توجه

آقایی تازه از خواب بیدار شده بود نشسته بود و کوچیکه تو بغلش ..   منم هندزفری تو گوش و آهنگ گوش میدادم .. هندزفری رو درآورم و سرمو خم کردم و  مث بچه ها که لبشون آویزونه صداش زدم، نگام کرد، گفتم من افسرده ام ، با چشای پفی نگام کرد و گفت افسرده ای ؟ نگاش کردم خنده م گرفت ،.. خنده مو دید فکر کرد مسخره بازیم گرفته  ریلکس گفت چایی آماده س گفتم آره ، مشغول بازی با کوچیکه شد ، با همون خنده و لبای آویزون گفتم اما من افسرده ام اونم که انگار داره با بچه حرف میزنه گفت  ول کن عزیزم بیا اول صبح یه چیز دیگه بگو، منم بلند شدم همینجوری که داشتم جلوش با توپ بزرگه که وسط هال افتاده بود روپایی میزدم التماسانه گفتم تو یه چیزی بگو آرومم کن، نگام کرد  با لبخند گفت دوستت دارم  با لبای خندون گفتم آره همینه یه ذره دلم خوب شد بازم بگو، من همینطور مشغول روپایی  گفت عااشقتم  وایسادم نگاش کردم  نیشم بااز شد گفتم آرههه آخ جدی جدی ببین الان حالم بهتر شد،‌  اونم خندید  منم خندون داشتم میرفتم تو آشپزخونه که گفت برو سراغ گوشیت(من فکر کردم گوشیم داره زنگ میخوره ) اومدم پیشش گفتم چی  ابروشو انداخت بالا و با لبخند گفت خب گوشی حالتو خوب میکنه، از ته دل خنده م گرفت اونم با خنده گفت تو دو دقیقه برو تو گوشیت افسردگیت همش یادت میره  اومدم جلوش وایسادم نگاش کردم   با ذوق  و خنده گفتم عااااااشقتم همین حرفت دل منو از این رو به اون رو کرد  چون فهمیدم که تو حواست به منه

چقدر خوبه که یکی بشناستت ،  حالا نه اینکه صرفا گوشی حال منو خوب میکنه  نه   اما این حرفش  به دلم نشست    چون این روزا من با گوشیم خیلی در ارتباطم بیشتر از گذشته و همین که آقایی  این روزا اینو متوجه شده  یعنی توجه داشته به من ، و این توجهش به دلم نشست   ،، توجه تو قربون آقایی خودم   خدایا شکرت که من آقایی رو دارم  

خجالت نداره ..

امشب که نرفتم خونه مادر شوهر، چهار نفر زنگ زدن گفتن چرا نیومدی ؟

اول خواهر شوهر وسطی که خون خودشونه  تصویری زنگ زد گفت چرا نرفتی پس خونه موندی چیکار ؟؟  منم نشون دادم قیافمو که کمرو بسته بودم و اونم دید فهمید .. 

بعدش فرح زنگ زد و خیلی قشنگ گفتم عزیزم اینجوری شدم و نمیشه و گفت آها پس فردا میبینمت 

بعدش خود مادر شوهر زنگ‌ زد ، تا شماره شو دیدم  زودی جواب دادم و بعد سلام علیک گفتم آخ شرمنده بخدا الان من باید زنگ میزدم نه شما  گفتش نه چطوری  و اینا که گفتم آره میخواستم بیام که یهو اینجوری شدم و فردا حتما میام  و اونم گفت آره منم زنگ زدم حالتو بپرسم چون فرح گفته بهم و یه ذره حرف زدیم و قطع کرد

یه ربع بعد پدر شوهر زنگ زد منم با صدایی پر ‌از انرژی جواب دادم سلام کردیم و بعد از سلام علیک گفت حالت چطوره عمو، علی میگفت مریض بودی و چرا نیومدی و(پشیمون شدم از اینکه با انرژی جواب دادم کاشکی کسل جواب میدادم اینجوری حداقل میتونستم سرمو بهونه کنم).. تا اینو گفت هول شدم که چی بگم بعد از من من گفتم آره کمرم درد میکرد فردا ان شاءالله میام اونم گفت آها باشه باباجون   ،.. یکی زدم تو سر خودم گفتم قحطی مریضی بود که کمرو بهونه کردی  ،، همش باید ضایع کنم خودمو ،  کل خاندان باخبر شدن امروز من پری... شدم والا  کل بکشین حالا  .. کیلیلیلیلی .. یادم باشه گوشای آقایی رو بکشم وقتی اومد خونه آخه اون اول رفته بوده خونشون گفته بوده من یه ذره کسالت دارم ..  بعدش گوشای مادر شوهرمو هم بکشم که نگفته به شوهرش  تا من اینجوری خار و خفیف نشم پشت گوشی هی ندونم چه مریضی بگم به عموم میگم کمر درد اونم صاف میفهمه منظورم چیه، چیکار کنم خجالت کشیدم   آخه خب دروغم بلد نیستم بگم  ، بچه به این راستگویی کجا دیده بودین تا حالا 🤕  خجالت نداره آخه این حرفا  والا  نسل بعدی   فک کنم مث این هندیها بشن وقتی بچشون واسه دفعه اول پری.. میشه جشن میگیرن  کل خاندان و دعوت میکنن شیرینی میخورن کیف میکنن میرقصن که چی  که دخترشون پری.. شده والاااا این درسته   خجالت نداره   .. 

این روزا تنبل ترین آدم روی کره زمین منم ،  بی اشتها ترین منم ،  اووووف ،.. باید از غذا خوردن شروع کنم  تا انرژی بگیرم  تا بتونم بلند شم تا برم برسم به کارام  تا یه ذره دلم بدستم بیاد بتونم دلمو به دست بیارم  از این روزای خماری خلاصش کنم  پس اول پیش به سوووی شکممممم 😏

امشب که نرفتم خونه مادر شوهر، سه نفر زنگ زدن گفتن چرا نیومدی ؟ 

اول فرح زنگ زد و خیلی قشنگ گفتم عزیزم اینجوری شدم و نمیشه و گفت آها پس فردا میبینمت 

بعدش خود مادر شوهر زنگ‌ زد ، تا شماره شو دیدم  زودی جواب دادم و بعد سلام علیک گفتم آخ شرمنده بخدا الان من باید زنگ میزدم نه شما  گفتش نه چطوری  و اینا که گفتم آره میخواستم بیام که یهو اینجوری شدم و فردا حتما میام  و اونم گفت آره منم زنگ زدم حالتو بپرسم و یه ذره حرف زدیم و قطع کرد

یه ربع بعد پدر شوهر زنگ زد منم با صدایی پر ‌از انرژی جواب دادم سلام کردیم و بعد از سلام علیک گفت حالت چطوره عمو علی میگفت مریض بودی و چرا نیومدی و.. تا اینو گفت هول شدم که چی بگم بعد از من من گفتم آره کمرم درد میکرد فردا ان شاءالله میام اونم گفت آها باشه باباجون   ،.. یکی زدم تو سر خودم گفتم قحطی مریضی بود که کمرو بهونه کردی  ،، همیشه باید ضایع بشم 

آقایی الان اومد و بچه ها رو برد خونه مامانش ، عمه جان از سفر بازگشتن من نرفتم عذر شرعی دارم، همین الان وضعیتم قرمز شد و درد ،.. باید همش دراز بکشم تا نیم ساعت بگذره دردش بهتر شه ،.. 

دیروز فیلم happiest season رو دیدم ، فیلم قشنگی بود، از بازی کریستین خوشم میاد، این روزا میخوام بیشتر فیلم ببینم ،.. فیلم باعث میشه فکرم زیاد مشغول نباشه، زیاد اینور اونور نپره ، ..

دلم فیلمای قشنگ میخواد مث me before you , notebook , the glass castle, ... فیلم خوب دیدن چقدر خوبه  

و این درد نمیزازه درست تمرکز کنم واسه نوشتن  باید برم و بعدا بیام پیشت وب قشنگم 

درد من

جرمه من نیست اگه ترانه هام دردِ زندانی و زندانبانه
اگه گفتم که فراموشت کرد شک نکن اینها همه اش بُهتانه
هر طنابی که نجاتم میده یاد گرفتم که خودم پاره کنم
تو قمار عشق برام آسونه خودم و یک شبه بیچاره کنم
چرا از چشم های من می ترسی منی که نقابم و برداشتم
نگاه کن شبیه اون کسی شدم که میگفتم دوستش نداشتم

درد من یه اعتراف ساده بود دردی که کشتم و پایان نگرفت
اونی که دزدید دنیای من و ، من و حتی به گروگان نگرفت
اونیکه با من بی رحمتره تویی یا شکنجه وجدانم
این همه ناسازگاریم و ببخش اگه دائم شب پُر طوفانم
چرا از چشم های من میترسی منی که نقابم و برداشتم
نگاه کن شبیه اون کسی شدم که میگفتم دوستش نداشتم
چرا از چشم های من میترسی منی که نقابم و برداشتم
نگاه کن شبیه اون کسی شدم که میگفتم دوستش نداشتم

دلم داره هی میره واسش اما من با آهنگ گرفتمش .. با هندزفری گوش میکنم با صدای بلند تو گوشم  انگار هر چی تو ذهنمه میریزم دور 💪

 پیار دووووو پیار لووووو ... معنیشو‌ نمیدونم اما

برای خودم اینجوری معنیش کردم که : عشقمو پس بده  عشقتو بگیر برووووووو


اینجوری دارم سبک میشم  واسه حدود یه ساعتی ...  اما دوباره بعدش دلم میره واسش  .. دوباره گوش میدم ... فعلا یه ساعت یکبار لازمم به تکرار این کار .........

