دعوا

امشب واس خاطر یه موضوعی باز بحثمون شد 

بچه ها خواب بودن که دعوامون شد ...

سر یه قضیه ای که من قبلا یه موضوعی و بهش گفته بودم  و خیلیم تاکید کرده بودم که بین خودمون بمونه   اما اون رفته بود گفته بود به یکی   ..  و خودشم امشب اعتراف کرد که گفته ،...  موضوع ربطی به من و خودش و در کل ربطی به زندگی ما نداشت....  اما  من کفری شدم وقتی فهمیدم  که گفته .. و وقتی ازش پرسیدم چرا گفتی و مگه من نگفتم به کسی نگو،    اونم توجیحش این بود که از اون طرف قول گرفتم که نگه به کسی، و حق به جانب میگفت  بابا این چیز که به زندگی خصوصی من و تو ربطی نداره که  جوش آوردی... واااااای مغزم سوت کشید .. هی میپرسیدم هی کارشو توجیه میکرد اصلا قبول نمیکرد که بابا   اگه زنِ آدم به آدم چیزی میگه و تاکید میکنه که نگو  باید پلمپ شه دهنت  نباید چیزی ازش دربیاد     هی هر چی میگفتم اون باز حرف خودشو میزد و عصبی شده بود   ...  حالا میدونستمم چون عصبیه به خاطر غرورش قبول نمیکنه اشتباهشو،  منم هی میخواستم بگه که اشتباه کرده تا اعصابم آروم بگیره، آقایی هم میشناسمش  عمرا وقتی عصبیه  هیچ خطایی رو قبول نمیکنه و هی خودشو تبرئه میکنه،  منم خدایی خیلی عصبی شده بودم که اینقده راحت حرفمو گذاشته زیر پاش و عین خیالشم نیست  باهاش بحث کردم که آخرش دعوامون شد  ..‌ وسط دعوا که حلوا خیرات نمیکنن  اون یکی گفت منم دوتا گفتم   هی اون  این وسط میگفت  قضیه به این سادگی رو اینقدر بزرگ میکنی     من میگفتم  سادگییییییی؟؟

منم  وقتی عصبی بشم اینقدر  پاپیچ قضیه میشم   دلیل و بحران میچینم و هی میگم میگم که کلافه میشه و میدونم متوجه اشتباهش میشه اما اونم لج میکرد و هی الکی به چیزای دیگه ربطش میداد ..... کلا دعوامونم  خیلی شبیه بچه هاس     انگار دوتا بچه ۵، ۶ ساله خوردن به جون هم دارم میجوون همو ..... جفتمون عصبی حالا اون واسه فکرای اشتباه مغز نخودیش(ببخشید  دلبرای من آخه چون هنوزم عصبیم ازش)  که هی زر مفت میزد  و  منو متهم میکرد که واس خاطر مردم  دارم دعوا راه میندازم  و خودش برام مهم نیست و اماااا من   منم این  وسط تنها چیزی که برام مهم بود  همین نادیده گرفتن حرفم بوده که زده بود زیرش  اونم کسی که تو دنیا بیشتر از هر کس دیگه ای بهش اعتماد دارم درد من فقط همین بود .....     اونم پا شد لباس بیرون پوشید و با عصبانیت گفت  من میرم بیرون نمیتونم امشب اینجا بمونم(ساعت دو شب بود)     منم واسه اینکه کم نیارم رفتم شال و کلاه کردم  و گفتم  فکر نکن منم اینجا میمونم  به حال بچه ها یه فکری بکن  و جدی جدی رفتم که آماده شم ( این کار و عمدا کردم تا نره بیرون، اوایل زندگی چند دفعه این سیاست و کرده بود و من خامش شده بودم و زودی میگفتم ببخشید و نرو و اینا   اما حالا  میدونستم بیرون نمیره و الکی واسه اینکه مثلا حساب کار بیاد دستم اینجوری میکنه، دیکه حناش برام رنگی نداشت ، واسه همین خودمم دقیقا عین خودش رفتار کردم که اونم قشنگ بشینه سر جاش)  خلاصه آخرش مث اکثر مواقع  نه اون قبول کرد که اشتباه کرده    نه من کوتاه اومدم (من که از اول از چیزی بالا نرفته بودم که بخوام پایین بیام  والا)

بعد که نه اون قبول میکرد  نه من     اما آخر سر فکر کنم تونستم بهش بفهمونم  که چقدر کارش آزار دهنده بوده چون دیگه جفتمون آرومتر شده بودیم   با یکی دوتا مثال که زدم و  خودشو گذاشتم جای خودم  دیگه حس کردم خودش متوجه اشتباهش شد اما باز به روش نیاورد که دیگه گفتم بحث تمومه،... 

 در کل منم باید صبر میکردم تا چند ساعتی بگذره تا اونم آروم شه بعد ازش انتظار داشته باشم که اشتباهشو قبول کنه نه اینکه همون لحظه خرشو بچسبم که باید قبول کنی اشتباهتو، خب خصلت اکثر مردها  اینجوریه که سخت قبول میکنن خطایی رو که کردن .... 

