم نشسته چت میکنه با طرف و وقتی میپرسم همین دوست پسرته میگه آره ،... آخ  بمیرم  واسه دل بیچاره اش چه زود دل میبندن   دل بیچاره  چه گناهی داره آخه ،  عقلم تعطیل الحمدالله ..  نمیدونم ولی دیگه سنشون اونقدری هست که فرق بین درست و غلط و بدونن  و چقدر جسورانه و با افتخار راه غلط و در پیش میگیرن .. 

روز دومی که مسئولیت رو زیاد حس میکنم

صبح با حال زار با دل گرفته بیدار شدم ، بچه ها هم جفتشون همزمان بیدار شدن، بزرگه هی میگفت امروز بابایی میاد؟؟  هی بهونشو میگرفت با اینکه حوصله نداشتم ولی سعی کردم یه جوری باشم که بیشتر دلش نگیره   بلند شدم  تو اون یکی اتاق فرح و دیدم که چشاش نیمه بازه صداش زدم چشاشو بیشتر باز کرد  گفتم کلاس داری  گفت آره بیدارم   .. حال نداشتم اما چایی ساز رو روشن ‌کردم و منتظر فرح موندم اونم بعد ده دقیقه اومد بیرون رفتم میز و چیدم با اینکه خودم‌اشتها نداشتم  ولی صداش زدم بیا اومد نشست، اینقدر دمغ بودم که حوصله نداشتم ناهار و روبراه کنم، همینجوری که داشت صبحونشو میخورد بهش گفتم  فرح ناهار چی درست کنم گفت نمیدونم گفتم ماکارونی از دیروز مونده میخوری  شونه شو انداخت بالا  زیر چشمی  با خنده نگام‌کرد که یعنی شاید نه گفتم مرغ فر میخوری  دستاشو از همدیگه باز کرد که یعنی چاره ی دیگه ای هم مگه دارم .. با اینکه از قبل نزاشته بودم تو یخچال  ولی همینو درست کردم، با خودم گفتم کی به کیه  بیخیال ..  با بچه ها مشغول شدم و یه آهنگ گذاشته بودم که کوچیکه هم خوشش میومد و دست میزد ، حوصله حال خرابمو نداشتم واسه همین  مثلا سرگرم کردم خودمو ،.. آقایی هم تصویری زنگ زد و من مشغول حرف زدن شدم  که برنج و یادم رفت و شفته شد سریع آبکش کردم    با خودم گفتم آخ الان این فرحی چی بدم بخوره فرح هم ایرادگییییر ..  گذاشتم برنجه بمونه بعدش اینقدر  توش روغن ریختم و شعله شو زیاد کردم تا حداقل  شکل و شمایلش یه ذره خوب شه برنجه جون بگیره که فرح ببینه نفهمه ...  خلاصه موقع خوردن رسید، براش برنج و کشیدم  قاشقشو و گذاشت لای برنجا  گفت چرا اینجوری شده آخه   با ناله گفتم فرح  تو رو خدا بخووور  من اگه نخوری گریه میکنمااااا بیچاره گفت خب من که نگفتم بد شده   میخورم ... زیاد نخوردش.. و گذشت ...    خودم نخوردم خدایی چون اشتها نداشتم، به بچه ها دادم و بعدش دختر عموشون اومد و رفتن سراغ بازی ...  حوصله نداشتم و به فرح گفتم حواست باشه بهشون من‌میرم ظرفا رو بشورم و هال و جارو کنم و .. با اینکه پکر بودم ولی کارامو انجام دادم برعکس روزایی که وقتی آقایی خونه س اگه حالم گرفته باشه فقط میشینم آهنگ‌گوش میدم یا هم فوقش میزنم به خواب تا بهتر شم ولی امروز به ناچار کارامو انجام دادم .. عصری به خاطر بچه ها همراه پدر شوهر و فرح رفتیم پارک تا بچه ها حال و هواشون عوض شه .. من و فرح سوار این تابای دوتایی شدیم و کوچیکه تو بغلم آروم بود .. بزرگه دوستشو دید اومد گفت مامان اون المیراس ؟؟ گفتم نمیدونم مامان  شاید  نمیبینمش درست اونم رفت یه ذره نزدیک اونا گفتش آره خودشه    بعدش از همونجا صدام زد بلند گفت مامان  المیرا سگ ماده س من سگ نر، زودی با انگشتم بهش فهموندم هیس ساااکت .. آخ آخ به دختر مردم جلو مامانش میگه سگ ( این روزا انگاری گرگه داره جاشو به سگ میده).. این‌روزا بزرگه روزی هزارتا سوال میپرسه  اومده کنارم رو تاب نشستیم میگه دنیا چاقه یا لاغر (منظورش از دنیا واقعا دنیای واقعیه)  بهش میگم چاقه ، باز میپرسه خدا چاقه یا لاغر   میگم خدا نه چاقه نه لاغر خدا آدم نیست ،  اینو که میگم باز منتظر میمونم که بازم بپرسه ادامه بده ولی دوستاش میان و میره باز مشغول بازی میشه  اما من میدونم حتما تا آخر شب این بحثای فلسفی ادامه داره ..... 

