دعوا
امشب واس خاطر یه موضوعی باز بحثمون شد
بچه ها خواب بودن که دعوامون شد ...
سر یه قضیه ای که من قبلا یه موضوعی و بهش گفته بودم و خیلیم تاکید کرده بودم که بین خودمون بمونه اما اون رفته بود گفته بود به یکی .. و خودشم امشب اعتراف کرد که گفته ،... موضوع ربطی به من و خودش و در کل ربطی به زندگی ما نداشت.... اما من کفری شدم وقتی فهمیدم که گفته .. و وقتی ازش پرسیدم چرا گفتی و مگه من نگفتم به کسی نگو، اونم توجیحش این بود که از اون طرف قول گرفتم که نگه به کسی، و حق به جانب میگفت بابا این چیز که به زندگی خصوصی من و تو ربطی نداره که جوش آوردی... واااااای مغزم سوت کشید .. هی میپرسیدم هی کارشو توجیه میکرد اصلا قبول نمیکرد که بابا اگه زنِ آدم به آدم چیزی میگه و تاکید میکنه که نگو باید پلمپ شه دهنت نباید چیزی ازش دربیاد هی هر چی میگفتم اون باز حرف خودشو میزد و عصبی شده بود ... حالا میدونستمم چون عصبیه به خاطر غرورش قبول نمیکنه اشتباهشو، منم هی میخواستم بگه که اشتباه کرده تا اعصابم آروم بگیره، آقایی هم میشناسمش عمرا وقتی عصبیه هیچ خطایی رو قبول نمیکنه و هی خودشو تبرئه میکنه، منم خدایی خیلی عصبی شده بودم که اینقده راحت حرفمو گذاشته زیر پاش و عین خیالشم نیست باهاش بحث کردم که آخرش دعوامون شد .. وسط دعوا که حلوا خیرات نمیکنن اون یکی گفت منم دوتا گفتم هی اون این وسط میگفت قضیه به این سادگی رو اینقدر بزرگ میکنی من میگفتم سادگییییییی؟؟
منم وقتی عصبی بشم اینقدر پاپیچ قضیه میشم دلیل و بحران میچینم و هی میگم میگم که کلافه میشه و میدونم متوجه اشتباهش میشه اما اونم لج میکرد و هی الکی به چیزای دیگه ربطش میداد ..... کلا دعوامونم خیلی شبیه بچه هاس انگار دوتا بچه ۵، ۶ ساله خوردن به جون هم دارم میجوون همو ..... جفتمون عصبی حالا اون واسه فکرای اشتباه مغز نخودیش(ببخشید دلبرای من آخه چون هنوزم عصبیم ازش) که هی زر مفت میزد و منو متهم میکرد که واس خاطر مردم دارم دعوا راه میندازم و خودش برام مهم نیست و اماااا من منم این وسط تنها چیزی که برام مهم بود همین نادیده گرفتن حرفم بوده که زده بود زیرش اونم کسی که تو دنیا بیشتر از هر کس دیگه ای بهش اعتماد دارم درد من فقط همین بود ..... اونم پا شد لباس بیرون پوشید و با عصبانیت گفت من میرم بیرون نمیتونم امشب اینجا بمونم(ساعت دو شب بود) منم واسه اینکه کم نیارم رفتم شال و کلاه کردم و گفتم فکر نکن منم اینجا میمونم به حال بچه ها یه فکری بکن و جدی جدی رفتم که آماده شم ( این کار و عمدا کردم تا نره بیرون، اوایل زندگی چند دفعه این سیاست و کرده بود و من خامش شده بودم و زودی میگفتم ببخشید و نرو و اینا اما حالا میدونستم بیرون نمیره و الکی واسه اینکه مثلا حساب کار بیاد دستم اینجوری میکنه، دیکه حناش برام رنگی نداشت ، واسه همین خودمم دقیقا عین خودش رفتار کردم که اونم قشنگ بشینه سر جاش) خلاصه آخرش مث اکثر مواقع نه اون قبول کرد که اشتباه کرده نه من کوتاه اومدم (من که از اول از چیزی بالا نرفته بودم که بخوام پایین بیام والا)
بعد که نه اون قبول میکرد نه من اما آخر سر فکر کنم تونستم بهش بفهمونم که چقدر کارش آزار دهنده بوده چون دیگه جفتمون آرومتر شده بودیم با یکی دوتا مثال که زدم و خودشو گذاشتم جای خودم دیگه حس کردم خودش متوجه اشتباهش شد اما باز به روش نیاورد که دیگه گفتم بحث تمومه،...