 

 اومدم نشستم پای تی وی.. اونم راهشو کشید رفت تو آشپزخونه و زیر لب هی غر میزد که همش دنبال بهونه ای که دعوا راه بیوفته و ....  (کلا  به اشتباه خودش فکر نمیکرد  فقط  به این فکر میکرد که من دارم باهاش بحث میکنم   دلیل این بحث و اصلا تو ذهنش جا نمیداد)   بهش با خونسردی و لحن آرومتری گفتم    ببین علی فدات   گفت به من نگو فدات   گفتم  ببین درسته الان دعوامون شد  اما من الان سعی میکنم  خودمو ناراحت نکنم  تو هم نکن   دعوا و بحث بین هر زن و شوهری پیش میاد تو وقتی دبی بودی   و کنارم نبودی   با خودم عهد بستم که اگه دعوا هم کردیم   که ممکنه تا ابد هم دعوامون بشه که طبیعیه خب  دوتا آدمیم  اختلاف نظر داریم تو خیلی چیزا  پس مسلما تا قیامت هم  ممکنه همینجوری قشنگ دعوا کنیم اما  من قول دادم به خودم بعد دعوا دیگه به چیزی فکر نکنم و خودمو دلگیر و ناراحت نکنم و هی با قیافه ورم کرده مثل قبلنا  روزامو نگذرونم   آقا جون دعوا کردیم تموم شد   الان دیگه نه من ناراحتم  نه تو ناراحت باش   

اونم بیچاره تو آشپزخونه بود  و داشت دسری که درست کرده بودمو میخورد  و هی باز مینالید که تو با قلب من چیا میکنی و  منو آخرش به خاطر این بحثای بیخود  نابود میکنی و.. تو اصلا منو دوست نداری    (همیشه هر بحثی پیش بیاد     هر بحثی   که اصلا ربطی به دوست داشتنمونم نداشته باشه  باز هم آخرش   به دوست داشتن ربط میده    کسی نیست بهش بگه آخه  الاغ دوست داشتن چه ربطی به این قضیه داره، چون دوستت دارم دلیل نمیشه که چشم بپوشم رو اشتباهات🤨 آمپر میچسبونم خب)

رفت تو اون یکی اتاق   با تشر گفت امشب راحت باش من تو اون یکی اتاق میخوابم ... منم مشغول تی وی بود و داشتم کانالا رو درست کنار هم میچیدم آخه امشب تازه عوض کرده بودیم ر س ی ور  رو ....  قشنگ بعد یه ساعت  یه ساعت و نیم که کارم تموم شد پا شدم که برم ببینمش  تو دلم میگفتم الان که ببوسمش بیدار میشه   دستگیره رو کشیدم دیدم قفله ،.. با خودم گفتم یا خدا قفل کرده   اه  الان در بزنم بچه ها بیدار میشن که ،  یه تقی زدم به در .. دوبار زدم    اما صدایی نیومد    بازم   تق     تق تق    تق تق تق     آخ دلم ریخت  و این ذهن معلولم یهو اومد گفت شاید خودکشی کرده     وای حالا من جواب مامان باباشو چی بدم   وای قیافه مامانش   یکی زدم  تو کله ذهنم   فکرِ بیشعور  نفهم  زبونتو گاز بگیر برو پی کارت          محکم در زدم و صداش زدم اصلا جواب نمیداد   صورتم مچاله شد از ترس  خاک تو سرت مریمی میمردی زودتر میومدی    این دفعه بلند صداش زدم بعدِ دوبار صدا زدن خواب آلود جواب داد   چیه   گفتم باز کن ببینم     باز کرد و خودش رفت خوابید   گفتم وای چرا باز نمیکنی ترسیدم   دلم لرزید پاشو بیا بخواب اونجا      پتو رو کشید رو سرش .. به روم نیاوردم گفتم پاشو  پاشو دیگه    هیچی نگفت    گفتم وای کولر بوی سوختگی میده پاشو من خاموش میکنم کولر و ...  گفت دست نزن بهش      یه پنج ثانیه سکوت کردم باز رفتم که خاموش کنم گفتم  من خاموش میکنم   توام بیا   هیچی نگفت  گفتم خاموش کردمااا باز هیچی نگفت  خاموش کردم و اومدم تو اتاق رو تخت   دیدم  اونم اومد اما تشک واس خودش آورده بود انداخت رو زمین  و خوابید    گفتم بیا بالا اونجا نخواب   گفت پیش تویی که من برات مهم نیستم و دیگران بیشتر برات مهمن نمیخوابم     گفتم اگه بیام پایین پیشت     گفت میرم بیرون   گفتم اگه بیام بیرون گفت میرم تو همون اتاقی که بودم دیگه م نمیام   یه دقیقه صبر کردم  و کلا چرخیدم  رفتم لبه تخت   سرمو آوردم پایین موهاشو بوسیدم   گفتم از من ناراحتی   گفت دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم     خندیدم گفتم تو الان دلخوری اینو میگی فردا که بیدار شی باز نظرت عوض میشه حالا  بیا بالا بخواب تا فردا  گفت همینجا میخوابم توام هیچی نگو چون خوابم گرفته    منم اومدم سر جام خوابیدم  ...   نه اینکه دلم آروم گرفت و  رفتم خوابیدم نه، ته دلم راضی نبودم از اینکه جدا خوابیدیم    اما  با خودمم گفتم  بزار اشتباهی که کرده و حس کنه     شاید اینجوری  حق و به منم بده و بدونه ته دلش ته ذهنش که منم بهونه نمیارم الکی   حتما یه چیزی هست که دلخور میشم و اینجوری باز خواستش میکنم   بدونه  من که مرض ندارم  ... آقایی اینجوریه که وقتی عصبی بشه  کلا بی منطق میشه قشنگ   شناختمش تو این سالها    میدونمم اگه  هر موقع که آرومه  ازش بپرسم  حق و بهم میده  اما  منم وقتی عصبی بشم  کلا اینجوریم که حرف بی منطق تو کتم نمیره  صبرم ندارم    کلا  جفتمون  تو دعوا  خیلی شاخ میشیم   میشیم دوتا خروس جنگی   حالا احتمالا من مرغشم... 

