دل و دماغ هیچی رو ندارم چون باز آقایی قراره بره سفر چند روزه.. حوصله هیچی رو ندارم .. دمغ یه جا نشستم .. بینیم راه افتاده از پریشب یه نیمچه سرمایی خوردم .. فرحی میاد پیشم از فردا ... بار مسئولیت رو دوشم از الان سنگینی میکنه ... هی هم به خودم میگم پاشوو خجالت بکش .. بقیه شوهراشون میرن به ماه طول میکشه کارشون نمیان خونه ، اونوقت تو از پس یه سه چهار روز نمیتونی بربیای ، تو که جربزه این و نداری به چی چی خودت مینازی .....
😓🥴😁
دیروز بزرگه رفته واسه خودش از این عنکبوتا گرفته که چند ساعت تو آب بزاری بزرگتر میشن، همون موقع وقتی نشونم داد یه عنکبوت پلاستیکی بود که منم واسه دلخوشی بزرگه فقط ادای ترسیدن و براش درمیاوردم ،، حالا دیشب همینو تو آب گذاشته بوده تا صبح ..
الان تازه بیدار شده بودم ، یهو اومد با همون عنکبوت تو دستش، چنان جیغی کشیدم دستامو جلو چشام گرفته بودم از ترس ،.. عنکبوته به کل شده بود عین این واقعیا... اومد بترسونتم با خواهش و التماس گفتم مامان اول بزارش اینجا درست ببینم ، گذاشتش.. بهش میگم توو نمیترسی،.. میگه نه ،.. به عنکبوته چندشم میشه دست بزنم، میگم چطوری نمیترسی آخه از این،.. میگه چون میدونم الکیه واقعی نیست ،، اوه با خودم گفتم جواب از این قانع کننده تر !! ،.. برمیداره میره بازی کنه ، بعد از چند دقیقه که مشغول بودم با گوشیم و اصلا حواسم بهش نبود یهو باعنکبوته با دو میپره روم که منم از ترس و شوک شدن گلاب به روتون یه چی در میکنم غیر ارادی،.. جفتمون میخندیم وسط خنده اش میگه مامانی ببین یه کاری کردم که گ.. با همون خنده گفتم نه کار کوچیکه بود ، خنده شو کمتر میکنه با لحنی که مسخره نباشه و خجالت نکشم میگه مامانی اشکال نداره (مث وقتایی که جلو من برا خودش پیش میاد و خجالت میکشه منم بهش میگم عیب نداره مامان جلو من عیب نداره ولی بهتره جلو بقیه نکنی)،. . چشاشو و سرشو همزمان میبنده و تکون میده میگه عیب نداره جلو من عیب نداره مامانی منم با ابروی بالا رفته یواش میگم ولی نباید به کسی بگیا میخنده یواش میگه باشه نمیگم باشه و مشغول بازی میشه ،.. حالا خدایی خیلی یهویی شدها اولین بار بود جلوش این اتفاق افتاده بود 😁
تلافی ۲
من تو اتاق رو تخت در حال بازی با بچه ها بودم تا انرژی شون زودتر تخلیه شه و بخوابن ، یه آهنگ گذاشته بودم و جفتشون و قلقلک میدادم ، بپر و بپر رو تخت و بازی تا اینکه فوتبال آقا تموم شد ، کوچیکه رو طبق معمول آوردم شیرشو گذاشتم تو دهنش و براش کارتون گذاشتم تا بخوابه، بزرگه رو هم خودش برد تو اتاق تا بخوابه، از تو اتاق میشنیدم که بزرگه داره برا باباش قصه تعریف میکنه، (برعکس به جا اینکه باباش بگه بزرگه خودش برا باباش قصه میگفت 😃).. کوچیکه که خواب افتاد کانال و عوض کردم یه فیلم گذاشتم مشغول شدم به پفک خوردن و ... اومد نشست پشت سر من ، منم همون موقع قشنگ بلند شدم بچه رو بردم سر جاش خوابوندم و برگشتم اومدم رفتم تو آشپزخونه تا براش میوه بیارم .. براش آوردم و خودم نشستم به تماشای فیلم ،..