گفته بودی چون میدونی دیوونم پس نوشته هامو هم بهش فکر نمیکنی اصلا،  چون دیوونه ها ممکنه هر چیزی بگن و بعد یادشون میره ! پس ادامه نده خوندن این پست و برو .. 

.

 

.

 

.

.

.

.

.

‌ از وقتی حسودی کردن به عروسک برام غیر قابل قبول شد این حس و نسبت به خودم دارم که حسام نسبت به همه چی ممکنه  مسخره باشه  .. دلتنگی،  دوست داشتن،  همه چی انگار برام یه جور چرتی معنا پیدا کرده .. و باور ندارمش . . فکر میکنم چرت و پرته اینکه مثلا الان باید دلتنگ باشم، و بها نمیدم به حس الانم، و باید بگذرم .... دکتر که نمیرم  اما باید یه فکری به حالم بکنم  خودم...   دارم زندگی میکنم با خودی که برام غیر قابل قبول و غیر قابل باور شده ،،.. عاقل بشم اول .. 


وابستگی خر است 

خرتر از وابستگی اینه که بدونی اونی که وابستشی  اصلا وابستت نیست ،.. خیلی زور داره این حرف .. 

نر و ماده

تو این مدت که خاطرخواه حیوانات شده زیاد زوم کرده رو همه چی حیوانات، تو تی وی گاو نشون میده میگه مامان این گاو چیه نر یا ماده ؟؟ دقیق نگاه میکنم تلویزیون و شاید اثری ببینم به بچه جواب بدم میگم  مامان نمیدونم مشخص نیست میگه از کجا میدونیم که نر و ماده هستن ؟؟ میگم ماده ها میتونن به بچه هاشون شیر بدن نرها نمیتونن  میگه چطوری ؟؟ میگم صبر کن هر وقت از نزدیک دیدمشون نشونت میدم تو تی وی نمیشه میگه کجاش شیرشه 🥵 هر چقدر به بچه جواب بدی   بازم یه چیزی میاد تو ذهنش که به سوال دادنش ادامه بده🤕

از وقتی مفهوم نر و ماده رو فهمیده، تو خونه به من میگه مامان تو شیر ماده ای بابایی شیر نر ، چند روز پیش جلوی خانواده شوهری  دور هم جمع شده بودیم هر کی یه حیوونی شد یکی ببر شد یکی گورخر شد یکی یوز پلنگ شد  بعد بزرگه از دور بلند داد زد گفت مامانیِ من شیر مااااده اس بابایی نرررررر  همه تا اینو شنیدن زدن زیر خنده منم خودمو زدم ‌به نشنیدن با گوشیم‌ ور رفتم آخه جلو برادر شوهر و عموم  به من میگه ماده  حس ناخوشایندی به آدم دست میده جلو جمع بهت بگن ماده ماده 🤕 هر وقت بزرگه بهم میگه ماده    یه گاو ماده رو تصور میکنم که داره شیر یک روستا رو تهیه میکنه والا 😐

الانم داشتم بزرگه رو همراهی میکردم که مشقشو بنویسه ، یه جایی باید رو لباس پسره مربع میکشید و رو لباس دختره مثلث ،، میکشه تموم که میشه میگه مامااان مثلث نر یا ماده ؟؟ 🤦‍♀️

نمکی من

دارم سحر  گوش میکنم :

با چه عشقی اومدی تو قلب من خونه کنی ، اومدی که دل ببری باز منو دیوونه کنی 

چقدر نمکه این قشنگه من 

این نمکی من تازگیا خوشمزه شده  سعی هم میکنه منو مث خودش خوشمزه کنه  که من از بس تلخ تشریف دارم همه تلاشش بر باد میره،  هی از اون اصرار از من انکار ،.. این نمکی همه تلاششو هم که بکنه   من به این خوشمزگی در نمیام  همینقدر تلخ و خسته کننده باقی میمونم ،.. البته تا حالا با خوشمزگیاش منو زیاد شوکه کرده  ولی فکر میکنم دارم کم کم عادت میکنم به این شدت از خوشمزگی  به این شدت از شوکه شدن به این شدت از چشام گرد شدن  به این شدت از خارق العاده بودنش 

خطاب به نمکی : اگه تموم این روزا منو تو آب نمک بزاری، من  باز همونقدر تلخم   تو باید با این تلخیم کنار بیای  چاره ای نداری ، زور الکی نزن   اما خب  منم اونقدر که فکر میکنی تلخ نیستم پس یه وقت نکنه دلتو بزنماااا منم سعی میکنم یه وقتایی تند شم  یه ذره از این تلخی دربیام  چون فلفل اشتهای آدمو باز میکنه    هر وقت فکر کردی از اوج بی مزگی من داری رنج میبری روم فلفل بریز که  آتیشی میشم  ، بعد با شعله هام سرگرمت میکنم    آره نمکی جونم منو دوست داشته باش با همه تلخیام  

مادر همه جان و تنم

یهو خیلی دلتنگت شدم ، چقدر دلم هواتو کرده باز .... مادرم ... مامانی اگه بودی الان میدیدی دو تا بچه دارم اگه بودی هی منو دعوا میکردی که حواسم بهشون باشه هی حرص میخوردی که چرا اینقدر سر به هوام ... ماماااااان تو اینجایی تو قلبم دارمت .. کاش قدرتو بیشتر میدونستم ... مامااااااااا... دلم میخواد اینجوری صدات بزنم بعد تو بگی چییییه شیر میخوااااای مگه منم بخندم مث همون وقتا ... مامااااااا ناهار چی داریم ... تو بگی یه چیزی داریم و دیگه سلامتی از خدا وااااااای ماماااااااان جات خوبه میدونم آخرش میام پیشت تا ابد همونجا پیشت میمونم ❤❤❤❤❤❤

باید برقصم

این روزا  از بس احساسم منو انگشتر دست خودش کرده هر جور دوست داره منو میچرخونه که من قاطی کردم  ،، یه لحظه اون قدر غمگینم که مث مریضا یه جا افتاده و پر از غمم  ،،، یه لحظه دیگه اونقدر خوشحالم که میخوام پر دربیارم برم اون بالا بالاها ،،.. کاشکی احساسم افسار داشت افسارشو میگرفتم دستم  خودم هر طرف که دوست داشتم میبردمش نه اون منو ،،... حس اسبی رو دارم که احساسم داره میتازونتم،،.. قبلا چه دختر خودداری بودم  الان انگشت کوچیکه قبلمم نمیشم ...  باید سرگرم کنم خودمو  ،... این روحیه رو بندازم دور و یکی دیگه بخرم .. روحیه تمام شاد .. روحیه تمام پر از مسئولیت... روحیه مادرانه .. روحیه همسرانه .. 

باید گولش بزنم.. احساسمو میگم .. باید سرشو گرم کنم ...  مثلا ببرمش پااارک ،.. ببرمش براش چیزایی رو که دوست داره بگیرم ،،... فیلمایی که میخواد ببینه رو براش دانلود کنم ... براش غذاهایی رو که دوست دارم بپزم ... باهاش بازی کنم ...  بازی کنم چون اون از بس با من بازی کرده خسته شده  بزارم بشینه  من شروع کنم به بازی کردن باهاش ....  شاید از بازی من بیشتر خوشش بیاد .. براش برقصم تا اون بشینه و تماشا کنه .... آره باید برقصم اونقدر حرفه ای تا نتونه چشم ازم برداره و فقط بشینه نگاه کنه .... برم زیاد نورا فاتحی ببینم رقصو ازش یاد بگیرم .... 

کاشکی همون صدایی رو براش میفرستادم که در جواب من وقتی میگفتم  : چند سال بعد تو حتما عوض میشی  جواب میداد میگفت  نه من همینی هستم که الان هستم چند سال بعد هم همینجوری باقی میمونم رویا رو از دست نمیدیم دو دستی چسبیدیم بهش 

 

 

و من ساده بودم که باور کردم ..... 

همه

 

عکساتو

 

همه

 

صداهاتو

 

حذف

 

کردم تا

 

دلتنگت

 

نشم 

 

تو

 

 

قلب

 

و روحم

 

دارمت 

 

خاله

این داستان واقعی است

 

اسم فیلم: خانواده روانی

ژانر فیلم: درام، ترسناک 

خلاصه داستان : یه مرد چقدر میتونه بی رحمانه زندگی رو به کام خانواده اش تلخ بکنه اونقدر که روانی بشن ...... 

روزی روزگاری مادرم در سن شش سالگی مادرشو از دست میده و مامانم کنار مامان بزرگش و داییش به زندگیش ادامه میده چون وابسته اونا بوده ،،.. و بابای مامانم میره زن میگیره و زندگی دیگه ای برای خودش دست و پا میکنه و از اون زندگی صاحب دوتا دختر میشه ،.. مامانم تا دوران نوجوونیش و اوایل جوونیش کنار دایی و مامان بزرگش به زندگیش ادامه میده تا اینکه ازدواج میکنه،.. و ارتباط آنچنانی با خواهرای ناتنیش نداشته چون در این فاصله باباشون هم فوت میشه ،..  و همینطور مامان خواهرهای ناتیش هم فوت میشه .‌ .  روزگار میگذره ...  خواهرهای ناتنی هم ازدواج میکنن و ارتباطشون بهتر میشه . صاحب فرزند میشن و پر رنگ تر میشه رابطه ها .. اما یکی از اون خواهرای ناتنی مادرم   تو زندگیش مشکلات زیادی داشته اما به کسی نمیگفته و دوباره ارتباط ها اونقدر کم رنگ میشه که ماه به ماه گاها سال به سال همدیگه رو نمیدیدن .... 