دل .  خدا بیا اینو ور دار ببر  .. هر جا که میخوای   فقط ببرش  از من جداش کن ... ببررررررررررش اه ...   الان اشکامو بریزم جلو فرح که چی ... چی بهش بگم بگم یکی از دوستام باهام درد و دل کرده منم گریه م گرفتههههه ... هااااااااا؟ اه .. بی عرضه ترین آدم منم فقط ... دل لعنتی بیا برو گم شو از وجود من ... نمیخوامت  ... بخدا نمیخوامت   ... میخوام یه چاقو بردارم بزنم  بکشمت لهت کنم  ..‌ اه آرامشو گرفتی چی میخوای از جون من .... لعنت به هر چی دل احمقه  .. خدا... اشکام نزار بیاد  ... حوصله اشکامو ندارم ... بخدا ندارم .. حوصله این بچه بازیا رو ندارم دیگه ... خسته شدم تا کی بچه بمونم .. تا کی گول تا کی رویا  تا کی  هیچی رو نمیخوام .. هر چی میکشم از همین رویای چرت و پرته   بدترین رویای امشبم که بام ثابت کرد    ثابت کرد   اینا همش یه خوابه   چون تو واقعیت نیست   ندارم    نمیشه    این رویا  فهموند نمیشه   نمیشه   چون نمیشه اومد تو رویا     رویا رویا رویا  واژه بیخودی که نفرت دارم بهش ........ بره زیر خاک رویا ... خودم خاکش میکنم ... بره بمیره همه رویاهام .... همشون محو شن ... همشون برن گم شن .. همشون پر از بغضه   پر از دروغه    پر از لحظه های تلخ بعد از محو شدنه  ... خدااااااااااااااااا بیا ببر دل منو نمیخوامش دیگه  میخوام امشب که میخوابم  فردا   بیدار شم  رویا نباشه    رویا از ذهنم پاک شه     اونقدر پاااااک   که ذهنم سفید سفید    بتونم تو دنیای سفید  هیچی    هیچی   باااااشم فقط     باور و اینقدر دور کن ازم که دیگه بهش فکر هم نکنم   منو بکش خدا  امشب منِ خودمو بکش    یه منِ دیگه بساز   تو میتونی خداااا جوری بساز که دیگه هیچی یادم نیاد   ... چون خسته م ..... دلتنگی رو نمیخوام  .. بسمه ... دیگه نمیکشم .. هیچی هم نمیدونم ... من خودمو بکش و من جدید و بساز .. از این خواب بیدارم کن خدا ... بیدارم کننننننننننننن میشنویییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یه روز طولانی

صبح ساعت 8:20 بیدار شدم ، همون لحظه پریدم رفتم اتاق بغلی همه چی ریخته بود قرار بود شب قبلش همه جای خونه رو سرویس کنم که وقتی فرداش آقایی میره سفر همه جا تمیز باشه ! من اینجوریم برعکسم !!!  اما خب شب قبلش فرصت نشد خواب افتادم، صبح که پریدم از خواب ، وقتمو هدر ندادم، اون سه تا خواب بودن،  شروع کردم به جمع و جور کردن ..  وقتایی که آقایی میره سفر،  یه جور دیگه ای احساس مسئولیت میکنم، شدید اونقدر شدید که استرس میگیرم،.. همش حواسمو میدم پی بچه ها، اونقدر که میخوام زودتر کارای خونه همه رو بکنم تا آماده شم که حواسم به بچه ها باشه فقط به اونا برسم ، نمیدونم چرا ، ولی روز اول همیشه این مدلی میشم ، چون گرگه وقتی باباش نیست میره تو خودش، امروز دوتا انیمیشن براش دانلود کردم که ببینه و سرگرم شه،  دفعه های قبل اونقدر تو دلش میگرفت که مریض میشد و همین باعث شده وسواس بشم یه جوری که حتی از صبح تا عصر  شاید فقط یه ساعت راحت یه جا نشستم ،  همش مشغول بودم ، احساس مسئولیتم از همه جا میزنه بیرون ...  منی که هر روز گوشیمو چند دفعه میزدم به شارژ، امروز از صبح تا عصر همش روهم یه ساعتم گوشی دستم نگرفتم.. فرح عصری اومد  ولی دوباره بعد نیم ساعت رفت چون کار داشت  شب دوباره میاد .. امروز خیلی طولانی گذشت...  از همین امروز دارم روزشماری میکنم زودتر آقایی بیاد .. دیشب بهش گفتم حالا از فردا که بری تازه قدرتو میدونم خندید گفت نه بابا جدی  خوبه پس... هی روزگار 😢