در کل منم باید صبر میکردم تا چند ساعتی بگذره تا اونم آروم شه بعد ازش انتظار داشته باشم که اشتباهشو قبول کنه نه اینکه همون لحظه خرشو بچسبم که باید قبول کنی اشتباهتو، خب خصلت اکثر مردها اینجوریه که سخت قبول میکنن خطایی رو که کردن ....
اومدم نشستم پای تی وی.. اونم راهشو کشید رفت تو آشپزخونه و زیر لب هی غر میزد که همش دنبال بهونه ای که دعوا راه بیوفته و .... (کلا به اشتباه خودش فکر نمیکرد فقط به این فکر میکرد که من دارم باهاش بحث میکنم دلیل این بحث و اصلا تو ذهنش جا نمیداد) بهش با خونسردی و لحن آرومتری گفتم ببین علی فدات گفت به من نگو فدات گفتم ببین درسته الان دعوامون شد اما من الان سعی میکنم خودمو ناراحت نکنم تو هم نکن دعوا و بحث بین هر زن و شوهری پیش میاد تو وقتی دبی بودی و کنارم نبودی با خودم عهد بستم که اگه دعوا هم کردیم که ممکنه تا ابد هم دعوامون بشه که طبیعیه خب دوتا آدمیم اختلاف نظر داریم تو خیلی چیزا پس مسلما تا قیامت هم ممکنه همینجوری قشنگ دعوا کنیم اما من قول دادم به خودم بعد دعوا دیگه به چیزی فکر نکنم و خودمو دلگیر و ناراحت نکنم و هی با قیافه ورم کرده مثل قبلنا روزامو نگذرونم آقا جون دعوا کردیم تموم شد الان دیگه نه من ناراحتم نه تو ناراحت باش
اونم بیچاره تو آشپزخونه بود و داشت دسری که درست کرده بودمو میخورد و هی باز مینالید که تو با قلب من چیا میکنی و منو آخرش به خاطر این بحثای بیخود نابود میکنی و.. تو اصلا منو دوست نداری (همیشه هر بحثی پیش بیاد هر بحثی که اصلا ربطی به دوست داشتنمونم نداشته باشه باز هم آخرش به دوست داشتن ربط میده کسی نیست بهش بگه آخه الاغ دوست داشتن چه ربطی به این قضیه داره، چون دوستت دارم دلیل نمیشه که چشم بپوشم رو اشتباهات🤨 آمپر میچسبونم خب)
رفت تو اون یکی اتاق با تشر گفت امشب راحت باش من تو اون یکی اتاق میخوابم ... منم مشغول تی وی بود و داشتم کانالا رو درست کنار هم میچیدم آخه امشب تازه عوض کرده بودیم ر س ی ور رو .... قشنگ بعد یه ساعت یه ساعت و نیم که کارم تموم شد پا شدم که برم ببینمش تو دلم میگفتم الان که ببوسمش بیدار میشه دستگیره رو کشیدم دیدم قفله ،.. با خودم گفتم یا خدا قفل کرده اه الان در بزنم بچه ها بیدار میشن که ، یه تقی زدم به در .. دوبار زدم اما صدایی نیومد بازم تق تق تق تق تق تق آخ دلم ریخت و این ذهن معلولم یهو اومد گفت شاید خودکشی کرده وای حالا من جواب مامان باباشو چی بدم وای قیافه مامانش یکی زدم تو کله ذهنم فکرِ بیشعور نفهم زبونتو گاز بگیر برو پی کارت محکم در زدم و صداش زدم اصلا جواب نمیداد صورتم مچاله شد از ترس خاک تو سرت مریمی میمردی زودتر میومدی این دفعه بلند صداش زدم بعدِ دوبار صدا زدن خواب آلود جواب داد چیه گفتم باز کن ببینم باز کرد و خودش رفت خوابید گفتم وای چرا باز نمیکنی ترسیدم دلم لرزید پاشو بیا بخواب اونجا پتو رو کشید رو سرش .. به روم نیاوردم گفتم پاشو پاشو دیگه هیچی نگفت گفتم وای کولر بوی سوختگی میده پاشو من خاموش میکنم کولر و ... گفت دست نزن بهش یه پنج ثانیه سکوت کردم باز رفتم که خاموش کنم گفتم من خاموش میکنم توام بیا هیچی نگفت گفتم خاموش کردمااا باز هیچی نگفت خاموش کردم و اومدم تو اتاق رو تخت دیدم اونم اومد اما تشک واس خودش آورده بود انداخت رو زمین و خوابید گفتم بیا بالا اونجا