 

اما شما نترسین  قشنگای من  بابا و مامانا همیشه تو زندگی ممکنه با هم بحث داشته باشن  اما خودشون حل میکنن  نگران نشین ما خودمون حواسمون هست 😉  اما همیشه یادتون باشه حرفی که با همسرتون تو خلوتتون زده میشه  نباید جایی درز کنه   چون اولا باید یاد بگیرین این حرف تو حریم خصوصی شما زده شده پس دلیلی نداره دیگران بدونن  حتی اگه به خود دیگران هم مربوط باشه ، دوما سعی کنین اگه اشتباهی مرتکب شدین  همون لحظه سعی کنین بدون هیچ غرور کاذبی  اشتباهتونو قبول کنین و به این اشتباه اعتراف کنین  ، چون همین اعتراف   ناراحتی رو از بین میبره و   همسرتون وقتی ببینه که متوجه شدین    دلش آروم میگیره     نه اینکه از رو لجبازی هی  بحث و کشش بدین  دلیل بتراشین واسه اشتباهی که هیچ توجیه ای نداره این کارتون  هیچ فایده ای نداره جز کدورت و دلخوری  ...  پس حواستون باشه 😘😘


توی این پست  یک نکته خیلی مهم ذکر نشده !   

اونم اینه که  آقای خونه ما اون حرف و به خواهرش زده بودن و از ایشون قول گرفته بودن که بین خودشون بمونه !!!      از اونجایی که من شناخت وافری به خواهران آقای خودمان دارم  و میدانستم  فردا صبح که میشود این حرف را در خلوت خود از دهان من میشنون و ممکن بود آنها را دچار سوء تفاهم کند، هر چند که آقای من موقع گفتن موضوع اسمی از من نبرده است لیکن من میدانم که خواهرانشان خنگ نیستن  اما آقای من فکر کردن که آنها نیز خنگ و خل هستن، و من از این کار غیر حرفه ای آقایی دلگیر و عصبانی شدم و همین باعث جنگ  شبانه شد صرفا به  دلیل  اهمیت بالای این مشکل  من با آقای خونه مشاجره داشتم !!  و خواهان این بودم که چرا نمیفهمد !!!  دلیل نفهمیدنش را    ساده لوح بودنش پنداشتم .   آری  مردها   اینگونه ممکن است گاهی    تاکید میکنم گااهی  الاغ باشند ! 

البته آن حرفی که باید بین خودمان میبود آنقدر هم موضوع مهم و حیاتی نیست ،  من دلیل ناراحتیم صرفا به خاطر این بود که چرا بدون اجازه من سر خود رفته بود گفته بود به خواهرش ، وگرنه موضوع مطرح شده اهمیت چندانی نداشت و گفتنش به ضرر کسی نبود . 

تهوع

اینقده حالت تهوع دارم که نمیتونم صحبت کنم .. 

اه .. گشنمه اما هیچی نمیشه خورد ‌... فکر کنم تهوع واس خاطر این پریود بی همه چیزه ، چرا نمیاد  پس!!!!!

آقایی اومد کنارم باشه بغلم باشه  دست خودم نبود جوری پسش زدم که هاج و واج موند بهش برخورد  ... الان تو اتاقه .. خب هزار دفعه بهش گفتم بابا حالت تهوع دارم   اومد بوسم کنه  لب... پسش زدم دستم خورد به چشمش ... همینقدر وحشی ... اعصابمم خورده کلا از عصر .... اصن افسردگی طورم .... گشنمه ... بهتره برم تو اتاق معذرتمو بخوام .. اما خب اونم باید میفهمید ،اما عیب نداره .. مردا این چیزا رو نمیفهمن کلا... نمیفهمه خب    واس همین خودم پا شم برم سراغش.. یه ذره بهتر شدم آخه .. خدا کنه زودتر جاری شه این رود سرخ منو راحت کنه ...  من دکتر برو نیستم  تا یک هفته دیگه اگه جاری نشد ناچارم برم دکتر .. 

 

وایسا بینم ، الان یه چی تو وات فرستاد  این نفهم خانِ من

بازم اشکای چشام مث آب روونه آدم با چه امیدی تو این دنیا بمونه  

دیگه با چه غروری بگم خیلی صبورم مگه میشه تو گریه بگم مست غرورم

صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق بیام با یه اشاره  بیام با یه اشاره 

 

براش فرستادم 

این زندگی با تو زیباترم میشه تو عاشقم بودی من باورم میشه
با تو دلم غرق یک بچگی میشه من آخر رویام این زندگی میشه
من با تو فهمیدم زیبایی ام خوبه یک مرد مغرور رویایی ام خوبه
من با تو فهمیدم دلبستگی بد نیست گاهی به یک آغوش وابستگی بد نیست

وقتی تو اینجایی دنیا همین خونه س حالا بگو تو بازم این زن یه دیوونه س
وقتی تو این جایی حواترین میشم عاشق ترین آدم روی زمین میشم

 

برم پیشش تا خواب نیوفتاده ..  تهوع برو پی کارت   

بخدا همش اوقم میاد   .. اما باید  ببخشیده رو بگم     اون که بیچاره نیتش محبت کردن بود   این من بودم  که زدم ذوقشو کور کردم  نازی بچم    رفتم.. . 


الان که این تیکه رو دارم تایپ میکنم صبحه.. 