بعد از پنج دقیقه.. دیدم داره تکونم میده میگه خوابی یا امشبم خودتو زدی به خواب کلک ،.. من انگار همونجوری که نشسته تکیه داده بودم به مبل خواب افتاده بودم ، تو همون خواب و بیداری بودم گفتم از این هیکل چی میخوای ، خواب بودم زیاد یادم نیست ولی یادمه با تعجب و خنده نگام کرد ، بلند شدم گفتم اخ یادم رفته شیشه شیر بچه و آماده کنم الانه که گریه کنه شیر بخواد ، رفتم تو آشپزخونه برگشتم و رفتم کنارش با لبخند و حرص ، گوششو گرفتم و پیچوندم، با تعجب نگام کرد با خنده گفت هاااا؟ گفتم "که مردا همشون هیکل اونجوری میخوان نه؟" !! با همون دستاش که پفک منو خورده بود و دستش پفکی شده بود عمدا کشید رو گردنم و با خنده گفت چی میگی منم با لبخند پاک کردم رد پفک و از گردنم و اومدم نشستم سر جای اولم فاصله گرفتم ازش .. بهش برخورد .. رفت تو فکر ،.. میدونستم به چی داره فکر میکنه .. حتما با خودش میگفت "باز شب شد و این بهونه آورد و فلان و بهمان و" .. و ذره ای به گفته من توجه نمیکرد.. واسه همین شروع کرد به گفتن حرفای همیشگیش تو منو دوست نداری تو فلان و تو بیسار و ...و مابین حرفاش گفت من منظورم از همه مردها به خودم نبوده و ... دیگه داشت راه به جاهای باریک کشیده میشد که دیدم نه این اصلا داره توجیه میکنه ماست مالی میکنه حرفاشو هر چی من گفتم و یادش رفته بود چیزای دیگه رو میگفت .. و از یه طرفم دیگه اون دلخوری سر شبم از بین رفته بود (همینقدر که به روش میارم حرفاشو دلخوریم از بین میره) نمیتونستم نیاز خودمو هم نادیده بگیرم هر چی باشه خودمم بعد از یک هفته دلم براش تنگ شده بود ،...
اخم کرده بود .. بلند شدم رفتم مسواک زدم لباسمو عوض کردم و اومدم کنارش نشستم ، تو گوشیش بود اما معلوم بود عصبیه و دلخوری ازش میبارید و منم کنارش بهش چسبیدم ،.. بلند شد نشست ، بلند شدم نشستم ، اومد از رو مبل پایین نشست ، اومدم پایین کنارش نشستم ،.. لحنش آروم شده بود با ناراحتی میگفت نمیدونم چرا دوست نداری منو و ، من با سکوت فقط دستمو دور بازوش حلقه کرده بودم .. پا شد رفت تو اتاق بچه ها پا شدمرفتم دنبالش ،.. گفت همینجا میخوابم ، گفتم منم همینجا میخوابم ، .. یکی از تشکا رو برداشت و رفت تو اتاق خودمون انداخت رو زمین گفت من پایین میخوابم منم پتو مو از رو تخت برداشتم کنارش انداختم اون خوابید منم کنارش دراز کشیدم ، گفت چرا اینکارا میکنی مثلا که چی گفتم مثلا همین که میبینی، نگام کرد ، چشامو بستم و توجه ای نکردم ،.. پا شد رفت خودشو انداخت رو تخت منم همین کار و کردم و گفتم آخیش مرحله آخر رسیدیم خندید و خندیدم.............
.
.
بعد از رفع دلتنگی ، .. اومد که چشاشو ببنده و بچسبه بخوابه که من گفتم از اون هیکلا میخوای دیگه نه پشتمو کردم بهش و ادامه دادم حالا بخوابیم ،.. یهو قاه قاه خندید گفت اِ پس چند دقیقه پیش گولم زدی.. همونجوری خوابیده شونه مو انداختم بالا.. چسبید و خوابیدیم ...