آغوش نرم طبیعت

امروز جمع مون زیاد نبود ،،فارغ ازجمع سرمو گذاشته بودم رو پای فرح، اونم با موهام بازی میکرد، لم داده بودم رو به خورشید ، بادی می وزید ، چشامو نیمه باز گذاشته بودم، واسه خودم داشتم عشق میکردم، خورشید جلو چشام نورشو میپاشید تو صورتم با چشام بازی میکرد از لای برگای درختا هی اینور هی اونور قایم‌ میشد باد میومد ، برگای درختا  تکون تکون  میخوردن و نور هی جاشو عوض میکرد صدای باد تو گوشم منو به دوران بچگیام میبرد، نور خورشید آرامش خاصی بهم میداد، آرامش قشنگ بچگی تو وجودم موج میزد،  موهام لای انگشتای فرح پیج و تاب میخورد  انگار که پلکامو داشتن نوازش میکردن  ، حس خوب خواب شیرین کودکی قلقلکم میداد ،  چشامو بستم وجودم پر از آرامش بود ، اشعه نور رو رو پلکام حس میکردم، درخت و کوه و باد و خورشید  روحمو بیدار میکرد.. 

بی مزگی در خون من است

هوا ابری بود و با فرح نشسته بودیم تو حیاط هی سیب و پرتقال میلومبوندیم   یهو گفت آخ آخ دندونم نه نه یه چی گیر کرده تو لثه ام (فرح خیلی نازک نارنجیه شدید) دهنشو باز کرد تو چشام سرسری نگاه کردم گفتم هیچی نی   با ناله گفت نه نه یه چیزی هست گیر کرده زبون میکشم حسش میکنم، دستمو گرفته انگشتمو کرده تو دهنش  میگه با ناخنت دربیار میگم من کوتاهه ناخنام میگه  بیاااااا   من دستمو تا به امروز جز تو دهن خودم تو دهن هیچکی دیگه  نکرده بودم  و بهش میگم باشه ببینم سعی میکنم اون چیزی که میبینم و ولی چیزی نمیبینم و یه کوچولو قرمز شده لثه اش میگم هیچی نیست  ولی دستمو گرفت یکی از انگشتامو گذاشت همونجا رو لثه اش  یه کوچولو با اندک ناخنی که داشتم میخواستم بکنم اما دردش میاد و میگم ببین خیالت راحت هیچی نیست  بیا بیا دختر بس ببینیم لایو گذاشته ..    الانم میگه طعم خون تو دهنمه  و من به انگشتام فکر میکنم که دفعه اولشون بوده که بهشون تجاوز شده اما انتقامشون و گرفتن .. 

وقتی یه جایی م درد میکنه اگه کسی بهم دست بزنه عصبی میشم، آقایی هم  هی میره میاد میگه اوف تو باز مریض شدی میترسم نزدیکت بیام امروز هیچی دست نزدم بهت اذیتت نکردم،  وایساده نگام میکنه، زیر چشمی میبینم دستاش منتظر دست زدن به منن، میگم حالا یه کوچولو اشکال نداره بیا، چشاش میخندن زودی میاد دو دستی هی طبق عادت روزانه ش بازیاشو میکنه و زودی در میره،‌‌‌‌... 

گرگ و روباه

نفس که میکشم درد میگیره اینجام ،، اینجا کجا میشه ؟؟ اینجا همین پشت قلبم ..   نمیدونم چرا از دیروز تنگی نفس دارم، نفس که میکشم درد میگیره.. تو نت که سرچ کردم فهمیدم احتمالا شاید به خاطر معده باشه .. الانم مادر شوهر اینا میان دنبالم که برم خونشون  ،  جلو اونا اصلا نباید حرفی بزنم از دردم وگرنه اولین گزینه شون دکتره و منم که ماشاءالله اصلا میونه م با دکتر رفتن خوب نیست پس باید قبراق و سالم جلوشون ظاهر بشم .. آقایی و بزرگه هنوز نیومدن ، امروز از صبح آقایی با دوستاش رفت تو دل دشت، بزرگه رو هم با خودش برد و من موندم و کوچیکه ، امروز خونه حال و هوای اون وقتایی رو داشت که بزرگه ، کوچیک بود   آخه اینا هم اسمه من انتخاب کردم واسه صدا زدنشون تو وب ،.. پس فردا بیام اینا رو مرور کنم قاط میزنم که ..   بزار بزرگه رو آقا گرگه و کوچیکه  رو روباه صدا بزنم    این آقا گرگه آخه تو خونه  خودشو گرگ میدونه داداششو روباه منو اسب  باباشو کرگدن 