وقتی رفتم تو اتاق که از دلش دربیارم  بیچاره آقایی تا گفتم ببخشید و اینا   گفتش چرا  تو که کاری نکردی  تو منو ببخش که گفتم بری اون غذا رو درست کنی تهوعت به خاطر بوی اون غذاس  فک کنم   گفتم نهه  من تهوعم از سر شبه به خاطر این نیست فدات 

چقدر درک کردنشون لذت بخشه،  هر زنی در وهله اول تنها چیزی که از شوهرش انتظار داره درک کردن و فهمیدنشه ، یعنی اگه مردی زنشو  فقط بفهمه  احساسشو بشناسه  درک کنه   اون زن ۵۰ درصد خوشبختی رو از آن خودش میدونه  ، برای یک زن  خیلی خیلی مهمه این امر .... آخیش 

بعدش که ‌مثلا از دل هم درآوردیم  زودی اومدم تو هال  چون تهوع شدیدتر شد ، و دراز کشیدم رو مبل و مشغول تی وی شدم تا شاید تهوع بره سر خونه زندگیش ، مشغول دیدن من و تو پلاس بودم که یهو حس کردم یکی داره از پشت نزدیک کله ام میشه منم بی هوا از ترس سریع خواستم سرمو بلند کنم که محکم خورد به لبی که داشت نزدیک کله م میشد ، آقاایی یواش خواسته بود بیاد از پشت پیشونیمو ببوسه که منم محکم کوبیدم کله مو به لبش که ترکوندمش 😰  آخ   دادش رفت هوا گفتم آخه چرا یواشکی میای نمیگی میترسم   گفت یواشکی خواستم ببوسمت    رفتم براش یخ بیارم  که خودش زودتر رفت گذاشت ،  یخ و گذاشته بود و آروم میخندید    گفتم امشب معلوم نیس چه خبره  بهتره هرچه زودتر من برم بخوابم تا بیشتر از این مصدومت نکردم .. 

همدل هم

یعنی واقعا داستانی مث داستان فیلم "خانه پدری" هم وجود داره ؟!!!

چقدر فیلم عجیب و پر از دردی بود .. اون پدری که به خاطر سوءظن دخترشو تو زیرزمین خونش میکشه و خااک ! میکنه .. برادری که به دستور پدر  خواهرشو  همونی که بعد از مادر تو خونه حامی همیشگیشه  با سنگ  محکم میکوبه تو سرش !!. آخه چطوری ! یه آدم اینقدر میتونه عجیب و ترسناک باشه، احساس و دل چقدر میتونه مث سنگ بی روح و پر از خشم و نفرت باشه  پر از نادونی ..   اوووف این فیلم اعصاب آدمو بهم میریزه ، با اینکه چندمین باره میبینم  ولی بازم مث دفعه اول  هر دفعه دلم میلرزه ، میلرزه از اینکه تو چه دنیای پر از جهلی دارم زندگی میکنم .. چه دنیای بیخودی میتونه باشه وقتی آدما  هیچ بویی از مهر و محبت و مهمتر از همه هیچ بویی از شرافت ، صداقت ، صمیمیت ، یکرنگی ، درستکاری در عین بی ریایی نبردن ، چقدر دنیا بیخود میشه .... 

بچه های گلم  ،  نور چشم های من ، یادتون باشه  تو زندگی  تو همه شرایط  مخصوصا روزهای سخت  همیشه حامی هم  رفیق هم  با خبر از هم  جلو چشم هم   همدل   همراز   همراه   هم عهد  باشین ، که صد البته همه اینا بستگی به من و بابات داره که چطوری بهتون یاد بدیم درست زندگی کردن و 😊 ، خدایا از همینجا به درگاهت دعا میکنم  که یه عقل درست درمونی بهم عطا بفرما تا بتونم  این دوتاجیگرطلامو اون طور که باید قشنگ معنی زندگی رو بهشون بفهمونم😇 ،  دوست دارم همیشه اگه یکیتون  دلش گرفت از دنیا   ته دلش قرص باشه که داداشش کنارشه  هواشو داره  همیشه   تاااا ابدددد ❤

اوووووف 

یه نفس راااحت میتونم بکشم الان

تو این دو سه روزه  خواستم بیام هاا  اما چون اون ممکن بود بیاد  هی نمیومدم  بس که اعصابم و داغون میکنه با بیخیالیاش 😑😑😑

الان که خودم و خودمم   راضیم 😐 اما الان بدنم تو حال خودش نیس بس که گیجه خوابه ممکنه هذیون بگه   باید برم بعدا بیام 🥴

از وقتی برگشته این آقایی زیادی سوسول شده هی میچسبه قربون صدقه اووف آدم کلافه میشه بابا کجا رفت اون همه ابهت سلطان خونه قبلا شیر بود الان شده اسب سر به زیر همش اطاعت

لحظه تولدم

دلم برای اون قالب قبلیم تنگ میشه ، خاک تو سر پیچک چرا یهو قاط میزنن  ، من خو گرفتم به اون دخترک و اسبه ،  به اونا فقط حرفامو میگفتم ، حالا که نمیشه به این تازه از راه رسیده بگم چرتامو 🤔   

هووم اما دخترک و اسبه یهو  از بین رفته  😐

همیشه که نمیشه یه جور موند ، باید عوض کرد عوض شد  بسته به شرایط باید .. 😑

اما زیادم بدم نیومده  خب هر چی باشه اینجا دریا هست 😍  والا  از خدا که پنهون نی از شما چه پنهون   خیلیم خوشم اومده  اما دلم تنگ میشه واسه قالب قبلیه اگه درست شد اون پیچکه  بازم برمیگردم به عشق اولم 😍 فعلا این عشق دومه 😎