تلافی ۱
بحث غذا خوردن فرحی شده بود و آقایی و مامانش و خواهر شوهر بزرگه و من نشسته بودیم و هی یه چی بار فرح میکردیم ، یهو این فرحی با اون شکم بندش(دکتر گفته بهش ببند که الان داری اشتهاآور میخوری یهو چیز نشه) که بسته بود به شکمش اومد و آقایی گفت آخه چیکار میکنی با خودت این کارا اصلا لازم نیست توی پوست و استخون شکم بند نمیخوای که ، بابا بزار یه چیزی بهت بگم راحت شی " فرح تو فقط سعی کن هیکلت مث این (اشاره به خواهر شوهر بزرگه) بشه همین همه مردها میخوان زناشون هیکلشون مث این بشه تموم" ، حالا اینجا منو کاردم میزدی خونم در نمیومد ، یه پوزخندی زدم و تهش یه خنده ای کردم کسی شک نکنه ، اما ته دلم گفتم " شب حالیت میکنم جناب، که این هیکل و میخوان نه ، حالا باز خوبه این همه شکم داره خواهرش ، باشه پس خودت خواستی ببین فقط بعد از یه هفته چطوری تا لب چشمه میبرمت و تشنه برت میگردونم ، " ته دلم نقشه میکشیدم واسه شب که چطوری دمار از روزگارش دربیارم و تلافی کنم ،... دیگه خودمو کنترل کردم تا شام خوردیم ..
تو هال نشسته بودیم.. بابا بزرگ آقایی ( بزرگ خاندان) هم بودن ، من و فرح کنار هم نشسته بودیم و بقیه مشغول صحبت ، یهو دیدم فرحی شالمو زد کنار و کله شو کرد تو بغل من و دید زد لباسمو یهو خواست زیپ جلوی لباسمو بکشه پایین که سریع دستشو گرفتم گفتم "چیکار میکنی" ، گفت "میخواستم ببینم این زیپه دکوریه یا واقعی" ، گفتم "واقعیه نزدیک بود همه چیمو به باد بدی جلو بقیه" ، میخنده میگه "من فکر کردم فقط مدلشه " ، گفتم "کوفت بشین سر جات، یهو عین این بچه ها که شیر میخوان سرتو میکنی تو" ، میخنده بلند ، بابابزرگ سرشو میچرخونه طرف ما ، میزنم بهش یواش میگم هیییس بابابزرگت داره نگاه میکنه ، مودب بشین .. میشینیم جفتمون با لبخند گوش میدیم به بقیه ...
برگشتیم خونه ،.. حالا هی صدام میزنه آقایی میگه چیه چرا هیچی نمیگی ، منم سرمو بلند میکنم با لحنی که سعی دارم طبیعی باشه میگم چی بگم خب تو داری فوتبال میبینی ، میگه خب نه من بچه ها رو هم هیچی نمیگی .. الانم هی یه چی از گوشیش نشونم میده و هی میخواد یه چی بگه تا جواب بدم ...
کور خوندی !! تا پدرتو درنیارم آروم نمیگیگیرم !!
باید یاد بگیری چه حرفایی رو کی و کجا باید بزنی یا نزنی ، چه تعریف هایی رو کی و کجا باید بکنی یا نکنی .
قلب بی تابم اینقده تو سینه جلز و ولز نکن بشین و
فقط زندگی کن لحظه ها رو ..
...........................................................................................................
چقدر بده که تو ذهنت این همه جای خالی داشته باشی واسه یه سری چیزایی که نمیدونی آخرش چی میشه ، نمیدونی چی میشه اما هر چی که هست میدونی مهمترین اتفاق زندگیته ، چه بشه ، چه نشه ،، اگه بشه باز دلهره آوره اگه نشه شاااید حسرت بشه تو آینده ، چقدر بده که ندونی چی به چیه ،.. فقط دلهره .. فقط دغدغه ..