نشسته بودم گیر داده بودم بهش ، اونم گفت بیا دو دقیقه تو چشای هم نگاه کنیم اگه خنده ت نیومد بعدش هر چی تو بگی همون کار و میکنم ، منم خیلی مطمئن از خودم گفتم بااااشه ،.. نگاش کردم  بعد دو ثانیه خنده م گرفت  گفتم صبر کن  صبر کن سی ثانیه بخندم خنده هام تموم شه دوباره شروع میکنم گفت باشه ،  سی ثانیه هی الکی و جدی خندیدم  تا مثلا ته بکشه خنده هام گفتم بیا حالا آماده م .. زل زد تو چشام منم زل زدم تو چشاش ... اون شکلک درمیاورد  منم هر کاری میکردم که ذهنمو منحرف کنم بره یه سمت دیگه نشد که نشد آخرشم سر سی ثانیه اول خنده م‌گرفت   چرا بعضی وقتا کارای خیلی آسون سخت میشن 

داشتم تو خونه میچرخیدم که آقایی اومد فقط گرگی دنبالش بود خبری از عباس آقامون ‌نبود گفتم پس کووو گفتش بابام دیدتم بردتش خونشون الان میاد ، زودی پریدم لباسمو عوض کردم و خونه رو سه سوته جمع و جور کردم و منتظر شدم ، اومد با یه ماهی تو دستش ،..

.

.

بعدا تعریف میکنم ادامه شو ..

محبوب 3

اون شب که بهش گفتم باشه یه هفته بهت فرصت میدم ، فرداش بهش زنگ زدم جواب که نداد براش حرف زدم تو وات و گفتم اینجوری خیلی سخته و هممون خیلی دلمون گرفته و کلی گفتم و گفتم و اصرار پشت اصرار که کوتاه بیا و دوستت داریم و نکن ‌و اینقدر  گفتم که زبونم با پای خودش اومد کفت مو درآوردم  دیگه محبوب اومد گفت تو اگه این زبون و نداشتی چیکار میکردی باشه اگه با بردن من تو گروه حالتون خوب میشه ببر مشکلی نیست ولی من دیگه محبوب قبل نیستم و دست خودم نیست ..  آوردمش تو گروه اما همونطور که گفته بود لام تا کام هیچی نگفت تا الان هم هیچی نمیگه ، تو خاص که بهش پیام میدم بهش فحش میدم قشنگ جوابمو میده ، ولی خب لج کرده  ،..   میدونم درست میشه ... 

ولی واقعا همیشه باید قدر همو بدونیم قدر دوستیامونو ،از این حرف منظورم به خودمه که زیادی بیخیالشون شده بودم تا اینکه محبوب صداش دراومد اما یه جورایی الان دیگه داره خارج میشه از حدش   ولی میدونم همه چی درست میشه ، این روزا ازش غافل نشدم،  ولشم نمیکنم همین و بس  

این روزا هوا خیلی دلبری میکنه ، عاشق این هوام ، زمستون رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ، بوی نوروز میده این هوا ،،، حال و هوای این روزامو عشق است

"پیمان قلبها"

من باشم تو باشی جاده ای باشه که پایانی نداره
این قلبو دریابش که به غیر از تو طرفداری نداره
تا آخر با من باش آخه دلواپسم این دنیا حسوده
باور کن این عشقه که پای چشماتو به این قصه کشونده
ای ساحل آرامشم لب اگه تر بکنی من خود دریا میشم
با تو دیوونه ترین آدم دنیا میشم ای داد ای داد از عشق
این آدم بی ادعا اسمتو میزنه با کل وجودش صدا

عشق تو میبره قلب منو تا نا کجا ای داد ای داد از عشق

دل اگه عشقو نفهمه میخوره به ته بن بست
مثل یه قایق چوبی قلب عاشق شکنندس
تو بری من میرم از دست
از کجا اومدی ای عشق کودتا کردی تو قلبم
از هیاهویی رسیدم پر شده کاسه ی صبرم
پر شده کاسه ی صبرم
ای ساحل آرامشم لب اگه تر بکنی من خود دریا میشم
با تو دیوونه ترین آدم دنیا میشم ای داد ای داد از عشق
این آدم بی ادعا اسمتو میزنه با کل وجودش صدا
عشق تو میبره قلب منو تا نا کجا ای داد ای داد از عشق

 

+گوشیمو که نگاه کردم اسمشو که دیدم سوپرایز شدم پریدم هندزفری و پیدا کردم  با تمام وجود گوش دادم، گوش میدادم و چشام فقط رویا رو میدید ....