و اما شوهر خواهر ناتنی مادرم ،  یک مرد روانی به تمام معنا ، مردی که بچه هایش را اینقدر کتک میزد تا روانه بیمارستان ها بشن  اینقدر زنش را در خانه حبس میکرد تا عقده اش را خالی کند اینقدر سیاه و کبود میکرد که زن و بچه اش تا حد مرگ ازش میترسیدن  و چاره ای جز سکوت نداشتن و این راز را در دل خانه نگه میداشتن و آن مرد تهدیدشان میکرد اگر بگویید بچه هات را ازت میگیرم و از این شهر میرم ، خاله ناتنی هم سکوت میکرد ،، بچه ها بزرگ و بزرگتر میشدن و پدرشان چون حیوان وحشی آنها را به باد کتک میگرفت ناسزا میگفت ،، بچه ها در یک فضای نا امن و پر از اضطراب بزرگ شدن ... مرد و زن هر از گاهی آن هم خیلی کم که در جمع فامیل می آمدن هیچ چیز را به روی خودشان نمیاوردن و همه فکر میکردن زندگی خوبی دارن ... 

گذشت و دخترای خاله م  مدرسه میرفتن ، دانشگاه و مث بقیه زندگی میکردن اما هر کس از نزدیک باهاشون در ارتباط بود به عمق رفتارشون که دقت میکردن میفهمیدن خیلی نرمال نیستن ،... 

 

اینایی که این بالا گفتم همش مقدمه چینی بود واسه ماجرایی که این پایین میخوام تعریف کنم .... 

این خاله ناتنی من پنج تا دختر داشت و یکی پسر ، شوهرش بعدها که بچه هابزرگ شده بودن زندگی رو ول کرد و از اون شهر رفت و بار سنگین زندگی رو انداخت گردن خاله م، .. دایی های ناتنی و مامان بزرگم حواسشون به خاله م بود ..   من با دوتا از دختر کوچوهاش که دوسال از من کوچکتر بودن بازی میکردم تو مدرسه ،... و این ارتباط مدرسه ای ما ادامه داشت تا دبیرستان،.. توی دبیرستان من متوجه رفتارشون شده بودم که یه جوری ان مخصوصا یکیشون اما اون یکی نرمالتر بود، من مثلا یه چیزی میگفتم چرا اینجورین  اخم میکردن و جواب نمیدادن  کلا حرف نمیزدن  ،.. منم بیخیالشون شده بودم تا اینکه وقت شوهر کردن دخترای بزرگشون رسیده بود و خواستگار براشون میومد  تا اون موقع همه مردم فکر میکردن اونا دخترای سر به زیر و نجیب و .. هستن چون اکثرا تو خونه بودن و فقط برا دانشگاه یا مدرسه بیرون میرفتن ..  خواستگار داشتن ولی هی جواب رد میدادن تا اینکه مامان بزرگ ناتنی من پیشقدم شد و رفت باهاشون صحبت کنه و نصحیتشون بکنه.. اون موقع دفعه اول بود  که به با بی احترامی شدید جواب مامان بزرگمو داده بودن که ما شوهر نمیخوایم و فلانه و اینا ... بزرگه از وقت ازدواجش گذشت بعدی هم همینطور و بعدی هم همینطور .. سالها گذشت..اگه  بزرگی از خانواده چیزی بهشون میگفت جوابشون رو با بی احترامی میدادن و میگفتن نیازی به نصیحت دیگران ندارن .. 

 بازم سالها گذشت و ما سالها رفت و آمد نداشتیم  هر چند که قبلش هم خیلی کم بود رفت و آمدها اما از زبان مادر بزرگ در موردشان میشنیدیم ... 

تا اینکه پسری خواستگاری دختر کوچکشان(همون نرماله) آمد.. همه شان مخالفت کردن الی خود دختره .. دختره بعدها شنیدم که به مامان بزرگ ناتنیم گفته بود من میخوام از این زندگی راحت شم و این پسره رو دوست دارم میخوام ازدواج بکنم کمکم کنین تا این وصلت سر بگیره .. و دایی و مامان بزرگ پیشقدم میشن تا ازدواج دختر کوچیکه با آن پسره سر بگیره ، پدرش رو پیدا میکنن و رضایت پدر و میگیرن و این ازدواج سر میگیره اما دختر خاله های ناتنیم از شدت نفرت  با خواهرشون قطع رابطه میکنن و خاله  هم چیزی نمیگه و این جا بود که در فامیل کم کم حرف و سخن زیاد میشه که چرا و چرا اینجوریه و بقیه  پا درمیانی میکنن اما بازم تلاش فامیل به سرانجامی نمیرسه.. 

یک روز این دختر خاله کوچیکه(همونی که ازدواج کرده) همراه مامان بزرگم میاد خونمون (خونه مامانم، مامانم اون موقع آسمونی شده بود) .. و ابراز دلتنگی میکند و من و خواهرم هم که سالها ندیده بودیم خاله ناتنی مان را میگیم ما هم میایم بریم یک سلامی بکنیم و دیداری تازه کنیم ..  چهارتایی مون بلند میشیم میریم خونه خاله ناتنی مان .. 

میرسیم و در میزنیم ، کسی جواب نمیده ..  و باز در میزنیم .. ناگهان یواش در نیمه باز میشه و من چشمی رو فقط میتونم ببینم که زل زده بیرون و  پر از سواله ،.. میگیم میشه باز کنین در و .. میگه  شمااا..  میگیم ماییم  دختر خاله تون و مامان بزرگ (اسم خواهرشون و نمیبریم چون فکر میکردیم اگه بگیم ممکنه در و باز نکنن چون ته ذهنمون یک پیش زمینه ای داشتیم که ممکنه رفتار طبیعی نداشته باشن) .. مث داستان  شنگول و منگول حبه انگور  میگه دستاتونو ببینم ما همه خندمون میگیره اما جلوی خندمونو میگیریم اما خواهرم میخنده و نشون میده دستشو میگه بیا ببین، تو همین فاصله که داشت دست خواهرمو نگاه میکرد چشمش میوفته به خواهر کوچیکه خودش که آن طرف وایساده و تا خواهرشو دید در و بلافاصله باز کرد و ما رفتیم تو ... تو حیاط وایساده بودیم که اونا تعارف نمیکردن بریم داخل.. من گفتم خاله خوبن کجا هستن  اونا جواب دادن  بچه ت کجاس  منم با همون لحن خنده گفتم پیش داییش   و اونا گفتن چقدر پررویه (از این رفتارشون تعجب نمیکردم  چون از قبل میدونستم یعنی کل فامیل میدونستیم ).. تو حیاط وایساده بودیم که دیدم همونی که در و باز کرده بود یه چیزی داره قایم میکنه تو  دستش و میره طرف در ،.. منم رفتم دنبالش، اونم تا دید منم دارم میرم  خواست زودتر برسه به در که قفل کنه در و، اما  منم سریع دویدم طرفشو از پشت گرفتمش و یهو کشیدمش کنار و اونم منو هل داد بیرون و زود در و قفل کرد ،.. یه لحظه خون به مغزم نرسید اون لحظه شوکه شده بودم  واااای چه حالی بودم اون لحظه مغزم از کار افتاد با خودم فکر کردم الان ممکنه چاقو بردارن برن آبجیمو و مامان بزرگمو و دختر خودشون و بکشن ،.. در و محکم کوبیدم  محکم در زدم  داد زدم  فاطمه فاطمه  صدا نمیومد فقط صدای جیغ میشنیدم  دستامو محکم میکوبیدم به در با مشت با لگد  داد میزدم باز کنین باز کنین ،... گریه م گرفته بود  یه موتوری رد شد جلوشو گرفتم  با حال زار گفتم بیاین کمک اینا آبجیمو زندانی کردن  تو رو خدا کمک کنین ،.. پسر بیچاره  شاخ درآورده بود اما سعی کرد میخواست از دیوار بره بالا اما دیوارشون خیلی بلند بود ،.. دویدم سمت خونه همسایه شون ، در زدم باز کردن با همون حال زار گفتم تو رو خدا کمک کنین اینا آبجیمو زندانی کردن   اونا هم تا فهمیدن که خانواده خاله ام هستن گفتن عمرا مگه از جونمون سیر شدیم  الان زنگ میزنیم پلیس .... 

اومدم بیرون  دویدم طرف خونه شون دیدم اون یکی در بازه و فاطمه و مامان‌بزرگم وایسادن و دختر خاله هام میخوان خواهر کوچیکشونو بگیرن و دوباره ببرن تو خونه اما اون دختر خاله کوچیکه فرار میکرد من و فاطمه با چشای گریون هی با بقیه دختر خاله هام دهن به دهن شدیم که آخه چرا اینجوری میکنین   ولش کنین  فاطمه اون یکی رو جدا میکرد یکی دیگه میگرفتش  وای چه صحنه هایی بودن  از فیلم هم بدتر ،، اون وسط یکیشون با من دعوا داشت میگفت صبر کن حساب تو رو هم میرسم داد زدم سرش برو گم شووووووو تا خواهرتو دست شوهرش ندادیم نمیریم از اینجا تا اینو گفتم خواست بیاد درگیر شه  شالمو کشید منم دستشو گرفتم و گفتم اوووووووی(بخدا اگه دروغ بگم😂)..  شوهرش رسید و دست زنشو گرفت و زود برد .. فاطمه رفت  دست خاله مو گرفت میخواست بلندش کنه  التماسش میکرد تو رو خدا این کار  و با خودت نکن هم من هم فاطمه گریه امونمون نمیداد ... نمیتونستیم ببینم اون لحظه ها رو .. شوک شده بودیم ...خاله م گریه میکرد و هیچی نمیگفت و آخر سر رفتن تو خونه اما دختر خاله هام میخواستن بیان باز دعوا کنن با من و فاطمه که ما ماشین ‌اومد و برگشتیم خونه .... 