بی تو باید بی تو باید
تا نفس دارم ببارم
من برای گریه کردن
شونه هاتو کم می یارم
🌹🌹🌹
خودم از داروی اشتهاور بزرگه ظهری خوردم، علاوه بر اینکه ناهارم و خوردم بعد از ظهر چنان خوابی اومد سراغم که سرم سنگین شده بود و حال بلند شدن از جامو نداشتم ، عصری آقایی و بزرگه که رفتن بیرون ، کوچیکه واسه خودش ولو تو خونه میگشت و با هر صدایی که راه مینداخت هی چشامو باز میکردم از اونجایی که تو هال افتاده بودم یه گوشه هر لحظه سعی میکردم حواسم بهش باشه با هر صداش مث فنر میپریدم تا اینکه دیدم اینجوری نمیشه، یه آبی زدم به صورتم ، از ناهار یه ذره شو آوردم بدم کوچیکه اما جز دو لقمه دیگه نخورد رفت پی بازی کردن ، خودم رفتم بشقاب و پر کردم و آوردمگذاشتم روپام و تی وی یه فیلم گذاشتم و شروع کردم به خوردن، اشتهام باز شده بود ،.. بعد خوردن بلند شدم که برم سر و سامون بدم هال و آشپزخونه رو ... تموم که شد اتاقا رو مرتب کردم ، به دلم افتاده بود ممکنه مادر شوهر اینا بیان .. کوچیکه خوابش میومد و خوابوندمش ،.. مادر شوهر زنگ زد که (جاریم اومده خونه خودش) گفت بیا گفتم باشه کوچیکه بیدار شه میام ... الانم باز خوابم گرفته .. یه چندتا دونه از این شیرینی ها گذاشتم ور دلم هی میخورم دندونم هم درد میگیره ولی اشتهای پایان ناپذیری اومده سراغم.. یادم باشه دیگه این روزا اون داروی اشتهاآور و نخورم چون قراره به بزرگه برسم نه اینکه خودم بخورم و بخوابم...
_ من دلم تنگ شده واسه علی بی ریش
+ چی ؟ بی جیش ؟
_ بی رییییش
+ آها تو که چند روز پیش میگفتی بهم میاد
_ نههه
+ من که گفتم این یه ماه و میزارم اما دیگه نمیزارم بلندتر از این بشه
_ خب اینجوری من که نمیتونم لب بگیرم
+ یه جوری میگی انگار هر روز داری لب میگیری
_ خب تو ریش گذاشتی این روزا
_ هر شب خودتو میزنی به خواب حالا بهونه ریش منو میگیری
_ نهههه واسه من لب مهمتره تا بقیه چیزا ، من میخوام هر روز لب بگیریم از اونام که دلم میخواد پیر هم که بشیم لب بگیریم
+ خب باشه از فردا یه فکری میکنم که بتونی قشنگ ....
_ نمیشه کاریش کرد باید بزنی فقط
_ دور تا دور لبمو یه چی میزارم که سبیل و ریشام مزاحم لب گرفتنت نشه, خوبه ؟
+ نمیشه منم ریش میزارما اگه نزنیشون
_ اییییش اخخخ
+ تا زمانی که ریشتو نزنی منم نمیزنم
_ میزنم میزنم یه ذره دیگه صبر کن آخرش که مجبورم بزنم
مطب
تو مطب نشستم ..
بزرگه میگه مامانی بیا مچ بندازیم ببینیم زور کی بیشتره میگم مامان الان نمیشه.. و مشغول حرف زدن با عمش میشه..
آدمایی که جلوم نشستن نگاهشون میکنم و سعی میکنم زندگیشونو تصور کنم برای خودم ..