الان تو اینستا یه ویدیو دیدم که زنه وایساده بود یهو بچش دنیا اومد حتی فرصت نکرد بره رو تخت 😍  یاد خودم افتادم  منم وقتی داشتم بدنیا میومدم  زیادی عجله داشتم  امون ندادم مامانمو  تو حیاط بیمارستان اومدم بدنیا 🤣  بخدا اگه دروغ بگم 😐 مامانم تعریف میکرد که اون روز وقتی میبینه دردش شروع شده  زودی نمیاد بیمارستان  میگه دردامو تحمل میکنم تو خونه بعدش میرم حالا وقت هست  تا اینکه میبینه دیگه نمیتونه و درداش شدیده  زودی با بابام میان البته زن داییم هم همراهشون بوده  میرسن بیمارستان که دم در  مامانم میگه  دیگه داره میاااااد که بابام میپره مث سوپرمنا پرستارا رو خبر میکنه  پرستارا سریع تو حیاط دور  مامانم قشنگ پارچه میکشن و بلههههه😁  منِ عجول چشم به جهان البته به حیاط بیمارستان چشم گشودم🤭   

چه لحظه ای بوده خدایی 🤩 اون لحظه پرستارا😃 مامانم😰 زن داییم🥰😍🤗 بابام🥵 من🤪

 وقتی مامان و بابام واسم اینو تعریف کردن  تقریبا چند سال پیش بود  دفعه اول که گفتن فکر کردم دارن باهام شوخی میکنن باور نکردم  اما وقتی از زن داییم پرسیدم گفت عین واقعیته😁   عجب اعجوبه ای بودم خدایی  این عجول بودن از همون بدو تولدم باهام بوده 😃  

نماز و مامان

داشتم نماز میخوندم  که کوچیکه نفس مامان اومد قشنگ نشست رو پام ، منم در حال سجده .. هی خواستم بزارمش کنار نمیرفت ،  سفت نشسته بود با یه لبخند ملیح دست رو دست، یاد قدیما افتادم  وقتی کوچیک بودم و مامان داشت نماز میخوند دورش میچرخیدم یادمه یک روز موقع نماز  بهم گفت حالا بیا و من نماز خوندن و بهت یاد میدم  با اینکه پنج شش سال بیشتر نداشتم با هم وضو گرفتیم   همونجوری وایسادم اداشو درآوردم  اون میگفت و من زمزمه میکردم اما یادمه ته دلم به زبون خودم دعا میکردم و همش میگفتم خدایا خدایا  قبول کن این نمازمو ، فکر میکردم اگه به زبون خودم  ته دلم دعا کنم بیشتر و زودتر از این ذکر گفتنا خدا دعامو قبول میکنه ، اون روز یادمه برای  اولین بار بود که ادای نماز خوندن و درآوردم ، همیشه وقتی بچه ها موقع نماز میان کنارم و دورم میچرخن یاد اون روز برام زنده میشه ، اینکه الان من جای مامانم دارم نماز میخونم و خودم شدم مامان  و بچه هام هم جای خودم دورم، دورِ این منِ مامان میچرخن  ،،  آقایی اومد  به جای اینکه بلند کنه بچه رو  ، وایساده بر و بر نگاه میکنه کوچیکه رو به مدل نشستنش میخندهههه منم هر چقدر سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم نتونستم و خنده م گرفت .. کوچیکه رو برمیداره و منم دومرتبه از سر نو شروع به نماز خوندن میکنم🙃🙂

"پیمان قلبها"

امان

یادش تو ذهنم بمونه

برقا رفته بود .. کوچیکه خوابید .. اقایی هم خواب افتاد ... نت هم نبود .. گوشیمو گرفتم دستم تا چیزایی که نمیخوامو حذف کنم  یه ذره سبک شه ... صداهایی که یک هفته پیش ضبط کرده بودم  و گوش دادم  یه قسمتش اینجوری بود که فرحی داشته فیلم ترکی میدیده منم مسخره ش میکردم و همزمان با کوچیکه بازی..‌  یه جاش فرحی یه چیزی پرت میکنه که میگم کثااافت خطاب به فرح و بعدش با کوچیکه حرف میزنم،   اینو هم فرستادم واسه آبجی س ،  الان که دوباره گوشیدم با خودم گفتم نوچ نوچ  احتمالا آبجی اینجوری برداشت کرده که انگار دارم این کثافت و خطاب به کوچیکه میگم  .. ،   یادش میاد تو ذهنم .. ذهنم پر میشه ازش ، میرم کلبه ،، یه چیزایی رو مرور میکنم  آبان ۱۳۹۹ آذر   دی بهمن  .. تو این چند روزه یادش مونده تو ذهنم ،،   هی با یادش که صرفا تو ذهنم بوده دوست شدم  ،.. اوضاع دلم خوب مونده اگه یادش بیاد تو دلم باز ممکنه بیقراری سر برسه .. همونجا ذهن جای بهتریه .. فعلا  میتونم کنترل به دست بگیرم یادشو  اگه خواست بیاد تو دل که جاش تنگه  بفرستمش باز بره تو ذهن که جاش فت و فراوووونه ...   آره ذهن جای بهتریه نسبت به دل،.. باید حواسم باشه ..  خودش کلا تو دلمه  اما یادش باید فعلا تو ذهن بمونه  چون ممکنه اگه برسه به دل باز کلافه شم باز دل طاقت دوریش طاق شه و خلاصه فیلم یاد هندوستون کنه .. اصن با نوشتن همینا هم داره یادش میره تو دل .. کافیه پس باید نوشتن و در موردش  تموم کنم . هیییس . 