 

 

یک شوهر روانی چقدر میتونه یک زندگی رو به فجیع ترین حالت ممکن برسونه خدا ازش نگذره ...  بعدها فهمیدم که چرا هی خودستگاراشونو رد میکردن  جون از شوهر میترسیدن   حق داشتن   با اون کاری که باباشون با مامانشون میکرد 

 

سالها از اون جریان میگذره .. از اون به بعد ندیدمشون ... یادمه اون روزا شبا کابوس های وحشتناک میدیدم ... تا مدتها همش استرس داشتم که بیان بچمو ازم بدزدن  ... از همون موقع میترسم تنهایی حتی تو خیابون برم ... از همون موقع تنهایی جایی نرفتم .... خیلی وحشتناک بود .... از همون موقع  تا مدتها تا در خونمون رو میزدن  همش میترسیدم  اونا باشن  همش فکر میکردم اونا اومدن خونمون که منو بکشن و بچه مو بگیرن و ببرن و ....   همش فکر میکردم میان انتقام میگیرن  .... وقتایی که کابوسشونو میدیدم فرداش حالم بد میشد  ترس تنهام نمیذاشت ... یه بار تو خیابون دیدمشون  زود چشامو چرخوندم طرف دیگه حتی نمیتونستم از دور بهشون نگاه کنم .... 

 

گذشت و فقط الان از خدا میخوام  حالشون خوب بشه .... 

 


البته دختر خاله ها بعدش رفتن شکایت کردن از کل خانواده ما و همه مون رو احضار کردن که من نرفتم و فقط یکی از داداشا رفت اما انتقام دختر خاله ها بی سرانجام موند ... 

قلب زخمی

من تا به این لحظه یه چیزی رو در مورد خودم نمیدونستم ، تا به این سن یه چیزی رو تو وجود خودم کشف نکرده بودم ، که همین الان بهش رسیدم ،،.. روانم مشکل داره ،.. آره روانم مشکل پیدا کرده ،.. روانم یاد گرفته عذاب دادن منو ،.. ... 

وقتی این حد از حساسیت رو تو خودم پیدا کردم ،  مغزم ساییده شد ، قلبم مچاله شد ، .. و برای انتقام از خودم باید دست به کار میشدم ، .. که شدم . 

آدم خودش باید حس بهتر بودن رو پیدا کنه تا بهش برسه ،..  انتقام واژه مناسبی برای حس بهتر نیست اما میتونه مسکن خوبی برای قلب زخمی باشه ،..  اگه آدم خودش مسبب زخمی شدن قلبش باشه باید نمک بپاشه رو زخم قلبش تا عبرت بگیره ،..  عبرت واژه سنگینیه، اونقدر سنگین که از ترسش نتونی جم بخوری از کنار خودت ،،.. کنار خودمم،حواسم به خودم هست، دست از پا خطا کنم این دفعه فلفل میپاشم ...

خاطرات گذشته

یکی از نوشته های دفتر خاطرات سال اول دبیرستان ؛

دقیقا عین جملات دفترمو تایپ کردم تا اینجا ثبت شه خاطرات گذشته 

 

هفته قبل بود که می خواستند من و بدزدند ؛ 

۱۴ اسفند بود، موقعی که از سرویس مدرسه اومدم پایین توی راه خونه همین جوری که داشتم با دوستم خداحافظی می کردم  از فاصله نه چندان نزدیک یه دختر بچه ای رو دیدم که نوشابه ای دستش بود و داشت همین جوری می رفت، کوچه خلوت بود، نگاهم اون طرفتر که چرخید یه پسری رو دیدم انگار خیلی از خودم بزرگتر نبود خیلی قیافه درهم و پرهمی داشت، چشمم به دختره افتاد که همینجور که داشت راه میرفت پس از دیدن اون پسر سر جاش ایستاد، فهمیدم پسره قصد اذیت کردن دختر ۴،۵ ساله رو داره با خودم گفتم بچه رو تنها توی کوچه خلوت گیر آورده دلش خوشه نمیدونه این جا یه سوپروُمَن داره میاد که نجاتش بده، دیدم دختره از ترس پسره میخواد بزنه زیر گریه که از همون فاصله با صدای بلند صداش زدم گفتم چطوری کوچولو  بیا اینجا(فکر میکردم با این کارم پسره راهشو بگیره و بره) اما دیدم دختره از ترسش حتی نمیتونست پیش من بیاد ناچار خودم راهمو کج کردم و رفتم دستمو دور گردنش انداختم و به راه رفتن ادامه دادیم یواش بهش گفتم بیا با من بریم اما اون پسره تا منو دید که با دختره دارم‌ میرم با لحن شل خودش گفت سلام (البته معتاد بود قیافه درستی نداشت انگاری معلول بود، یه جوری گفت سلام) که منم وقتی اینو شنیدم از ترس لرزیدم، اما به خودم گفتم اصلا نترس هیچ غلطی نمیتونه بکنه، این بود که فرار نکردم داشتم به دختره میگفتم خونه ات کجاست دختره از ترسش هیچی نمیگفت واسه همین دلم خیلی سوخت که یهو به سرم زد که یه چیزی به پسره بگم یا با عجله فرار کنم اما گفتم شاید بدتر کنه به دختره گفتم چی کارت داشت؟ اونم گفت میخواست دنبالم کنه ،، خونم به جوش اومد(نه این که خیلی غیرتی ام) دختره می خواست فرار کنه که من گفتم نه صبر کن من باهاتم خیالت راحت ،، دعا دعا میکردم خدا کنه در و زود بتونم باز کنم چون کلید خونه گیر داشت قفلش ، خدا رو شکر زود به خونه رسیدم و کلید و توی قفل چرخوندم یکی ثانیه در و باز کردم ک خودمو دختره رو هل دادم تو خونه،، اینجا بود که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم صدام میلرزید مامانم  تا منو دید گفت این دختره کیه ؟؟ چته چی شده ؟؟ منم زود براش تعریف کردمو گفتم اول باید این کوچولو رو ببرم خونشون صدای داداش کوچیکم زد و اومد و بردیم دختر رو تحویل مامانش دادیم و تا اومدم خونه جریان سلام گفتن اون پسره رو بلند بلند تعریف می کردم که داداش حسین از سر ناهار بلند شد دوید طرف کوچه تا بتونه اون معتاده رو بگیره اما دیگه خیلی دیر شده بود ،  اما خدا رو شکر  همون لحظه به موقع رسیدم و اون دختره بیشتر از این نترسید ..

آه ه ه

دراز کشیده بودم طبق معمول قبل خواب تو گوشی بودم و آقایی اونور داشت تی وی میدید(برنامه فوتبالی، وقتی فوتبال میبینه اگه کسی باهاش حرف بزنه شدید عصبی میشه)  ..  تو گوشیم دیدم یکی از آشناها که تازه عقد کرده بود استوری عاشقانه گذاشته بود و چنان از عشق میگفت که انگار صد ساله عشقو میشناسه .. خنده م ‌گرفت و استوری رو برای آقایی خوندم که اصلا توجه ای نکرد ،،.. و بعدش خودم دستامو بهم کوبیدم رو به آقایی با لحن شاعرانه ای گفتم آه ه ه ه ه  ای مرد من تو به من زندگی بخشیدی  دوباره دستامو به سینه م کوبیدم و گفتم آه ه ه  تو به من امید بخشیدی ای امید و آرزوهای من آه ا ا ه ه ه ه ،، که آقایی گفت زیاد زور نزن از خودت ،، اونا جوونن  و تو برای این حرفا پیر شدی،  بالش و طرفش پرت کردم و گفتم  اووی من اداشو درنمیارم که،  دارم مسخره شون میکنم اونم انگار نه انگار فقط دقیق شده بود به تی وی،   منم دوباااااره ادامه دادم آه  ه ه ه ه بیا تا عشق کنیم آه ه ه،، که یهو با لحن خفه شویی گفت برو گم شو بیرون، منم با همون لحن عاشقانه گفتم آه ه ا ه ه بیرون سرده  آه ه ه ه و بعد به بیرون اشاره کردم و با همون لحن گفتم آه ه ه  با چی بروم  بیرون آیا لباس گرم بپوشم و بروم ؟؟ نگاهش به تی وی بود سریع گفت  لخت برو  ،، دوباره با لحن قبلی گفتم اآه ه ه  لخت بروم ؟؟  آیا تو مشکلی نداریییی آه ه ه، گفت نه برو تا اونجای گربه بلند شه با لحن همیشگی خودم گفتم اونجای گربه بلند شه مشکلی نداری  گفت نه . 

سارینای عزیز ؛

سلام عزیزم ؛

این پست مخصوص دوست عزیزمه که تازه پیداش کردم ❤

ده سال پیش که تازه اومده بودم وب، روزهای اول از ذوق و شوق زیادی هر جور شده بود میومدم اینجا و یه سوژه پیدا میکردم و ثبت میکردم ،، یادمه اوایل وقتی برام کامنت میزاشتن خیلی ذوق زده میشدم و صرفا جهت کامنت گذاشتن دیگران اینجا جون گرفته بود ولی همینطور که پیش رفت رفته رفته  به اینجا دل بستم و اینجا شد سنگ صبور من ،،.. 

و اما حالا بعد از سالها که برگشتم بازم این کامنتای با انگیزه سارینای عزیز بود که چند پست قبل و ثبت کردم و اینجور که پیداس از اینجا شروع شده و همینطور ادامه پیدا میکنه تا آخرش و دوباره دارم کم کم دل میبندم به اینجا ،،..