اولین کسی که نگاش میکنم ، حسی که بهم میده اینه که انگار چهره اش ناراحته پر غصه س یا شایدم ابروهای غلیظش که اخم کرده باهاشون باعث میشه که اینجوری فکر کنم که دل نگرون یه چیزیه، اونی که کنارش نشسته نسبت به اولی آرومتره حتی حس میکنم هیچ چیزی نداره تو ذهنش که بهش فکر کنه ، به پنجره زل زده .. سومی از اوناس که سنی ازش گذشته اما معلومه هنوز زبر و زرنگه و پر تجربه اس و حالت صحبت کردنش اینجوریه که انگار کلی با مشکلاتش جنگیده تو زندگی .. کنارش دوستش نشسته که دارن با هم حرف میزنن حتی جواباش به دوستش پر از نصیحته .. چهارمی درگیره با گوشیش ، به یکی داره زنگ میزنه ، انگاری سرکارش گذاشتن ، حالت چهره اش اینو نشونمیده ... بعدی از اوناس که لباساش اصلا مناسب مطب نیست و واسه جشن و اینا مناسبه اما شاد و شنگوله و چند دقیقه یه بار با دوستش که تپل مپل با نمکیه یه چی میگن و میخندن ، تپلیه از اوناس که انگار مجرد باشه از اونا که مسئولیت مامان و بابای پیرش رو دوشش باشه اما چشاش و خیلی دوست دارم حالشو خریدارم خنده های بانمکش از اوناس که من و سر ذوق میاره پیداس آدم شوخ و باحالیه..و در آخر یه بابا و مامان و یه بچه کوچیک نشستن که باباهه سرگرم دیدن فوتبال تو گوشیشه و مامانش هم سرش تو گوشیه که بچه شون یهو پاهاش بهم میپیچه و میوفته و گریه اش کل مطب و برمیداره ... و اینور بزرگه و عمش نشستن و مشغول حرف زدنن ، منم اینجا در حال قصه ساختن واسه خودم ، که اونا اگه نگام کنن با خودشون در مورد من میگن این دختره چقده چت میکنه 😉چون همش در حال تایپ کردنم 😃
نشستم خونه مادر شوهری .. حوصلم سر رفته .. مادر شوهری داره میگرده تو نت که یه شام خوشمزه درست کنه .. به منم هر چند دقیقه یه بار میگه اسامی غذاها رو .. من اما هیچ اشتهایی ندارم .. ولی با لبخند تایید میکنم فقط ..
خوابم گرفته ..
دیروز باز یه امیدی اومد نشست گوشه قلبامون ،.. هفته دیگه شاید راه ها باز شه و شوهری تا دو یا سه هفته دیگه بره دبی .. البته اگه باز شه راه ها .. این امیدی که ازش حرف میزنم دقیقا دم آخری اومد قشنگ جا خوش کرد تو قلبم .. یه خبرای خوشی شنیدم که امکان اون چیزی که میخوایم و آسون میکنه .... من که فقط میخوام تکلیف زودتر مشخص شه ، دیگه خسته شدم از بلاتکلیفی ... خدایا خودت ببین چی به صلاحه همون و جلو راهمون بزار ... راضیم به رضای خودت ....
فعلا خنثی م .
بازگشت به حالت کارخونه !!
سارینا تو اون یکی پیجم انگاری از دیشب پیام داده بود بهم .. الان که جوابشو دادم ، ته دلم گفتم عجب دختر مهربونیه واقعا که جویای حالم شده ، به خاطر همین مهر و لطفی که داره کمتر کاری که میتونم بکنم اینه که برگردم ،
از یه طرف هم من حس میکنم اون(همونی که به خاطرش یه مدت سعی کردمنباشماینجا) فکر میکنم این روزا همش میاد منو میبینه نوشته هامو میخونه ، میدونم که خودش گفت نه نمیاد ولی این آمار بازدیده منو مشکوک کرده ، حرفشو باور دارم اما آمار هم نمیتونم نادیده بگیرم ، چون من که چه اون بگه نگه همش فکر میکنم میادش اینجا ،واسه همین بهتر دیدم برگردم به همین آدرس همیگشی..
الان که داشتم با سارینا چت میکردم بای بای که کردیم بعدش همین چتیدن فکرمو مشغول کرده بود که تو همین حین گلاب به روتون باید میرفتم دستشویی و از اونجایی که وضعیت قرمزه باید نوار برمیداشتم، برداشتم و رفتم، تو دستشویی که میخواستم عوض کنم یهو متوجه شدم که اِ به جای نوار، پوشک بچه دستمه ، حواس نیست که ...
فکرای این دو سه روزه نمیزاره خیالم راحت باشه .. دو روز گذشته از وقت پری*ودم.. خیلی خیلی فکرم مشغوله ، همیشه یکی دو روز قبل موعود سر میرسه ، خیلی سابقه نداشته از وقتش بگذره ، ولی همش به خودم دلداری میدم که طوری نیست همین امروز و فردا سر میرسه ،.. دلشوره م از وقتی بیشتر شده که دقیقا همین روزایی که باید قرمز و ببینم اما بجاش سفید میبینم و این .... بدتر استرسیم کرده ..