نخواب گفت پیش تویی که من برات مهم نیستم و دیگران بیشتر برات مهمن نمیخوابم گفتم اگه بیام پایین پیشت گفت میرم بیرون گفتم اگه بیام بیرون گفت میرم تو همون اتاقی که بودم دیگه م نمیام یه دقیقه صبر کردم و کلا چرخیدم رفتم لبه تخت سرمو آوردم پایین موهاشو بوسیدم گفتم از من ناراحتی گفت دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم خندیدم گفتم تو الان دلخوری اینو میگی فردا که بیدار شی باز نظرت عوض میشه حالا بیا بالا بخواب تا فردا گفت همینجا میخوابم توام هیچی نگو چون خوابم گرفته منم اومدم سر جام خوابیدم ... نه اینکه دلم آروم گرفت و رفتم خوابیدم نه، ته دلم راضی نبودم از اینکه جدا خوابیدیم اما با خودمم گفتم بزار اشتباهی که کرده و حس کنه شاید اینجوری حق و به منم بده و بدونه ته دلش ته ذهنش که منم بهونه نمیارم الکی حتما یه چیزی هست که دلخور میشم و اینجوری باز خواستش میکنم بدونه من که مرض ندارم ... آقایی اینجوریه که وقتی عصبی بشه کلا بی منطق میشه قشنگ شناختمش تو این سالها میدونمم اگه هر موقع که آرومه ازش بپرسم حق و بهم میده اما منم وقتی عصبی بشم کلا اینجوریم که حرف بی منطق تو کتم نمیره صبرم ندارم کلا جفتمون تو دعوا خیلی شاخ میشیم میشیم دوتا خروس جنگی حالا احتمالا من مرغشم...
اما شما نترسین قشنگای من بابا و مامانا همیشه تو زندگی ممکنه با هم بحث داشته باشن اما خودشون حل میکنن نگران نشین ما خودمون حواسمون هست 😉 اما همیشه یادتون باشه حرفی که با همسرتون تو خلوتتون زده میشه نباید جایی درز کنه چون اولا باید یاد بگیرین این حرف تو حریم خصوصی شما زده شده پس دلیلی نداره دیگران بدونن حتی اگه به خود دیگران هم مربوط باشه ، دوما سعی کنین اگه اشتباهی مرتکب شدین همون لحظه سعی کنین بدون هیچ غرور کاذبی اشتباهتونو قبول کنین و به این اشتباه اعتراف کنین ، چون همین اعتراف ناراحتی رو از بین میبره و همسرتون وقتی ببینه که متوجه شدین دلش آروم میگیره نه اینکه از رو لجبازی هی بحث و کشش بدین دلیل بتراشین واسه اشتباهی که هیچ توجیه ای نداره این کارتون هیچ فایده ای نداره جز کدورت و دلخوری ... پس حواستون باشه 😘😘
توی این پست یک نکته خیلی مهم ذکر نشده !
اونم اینه که آقای خونه ما اون حرف و به خواهرش زده بودن و از ایشون قول گرفته بودن که بین خودشون بمونه !!! از اونجایی که من شناخت وافری به خواهران آقای خودمان دارم و میدانستم فردا صبح که میشود این حرف را در خلوت خود از دهان من میشنون و ممکن بود آنها را دچار سوء تفاهم کند، هر چند که آقای من موقع گفتن موضوع اسمی از من نبرده است لیکن من میدانم که خواهرانشان خنگ نیستن اما آقای من فکر کردن که آنها نیز خنگ و خل هستن، و من از این کار غیر حرفه ای آقایی دلگیر و عصبانی شدم و همین باعث جنگ شبانه شد صرفا به دلیل اهمیت بالای این مشکل من با آقای خونه مشاجره داشتم !! و خواهان این بودم که چرا نمیفهمد !!! دلیل نفهمیدنش را ساده لوح بودنش پنداشتم . آری مردها اینگونه ممکن است گاهی تاکید میکنم گااهی الاغ باشند !
البته آن حرفی که باید بین خودمان میبود آنقدر هم موضوع مهم و حیاتی نیست ، من دلیل ناراحتیم صرفا به خاطر این بود که چرا بدون اجازه من سر خود رفته بود گفته بود به خواهرش ، وگرنه موضوع مطرح شده اهمیت چندانی نداشت و گفتنش به ضرر کسی نبود .