و خواستم از سارینای عزیزم بابت این انگیزه قشنگی که بهم داد تشکر کنم و بگم ممنونم دوست خوبم ❤

ناهار خوردن همراه با فیلم دیدن

مشغول ناهار خوردن بودیم ،، تی وی هم روشن بود "من و تو"  فیلم قبل از انقلاب گذاشته بود ،، داشتم برنج رو برای آقایی میکشیدم که دیدم فیلم به جایی رسیده که یه خانومی داشت عربی میرقصید با اون لباسا ،، همینجور که داشتم برنج و براش میکشیدم گفتم  اوووه  رقص عربی  وو یه نگاه بهش کردم دیدم اونم هی یه نیم گاهی به تی وی میکنه و با شیطنت یه نگاهی به من  با همون خنده شیطانی گفتم من پیشتم من پیشتم عیب نداره ببین  یه پوزخندی زد و با همون شیطنت گفت بیا برو بابا  این چیه مگه از اینا زیاد دیدم و خندید  ابرو انداختم بالا و یکی زدم پس کله ش و با اخم گفتم اوووووی ،،  مشغول خوردن بودیم، آقایی و بزرگه همینجور مشغول حرف زدن بودن و منم به کوچیکه همینجور غذاشو میدادم که یهو نگام خورد به تی وی فیلمه به جایی رسیده بود که یه زنی  مرده رو هی به خودش میچسبوند و اون مرده هی میرفت کنار دوباره زنه هی با جملاتش میخواست مرده رو بچسبونه به خودش و هی اون میرفت کنار هی زنه میچسبوند  هی مرده در میرفت منم زل زده بودم به تی وی، محو دیدن صحنه ها بودم که .... که همینجور که داشتم دید میزدم کوچیکه یهو بشقاب و از رو میز  انداخت پایین ،، همه برنجا ریخت رو زمین آخ آخ ،، آقایی گفت  اوووووف ببین چیکار کردی حواست کجاست ،، منم زدم زیر خنده  و با حالت مظلومانه ای گفتم فیلمه آخه صحنه داشت حواسم پرت شد،، اینو گفتم و ریز ریز خندیدم و آقایی یه سری تکون داد و زیر لب یه فحشی بهم داد ،، مکث کردم  خودمو جمع و جور کردم بعدش اخمامو تو هم کردم و گفتم همش تقصیر تویه دیگه  اگه از اون مردایی بودی که گردن کلفت بودن من جرات نمیکردم جلوت این فیلما رو ببینم اینجوری هم نمیشد   بی غیرتی دیگه  یه اوفی هم کردم و همینجور که داشتم بلند میشدم تو دلم میخندیدم  .... 

حالا امروز یه دوساعتی میشه من تو کلبه چیزی نگفتم ببینم خودش میاد چیزی میگه یا همش من باید اول برم بگم و اون جواب بده  یه بارم اون اول بیاد سراغ من والا همش که من اول رفتم سراغش

تربیت

۸۰ درصد فضولی و اذیت کردنای بزرگه رو باباش یادش میده 

داشتن ناهار میخوردن  بزرگه میگه وای خیلی خوشمزه اس  بابایی میگه آره من درست کردم، نگاشون میکنم،،  بزرگه میگه مامانی درست کرده( حالا خوبه آماده ای هست و من فقط سرخش کردم) بابایی میگه نه مامانی هیچی بلد نیست فقط بلده به کوچیکه شیر بده( اونم شیر خشک) ،، بزرگه هر هر میخنده ،، بازم هیچی نمیگم ،، دارن حرف میزنن در مورد حیوونا که بزرگه یه چیزی در مورد زرافه میپرسه بابایی میگه آره زرافه شبیه مامانیه نگاش میکنم میگم اتفاقا زرافه شبیه تویه هم قدش هم زبونش خیلی درازه 

این دوتا وقتی کنار هم میشینن به حرف زدن  کلا من همش حرص میخورم  انگار نه انگار باباشه همش چرت و پرت یاد بچه میده   هر چی من تلاش میکنم بچه رو درست و باهوش بار بیارم  اون هی همه چی رو به مسخره بازی میگیره و به باد میده همه تلاش های من و ،، هی سوالای بچه رو به شوخی جواب میده تا بخندن فقط ،، مهم براش فقط خنده س و لج منو درمیاره تا یه چیزی هم بهش میگم با مسخره بازی جواب منو میده میگه سخت نگیر بزار بچه مون فضول باشه و هی شوخی کنه و شاد باشه  

وقتایی که با بزرگه تنهام و حرف میزنیم تا یه حرف الکی و بد میزنه میگم این چه حرفیه میزنی میگه بابایی یادم داده  من به جای دوتا بچه سه تا دارم   تربیت اینا رو به خودت سپردم خدااا  حالا این پیشکش خدا کنه منو مث خودشون دیوونه نکنن

الان اومده بود وایساده بود روبروم نگاه میکرد که چیکار میکنم منم گوشیمو گرفتم طرفش گفتم ببین اینجا دارم چی مینویسم  یه ذره شو خوندم براش ،، ابروشو انداخت بالا  منم گفتم تا تو باشی دیگه درست برخورد کنی با بچه  فکر کردم اینجوری ادب میشه اما انگار نه انگار به یه ورشم نیست میخنده و میره اونور  

چرت

نیاز دارم چرت بگم ... شدیدا نیاز دارم یه چیزی رو بشکنم ،،،، جلو بچه نمیشه حیف ‌.... عصبی نیستم اما لجم دراومده ،، چرا اتفاقا خیلی عصبیم .... کلی ذوق داشتم ،، کور شد ،،، نمیبینم .. چرت بیا نجاتم بده ،، چرت و پرت بیا ،، بیا ،،،.. سرم تیر میکشه ،، کوفت ،، زهرمار ...     دلم میخواد برم تو دریا اینقدر دست و پا بزنم اینقدر دست و پا بزنم آخرین لحظه مرگم بیان منو دربیارن از زیر آب ،، .. میخوام بال داشته باشم تا خودم بالمو بچینم اینجوری شاید دلم خنک بشه،، عصبانیتم فروکش کنه،، سرم بیشتر تیر میکشه،،، میخوام برم تو خیابون اینقدر بارون شدید بباره که هر چی ته دلمه بشوره ببره ،، دلم باورن خواست بارون دلم خواست  دلم بغل و خواست دلم .... کوووووفت ،،،،  میخوام برم گم شم تو کوه  برم تنهایی نصف شب گم شم تو کوه تا اینکه اینقدر بترسم بلرزم  اینجوری شاید دلم خنک بشه   .... میخوام برم تنهااییی تو جنگل تا اینکه یه حیوون درنده بیاد منو بخوره  کوفتش بشم بعد دلم خنک میشه  ،، آره ،، آره همینه سرم داره بهتر میشه ،، مسکن چرت گویی داره اثر میکنه ،، میخوام برم  یه جای شلوغ میون مردم داد بزنم اینقدر داد بزنم آبروریزی کنم  دلم خنک میشه   آره میخوام برم دیوونه بازی ،، 

 

بهتر شدم ،،، از این بهتر شدن تعجب کردم ،، انتظارشو نداشتم چرت کمکم کنه ،، ولی خب این لبخند(الان زدم) یعنی اینکه موثر بوده،، 

مرسی چرت .....

دوستان

خطاب به شما دوستان ؛

تو این وبلاگ من از روزمرگی هایم مینویسم که بچه هام شاید بعدها با خوندنشون در وهله اول بهتر مامانشون رو بشناسن ، دوم اینکه تجربه هامو از زن بودن براشون میگم تا بهتر زن ها رو بشناسن ،، چون این شناخت براشون لازمه بعدها این شناخت بهشون کمک میکنه تا مامانشون رو باور کنن بهش اعتماد کنن اگه بعضی از نوشته هام با جزئیات کامله واسه اینه که بعد از خوندنشون بدونن مامان و بابا روزگار جوانی چه حس و حال های داشتن ، بدونن مامان و بابا هم عشق و میشناسن ، احساس و درک میکنن و دوست داشتن و میفهمن، بدونن ما هم یه روزایی جوون بودیم جوونی کردیم   ، که اگه اینا رو بدونن بعدها بیست ساله دیگه راحتتر به من اعتماد میکنن و اگه حرفی ته دلشون باشه راحتتر با من در میون میزارن چون با خوندن خاطراتم منو شناختن و باور کردن که مامان میتونه درک کنه عشق و احساس و دوست داشتن و ،،،   هدف من از گفتن خاطراتم تو این وبلاگ  همینه ....  خاطرات بی سانسور شده مو ثبت میکنم تا یه روزی بچه هام بدونن و بفهمن که مامان و بابا  فقط پیر و سالخورده نیستن بدونن روزگاری مامان و بابا مثل خودشون جوون بودن و این حسا رو تجربه کردن و درک میکنن 🥰

 