آقایی که بیدار شد ، نشست رومبل ، من تو آشپزخونه بودم ، گفت یه خبر دارم در مورد داداشم و زن داداشم ، دلم ریخت ، گفتم خیره چی شده ، رفتم نشستم کنارش یواش که بچه ها نشنون گفت صبحی ساعت چهار بیدار بودم که داداشم زنگ زد گفتش بچه ای که زنش حامله بوده از دو هفته پیش مرده تو شکمش، دیشب واسه سونو رفتن که فهمیدن... دلم ریخت ، همون لحظه قلبم آتیش گرفت ، چه حال بدی داشته اون موقع جاریم... فکر کردم فکر کردم به حالش به دلش که چی کشیده اون لحظه که بهش گفتن ،.. ته دلم خیلی گرفت که آقایی گفت احتمالا واس خاطر همین بیماری کبد زن داداشه که اینجوری شده نه؟ گفتم آره احتمالا ، حکمت خداس ، خدا رو چی دیدی شاید اگه بدنیا میاوردتش خیلی بچه هه مریض میشد با این اوصاف خدا خودش بهتر میدونه مصلحت این بوده ، بلند میشم زنگ میزنم به مادر شوهر ، جویای حالش میشم، فعلا جاریمو بردن بیمارستان تا کورتاژ بشه ،.. باهاش حرف میزنم دلداری میدم و گوشی رو قطع میکنم ،.. با اینکه روزه نبودم امروز ،ولی غذا از گلوم پایین نمیره ، همین که به جاریم فکر میکنم دلم میگیره ، ولی خب خدا خودش بزرگه راضی به رضای خدا خدا دل جاریمو آروم کنه و زیاد غصه نخوره ... ..
الان دیگه فکر نکنم بتونه پیدام کنه 🤣
الان اینستا که باز کردم دیدم خانوم فیروزی آهنگ معین راهبر مهربونم رو گذاشته دانش کردم دارم ... ولی احلام قشنگتر خونده دارم احلام و گوش میدم .. ..
دیشب قرص و خوردم و بچه ها که خواب افتادن رفتم تو اتاق افتادم رو تخت که بخوابم اما از شانس بد برقا رفت دیگه اینجوری خواب نمیوفتادم ، الهه ناز و دان کرده بودم تو گوشیم خوندم به یاد ایام قدیم ، خیلیم چسبید ، تا برقا اومد دیگه یادم نیست احتمالا بیهوش شدم ...
امروز روزه نمیگیرم .. بدنم ضعیف شده .. البته خب دیشبم سحری نخوردم هر چند الان گشنم نیست ولی شک ندارم اون مریضی دیروزم به خاطر روزه گرفتن بوده واسه همین امروز و دیگه تقویت میکنم خودمو ...
خیلی عجیبه !!!
یعنی چطوری پیدا میکنه اینجا رو ؟؟
الان خواب بودم ، اما به خاطر اینکه زیادی شماره یک داشتم مجبور شدم پا شم برم دستشویی چون دیشب زیاد آب خوردم واسه خوب شدن سر دردم .. بعد از دستشویی برگشتم بخوابم که باز ته دلم گفتم بدون اینکه چک نکنم نمیشه ، چک کردم دیدم باز هر دو جا آنلاینه ، خیلی عجیبه ،.. دفعه بعد اگه بازم پیدا کرد باید علاوه بر اسم وب عنوان اینجا رو هم عوض کنم ..
نمیدونم دلیل این سردردای این وقت شب چیه ... اون قدری هست که چشامو نمیتونم تو نور باز کنم و اذیت میشم ...
امروز خیلی دلم گرفت یاد مامان افتادم و همش حس میکردم ازم راضی نیست ، واسه همین کلی گریه کردم ،.. خیلی وقته خوابشو ندیدم ،.. براش فاتحه خوندم و یه ذره دلم آروم شد ... خدا کنه زودتر به خوابم بیاد... دلم براش تنگ شده ..
پا شم برم آب بخورم ، شاید جدا از دل و این حرفا واسه کمبود آبه که درد گرفته سرم ...