کشتی

مصطفی اومد جلو که  با هم کشتی بگیریم ، مدل اومدنش منو ترسوند و آقایی گفت تا چند وقت دیگه این مصطفی از پس تو  برمیاد  ، نگاش کردم گفتم هه  عمرا  تو که باباشی از پسم نمیتونی بربیای دیگه چه برسه به مصطفی ..  بلند شد که کشتی بگیریم  گفت تو فقط اگه تونستی پای منو بگیری  برنده ای  گفتم همین؟ گفت آره گفتم هه بیا   وسط هال وایسادیم  مصطفی داور شد   آقایی ژست کشتی گیرا گرفت منم آماده    یه حرکت چرخشی زدم که مثلا حواسش پرت شه  پریدم بهش تا خواستم پاشو بگیرم دستمو پس زد  پامو گرفت  یه لنگه هوا موندم و دادم رفت هوا گفتم  آخ آخ  شاید حاملم حاملم   ولم کرد
دور  دوم   داشت میرفت که سرجاش وایسه از پشت سر سریع چسبیدم به پاش گفتم  گرفتممممم خندید گفت قبول نیسسسست هنوز که داور اعلام نکرده که شروع شده   ول کردم اومدم سرجام  باز خواستم بگیرمش که با یه حرکت دست هولم داد عقب که اونقدر زورش زیاد بود که تلوتلو خوردم زمین  اومد از پشت   ، نتونستم کاری کنم   چند ضربه به دست و پاش زدم و اون تنها کاری که میکرد سعی میکرد پاشو نگیرم گفتم بیخود اصن من الان شرایطم مساعد نیست 🥴   نگاش که کردم دیدم چشاش داره میخنده اما همچنان منتظره، رهاشون کردم برسن به بازیشون   داشتم میرفتم گفتم در کل همین مهمه که من این توانایی رو تو خودم میبینم  بقیش مهم نیست😎🤥😎

آخیییییش بچه هااااا بابایی توووون اومد  😍😍   خونه الان خوووونه س زندگی الان زندگیـــــه    🥰🥰🥰 روز الان روزه و شب الان شبــــه 😘😘   

آفتاب لب بوم دلمه ، داره از چشام میتابه، خندیدن جون گرفته دست و پا پیدا کرده هی دست میزنه پا میکوبه ، عروسیه تو خونه ، بچه ها  بابایی اوووووووومده  ،  خوش اومددددده ، خونه شده یه آسمون ستاره که همه جاش از شادی برق میزنه 🥰🥰🥰🥰

این روزا خدا رو شاکرم از ته قلبم، اینکه خدا این فرصت و بهم داد تا بهتر قدر خوشیامو بدونم قدر زندگی رو  قدر شوهر و قدر لحظه هامو   قدر با هم بودن و قدر یه عالمه خوبی رو بدونم و با ندونم کاری خرابش نکنم ، اینکه بدونم میشه اعصاب ضعیفمو سر و سامون بدم و یواش یواش یاد بگیرم که میشه خونسرد بود  که میشه اعصاب و برد قطب تا خنک شه 🤓 والا  چیه همش زود عصبی میشدم قبلا  اصن این سه هفته که آقایی نبود  فرصت شگفت انگیزی بود واسه اسباب کشی اعصابم😍 ، اینکه اسباب اثاثیه رو از طبقه اعصاب جمع کنم ببرم طبقه بالاتر  اونجا واحد عقل  ساکن بشم 😎

 

مردِ من

کنار بزرگه دراز کشیدم وقتی که خوابش برد اومدم چراغ آشپزخونه رو خاموش کنم  که دیدم گوشیم هی صدا میده  هی یکی پشت سر هم پیام میداد اونم این وقت شب ساعت سه ، باز کردم دیدم آقاییه   سر شبی باهاش حرف زده بودم گفتم شاید خبریه اینقده پیام میده  دیدم گفته بیداری و اووو ابراز دلتنگی کرده   نیشم باز شد خوابم پرید جوابشو دادم،  دیدم داره میگه زنگ میزنم بهت  گفتم نه نزن زشته الان میشنون این وقت شب بیدار میشن (امشب خونه یکی از دوستاش رفته بود که با دوستش تو یه اتاق بودن)  گفت نه این خوابه  یواش حرف میزنم گفتم بیداره ها خودشو زده به خواب چیزی نگی آبروم بره(چون آقایی رو میشناسم اینجور وقتا زبونش از کنترل خارج میشه) دیدم شکلک عصبی فرستاده میگه فقط صدات، میگم نه ممکنه بیدار شه بشنوه میگه یواش حرف میزنم فقط صداتو یه ذره بشنوم(اینجوری که میگه یاد دوران نامزدی میوفتم) جواب میدم یاد دوران نامزدی افتادم و میخندم 😃 باز با عصبانیت میگه فقط چون دلتنگتم 😡  میگم باشه ،زنگ میزنیم حرف میزنیم  یه ربع حرف میزنیم آخر سر یه چی گفت (فهمیدم داره از کنترل خارج میشه) میگم بیا تو چت و قطع میکنم ،  چت میکنیم با هم آخر سر بعد کلی محبت به هم پاشیدن با ناله میگه بیا وقتی پیش همیم قدر همو بدونیم میخندم میگم چشممممم استاد....

این مدل حرف زدنامون قشنگ منو برد به دوران نامزدی.. اون روزایی که  من افسار رابطه مونو گرفته بودم دستم و میگفتم فقط میتونیم هفته ای دو مرتبه حرف بزنیم نه بیشتر ،  اونم کلافه و پریشون از کارای من از حرفای من عصبی میشد و هی دلش تاب نمیاورد و بیشتر دلش تنگ میشد منم اوایل  براش قانون میزاشتم نقشه میکشیدم که مثلا بیشتر عاشقش کنم  تا اینکه به چند ماه نرسید خودم یه دل نه صد دل عاشقش شدم دل باختم بهش ،  آخ یادآوریشونم شیرینه ،  چه حسای قشنگی ، چقد الانم قشنگه که اون حسا هست تو وجودمون انگار با همین سفر  رفتنش اون حسا باز تازه تر شدن شعله ور شدن  زنده تر شدن ،  مردِ من عاشقتم ❤

قطب جنوب

دل ..