بعد از ظهر کوفتمان شد

نشسته بودیم بعد از ظهر خود را سپری میکردیم  آقایی سرما خورده خوابیده بودن و کوچیکه نیز در خواب به سر میبرند و بزرگه هم خانه پدر بزرگشان مانده بودن  و من نیز بعد از بیگاری کشیدن از خودم و انجام کارهای خانه لم داده بودم با دلی خوش و خیالی آسوده که ... زنگ در به صدا در آمد .. دیدم به به پدربزرگ بزرگه را آورده و دختر عموی بزرگه هم همراهشان است ،، با روی خوش با دلی خوش رفتیم به استقبال ..  مشغول پذیرایی از پدر شوهر جان بودیم و در همین حین با دختر عموی وروجک بازی میکردیم هی اون‌توپ و پرت میکرد روزمین طرفم هی من طرف اون، هی اون طرف من ، هی من طرف اون، که یهو دیدم اِ توپی طرفمان نیامد  چشم دوختم ببینم کجا غیبش زده است که دیدم گوشه ای از لباسش را میبینم پشت مبل قایم شده  با دلی آسوده خیال بر این بردیم که دارد بازی میکند اما نگو که ...... چند لحظه بعد بهش گفتم زن عمو چرا بازی نمیکنی  که با صدای گنگ و مبهمی چیزی گفت   ،، گفتم چییی عزیزم   گفت  جیش  گقتم آخی جیش کرده واسه اینکه خجالت نکشه  بلند شدم رفتم کنارش موهاشو ناز کردم گفتم اشکال نداره عزیزم بیا ،، دوسال و نیمشه این نوه پدر شوهر جان ،، در حال رفتن به دستشویی بودیم و پدر شوهر جان هم در حال چای نوشیدن بودن و  میشنیدن گفتگوی ما رو که این وروجک گفت شورت خیس ... گفتم عیب نداره بیا بهت میدم گفت مال خودت بده ،، تا اینو گفت از هولم به جای دستشویی سر از اتاق درآوردم خجالت زده مان کرد جلوی پدر شوهر این وروجک ،، آوردمش تو اتاق گفتم بیا عزیزم یه از اون خوشگلاشو بهت میدم،  حالا ما که دختر بچه نداریم تو خونه  لباس بزرگه رو براش گذاشتم کنار،،  که تا لباسشو بالا زدم خدا چشمتون روز بد نبینه که دیدم پی پی کرده یهو یه حالت گریه درونم شکل گرفت شدیدا(ته دلم به خودم فحش دادم ) یواش یواش باهاش حرف زدم گفتم بیا عزیزم،، حالا تو دستشویی من گریون میشستمش بخدا نه اینکه ادا دربیارما  بخدا دست خودم نیست   بچه های خود آدم فرق میکنه هر چی ته دلم سعی میکردم خودمو قانع کنم که بابا  اینم بچه اس اینم مث بچه خودت   اینم گوگولی مگولی اینم قند عسل اینم نی نی  واای مگه میشد آخرش خطاب به خودم گفتم  اینم کوفت و زهرمار فقط به خودم فحش دادم تا شستمش برگشتم تو اتاق دیدم وای ردپای پی پی هنوز هست  زود تموم  لباسشو تنش کردم گفتم بدو برو بازی کن تو هال،، اتاق و تمیز کردم و اومدم بیرون  حالا تو این مدت پدر شوهر جان خوابش برده بود ،،.. و اینک این بعد از ظهر مان کوفتمان شد 🤓

خواب سنگینم من

باز نصف شب شد و من و اینجا 

امشب شاممو‌ خوردم‌ زود 

اما از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۱:۳۰ تو هال خواب افتادم 

آقایی بیدارم کرد بیام بخوابم سرجام ،، من با حالت گریون و خواب آلود بهش گفتم خوابم میااااد نهههههه(حالا اون داره میگه بیا بخواب منم که گیج خواب بودم فکر کردم میگه بیاااا ب...) میگه کسی کاریت نداره بیا بخواب (آره ارواح عمه ت اگه راست میگی پس چرا حالا یهو خوابم  پریده اومدم اینجا )...

وقتی خوابم اگه کسی بیدارم‌ کنه اینقده عصبانی میشم که‌ نگو از بس خوابیدن و دوست دارم ،، و البته خوابم خیلیییییی سنگینه ،، بعضی شبا آقایی بیدارم میکنه که از تو هال برم تو اتاق بخوابم    فرداش یادم نمیاد  مسیر هال تا اتاق و چه جوری اومدم بس که خواب دوستم ،، یا بدتر از همه که کلا دغدغه شده برام اینه که اگه خواب باشم و مثلا آقایی بیاد سراغمو و باهام بازی های مختلف انجام بده  من اصلا بیدار نمیشم و فرداش هم یادم نمیمونه یا اگه یادم بمونه اندازه یه چیز محو تو ذهنم..  که فرداش باید برای اینکه نماز بخونم ازش بپرسم آقایی جان دیشب بلههه؟؟ اگه بله که باید برم حمام اگه نه که هیچ میرم نماز میخونم و .. متاسفانه من خودم نتیجه بازی رو هیچوقت یادم نمیمونه و باید از آقایی بپرسم یا میگه صفر صفر یا میگه گل زده به نفع خودش (البته اکثر موقع هایی که خوابم صرفا خودشو گرم میکنه و بیچاره بازی رو تکمیل نمیکنه تا خوابم بهم نریزه چون اگه گل به نفعش بشه دیگه من از خواب بیدار میشم 😂) والا بخداااااا تا این حد خوابم سنگینه  یادم نمیمونه😂😂😂😂😂😂😂

دغدغه آقایی هم است این سنگینی خوابم،، میگه اگه یه شب من نباشم و دزد بیاد در خونه مونو بزنه تو اگه خواب باشی  خودت دو دستی  در و براش  باز کنی 😅😅

خرسی نی نی پسر بزرگه من میشود

این روزا انگاری "خرسی" هم حس کرده یه چیزایی رو ،، چون بزرگه دو روزه گیر داده که من این خرسی رو میخوام و بچه منه خرسی ،، با این حال که این همه سال بزرگه اصلا هیچوقت خرسی براش مهم نبود اما این چند روزه خیلی خرسی رو دوست داره،، کنارش میخوابه،، خودش میخوابونتش ،، بهش مثلا غذا میده ،، امروز وقتی خرسی  رو خوابوند رو تخت کوچیکه  بعد پتو رو انداخت روش و چراغ اتاق و خاموش کرد و اومد تو هال یواش گفت مامانی هیس خرسی خوابه ،، دقیقا شبیه وقتایی که من خودم کوچیکه رو میخوابونم و میام بهش میگم هیس یواش  داداشت خوابه اونم ادای منو برای خودم درآورد، .. نشسته بودم که گفت مامانی این دفعه که رفتیم اسباب بازی بخریم  برای خرسی هم اسبای بازی میخوام بخرم ، میشه بخرم ؟؟ با نگاه متعجب و خندون جوابش دادم آره اگه دوست داری آره بخر مامان ،، از این کاراش خودمم ذوق میکنم ،، داشتم ظرف میشستم یهو بزرگه داد میزنه با هیجان میگه ماماااان مامااااااان  خرسی پی پی کرده رو مبل ،، تا میشنوم خنده م میگیره تا حد مرگ ولی تا نگاش میکنم میبینم منتظره یه چیزی بگم میگم واااااای بدبخت شدممممم تا اینو میگم  انگاری زدم به هدف و کلی میخنده ،، سر شب اومدم درساشو بهش یاد بدم که هر چی خانوم معلمش گفته انجام بده   میگم بیا اینجا بنویس میگه مامان صبر کن خرسی بخوابه بعدا ،، یاد خودم میوفتم وقتی میاد میگه مامان بریم هر چی خانوم معلمم گفته انجام بدیم بهش میگم صبر کن کوچیکه بخوابه بعدا ،،  یا یهو میبینم بدو بدو با خرسی میره دستشویی میگم چرااا میگه خرسی جیش دااااره ،، چون همیشه برای کوچیکه و بزرگه کارتونی رو که دوست دارن دانلود میکنم میبینن،، حالا بزرگه اومده میگه برای خرسی هم کارتونی که دوست داره رو دانلود کن ببینه ،،میگم چشم 

 

فکر میکنم بزرگه اخلاقش شبیه من بشه  ،، خیالبافیش که کپ منه 

 

 

 

 

سلام

نصف شب 

این وقت شب اینجا چیکار میکنم من

باور میکنی هنوز شام نخوردم

یعنی الان میخوام بخورم

بله 

چی میخوای بخوری 

برنج و مرغ با سس تند(مجبوس)

بیا برو خدا بیامرزتت

تازه بعدش میخوام‌ ژله، بستنی هم بخورم 

 

چرا هیچیم شبیه آدما نیستشاید آدم نیستم

خلوتگاه تنهایی

بزرگه الان اومده پیشم میگه آی خسته شدم چیکار کنم  بغلش میکنم و میگم ای جااااااانم قربونت برم که خسته شدییییی برو پتوت رو بیار اینجا بخواب،،  آخه تا همین نیم ساعت پیش داشتیم فوتبال بازی میکردیم من و بزرگه و پسر عمه ش  ،، من هی توپ و ازشون میقاپیدم با اینکه کوچیکه رو تو بغل داشتم دریبل میزدم ازشون و تا اونا میخواستن توپ و ازم بگیرن  من با جیغ و داد و هوار حواسشونو پرت میکردم و باز توپ مال خودم‌میشد و اونا هی در تلاش بودن بهم گل بزنن  میگه آی سرم درد میکنه چیکار‌کنم سرم درد نکنه (امروز زیاد بالا پایین پریده خسته ش شده خوابش گرفته)خودم پا میشم میرم پتو رو میارم براش ... کوچیکه هم در حال خوابیدنه ،، آقایی هم همینطور ،، امشب همه شون میخوان زود بخوابن آخ جوووووووون این شبا رو خیلی دوست دارم  خونه ساکت همه خواب  من تنهای تنها  میشینم تی وی میبینم  خوراکی میخورم به به  وقت میگذرونم برای خودم با آرامش 

عصر فرح زنگ زد گفت آماده شو میایم دنبالت بریم لب دریا و دور دور ،، آماده شدم و اومدن دنبالم و رفتیم عصری بیرون ،، بزرگه باباشو دید لب دریا فوتبال بازی میکرد  گریه و زاری که من میخوام برم پیشش رفتیم پیششون ،، من دیدم آقایی داره فوتبال بازی میکنه ،، جالب بود برام دیدنش در حال بازی فوتبال 