تی وی یوزارسیف گذاشته بود ، همون قسمتی که به حضرت یوسف وحی میشه که زلیخا را به همسری دربیاره...
من کلا خیلی سوالا برام پیش اومد .. البته شاید خوبیت نداشته باشه ولی خب سواله دیگه ... مثلا وقتی وحی شد به یوسف من یاد این آدمایی که طلسم درست میکنن و با یکی در ارتباطن مث جن و با اونا حرف میزنن یاد اونا افتادم ... یا وقتی زلیخا داشت جوون میشد و از زیر پارچه که روش انداخته بودن هی تکون تکون میخورد یاد اون آدمایی افتادم که جن میخوان ازشونخارج کنن .. کلا سوال زیاد تو ذهنم اومد ... یه جورایی اون وحی و تکون خوردنه زیر پارچه برام شبیه به یه چیزایی بود که برام سوال شده بود ..
به آقایی گفتم دیدی وحی شد به یوسف که زلیخا زنش شه آقایی گفت آره مجبوره چون وحی شده بوده بهش مثلا منم اگه پیامبر بودم و وحی .. نزاشتم حرفشو تموم کنه پریدم تو حرفش گفتم دور از جونت ... ( هم آقایی استغفرالله اون حرف و زد هم من جوابشو چرت تر دادم )
بعدش گفتم استغفرالله چی چی رو دور از جونت لا الا اله الله ...
چه حرفااا..
دو ساعت پیش دیدم هم تو کلبه آنلاینه هم اینجا ، شک کردم خودش باشه ، آخه همزمان بود ،.. اما اینجا رو چطوری به ذهنش رسیده بیاد .. آدرس و که یه کوچولو عوض کردم ، همون لحظه خیلی تعجب کردم ولی فک نکنم خودش بوده باشه، شاید یکی دیگه ناشناس همینجوری اومده سر زده .. ولی بازم با خودم میگم احتمالش هست که خودش باشه چون همزمان با کلبه هر دوجا آنلاین بوده .. نمیدونم دیگه ... اما باز میگم نه بابا امکان نداره ، آدرس و نداره آخه اون نیست ....
..
احتیاج دارم تنها باشم یه دوران ... بگم با خودم .. خودم و خودم ... واسه همین آدرس و عوض کردم نمیخوام آشنا نوشته هامو بخونه ...
..
"پیمان قلبها"
من از تو راه برگشتی ندارم
تو از من نبض دنیامو گرفتی
تمام جاده ها رو دوره کردم
تو قبلا رد پاهامو گرفتی
من از تو راه برگشتی ندارم
به سمت تو سرازیرم همیشه
تو میدونی اگه از من جدا شی
منم که سمت تو میرم همیشه
مسیرجاده بازه روبم اما
برای دل بریدن از تو میره
کسی که رفتنو باور نداره
اگه مرد سفر باشه نمیره
من از تو راه برگشتی ندارم
به سمت تو سرازیرم همیشه
تو میدونی اگه از من جدا شی
منم که سمت تو میرم همیشه
خودم گفتم یه راه رفتنی هست
خودم گفتم ولی باور نکردم
دارم میرم که تو فکرم بمونی
دارم میرم دعا کن بر نگردم
پست قبلی که گفتم آخرین پست پیمان قلبهاس ، ع ص ب ی بودم یه چی گفتم
این بچه منو از یه ساعت پیش بیدار کرده حالا دارم گیج میزنم
تا میام تو هال چرت بزنم گریه میکنه 
دیشب داداش کوچیکه اینجا بود تا خود سحر پانتومیم بازی میکردیم ،.. ممدی هم بود من و ممدی شدیم یه تیم ، آقایی و داداشی شدن یه تیم دیگه ، ممدی پدرمو درمیاورد تا میخواست ادا دربیاره، ولی داداشی خیلی خوب بود و آقایی کشت ما رو از خنده از بس خنگ بازی درمیاورد نمیفهمید ، باهوشه من بودم این وسط
خیلی خوش گذشت
...