این لحظه جون میده واسه اومدن تو وبلاگ ، بچه ها خوابن ، .. من تنهای تنها .. نت هم ضعیف..  کلا با این نت اینستا نمیشه رفت..   پس یه جورایی چاره ای نداشتم جز اینکه بیام اینجا 

محبوب هنوز در حالت قهر به سر میبره ،، یه چند دفعه ای تو خاص باهاش گپیدم ولی خب هنوز ورم داره رابطمون ، درست و درمون حل نشده ،،.. منم زدم فعلا به بیخیالی یه جورایی خسته شدم بس که اصرار کردم ، خب شایدم واقعا دیگه دوست نداره ،  ولی خب من میدونم بیخیالش نمیشم   ،، حالا فرصت میدم با خودش کنار بیاد  ، والا  ما دوست به این خوبی  کجا میخواد گیرش بیاد ،   حالا دو تا تحفه ای بیش هم نیستیم حالا من خودمو میگم فقط  ولی  خدا وکیلی ضرر میکنه اگه از دستم بده  ،، چقدم از خود راضی تشریف دارم ،.... 

نمیدونم چرا همین که شروع میکنم به تاپیدن چشام تنگ میشه و بدنم شل میشه و حالم خنثی و کلی خوابم میگیره ، تو همین فاصله نوشتن اینا انکالان دچار خواب شدیدم .....  باور کن سه چهار دفعه الان هی خواب افتادم و هی بیدار شدم😂😂😂😂

چرت نصف شبی

باز نصف شب شد و من و تی وی و فیلم دیدن ..  شاهرخ خان و آنوشکا  جب هری میت سجال میبینم .. الان داشتم کانالا رو هی میگشتم اینو دیدم قبلا یه دفعه دیدم .. شاهرخ خان چرا لب میگیره با آنوشکا ، حالا شاهرخ خان به جهنم آنوشکا چرااا .. کلا هر وقت از بازیگری خوشم بیاد دوست ندارم از اینکارا بکنن، روشون غیرتی میشم انگار   حالا غیرتی که چرته ولی مثلا فیلمای هالیوود اگه از یه بازیگری خوشم بیاد و اون بازیگر بره صحنه +۱۸  دیگه خوشم نمیاد ازش  به قرآن از چشمم میوفته     عجیبم من  امیلیا کلارک رو هم خیلی دوست میداشتم از وقتی بیشعور تو اون فیلمه .... خاک تو سرش ..  از چشمم افتاد  دست خودمم نیستا  مثلا هر وقت بخوام فیلمی ببینم ترجیح میدم اگه قراره توش صحنه ای هم باشه از رو عشق باشه  الکی واسه جذب بیننده نباشه که خیلی بی معنی میشه و میخوره تو ذوقم ، خیلی وقتا شده فیلمی میبینم و فیلمه کلش همش صحنه بوده و هیچ داستانی نداشته که بخواد منو جذب کنه  اینجور وقتا عصبی شدم و از همون نصفه از خیر دیدنش گذشتم ولی برعکس خیلی وقتا هم فیلمی بوده که داستاانش فوق العاده جذاب و پر محتوا بوده و حالا اگه اون وسطا یه شیطنتایی هم بکنن از رو عشق و علاقه میچسبه بهم اون فیلم  والا بوخودا     اما خیلی وقته فیلم ندیدم بس که این شبا زود خوابم میگیره ، حالا امشب خیلی عجیبه تا الان بیدارم    

این دختر بس هم میچسبه شبا لایو میزاره   امشبم شاید به خاطر همین دختر بس باشه خواب از سرم پرید .......

شاید باور نکنی اما حین تایپ کردن خط بالایی یه لحظه منگ شدم خواب افتااادم  بای بای برم  تا بعدا   اگه غلط املایی یا هر چرت و پرتیه بیخیال تا فردا که بیام ببینم اگه بده پاکش میکنم    برم تو اتاق تا تو هال خواب نیفتادمممم کسی هم نیست بیدارم کنه  دیگه با گریه کوچیکه میپرم هوا ...