این داستان واقعی است
اسم فیلم: خانواده روانی
ژانر فیلم: درام، ترسناک
خلاصه داستان : یه مرد چقدر میتونه بی رحمانه زندگی رو به کام خانواده اش تلخ بکنه اونقدر که روانی بشن ......
روزی روزگاری مادرم در سن شش سالگی مادرشو از دست میده و مامانم کنار مامان بزرگش و داییش به زندگیش ادامه میده چون وابسته اونا بوده ،،.. و بابای مامانم میره زن میگیره و زندگی دیگه ای برای خودش دست و پا میکنه و از اون زندگی صاحب دوتا دختر میشه ،.. مامانم تا دوران نوجوونیش و اوایل جوونیش کنار دایی و مامان بزرگش به زندگیش ادامه میده تا اینکه ازدواج میکنه،.. و ارتباط آنچنانی با خواهرای ناتنیش نداشته چون در این فاصله باباشون هم فوت میشه ،.. و همینطور مامان خواهرهای ناتیش هم فوت میشه . . روزگار میگذره ... خواهرهای ناتنی هم ازدواج میکنن و ارتباطشون بهتر میشه . صاحب فرزند میشن و پر رنگ تر میشه رابطه ها .. اما یکی از اون خواهرای ناتنی مادرم تو زندگیش مشکلات زیادی داشته اما به کسی نمیگفته و دوباره ارتباط ها اونقدر کم رنگ میشه که ماه به ماه گاها سال به سال همدیگه رو نمیدیدن ....
و اما شوهر خواهر ناتنی مادرم ، یک مرد روانی به تمام معنا ، مردی که بچه هایش را اینقدر کتک میزد تا روانه بیمارستان ها بشن اینقدر زنش را در خانه حبس میکرد تا عقده اش را خالی کند اینقدر سیاه و کبود میکرد که زن و بچه اش تا حد مرگ ازش میترسیدن و چاره ای جز سکوت نداشتن و این راز را در دل خانه نگه میداشتن و آن مرد تهدیدشان میکرد اگر بگویید بچه هات را ازت میگیرم و از این شهر میرم ، خاله ناتنی هم سکوت میکرد ،، بچه ها بزرگ و بزرگتر میشدن و پدرشان چون حیوان وحشی آنها را به باد کتک میگرفت ناسزا میگفت ،، بچه ها در یک فضای نا امن و پر از اضطراب بزرگ شدن ... مرد و زن هر از گاهی آن هم خیلی کم که در جمع فامیل می آمدن هیچ چیز را به روی خودشان نمیاوردن و همه فکر میکردن زندگی خوبی دارن ...
گذشت و دخترای خاله م مدرسه میرفتن ، دانشگاه و مث بقیه زندگی میکردن اما هر کس از نزدیک باهاشون در ارتباط بود به عمق رفتارشون که دقت میکردن میفهمیدن خیلی نرمال نیستن ،...
اینایی که این بالا گفتم همش مقدمه چینی بود واسه ماجرایی که این پایین میخوام تعریف کنم ....
این خاله ناتنی من پنج تا دختر داشت و یکی پسر ، شوهرش بعدها که بچه هابزرگ شده بودن زندگی رو ول کرد و از اون شهر رفت و بار سنگین زندگی رو انداخت گردن خاله م، .. دایی های ناتنی و مامان بزرگم حواسشون به خاله م بود .. من با دوتا از دختر کوچوهاش که دوسال از من کوچکتر بودن بازی میکردم تو مدرسه ،... و این ارتباط مدرسه ای ما ادامه داشت تا دبیرستان،.. توی دبیرستان من متوجه رفتارشون شده بودم که یه جوری ان مخصوصا یکیشون اما اون یکی نرمالتر بود، من مثلا یه چیزی میگفتم چرا اینجورین اخم میکردن و جواب نمیدادن کلا حرف نمیزدن ،.. منم بیخیالشون شده بودم تا اینکه وقت شوهر کردن دخترای بزرگشون رسیده بود و خواستگار براشون میومد تا اون موقع همه مردم فکر میکردن اونا دخترای سر به زیر و نجیب و .. هستن چون اکثرا تو خونه بودن و فقط برا دانشگاه یا مدرسه بیرون میرفتن .. خواستگار داشتن ولی هی جواب رد میدادن تا اینکه مامان بزرگ ناتنی من پیشقدم شد و رفت باهاشون صحبت کنه و نصحیتشون بکنه.. اون موقع دفعه اول بود که به با بی احترامی شدید جواب مامان بزرگمو داده بودن که ما شوهر نمیخوایم و فلانه و اینا ... بزرگه از وقت ازدواجش گذشت بعدی هم همینطور و بعدی هم همینطور .. سالها گذشت..اگه بزرگی از خانواده چیزی بهشون میگفت جوابشون رو با بی احترامی میدادن و میگفتن نیازی به نصیحت دیگران ندارن ..