الان کوکو ملون گذاشتم کوچیکه داره نگاه میکنه تو این فاصله یه چرتی بزنم 
چقدر این آهنگ و دوست دارم گل تردید از شی لن
چه روزایی ... واقعا این روزا واقعین ... یا من حس میکنم همش خوابم ... یه خواب سنگییییین ... اصلا انگاری خودمم نیستم ... یه جورایی شدم .. شایدم بیشتر واسه گشنگیه .. از گشنگی زیادی آدم احساس خستگی میکنه ... خستگی زیاد آدمو متوهم میکنه ... شایدم توهم زدم ... ولی این توهم هرچی که هست واقعیته ...
+ توهم کهواقعی نمیشه
_ نمیدونم هر چی که هست ، راضیم که فهمیدم ، که متوجه شدم .. که حالیم شد ... که روشن شدم .. که دلم دید .. که به این نتیجه رسیدم تا دلم بفهمه .. بفهمه تا آروم بگیره .. آروم بگیره تا بمیره .. بی خی
مثال تور ماهیا
مثال تور ماهی ها
تار دلم از هم گسسته
می خوام بگیرم دامنت
بااین دو دست پینه بسته
دلم میون سینه ام
به خون نشسته
مثال قایقای پیر
درهم شکسته
دل زدستم گله داره
من ز دست دل شکایت
نتوانم پیش یارم
غم دل کنم حکایت
ای آسمون بی ستاره
با دل من کن مدارا
به هم نزن دگر دوباره
آشیون عشق ما را
هستم و نیستم
همه جا هستمو نیستم پیش تو هستمو تنهام
منو از خودم رها کن یه هوای تازه میخوام
خسته و زخمی زخمی ابری ابری چشمام
نشو دلواپس من که خیلی وقته خیلی تنهام
به دنبال کی میگردی منو نشناختی و نشناس
تو چه دور باشی چه نزدیک یکی از ما هنوز تنهاس
هنوزم رد پاهامو فقط برگان که میدونن
تو پاییزی که چهار فصل تموم سال میمونم
همه جا هستمو نیستم یه لبخندم که غم داره
میون آدما هستو به تنهایی گرفتاره
نگاهی که با هر آینه تموم عمرشو قهره
شبا پرسه زنون بیدار تو کوچه های این شهرِ
هنوزم رد پاهامو فقط برگان که میدونن
تو پاییزی که چهار فصل تموم سال میمونم
مدل من نبود این همه نامردی .. هه .
ولی بی خی .. چقدر دلم میخواد به جا نوشتن حرف بزنم ،...
روزای خوبی در پیشه .. روزای بلند و قشنگ ،.. روزای زرد و قرمز پر از شور و نشاط ، پر از آزادی ،... هه .. مدل من نبود این همه نامردی ...
زودی بگذره این چند ماه .. همه چی مشخص بشه ... تکلیف همه چی .... دبی ... خواهرم .... کرونا تموم شه ... همه چی درست میشه ... انگاری تو حباب داریم زندگی میکنیم .... هی مث بادکنک میریم هوا باز میایم پایین ... چقدر آینده پر از سواله ... که چی میشه آخرش ... بلاتکلیفی بدتر آدمو میچزونه ... همون زودی بدونیم چی میشه آخرش ، میشه یا نمیشه ، میریم بالاخره یا نه ،... این روزا انگار تو مسافرتم .... سفری که آخرش باید برم خونه ... اما خونه کجاس ... اینجاس واسه همیشه یا اونجاس .... سوال بزرگ ده نفر آدم ...
یا خدااااا دارم میترکم خیلی خوردم ،. کش شلوارمو میکشم تا گشادتر شه و بتونم نفس بکشم خدایی خیلی سنگین شدم ، آخه سحریمو با ترشی انبه خوردم واسه همین خیلی زیادتر از حد معمول شد خوردنم ... آییییییی ... حداقل اگه یه چندتا قدم بزنم شاید بهتر شه اما میترسمم قدم بزنم این آقایی ببینه منو و یادش بیاد که هنوزم وقت هست بیاد سراغم ، میدونه دو روز دیگه قرمزم واسه همین شک ندارم کارمو میسازه، الان حداقل مشغوله خودش .... کی حوصله حموم کردن و داره نصف شب . .
بعدها
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهٔ دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من ، با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاکِ دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
فروغ فرخزاد