برگشتیم خونه پدر شوهرم اینا ،، مادر شوهر قشنگم کمرش درد میکنه رفته دکتر گفته باید استراحت کنه،، از اونجایی که من هر وقت میرم خونشون همیشه خیلی ازم پذیرایی میکنه و کلی دور و برم میگرده امروز بیچاره باید استراحت میکرد و هی به خواهر شوهر سفارش میکرد اینو بیار اون ببر  اینو بیار واسه زن داداشت و  اون بیار ... خلاصه حرص خواهر شوهر بزرگه دراومده بود که داشت زیادی ازم پذیرایی میکرد هی برام میوه میاورد و من هی براش عشوه میومدم میگفتم زحمت نکش چون ته دلم میدونستم داره بهم فحش میده واسه همین خندم گرفته بود هی به مامانش میگفت مامان مریم که غریبه نیست چرا اینجوری رفتار میکنی،،  حالا تو این مدت من هی میگفتما نکن عمه  من که غریبه نیستم خودم گشنم شد میرم هر چی دوست دارم میخورم و فلان..  اما تو کتش نمیرفت آخرش که به خواهر شوهر بزرگه گفت برو شیرینی رو بیار همونی که مریم خیلی دوست داره ،، یهو این خواهر شوهر بلند شد رفت جعبه رو کامل آورد گذاشت تو بغلم   خلاصه خواهر شوهر بزرگه حرصشو خالی کرد تو جعبه شیرینی که محکم گذاشت رو پام  گفت بیااا بخوور  و خودش خندید منم خنده م گرفته بود، کلا من و خواهر شوهرام هیچ تعارفی با هم نداریم و خیلی راحتیم ولی عمم یکی از عادت هایی که داره اینه که همیشه زیادی ازم پذیرایی میکنه و من خودمم معذب میشم،، هر چی بهش میگم بابا من راحتم و تعارف نداریم که گوشش بدهکار نیست(چرا از این کلمه استفاده کردم باز) ... 

برم برم از امشبم به طور کامل استفاده کنم و خوش بگذرونم از این خلوتگاه تنهایی خویش 

 

وجود یک "دوست" ضروریه ، برای من دوست یعنی "آبجی"

نصف شبتون بخیر هیس ساکت صدام درنیاد که همه خوابن و منم یک دستی دارم تایپ میکنم اون یکی دستمو آقایی گرفته،، اِ همین الان ول کرد 😂خُب این یه خط بالایی رو خیلی کُند تایپ کردم چون یه دستی بود ،، حالا دو دستی بچسبم به گوشی و زود زود تایپ کنم و بعدش بخوابم ،... 

امروز سر شبی خواهر شوهری کوچیکه اومده بود خونمون و منم از تنهایی دراومدم و کلی گفتیم و خندیدیم ،.. آقایی هم بعدش اومد نگاش و رفتارش خونسرد و خوب بود و شام خوردیم و تا اینکه خواهر شوهری رفتش خونشون و آقایی گفت کوچیکه تو خونه دلش گرفته میبرمش بیرون شما هم بیاین همه با هم میریم یه دور میزنیم منم چیزی نگفتم و با لبخند کوچولو همراشون رفتم،، تو ماشین آهنگ گذاشتم واسه بزرگه که  شاد شه واینا که خودم پرسیدم امروز ماشین مشکلش چی بود میخواستم سر حرف و باز کنم اونم جواب کوتاه داد ،، منم ساکت شدم که اونم دید اینجوری ساکت موندم یه چیزی گفت و منم جوابشو کوتاه دادم  دیگه برگشتیم خونه ولی هنوز قهر تو چشاش موج میزد تا اینکه شب شد و کوچیکه خوابید ، .. منم کارامو کردم و بزرگه هنوز بیدار بود رفتم بزرگه رو بغل کردم و دم گوشش گفتم حالا بریم پیش بابایی سه تایی همو بغل کنیم مثل همیشه( همیشه سه تایی وقتی همو بغل میکنیم یکبار من و آقایی باید ببوسیم بزرگه رو و یکبار من و بزرگه بابایی رو و یکبار اون دوتا منو..) .. من و بزرگه رفتیم سراغ بابایی و همو بغل کردیم موقع بوس دادنا  بزرگه اول جفتمون و بوسید بعدش نوبت بابایی بود که ببوسه که اون فقط بزرگه و بوسید و منو انگار نه انگار ،، منم کنف شدم اما لبخند به لب به بزرگه گفتم وای دیدی امشب اون مار تو دهنش چی گذاشت و حواسشو پرت کردم و براش برنامه خودشو گذاشتم گفتم مامان ببین و بخواب که دیر وقته ،، خودمم رفتم تو آشپزخونه کارامو انجام بدم..  بزرگه خوابش برد آقایی بردتش سر جاش خوابوندش و منم نشسته بودم مشغول اینستا و ... که اومد از پشت سرم یهو بوسید ،، توجه ای نکردم،، اومد نشست روبروم صورتمو ناز کرد و بازم بوسید ، من انگار نه انگار همینجوری با گوشی ور میرفتم ،، اونم نشسته بود هی منو نگاه میکرد و چیزی نگفت گونه مو کشید و باز بوسید و من چیزی نگفتم (یه بارم اون کنف شه والا اینقد واسه ما ناز میکنه  ناسلامتی من‌زنم ها اون واسه من ناز میکرد) بلند شد رفت رو اون یکی مبل نشست تی وی ببینه ،، منم از همونجایی که نشسته بودم مظلومانه پرسیدم چرا اون موقع منو نبوسیدی ؟؟ همونطور که نگاش به تی وی بود  اونم با لحن مهربون گفت چون اون موقع اگه میبوسیدم به خاطر بزرگه میشد  اما میخواستم تنها شیم به خاطر خودت ببوسمت،، (عجبا با کلماتم چه بازی میکنه ) بازم از همونجایی که نشسته بودم با حالت قهر پرسیدم من کی و دوست دارم ؟؟ اونم همونجوری که نگاش به تی وی بود گفت اینو تو باید بگی ؟ بازم گفتم تو بگو من کی و دوست دارم ؟؟ ،، مکث کرد و  گفت من تو رو دوست دارم، حرصم گرفته بود با لحن تندتری باز گفتم من کی و دوست دارم ؟؟ بازم مکث کرد با ناراحتی یواش گفت نمیدونم ،، برای آخرین بار پرسیدم با صدایی که یه کوچولو شبیه داد بود گفتم من کی و دوست دارممم ؟؟؟؟؟  با همون ناراحتی گفت منو دوست داری . بلند شدم از سرجام رفتم کنارش رو مبل دراز کشیده بود دستاشو باز کرد منم کنارش دراز کشیدم نگاش میکردم و  و بالحن آشتی پرسیدم من چقدر دوستت دارم ؟؟ اونم نگاش به تی وی بود همینجوری بوسید گونه مو ،، چیزی نگفت ،، صداش زدم و شاکی گفتم من چقدر دوستت دارم ؟؟ گفت اینکه چقدر  منو دوست داری من باید جواب بدم؟؟؟ گفتم آره فکر کن بگو گفت نمیگم،،میخواستم بلند شم پاهاشو قفل کرده بود تو پام ،، گفتم ول کن میخوام بلند شم حوصله ندارم ،، نزاشت هی بوس بوس میکرد،، (قانع نشدم میخواستم خودش بگه که دیگه جای چونه زدن نداشته باشه) نگاش کردم و  گفتم اگه نگی بلند میشم بگو چقدر دوستت دارم ؟؟ گفت من خیلی دوستت دارم تو هم دوستم داری ؟؟ گفتم تو خودت چی فکر میکنی؟؟  بازم  شاکی شد گفت میگم دوستم داری ؟؟ گفتم خودت فکر کن و از خودت بپرس و بهم بگو،،  مثلا داشت فکر میکرد اداشو درمیاورد و بعدش گفت نه دوستم نداری کار خودشو میکرد داشت حرصمو درمیاورد هی زور زدم که بلند شم اون بیشتر میچسبید آخرش گفت مثلا میخوای نشون بدی خیلی دوستم داری؟؟ و باز خودش سرسری گفت باشه خیلی،، منم موندم همونجا ،، .... و محبتمون دوباره شروع به فوران کردن کرد و عشق آغاز شد 

 

بعدا بهش گفتم ببین الکی امروزمو خراب کردی به خاطر یه سری بحثای الکی ،، اینجوری نباش دیگه مهم اینه که من فقط تو رو دوست دارم اگه یه وقتی حالا هر موقع با دوستی یا کسی حرف زدم الکی حساس نشو باشه ؟؟ نگاش شبیه این بود که انگاری ته دلش به خودش میگفت اووووف این باز حتما الان میخواد بره با دوستاش حرف بزنه  که اینو میگه 🤓  اما سرشو تکون داد و چیزی نگفت و منم بیخیال شدم...  چند دقیقه بعدش صدای گوشیش اومد ، من داشتم چراغای آشپزخونه و هال و خاموش میکردم که بریم بخوابیم صدای پیام خاص بود تو واتساپ،، دوبار صدا داد گوشیش از همون دور گفتم  کیه؟  جواب نداد انگاری نشنید صدامو   بلندتر گفتم کیه پی ام میده تو واتساپ بهت این وقت شب ؟؟ گفت  آها هیچکی تو گروه بچه ها پیام دادن .....   خودم ریز خندیدم ، بلههههه از حق نگذریم من بیشتر همیشه بهش گیر میدم  خیلی وقتا شده دزدکی میام نگاه میکنم با کی چت میکنه میبینم داره به طلبکاراش(یا بدهکاراش ، همیشه با این دوتا کلمه مشکل دارم معنیشون رو نمیفهمم خودتون بفهمین دیگه)پیام میده  پول بدین پول بدین    یا داره با دوستاش تو گروه دوستانه شون چت میکنه ،،  خلاصه عزیزای دلم اونی که بیشتر گیر میده  منم منم  