بازم سالها گذشت و ما سالها رفت و آمد نداشتیم هر چند که قبلش هم خیلی کم بود رفت و آمدها اما از زبان مادر بزرگ در موردشان میشنیدیم ...
تا اینکه پسری خواستگاری دختر کوچکشان(همون نرماله) آمد.. همه شان مخالفت کردن الی خود دختره .. دختره بعدها شنیدم که به مامان بزرگ ناتنیم گفته بود من میخوام از این زندگی راحت شم و این پسره رو دوست دارم میخوام ازدواج بکنم کمکم کنین تا این وصلت سر بگیره .. و دایی و مامان بزرگ پیشقدم میشن تا ازدواج دختر کوچیکه با آن پسره سر بگیره ، پدرش رو پیدا میکنن و رضایت پدر و میگیرن و این ازدواج سر میگیره اما دختر خاله های ناتنیم از شدت نفرت با خواهرشون قطع رابطه میکنن و خاله هم چیزی نمیگه و این جا بود که در فامیل کم کم حرف و سخن زیاد میشه که چرا و چرا اینجوریه و بقیه پا درمیانی میکنن اما بازم تلاش فامیل به سرانجامی نمیرسه..
یک روز این دختر خاله کوچیکه(همونی که ازدواج کرده) همراه مامان بزرگم میاد خونمون (خونه مامانم، مامانم اون موقع آسمونی شده بود) .. و ابراز دلتنگی میکند و من و خواهرم هم که سالها ندیده بودیم خاله ناتنی مان را میگیم ما هم میایم بریم یک سلامی بکنیم و دیداری تازه کنیم .. چهارتایی مون بلند میشیم میریم خونه خاله ناتنی مان ..
میرسیم و در میزنیم ، کسی جواب نمیده .. و باز در میزنیم .. ناگهان یواش در نیمه باز میشه و من چشمی رو فقط میتونم ببینم که زل زده بیرون و پر از سواله ،.. میگیم میشه باز کنین در و .. میگه شمااا.. میگیم ماییم دختر خاله تون و مامان بزرگ (اسم خواهرشون و نمیبریم چون فکر میکردیم اگه بگیم ممکنه در و باز نکنن چون ته ذهنمون یک پیش زمینه ای داشتیم که ممکنه رفتار طبیعی نداشته باشن) .. مث داستان شنگول و منگول حبه انگور میگه دستاتونو ببینم ما همه خندمون میگیره اما جلوی خندمونو میگیریم اما خواهرم میخنده و نشون میده دستشو میگه بیا ببین، تو همین فاصله که داشت دست خواهرمو نگاه میکرد چشمش میوفته به خواهر کوچیکه خودش که آن طرف وایساده و تا خواهرشو دید در و بلافاصله باز کرد و ما رفتیم تو ... تو حیاط وایساده بودیم که اونا تعارف نمیکردن بریم داخل.. من گفتم خاله خوبن کجا هستن اونا جواب دادن بچه ت کجاس منم با همون لحن خنده گفتم پیش داییش و اونا گفتن چقدر پررویه (از این رفتارشون تعجب نمیکردم چون از قبل میدونستم یعنی کل فامیل میدونستیم ).. تو حیاط وایساده بودیم که دیدم همونی که در و باز کرده بود یه چیزی داره قایم میکنه تو دستش و میره طرف در ،.. منم رفتم دنبالش، اونم تا دید منم دارم میرم خواست زودتر برسه به در که قفل کنه در و، اما منم سریع دویدم طرفشو از پشت گرفتمش و یهو کشیدمش کنار و اونم منو هل داد بیرون و زود در و قفل کرد ،.. یه لحظه خون به مغزم نرسید اون لحظه شوکه شده بودم واااای چه حالی بودم اون لحظه مغزم از کار افتاد با خودم فکر کردم الان ممکنه چاقو بردارن برن آبجیمو و مامان بزرگمو و دختر خودشون و بکشن ،.. در و محکم کوبیدم محکم در زدم داد زدم فاطمه فاطمه صدا نمیومد فقط صدای جیغ میشنیدم دستامو محکم میکوبیدم به در با مشت با لگد داد میزدم باز کنین باز کنین ،... گریه م گرفته بود یه موتوری رد شد جلوشو گرفتم با حال زار گفتم بیاین کمک اینا آبجیمو زندانی کردن تو رو خدا کمک کنین ،.. پسر بیچاره شاخ درآورده بود اما سعی کرد میخواست از دیوار بره بالا اما دیوارشون خیلی بلند بود ،.. دویدم سمت خونه همسایه شون ، در زدم باز کردن با همون حال زار گفتم تو رو خدا کمک کنین اینا آبجیمو زندانی کردن اونا هم تا فهمیدن که خانواده خاله ام هستن گفتن عمرا مگه از جونمون سیر شدیم الان زنگ میزنیم پلیس ....