یه چیزِ بی در و پیکره که تا زمانی که بهش گوش بدی  میبرتت تا افق اما امان از وقتی که بهش بگی نه  کل وجودتو میبره قطب...   هیچ شعوری نداره .. هیچ بویی از منطق نبرده ... اذیت کننده ترین عضو بدنه ،.. هیچی حالیش نیس .. نه گوش شنوا داره .. نه چشم بینا داره نه زبون خوش...   آدمو خسته میکنه ... روح آدمو و عذاب میده ... مث یه تیکه گوشت  یا هم نه یه تیکه پوست  اصن میخوام مث یه پلاستیک پر از بادش کنم بترکه راحت شم ، چیه این آخه .. احساس و حبس میکنه تو خودش  ، اجازه نمیده  بیرون بیاد یه نفس بکشه این احساس  ،،  همش همه حسا رو میچپونه تو خودش  در و پنجره شو تخته میکنه  ، آدم نمیتونه کاری کنه جز اینکه هر چی حسش میگه بگه چشم ،، اگه هم سرپیچی کنه آدم  باز خودش کلافه س همیشه  چون احساس اگه نادیده گرفته بشه دمار از  روزگارت درمیاره  فکرتو درگیر میکنه  مغزتو مریض میکنه  حالتو دمغ میکنه .. اه   بابا ولمون کن برو پی کارت ....  اصن بابا من میخوام برم میون پنگوئن ها تو قطب زندگی کنم حالا کی و باید ببینم هااا  تو همون قطب بمونم که احساس تو دلم یخ بزنه منجمد شه دیگه زورش به من نرسه ،   با همین پنگوئن ها دوست شم   بازی کنم با هم  از اون تپه برفی  سر بخوریم  اووووووه بپریم تو آب یخ   من یه قالب یخی درست کنم از دلم  والا ... همش به خودم میگم  یعنی من از پس این دلِ نفهم برنمیام ؟؟  بعد میگم  چیزی نیس که   بابا من میتونم از این به بعد هر چی دل گفت خودم نادیده بگیرمش خودشو به هر دری زد من رومو میکنم اونور انگار نه انگار که میشنومش میبینمش   والا  ..اما تا به خودم میام میبینم دمغم کرده خاک تو سرش  .. اما باز میگم من میتونم  دووم بیارم . باید شیوه عادی سازی رو پیش بگیرم این روش و ادامه بدم  حتما نتیجه میده    حالا حتی اگه حال بیحال شد  حتی اگه احساس اعتصاب کرد باز من کار خودمو میکنم دلم واسه احساس نسوزه  بابا اصن تو قطب سوزش نداریم  بس که همه جا سرده  بسوزه هم این برف میاد جیییز خاموشش میکنه سرد میشه هوم خوب جایی رو انتخاب کردم دل غلط کرد با اون احساس روش   بی لیاقت ترین دلِِ بی وجود مال منه  اینقده که من به دلم بالیدم تا الان اینقده که من نازشو خریدم ،  حالا واسه من دور برداشته   میخواد پادشاهی کنه  بیخود   باید رام شه  بشینه یه گوشه خفه شه  گوش بده به من    بببینه من چی میگم   بگه چشم فقط چشم. تمام.

 دانلود عشق

قطره ها وقتی به هم دل میبندن دریا میشن 

آدما وقتایی که عاشق میشن  زیبا میشن 

حالِ الماسی میخوام

شدم مث یه آدمی که یه دم پر فکره ، یه دم بیفکرترین ،   یه لحظه همه فکرا هجوم میارن تو ذهنم ، یه لحظه آسوده و سبکبال ،.. اینکه ده روز از موعد پریودم گذشته ،  اینکه بازم این دفعه آقایی برمیگرده و تکلیفش مشخص نشده صد در صد ،   اینکه خستم و عین خیالم نیست ، ... 

ساعت ده بیدار شدم ،  دیدم دیگه میلی به خواب ندارم  پا شدم ،.. بچه ها خوابن ،.. گشنم بود  نون پنیری خوردم ، اهل چایی نیستم ،..  نشستم تو هال ،  گوشیمو زدم به شارژ ، لم دادم ،، فکر کردم ... فکر کردم .... فکر کردم ...... چرا نمیاد این پریود بی صاحاب شده،  چرا از وقتش گذشته ،.. شایدم به خاطر اوضاع این چند وقته که نرمال نیست، ذهنم مشغول بوده  اونم دیده اوضاع اینه  گفته زشته صبر کنم چند روز دیگه برم اما  آخه ده روز ؟؟ .... 

فرح بیدار شد ،.. اومد دید بیدارم ،، چشاش هی بازتر شد ، دستشو آورد بالا به نشونه سلام ،.. میگه چه اخمی کردی ... یه ته خنده ای کردم بهش.... 

چه تو این دو ساله هممون رویاها ساختیم با این قضیه دبی رفتنمون ،، چقدر از زندگی موندیم تو این چند سال ،، دست به سیاه و سفید نمیزدیم  که میریم  که میریم ... دو ماه شد یه سال  یه سال شد دو سال  هنوزم مشخص نیست ،... دلم میخواست مشخص بشه ...  چند شب پیش با عصبانیت زیاد یه پست موقت ثبت کردم ، دقیقا لحظه ای که علی بهم گفت اما پستش نکردم چون  بد و بیراه زیاد گفتم به آقایی خوبیت نداره جلو بچه ها ...  اون پست و ولش کردم به امان خدا همونجوری بمونه ،.. 