بچه های گلم ، هر آدمی تو دنیا نیاز داره با یکی از جنس خودش بعضی وقتا حرف بزنه  ، شوخی کنه ، صمیمی باشه ، باهاش بره بیرون بگرده و وقت بگذرونه ، اینا نیاز هر انسانیه ، طبیعی هم هست بعضی وقتا بعضی حرفا رو نمیشه به یک شوهر گفت  و برعکسش نمیشه آدم به زنش هز حرفی رو بزنه  اون موقع س که "دوست" نقشش پر رنگ میشه  ولی خب یک دوست هیچوقت نمیتونه جای شوهر یا زن آدم و پر کنه  هیچوقت ،،   دوست واقعی هر آدمی همسرشه تا ابد ،، ولی خب تو زندگی آدما برای اینکه بتونن شاد باشن از هر نظر  وجود یک دوست ضروریه ،، پس نباید حساس بشین نباید فکر کنین حالا چون من همسرمو دوست دارم اونم حتما باید فقط منو دوست داشته باشه و با هیچکس به جز من زیاد معاشرت نکنه ،،   اتفاقا وجود یک دوست باعث میشه شما همیشه پر انرژی باشین و دلتون شاد باشه چون اگه آدم همینطوری الکی مثلا یه روز از یه چیزی دلش گرفته باشه اگه شوهر نباشه میره با یکی از جنس خودش حرف میزنه و سبک میشه و این خودش کمک کننده س یا بعضی وقتا دو جنس مخالف نمیتونن حسای همدیگه‌رو درک کنن مثلا من یک زنم  بعضی وقتا همینطوری الکی دلم میگیره و خودمم نمیدونم چرا خب اگه برم به باباتون بگم اون نمیفهمه یا درک نمیکنه ولی اگه با یه دوستی از جنس خودم برم درد و دل کنم اون میفهمه چون یک زنه درک میکنه و منم آروم میشم چون برای ما زنا فقط درک مهمه ،،  بعضی وقتا تو زندگی وجود دوست لازمه ،، اینو فقط من نمیگم تجربه ثابت کرده ،،،... 

چراغ نباید کم مصرف باشه نه پر مصرف  باید به صرفه باشه

آقایی طبق معمول همون نیم ساعت  بعدش بچه ها رو تحویل داد و بعدش رفت سرکار ،، منم با حال زار که نشون دهنده مریضیم باشه از تختواب بلند شدم اومد بیرون که دیدم بزرگه رو آماده کرده میخواد همراش ببره ،، با لحن مهربونتری گفت کوچیکه رو هم دوباره بخوابون و خودت بخواب .. رفتم دنبال قرص خودش اومد گفت اگه‌گلوت درده بیا اینو بخور بهترت میکنه ،، چیزی نگفتم .. داشتم فکر میکردم تا کی قراره اینجوری خشک بمونه آخه ،، جریان داره این قهر کردنش .. برمیگرده به  فردای همون شبی که با دوستم نصف شب چت میکردم .. 

حالا آقایی رفت سرکار و کسی خونه نبود کوچیکه رو خوابوندم و به جای اینکه بخوابم رفتم کارامو کردم البته اول اون صدای قشنگ و پلی کردم و شروع کردم از آشپزخونه ظرفا و هال و اتاق و ... و وقتی تموم شد گوشی رو برداشتم اومدم نشستم معمولا اینجور وقتا که بیکارم همیشه میرفتم اینستا یا فیلم میدیدم  ولی تازگیا اولویت با اینجاس ... 

پسرای گلم اینو برای شما میگم که تو خاطرتون بمونه و درس بگیرین از این خاطره هایی که براتون تعریف میکنم و از تجربه مامان و بابا استفاده کنین .. والا 

(البته الان که میدونم ممکنه "توی رویایی" اینا رو بخونی یه ذره معذبم اما خب قرار نیست این وبلاگ سانسور شده باشه و باید یه چیزایی گفته بشه توش تا بعدها  بچه ها اگه اومدن و خوندن یه چیزی یاد بگیرن و بهتر بشناسن زن ها رو .. تو هم که غریبه نیستی از خودمونی  

فردای اون شب که با زینب دوست دوران دبیرستان چت کردم اون شب گذشت و فردا شبش شد و من برای اینکه خواب از سرم بپره و نصف شب هم بود و ممکن بود سرمو که بزارم خوابم ببره گفتم پاشم بلند شم خودمو سرگرم کنم تا خوابم نبره (اونم خدا شاهده به خاطر بابایی تون میخواستم بیدار بمونم  چون بزرگه هنوز بیدار بود و من نمیخواستم خوابم ببره باز و بابایی تون فرداش شاکی بشه هی بگه چرا میخوابی و فلان و .. ) بلند شدم رفتم جلو آینه هی خودمو ورانداز کردمو هی آهنگ گوش دادمو خوندم و خندیدم و رقصیدمو تا بزرگه خوابش ببره برم سراغ بابایی ،، بابایی دید که من خیلی شاد و شنگولم فکر کرد باز با دوستام چت کردم و یه حرفی زد که نباید میزد و منم خیلی بهم برخورد اما من چیزی نگفتم بزرگه هم خوابش برده بود و آقایی بردتش رو تختش ،، وقتی برگشت گفت هر شب خوابت میگیره و میری میخوابی امشب چی شده که خوشحالی چیه حتما میخوای نصف شبی تصویری حرف بزنی با دوستات ،،  منو میگی دو تا شاخ درآوردم گفتم چی میگی نصف شبی مگه دیوونم کدوم دوست ،، حالا نگو این هنوز از دیشب لجش دراومده و تا حالا تو دلش مونده و میخواست دلشو خالی کنه و چندتا چیز دیگه هم گفت حالا با اینکه تا ده دقیقه قبلش گفته بود نخوابیا کارت دارم امشب و فلان و اینا اما خودش با حالت عصبی رفت تو اتاق که بخوابه.... ولی یه حرف بدی زد و رفت تو،،  من و میگی بلند شدم رفتم دنبالش ،، پتو رو داده بود رو سرش،، پتو رو کشیدم از رو سرش گفتم تو الان چی گفتی به من ،، هی حرف خودشو میزد که تو دوست نداری و همیشه خواب و بهونه میکنی واسه من ولی شبایی که با دوستاتی اصلا خواب برات معنی نداره و ...  خیلی زورم گرفته بود منه بیچاره که به خاطر اون پا شدم که خودمو سرگرم کنم تا خوابم نبره حالا این اینجوری فکر میکرد ،، از خودم هر چی دفاع میکردم اون باز حرف خودشو میزد ،، عصبیم کرده بود چون ته دلم یه چیز دیگه بود اون برعکسش فکر کرده بود ،، عجبا ،،هر چی با خودم فکر کردم دیدم من اشتباهی نکردم آخه ،، اونه که هی فکرای بد میکنه ،، یه جمله که بهش گفتم این بود که " خدا خودش شاهده که تا حالا با هیچ نامحرمی هیچ موقع گرم‌نگرفتم  با هیچ نامحرمی حتی فامیل اما تو به جای اینکه قدر بدونی  اینجوری دل منو میسوزونی که چی  حالا چون دیشب بعد از چند سال فقط یه شب اونم یه نیم ساعت چت کردم با یکی از دوستام ،، پس تو اگه زنای مردم و ببینی چیکار میکنی که شوهر دارن و با صدتای دیگه هم در ارتباطن ولی من که با دوستم که از جنس خودمه فقط یک شب اونم بعد از سالها یه کوچولو چت کردم اینجوری الم شنگه راه انداختی  تو اصلا میدونی چت شده خوشی زده زیر دلت و قدر منو نمیدونی بخدا زن مثل من کم پیدا میشه (این جمله آخر که گفتم ته دلم وجدانم داشت تشویقم میکرد)" و بعدشم پتو رو انداختم روش و گفتم بخواب و با حالت عصبی بیرون اومدم از تو اتاق ،، 

تا همین یک ساعت پیش هم با هم سرسنگین بودیم تا اینکه من به مریضیم شدت دادم تا نرم شه و بس کنه این بحثا رو ،، حالا شب که بیاد ببینه من از سر درد مثلا داغون یه جا افتادم  خودش میاد منت کشی ... 

والا مردها چرا اینجورین همه اینجورین یا مال ما فقط اینجوریه ؟؟ والا من که تو فیلم ها و این مستندهای زناشویی که تا حالا دیدم  نرمال رابطه برا زن و شوهرا توی یک ماه چند دفعه بیشتر نیست  ،، طبیعیش هم اینه دیگه ،،  

آره گل پسرای من  قانع باشین به خاطر رابطه  و در حالت عصبانیت حرفی نزنین که زنتون زورش بگیره  چون زن ها از حرف زور، زورشون میاد و نمیتونن کنار بیان ... ‌بله  یه ذره جنبه داشته باشین همین که دیدین موقعیت جوره بچه هاتون خوابن نمیشه که همش به فکر اون چیز بود ،، حالا یک شب شاید زنتون وقتی که بچه ها خوابن دلش میخواد بشینه فیلم ببینه  و به درخواست شما بگه نه والا  از ده بار سه بار بگه نه،، دیگه نباید تو سرش بزنین هی قاطی کنین ،، احترام به تفریح و اوقات فراغت زنتون تو اولویت باشه براتون ،، تا مث من و باباتون هی به مشکل برنخورین ،، من و بابایی تو زندگی مشکل خاصی نداریم، مشکلمون سر این موضوع هست و چون ممکنه شما هم از این ژن باباتون داشته باشین دارم بهتون میگم حواستون و جمع کنین تا زندگیتون همیشه چراغاش روشن باشه با دل خوش و بصرفه باشه و پرمصرف نباشه یهو دیدین سوختاااا