اومدم بیرون دویدم طرف خونه شون دیدم اون یکی در بازه و فاطمه و مامانبزرگم وایسادن و دختر خاله هام میخوان خواهر کوچیکشونو بگیرن و دوباره ببرن تو خونه اما اون دختر خاله کوچیکه فرار میکرد من و فاطمه با چشای گریون هی با بقیه دختر خاله هام دهن به دهن شدیم که آخه چرا اینجوری میکنین ولش کنین فاطمه اون یکی رو جدا میکرد یکی دیگه میگرفتش وای چه صحنه هایی بودن از فیلم هم بدتر ،، اون وسط یکیشون با من دعوا داشت میگفت صبر کن حساب تو رو هم میرسم داد زدم سرش برو گم شووووووو تا خواهرتو دست شوهرش ندادیم نمیریم از اینجا تا اینو گفتم خواست بیاد درگیر شه شالمو کشید منم دستشو گرفتم و گفتم اوووووووی(بخدا اگه دروغ بگم😂).. شوهرش رسید و دست زنشو گرفت و زود برد .. فاطمه رفت دست خاله مو گرفت میخواست بلندش کنه التماسش میکرد تو رو خدا این کار و با خودت نکن هم من هم فاطمه گریه امونمون نمیداد ... نمیتونستیم ببینم اون لحظه ها رو .. شوک شده بودیم ...خاله م گریه میکرد و هیچی نمیگفت و آخر سر رفتن تو خونه اما دختر خاله هام میخواستن بیان باز دعوا کنن با من و فاطمه که ما ماشین اومد و برگشتیم خونه ....
یک شوهر روانی چقدر میتونه یک زندگی رو به فجیع ترین حالت ممکن برسونه خدا ازش نگذره ... بعدها فهمیدم که چرا هی خودستگاراشونو رد میکردن جون از شوهر میترسیدن حق داشتن با اون کاری که باباشون با مامانشون میکرد
سالها از اون جریان میگذره .. از اون به بعد ندیدمشون ... یادمه اون روزا شبا کابوس های وحشتناک میدیدم ... تا مدتها همش استرس داشتم که بیان بچمو ازم بدزدن ... از همون موقع میترسم تنهایی حتی تو خیابون برم ... از همون موقع تنهایی جایی نرفتم .... خیلی وحشتناک بود .... از همون موقع تا مدتها تا در خونمون رو میزدن همش میترسیدم اونا باشن همش فکر میکردم اونا اومدن خونمون که منو بکشن و بچه مو بگیرن و ببرن و .... همش فکر میکردم میان انتقام میگیرن .... وقتایی که کابوسشونو میدیدم فرداش حالم بد میشد ترس تنهام نمیذاشت ... یه بار تو خیابون دیدمشون زود چشامو چرخوندم طرف دیگه حتی نمیتونستم از دور بهشون نگاه کنم ....
گذشت و فقط الان از خدا میخوام حالشون خوب بشه ....
البته دختر خاله ها بعدش رفتن شکایت کردن از کل خانواده ما و همه مون رو احضار کردن که من نرفتم و فقط یکی از داداشا رفت اما انتقام دختر خاله ها بی سرانجام موند ...