زندگی ... واژه قشنگیه به قشنگیه نور اول صبحی میون گلای رنگارنگ به قشنگی نور پاشیده شده از آسمون میون درختای بلند به قشنگیه دستای ما تو دست هم  به قشنگی لبخندای خیلی شاد بهم ، دلم تنگ شده واسه اینجوری زندگی کردن  ،  دلم میخواد همینجا بمونیم بی دغدغه ،، علی صبحا که بیدار میشه بره سرکار   ظهر ها برگرده(الان یکی با خودش گفت  اینکه صبحا خوابه، صبحای ما از ساعت ۱۱ به بعد) .. ظهر که برمیگرده  ناهار بخوریم  عصرها قشنگ بگردیم شبا فیلم ببینیم   ،، کارش حسابی بگیره ،، دیگه واسه دبی برنامه ریزی نکنه ،،  همین خونه رو سر و سامون بدیم ،، یا اون زمینی که تازه خریده و دیگه به سلیقه من بسازیم چون این خونه رو زمانی که داشتن آماده میکردن من کلا نبودم که بخوام نظر بدم  هیچیش باب سلیقه من نیست، فک کنم این یک قلم رو باید تو ذهنم فاکتور بگیرم واسه بعدها چون الان که دیگه پولی نیست که  بخوام از این خواسته ها داشته باشم  ،.. همه چی رنگ و بوی زندگی بگیره نه بوی زنگ زدن ،  آفتاب بتابه  به حالمون   نه اینکه آسمون تاریک شه خوابمون ببره ، خوابیدن بسه ،، دلم نور میخواد  ،، نور هفت رنگ از اون رنگای قشنگ که از دور مث الماس میدرخشه ، حالمون و الماسی کنه ، کنار موجای دریا که دونه دونه نور میشینه رو موجش مث الماس میدرخشه،  حالمونم بشینه تو آفتاب قشنگ آفتاب بگیره برنزه نشه طلایی شه ...

سعی میکنم خونسرد باشم هر چند عصبانیت داره ازم میباره .. این روزا خیلی خیلی مسخره داره میگذره .. وقتی بهم گفت این دفعه هم نمیشه  یه نفس راحت کشیدم اما وقتی گفت باید شش ماه دیگه ،... عصبی شدم.. تا حد مرگ..‌ در حال انفجارم .. میخوام این بحث توی زندگیم واسه همیشه بسته بشه و دیگه هیچوقت در موردش حرف نزنیم ... بخدا خستم ... خدا جون  همه چی اگه کنسله  واقعا برای همیشه کنسل بشه  دیگه نمیخوام   دیگه‌نمیخوام تلاش کنه بره وقتی نمیشه   نمیشه دیگه ... میخوام زندگی کنم ،، میخوام زندگی کنم .. میخوام زندگی کنم   مث آدمای دیگه که به فکر آینده شونن  برنامه ریزی کنم ،، اما با این اوضاع چند ساله  همش داره هدر میره عمرمون اونم واسه یه سری هدفایی که نمیشه بهش رسید تلاش هم بکنیم وقتی پاسپورت اونجا رو نمیدن  به چه درد میخوره ... گیرم اقامت بگیریم ..  گیرم همه چی داشته باشیم  وقتی پاسپورت امارات و نمیدن   هیچی نمی ارزه  ... میشیم تا آخر عمر مهمون یه شهری که هر آن ممکنه بیرونمون بندازن  با این فکر میشه آینده ساخت؟؟  با این فکر میشه امیدوار بود ؟؟؟ .... علی چند ساله که داره تلاش میکنه اما همش بهش میگن با این شرایط سخته اما میشه میگن باید تلاش کرد  باید رفت و اومد   باید وکیل گرفت   اما من میدونم نمیشه ... دیگه بسه ... همینجا باید بسازیم  بسازیم آینده رو .... علی مخش تاب برداشته دست بردار نیست  اما هر وقت برگشت   درست و حسابی باید حالیش کنم منم آدمم منم  حق دارم منم  سهیم هستم تو این تصمیم   آقا من نمیخوام   ..... 

 

 

نصف شبی

موهامو که دیدم تو آینه یه دل سیر گریستم به حالشون .. بیچاره موهام که گیر من افتادن .. شونه که کردم موهامو وقتی تموم شد  دیدم ۱۰ درصد موهام تو برس جا خوش کردنو کِل میکشن کلیلیلیلییی خوشحالن که از شر من راحت شدن.. تو آینه یه نگاهی کردم دیدم قیافم شده عینهو مارمولک ، تو این چند روزه که لاغر تر از قبل شدم  با اون صورت دراز و چشای در اومده  آخه بهتر از مارمولک هم مگه میشه شد، تو آینه به چشام زل زدم ، چقدر این چشا رو دوست دارم ،  همیشه این چشا به روم میخنده الانم میخنده داره میگه  اصن خوش به حال مارمولک خیلیم دلش بخواد ،   دو سه کیلو کم هم کردم بابت اون مسمومیت شب کذایی چون هنوز درگیره معده م ،.. داشتم تو آینه خودمو دید میزدم که چه یزیدی شدم در برابر خودم که اصلا به فکر خودم نیستم که یهو یه صدایی اومد ..  از حیاط خلوته .. خودمو میزنم به نشنیدن ، ولی دوباره صدای بیل و کلنگ میاد، دیگه شاشیدم تا این لحظه تو خودم (حالا شما جدی نگیر) آخ آخ  با ترس و لرز اومدم رسیدم پیش گوشیم ورش داشتم آوردم تو اتاق سریع اومدم زیر پتو  بخدا دارم میلرزم   به جان خودم ، این فرحی بی همه چیز خودشو کرده تو اون اتاق اصلا وجودش امنیت نمیبخشه به این دلِ ترسوی من،.. ووی ووی   بسه بخوابم شاید که زودتر صبح شه ..